طالبان، پراگماتیسم و…

عظیم محمودآبادی در روزنامه‌ی اعتماد نوشت:

اخباری که از افغانستان می‌رسد – برخلاف انتظار پیشین – نشان از آن دارد که بوی بهبود زِ اوضاعش به مشام می‌رسد. دست‌کم در مقایسه با آنچه از سیطره طالبان بر این کشور انتظار می‌رفت اکنون شاهد وضعیتی متفاوت هستیم. وضعیتی که می‌توان نشانه‌های آن را در بیانیه‌ها و نطق‌های رهبران طالبان و سخنگوی‌شان یافت؛ طالبان به نیروهای خود دستور داده از مصادره اموال دولتمردان سابق یا آسیب رساندن به آنها و خانواده‌های‌شان جلوگیری، از هجوم به مراکز اداری و دیپلماتیک پرهیز و از تبعیض علیه زنان – مگر در چارچوب اسلام – خودداری و… کنند. اینها فقط تعداد بسیار معدودی از اخبار متعددی از این جنس است که خوانندگان محترم خود بر آن واقف هستند و احتمالا در مواردی موجب تعجب و شگفتی‌شان شده چنانکه برای راقم این سطور نیز چنین بود. موارد فوق نشان‌ دهنده آن است که در مورد این جریان، چیزی تغییر کرده است. آنها شاید در این سال‌ها لزوما به انسان‌های بهتری تبدیل نشده باشند اما با اقتضائات سیاست نسبت به دو دهه قبل آشنایی بیشتر و دقیق‌تری پیدا کرده‌اند تا جایی که می‌توان گفت گویی اکنون دنیا را بهتر از قبل می‌فهمند. آنچه تا اینجای کار به نظر می‌رسد اینکه طالبان حتی از تعصبات کور مذهبی و فرقه‌ای گذشته‌شان نیز عقب‌نشینی قابل توجهی داشته‌اند؛ در اظهارات خود سعی می‌کنند به شیعیان افغانستانی این اطمینان را بدهند که قرار نیست تحت حکومت آنها آزادی‌های مذهبی‌شان محدودتر از قبل شود. حتی برای اینکه نشان دهند در این موارد نسبت به قبل استحاله جدی پیدا کرده‌اند، یک یا چندتن از رهبران‌شان در یکی از حسینیه‌های ایام محرم حضور می‌یابند و به محفل سوگواری فرزند پیامبر(ص) می‌پیوندند.

از اینها گذشته تصاویری گاه در شبکه‌های اجتماعی دست‌به دست می‌شود که ناظر به نوعی تخفیف و تمسخر آنها است، چرا که آن تصاویر آنها را نشان می‌دهد که با ریش‌های بلند، ردا و دستارشان در شهربازی‌ها، مشغول بازی کردن‌اند یا در باشگاه‌های ورزشی در حال ورزش! رفتارهایی که به ‌شدت خلاف هیبتی است که آنها در طول دو دهه قبل از خود ساخته بودند. این رفتارها از جماعتی مثل طالبان برای برخی از ما آنقدر عجیب باشد که بیش از هر چیز دیگری مسخره به نظر آید. اما با نگاهی دقیق‌تر شاید بتوان به نتایج دیگری نیز بر اساس همین مشاهدات رسید؛

۱- نخست اینکه از قضا این رفتارها، نشان‌دهنده آن است که آنها اکنون بیشتر از قبل اهل زندگی شده‌اند. همان زندگی‌ای که در میان افراد عادی در سراسر جهان جریان دارد. آنها هم اهل سفر، تفریح، بازی و خوشحالی شده‌اند.

۲- تحلیل موضع رسمی جمهوری اسلامی ایران از خیل وسیعی از رسانه‌ها و کارشناسان‌شان به نظر درست‌تر می‌آید؛ چه آنها از مدتی قبل گفته بودند که طالبان تغییر کرده است و اکنون این تغییر آنقدر برای ما غریب است که دستاویزی برای طنز شده است.

