هاشمی رفسنجانی، آیت الله «زمینی»!

غلامرضا بنی اسدی، روزنامهنگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
شیخ اکبرِ هاشمی رفسنجانی را اگر از لایههای اسطورهای و داوریهای هیجانی موافق و مخالف بیرون بکشیم، به چهرهای میرسیم که بیش از هر چیز «زمینی» است؛ آیتاللهی که به جای معلق ماندن در آسمان شعار، بر زمین سخت واقعیت قدم میزد.
سیاست برای او نه میدان خطابه که عرصه محاسبه بود. هاشمی، روحانیِ عمل بود؛ نه زاهدِ کنارهگیر و نه سیاستمدارِ احساساتی. او به میدان میرفت، نه برای نمایش که برای نتیجه. در منظومه فکری هاشمی، آرمان بدون امکان تحقق، انتزاعی بود نه انتفاعی. آرمان، زمانی معنا پیدا میکرد که به برنامه، پروژه و عدد تبدیل شود.
از همینروست که «محاسبه» در اندیشه او جایگاهی محوری داشت. نه فقط «محاسبه نفس» به معنای اخلاق فردی و درونی، بلکه حسابوکتاب دقیق هزینه و فایده ملی. هاشمی مدام میسنجید: چه باید کرد، چه زمانی، در کجا و با چه بهایی؟ و مهمتر از همه، آیا آورده این تصمیم برای ایران، بیش از هزینهای است که میپردازیم یا نه.
او سیاستمداری بود که اقتصاد را میفهمید و اقتصاددانی که سیاست را میشناخت. توجهش به تولید ناخالص داخلی، از جنس گزارشخوانی صرف نبود. هاشمی به «تولید خالص داخلی» نیز میاندیشید؛ به آنچه واقعاً در داخل کشور میماند، به توان ملی که انباشته میشود و به زیرساختی که فردای ایران را میسازد.
توسعه از نگاه او، تزئین ویترین نبود؛ ساختن بنای ماندگار بود. این نگاه را میشد در رفتارهای میدانیاش دید. روایتهای متعدد از بازدیدهای هاشمی از نمایشگاهها و پروژهها، تصویر مدیری را نشان میدهد که با دقتی کمنظیر به جزئیات توجه میکرد. اما این دقت، وقتی پای «تولید ایرانی» در میان بود، رنگ دیگری میگرفت. آنجا هاشمی مکث میکرد، ریز میشد و ریز میپرسید.
پرسشهایی که گاه یک مدیر نمیتوانست پاسخ دهد و چند نفر باید وارد گفتوگو میشدند. او میخواست بداند این محصول چگونه متولد شده، چه موانعی پیش روی آن است و چگونه میتوان آن را به بخشی پایدار از قدرت ملی تبدیل کرد.
خصلت ممتاز مدیریتی هاشمی، شاید بیش از هر چیز، «شنیدن» بود. در روزگاری که بسیاری از مدیران فقط منتظر نوبت سخن گفتن هستند، او گوش میداد. خوب میشنید و بهتر از آن، به خاطر میسپرد. پیگیری دقیق ریزموضوعات در دیدارها و بازدیدهای بعدی، نشان میداد که شنیدن برای او ابزار تصمیمسازی است، نه ژست مدیریتی.
هاشمی به «حشمت ملی» میاندیشید؛ مفهومی که او را به امیرکبیر نزدیک میکند. میدانست کشور با کارهای نمایشی شاید زیبا شود، اما ساخته نمیشود. باور داشت که با «کاغذ دیواری» نمیتوان دیوار بنا کرد، هرچند از نقش رنگ و زیباسازی هم غافل نبود. اول دیوار، بعد دیوارپوش؛ اول زیرساخت، بعد ویترین.
او شخصیتی «ذوابعاد» داشت؛ سیاستمداری توسعهیافته با پیچیدگیهای خاص خود. و طبیعی است که چنین شخصیتی، نقاط ضعف و ابهام نیز داشته باشد. این نقاط، نه برای تسویهحساب که برای نقد باید دیده شوند؛ نقدی تاریخی و آموزنده برای امروز و فردای مدیریت ایران. چرا که نقد، اگر از تخریب و انتقامکشی جدا شود، خود بخشی از همان حشمت ملی است که هاشمی در پی آن بود.
انتهای پیام