۳- طالبان را شاید بتوان ازجمله جریان‌هایی دانست که وقتی در قدرت نیست، نیرویی به غایت خطرناک و ویرانگر باشد اما همین که به قدرت رسید به اقتضای قدرت و حکومت‌داری، فتیله خشونت و تخاصم را پایین می‌کشد.
براساس این تحلیل، خطر طالبان حاکم بسیار کمتر از طالبان محکوم است. اما این سوال پرسیدنی است که چرا به این وجوه روشن -‌دست‌کم به گمان نگارنده‌- در خیل وسیعی از تحلیل‌ها کمتر توجه می‌شود؟ به نظر می‌رسد این نقیصه، ریشه در نوعی درک غیرواقع‌بینانه از جهان و عالم سیاست دارد؛ درکی که بازیگران این عرصه را سیاه مطلق یا سفید مطلق می‌بیند و به این مطلق‌بینی نیز توسط فضای غالب رسانه‌ای -‌ تبلیغاتی قدرت‌های جهانی دامن زده می‌شود. لذا اگر همین طالبان در کنار وزیر خارجه سابق امریکا در دولت ترامپ بایستد تعجب چندانی – دست‌کم در میان جامعه ما – را بر نمی‌انگیزد، چرا که پیش‌تر توضیحات رییس‌جمهور وقت ایالات متحده امریکا در حمایت از دولتی چون آل‌سعود، آن‌هم پس از رسوایی ترورِ سبوعانه قاشقچی را شنیده است. بنابراین رسانه‌ای شدن تصویری از پمپئو با طالبان شگفتی خاصی را ایجاد نمی‌کند و گاه حتی به نشانه قدرت دیپلماسی امریکا تعبیر و تفسیر می‌شود! اما به محض اینکه اخباری درباره ملاقات اعضای این گروه با برخی دولتمردان ایران درز پیدا می‌کند، فریاد وامصیبتا و واحقوق بشرا بلند می‌شود که چه نشسته‌اید ایران طالبان با طالبان توافق کرده و… غافل از اینکه بخواهیم یا نخواهیم، طالبان امروز به قدرت ذی‌نفوذی در افغانستان تبدیل شده که توفیق سیاسی اخیرش در تصرف دولت، تنها نشان‌دهنده عمق و ابعاد این قدرت بود. زمانی که جریانی – به هر علتی- در کشوری از کشورهای همسایه ما دستِ بالا را داشته باشد، ما ناگزیر از آن خواهیم بود با آینده‌نگری و پیش‌بینی وضعیت پیش ‌رو، استراتژی متناسب با شرایط جدید را تببین کنیم و برای تحقق حداکثر منافع ملی‌مان از هر ابزار لازم بهره ببریم. به بیان دیگر همان مصالحی که ما را برای انعقاد برجام، به ژنو کشاند – و ممکن است مجددا به وین بکشاند – اکنون ما را به کابل فراخوانده است. مضاف براینکه افغانستان از جهت همجواری و داشتن مرز مشترک طولانی می‌تواند اهمیت به مراتب بالاتری داشته باشد. به اینها اضافه کنید صف‌بندی‌های سیاسی جهانی را که سقوط دولت وابسته‌ای چون اشرف غنی در همسایگی ما به خودی خود می‌تواند -‌بنابر شرایطی‌- تضمین‌‌کننده منافع‌مان باشد، به ویژه اینکه غنی در این اواخر درباره آب هیرمند برای ایران خط و نشان کشید و پایش را از گلیمش درازتر کرد اما در لحظه فرار، هیرمند که هیچ حتی همان گلیمش را نتوانست بپوشد – بنابر گفته خودش – و پای برهنه، جانش را برداشت و پول‌هایش را جا گذاشت و ارگ ریاست‌جمهوری را ترک کرد!

علاوه بر آنچه گفته شد در عرصه بین‌الملل شاید مقرون به‌صرفه‌ترین اقدام سیاسی این باشد که شما بتوانید دشمنان خودتان را به متحدانی تبدیل کنید که تامین یا تضمین‌ کننده بخشی از منافع شما در عرصه‌های جهانی، منطقه‌ای و اقتصادی باشند. تاکتیکی که دولتی مانند ایالات متحده امریکا برای کاربردش گاه حاضر می‌شود تمام حیثیت سیاسی‌اش را نادیده بگیرد و دولت بدوی، قبیلگی و بدنامی چون پادشاهی سعودی را به یکی از بزرگ‌ترین متحدان سیاسی خود در منطقه تبدیل کند!

حال اگر دولتی موفق شود با جریانی که در همسایگی‌اش به قدرت رسیده -هر چند با آن دارای اختلافات بنیادین، مذهبی و ایدئولوژیک باشد‌- اما بنابر قاعده پراگماتیسم و مصلحت‌بینی سیاسی بتواند با آنها به اتحادی تاکتیکی یا استراتژیک برسد و اگر در عمل وادارشان کند که تا حدودی به خطوط قرمز ایدئولوژیک این دولتش ملتزم باشد که نعم‌المطلوب!

این همان ویژگی‌ای است که در مورد رویکرد حاکمیتی کشورمان نسبت به تحولات افغانستان مشهود است، چراکه می‌دانیم طالبان، گروهی از اهل سنت است که مشهور به تعصبات ضد‌شیعی شدید بود و البته کارنامه عملی‌اش نیز موید همین شهرت است. اما سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران موجب شد این جریان در سخن و عمل – دست‌کم تا زمان نگارش این یادداشت – خود را ملتزم به رعایت خطوط قرمز ایران در این زمینه کند که بیانیه‌های آنها در این رابطه و حضورشان در میان سوگواران عاشورا را باید از همین زاویه تحلیل کرد. نفسِ توافق جمهوری اسلامی با طالبان – فارغ از نتیجه – نیز نشان از پراگماتیسم و سیاست عمل‌گرایانه‌ای دارد که حاکی از نوعی بلوغ سیاسی است. این بلوغ اگر‌چه در سطح حاکمیتی اکنون به ظهور رسیده اما به نظر می‌رسد در عرصه اجتماعی از خلأ جدی رنج می‌برد و این نشان‌دهنده آن است که حاکمیت در توجیه سیاست‌های خود برای بخش‌ قابل توجهی از جامعه و اقناع افکار عمومی چندان موفق نبوده است. ریشه‌های این بی‌توفیقی را از جهات مختلف می‌توان ارزیابی کرد اما شاید یکی از اصلی‌ترین آنها فقر دانش سیاسی در جامعه است. جامعه‌ای که درکش از سیاست و نظام جهانی، بر پایه فضاهای رمانتیک، فانتزی و به غایت غیرواقعی ساخته شده باشد، نسبت به هر تصمیم سیاسی نظام حاکم، موضعی غیرواقعی و رمانتیک می‌گیرد. این درک ناصواب البته محصول فضای تبلیغاتی- رسانه‌ای غالب است که عموما از سوی قدرت‌های جهانی حقنه می‌شود، اما در عین حال بزرگ‌ترین نشانه ناکارآمدی حاکمیت در همین فضای رسانه‌ای و تبلیغاتی است. اکنون بیش از هر زمان دیگری حاجت به آموزشِ دانشِ سیاسی مدرن احساس می‌شود. دانشی که توسط بزرگانی چون هابز و ماکیاولی پایه‌گذاری شد. ما حتی اگر آن سبک و سیاق در سیاست را نخواهیم یا نپسندیم اما برای فهم آنچه در جهان‌مان می‌گذرد، ناگزیر از یادگیری‌اش هستیم. طبیعتا منظور این یادداشت این نیست که برای توده‌های مردم کلاس‌های علم سیاست مدرن برگزار شود اما می‌توان در فضای رسانه‌ای داخل و به‌ویژه صدا و سیما از نگاه کارشناسانی استفاده کرد که با تکیه بر مبانی عرفی و سکولار اما مبتنی بر علم سیاست – و نه لزوما علوم سیاسی فانتزی و گاه مبتذل رایج – وقایع جهان را تحلیل می‌کنند.

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا