«مستیم و هوشیار شهیدای شهر» | گزارش میدانی انصافنیوز از بهشت زهرا و یکی از محلات تهران

آسیه توحیدنژاد، انصاف نیوز: گزارش پیش رو حاصل دو روز بازدید و گفتگوی میدانی خبرنگار انصاف نیوز در یکی از نقاط پررنگ تهران در اعتراضات دی ۱۴۰۴ و چند قطعهی بهشت زهرای تهران است. گفتگوها محدود به طیف خاصی از مردم نیست. گزارش شامل جزئیات و کلیات دیگری نیز هست. بعضی تصاویر مربوط به میدان پونک تهران است و ربطی به مصاحبهها ندارد.
بعضی تصاویر و صداهای دی ۱۴۰۴ دیگر هیچوقت از خاطرهی جمعی ما ایرانیها پاک نخواهد شد. تصویر پسری که یک زخمی را به دوش میکشد، صدای پدری که در کهریزک با صدایی بغضآلود دنبال پسرش بود «سپهر بابا کجایی؟!»، حتی عدد ۱۱۷۸۰ و… هرچند برای غالب این تصاویر بعد از فراگیر شدن، روایتی رسمی و متفاوت از جانب صداوسیما یا بعضی خبرگزاریهای داخلی منتشر شد اما نتوانست از تلخی آنها بکاهد.
خبرنگار انصاف نیوز تلاش کرده تا جای ممکن از اضافه کردن احساسات بر تصاویر و نقلقولهای گزارش جلوگیری کند اما همین مشاهدات محدود او سوگ جمعی سوژهها را نشان میدهد که کامل بروز و ظهور پیدا نکرده و همراه بهت، ترس، ناامیدی، عذاب وجدان و نفرت و دوقطبی میان دو گروه از مردم است.
جمعه، ۱۰ بهمن، بهشت زهرا
ساعت ۱۲ ظهر به بهشت زهرا رسیدم. بنظر برای دیدن خانوادهها قدری دیر شده بوده چون بطور معمول زودتر میآیند و پیش از ظهر هم برمیگردند. نشانی قبر دو جانباخته را بصورت پراکنده از افراد مختلف گرفته بودم. یکی را اشتباه یادداشت کرده بودم. وسعت بهشت زهرا به اندازهی یکی از شهرهای کوچک ایران است. ترتیب و مسیر قطعات هم برای کسی که کمتر به اینجا رفتوآمد دارد آسان نیست. قبر دیگر را هم نتوانستم با پای پیاده بروم. با این وضعیت پیدا کردن جانباختگان دی ۱۴۰۴ باید مانند پیدا کردن سوزنی در انبار کاه بهشت زهرا باشد اما اینطور نبود!
یکی از کارگران بهشت زهرا میگفت:«همه جا هستن. فک نکن یه قطعهی خاصن. پخشن.» برخورد با قبرهای کوچک و تازهای که پرگل بودند و تاریخ فوتشان ۱۸ام، ۱۹ام، ۲۰ام و تاریخی نظیر این سخت نبود. تاریخ فوت کافی نبود. اگر خانوادهای هنوز در آن ساعت کنار قبر عزیزشان بود و میشد سوال پرسید چند کلمهای مصاحبه یا گفتوگو میکردم.
قطعهی چندم، امیر، ۳۶ ساله، متاهل و پدر دختری ۵ ساله
همسر امیر از صبح زود آمده بود و هنوز دل رفتن نداشت. آرام بود: میام اینجا دیگه دلم نمیخواد برگردم. بیقراری نمیکرد اما این پا و آن پا میکرد که همراه خانواده نرود. امیر تعمیرکار بوده و در حال بازگشت از محل کارش. زن امیر برگشت سمت من و با افسوس گفت: یه دختر پنج ساله داره. اصلا برای اعتراض نرفته بود.
زنی نزدیک آمد و رو به همسر امیر بنا کرد به درد و دل: من همیشه پیگیر این درگیریا بودم. از ۹۸ و ۸۸ و همهاش. الآن میرم فیلما و اخبار رو میبینم همهاش با خودم میگم امیر کجایی ببینی این همه جوون عین گل پرپر شدن؟! زن امیر که غیرعادی آرام بود گفت: چند روز پیش وصل شدم. طاقت نیووردم. اصلا نگا نمیکنم.
موقع رفتن خانواده، زن مسنی که که همه به او تسلیت میگفتند هم با من حرف زد: یه دختر پنج ساله داره. خودش هم وقتی پنج، شش سالش بود مامان و باباش رو از دست داد.
دختر جوانی کنار قبر نشسته بود و بهت زده بود. نسبت فامیلیاش را که پرسیدم گفت: مگه فرقی هم داره؟!
نام کامل امیر را در اینستاگرام و فضای مجازی جستوجو کردم و چیزی پیدا نکردم. نامش جایی نبود.
۲۰ام و ۲۱ام تا ده شب اینجا بودیم
به سمت سالن تطهیر رفتم. همانجایی که فیلمهای دلخراش روزهای شلوغش پس از ۱۸ام و ۱۹ام دی در فضای مجازی بارها بازنشر شد. حالا دیگر تعداد رفتوآمدها عادی شده است. مقابل سالن تطهیر زنان و مردان یک مرد ایستاده که در تحویل جنازه کمک میکند و البته اجازهی ورود به هر کسی را نمیدهد.
مقابل در غسالخانه که بایستید بوی تند سدر و کافور در مشامتان فرو میرود. کارکنان غسالخانه راحت حرف نمیزنند. حتی منتظر پایان شیفتشان ماندم اما نشد. حراست مجموعه هم تاکید کرد که «غسالا که حرف نمیزنن!» یکی از کاسبهای آن اطراف هم حرفهای مسئول حراست را تکرار میکرد: «اگر حرف بزنن بعدا باید جواب پس بدن!» کاسب دیگری هم آن اطراف میگفت: «کلا هر کسی نمیتونه تو بهشت زهرا کار کنه. فک کنم همهی غسالا هم از حوزه و قم میارن.» به نظر نمیآمد این برداشت کاملا درست باشد.
سه صفحه نمایش در سالن انتظار وجود دارد که اسم و مشخصات وضعیت متوفیان در سالن تطهیر را نشان میدهد. این پیام هم دائما روی صفحه نمایش تکرار میشد: بهشت حضرت زهرا(ع) مجهز به دوربین مداربسته میباشد.
یکی از کاسبهای اطراف غسالخانه هم از روزهای شلوغ غسالخانهی بهشت زهرا برایم گفت: معمولا ساعت ۳:۳۰، این حدودا دیگه جمع میکنیم. اون دو روز، ۲۰ام و ۲۱ام اما تا ۱۰ شب اینجا بودیم. بعضیها هم از اینجا میبردن شهرستان. جوان بود. به سروصداهای آنجا و مرگ عادت کرده بود و نکتهی دیگری بنظرش نیامده بود جز اینکه آن دو روز فرق داشت.
جوانانی که هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده بودند
به سمت قطعات جدید رفتم. کارگری در حال چیدن بلوکهای سیمانی برای قبرهای قطعات جدید بود.

تاریخ فوت غالب قبرهای ردیف آخر قطعاتی که دیدم ۱۹ام، ۱۸ام، ۲۰ام و آن حوالی بود. غالبا هم جوان بودند. قطعات جدید هنوز مانند قطعات قدیمی درختکاری نشدهاند. گورها غالبا تازهاند و سنگ قبر ندارند. با هر بادی که میوزید خاک زیادی بلند میشد.



سرما، باد و خاکی که بلند میشد و توی صورت میزد، گلهای پرپرشدهی روی گورهای تازه که پراکنده میشدند، پرچمهای عزایی که در کنار قبرها تکان میخوردند، آواهای متنوع حزنآلود و خانوادههایی که در بهت و آرامش میگریستند تصویر عجیبی ساخته بود. آسمان تیزی آفتاب را نداشت و انگار آبستن بارانی که نباریده بود.

«ساعت دیواری من عزیزم رفته تو چرا بیداری؟!» | مریم و عشق موتورسواری
مریم دختر جوانی حدودا ۳۰ ساله و آرایشگر بود. زمان برگشت از محل کارش در منطقه یک تهران جان باخت. دور تا دور قبر نشسته بودند و گریه میکردند. یک باند کوچک آورده بودند که آهنگهای پاپ و غمگین پخش میکرد و حاضران را با گریهی بیشتر تسلی میداد. دختر جوانی از اقوامشان به خانمی که در حال فیلم گرفتن از قبرِ گلآرایی شدهی مریم با صدای محسن چاووشی بود از علاقهی مریم به موتورسواری میگفت. عشق و علاقهای که حالا زیر خاک خوابیده بود. چند روز پیش بالاخره مجوز صدور گواهینامه موتور برای خانمها را هم دادند. چه سود؟!
موقع رفتن از کنار مریم به مادرش تسلیت گفتم. در جوابم گفت: خیلی ممنون که اومدید. ایشالا که تقاص خون جوونامون رو بگیریم.
«تازه براش خواستگاری رفته بودن»
علی(نام مستعار) پسر جوانی بود که تازه برایش خواستگاری رفته بودند. این را یکی از اقوام به من گفت و خودش به گریه افتاد. در عکسی که کنار قبر کوچکش بود هم دسته گلی به دست داشت شاید مربوط به همان شب خواستگاری. چهرهاش در عکس گشاده بود. روی قبر و بخش خاکی تکهای چمن مصنوعی گذاشته بودند شاید برای بلند نشدن خاک یا راحت نشستن کنار فرزندشان. یکی میگفت علی در حال آوردن بار از جایی بوده و قصد شرکت در اعتراضات را نداشته.
غمنامهی رفیق امیر
قبری با یک پسر جوان تنها بود. چمباتمه زده بود کنار قبر و گریه هم نمیکرد. پرسیدم چه نسبتی با او دارد؟! «رفیقش بودم!» و حرفش را ادامه داد: «توی یه موبایل فروشی کار میکرد. قبل رفتن به ما گفت من میرم کاری که میتونم رو کنم.» بغضش ترکید و اشکش روان شد. روی قبر کوچک دوستش دست میکشید و میگفت: امیر، داداش به خدا ما ترسو نبودیم. ببخشید.
از او دربارهی شیوهی جان باختن دوستش پرسیدم. توضیح داد و دوباره گریهاش میگیرد، روی نام قبر دستی میکشد شبیه نوازش و میگوید: «حتی به اسمش هم رحم نکردن. نوشتن امید ولی اسمش امیره». وقتی در سامانهی متوفیان بهشت زهرا نام کامل امیر را جستجو کردم دیدم حق با اوست. نام درست در سامانهی بهشت زهرا بود اما در لیست رسمی دولت از جانباختگان نبود. این میتوانست یک اشتباه باشد که بعداً روی سنگ قبر اصلی تصحیح شود.
رفیق امیر میگفت فقط به تعداد اندکی از خانواده اجازهی حضور در خاکسپاری دادهاند و نتوانسته در این مراسم شرکت کند.

برای همدردی میگویم: حتما خیلی بهتون سخت میگذره. جوابم را بدتر میدهد: فقط این نبود که. پنجتا رفیقم تو این اعتراضات از دست رفتن. یکیشون که ۱۴۰۱ سابقهی سیاسی داشت و رفت زندان رو بدون قبر خاک کردن. پشت اون سالن عروجیان. من خودم چشمی پیداش میکنم هر دفعه.
چند نفر غریبه هم که قبر امیر را تنهاتر از بقیه و ما را گریان دیده بودند آمدند، ضربهای به سنگ زدند و فاتحهای خواندند.
مرسوم است که خانوادهها روی قبر عزیزانشان گندم هم میریزند. روی قبر چند جوان با سلیقه و نظم خاصی گندمها را به شکل قلبی درآورده بودند.


صلاه ظهر، مسجد
آرایش آهنی مسجد
معصومه، خادم زن مسجد با من حرف زد: خدا رو شکر اون دو شب اتفاقا مسجد از همیشه شلوغتر بود. بسیجیامونم خدا خیرشون بده شیفت میدادن. یکی از شیشههای مسجد رو شکوندن ولی اتفاق خاصی نیفتاد. فرشهای اینجا رو هم جمع کردن که یه موقع اگر آتیشی، چیزی به اینجا افتاد آتیش مسجد رو نگیره. ندیدی پشت پنجرهها و درها رو آهن زدن؟!



پیرمرد بسیجی مجروح و امام جماعتمان شهید شد
معصومه حرفش را ادامه داد: یکی از بسیجیامون که ماموریت داده بودن و فرستاده بودن … مجروح شد سر این اغتشاشات. هیچ سلاحی هم دستش نبوده فقط یه کلاه سرِش بوده. یه موتوری همین طوری که رد شده نمیدونم با چی زدهاش که الآن فکش و صورتش کاملا مجروح شده. هنوز بیمارستانه پیرمرد.(حدود دو هفته پیش)
از او پرسیدم مردی که از آن میگوید در چه حالی بوده است: هیچی مثل اینکه داشته حرف میزده! امام جماعت سابق مسجدمون هم اطراف مسجد … شهید شد. یه مرد حدودا پنجاه ساله بود.
فک میکردم نباید مسجد خلوت بمونه | با ترس و لرز برای نماز میاومدم
یکی از زنان نمازگزار هم با من حرف زد. نامش فاطمه بود و لهجهی شیرازی قشنگی داشت: مسجد شلوغ بود اما با ترس و لرز میاومدم. شوهرم خیلی بهم گفت نرو بیرون. خیلی میترسیدم ولی فک میکردم نباید مسجد رو خلوت بذاریم. این خیابونِ … خیلی شلوغ شده بود وقتی میخواستم برگردم. چادرم دارم خب. یه خانمی که دیده بود من ترسیده بودم بهم میگفت از چی میترسی خانم؟! اینا که با شما کاری ندارن. اینا هم از شمان. سنش بالا بود خانمه. منم دیگه ترسیده بودم واینسادم بحث کردن. اگه اعتراض به گرونی بود منم حتما میرفتم ولی اینکه بیان آتیش بزنن و با دین و نظام دشمنی کنن خب نمیشه که!

تو محلهی یکی از کشته شدهها تا چند شب صدای گریه و نالهی مادری میاومده
او هم خبر جراحت مرد بسیجی و امام جماعت سابقشان را شنیده بود. از فاطمه پرسیدم آیا از معترضین کشته شده هم چیزی شنیده است. فاطمه گفت: آره، شنیدم از یه خونه تو اون کوچهی … چند شب دائم صدای گریه و نالهی مادرش میاومده. دخترش جوون بوده. تو محل خودمون هم یکی، دو نفر هستن بنظرم.
چقدر پیامک زدن که نذارید جوونا بیان خیابون؟!
از فاطمه پرسیدم که نظرش دربارهی این جانباختگان چیست. او گفت: دلم میسوزه ولی چقد اون دو روز پیامک دادن که نذارید جووناتون بیان بیرون؟!

«اخبار رو که میخونم عذاب وجدان میگیرم»
با دختر جوانی هم در اطراف آن مسجد مصاحبه کردم که نامش آیلار بود. او میگفت: من خیلی تلاش میکنم خودم رو از اخبار این روزا دور نگه دارم چون واقعا طاقتش رو ندارم. چند روز پیش یه خبری در مورد یه نوجوون خوندم بعد داشتم برمیگشتم خونه واقعا سرم گیج رفت افتادم توی جوب!
از آیلار پرسیدم این روزها چه حسی دارد: حس عذاب وجدان که چرا اینا رفتن و من زندهام. ولی خودم اصلا دوست ندارم درگیر سیاست و این حرفا بشم. اصلا مرگ و زندگی من باعث هیچ تغییری نمیشه. سیاستمدارا خودشون یه برنامههایی دارن که اصلا به سر کار بودن این آقا و اون آقا هم ربطی نداره. تو این دورهی جنگ که همه وضعشون خراب بود اون صاحبای اصلی شرکت ما پولدارترم شدن ماهاییم که بدبختتر میشیم معمولا. من ونفقط میخوام اشتباه نسل قبلم رو تکرار نکنم و یه قدم جلوتر برم. مردم ایران هم کم بدی ندارن. خیلی وقتا بیاخلاقی میکنیم. باید خودمونم اصلاح کنیم.
جوانی که به استقبال مرگ رفت
او دربارهی یکی از همشهریهایشان که در این اعتراضات جانباخته بود و او را میشناخت نیز گفت: یه پسر ۳۲سالهی جوون و ورزشکار بود. خودش تهران زندگی میکرد. قبل از اینکه بره تو خیابون زنگ میزنه به مامانش و یه حرفای عجیبی میزنه. یه جوری که انگار داره به استقبال مرگ میره.

«بیخیال یگان ویژه شدن، شدم»
ابوالفضل نام جوانی بود که در یک شیرینیفروشی کار میکرد و با من مصاحبه کرد. چیزی از آنچه در محل اتفاق افتاده بود ندیده بود چون آن زمان در محل دیگری بوده. ابوالفضل بچهی شهرستان بود. بابت این اتفاقات ناراحت بود اما اصلا سیاسی نبود: بعد این ۲۲ سال به این نتیجه رسیدم که آدم باید فقط به فکر مادرش باشه. هیچی و هیچکس برای آدم نمیمونه. ابوالفضل از وضعیت اقتصادی گلهمند بود و امیدی هم به بهتر شدنش نداشت.

ابوالفضل جوان خوش قامتی بود. او پیش از این که به تهران بیاید و زمانی که در شهرستان خودشان بیکار بود تلاش کرده عضو نیروهای ویژهی پلیس شود اما بعدا پشیمان شده: با این وضعیت بزن بزن و درگیریا بیخیالش شدم. یکی از دوستانش هم که بسیار نزدیک به پذیرفته شدن در آن مجموعه بوده از میانهی راه به همین دلیل پشیمان میشود و دیگر پیگیر نمیشود.
اُه، اُه خبرنگار داخلی؟! | «برو خانم، ما رو از نون خوردن ننداز»
کسبهی اطراف یکی از میدانهای شلوغ این محله غالبا میگفتند که خیلی زودتر از ساعت شلوغی مغازهشان را بستهاند. یکیشان هم که مردد بود حرف بزند با دیدن کارت خبرنگاریام گفت: اُه اُه خبرنگار داخلی که هیچی اصلا حرفی ندارم. برو خانم چند نفر تو این مغازه نون میخورن. ما رو از نون خوردن ننداز.
«اینا خودشون رو تو دنیا منزوی کردن»
یکی دیگر از کسبه هم که مغازهاش را زودتر از زمان شلوغی بسته بود میگفت: میدونی خانم فاصلهی دولت ملت دیگه خیلی زیاد شده. فک نکنم درست بشه. اینا خیلی بد کردن و الا که ایران بهترین جاست برای زندگی کردن. مردم خوبی هم داره. احساسات دارن. به داد همدیگه میرسن.


او به شیوهی تعامل حکومت با دنیا نقد داشت: الآن خانم من با مشتری حرف نزنم یا با این کاسب بغل دستیام حرف نزنم مگه میتونم کاسبی کنم؟! اینا هم خودشون رو تو دنیا منزوی کردن. بازم من فک میکنم اگر وضعیت اقتصادی رو درست کنن شاید یه خرده ناراحتی مردم کمتر بشه.
«نه که فک کنی چون ترکم باهاش(رضا پهلوی) لجَما!»
صاحب یک مغازهی فست فود در بحثی که با من داشت با لحنی خاصی میگفت: ببین داداش(!)… ببخشیدا ولی اون یارو عرضهی جمع کردن زن خودش رو نداره بعد مردم انتظار دارن بیان یه مملکت رو جمع کنه. نه که فک کنی چون ترکم باهاش لجَما نه. بچهست بابا. بعد بعضیا فک میکنن آمریکا و اسرائیل میان یه کاری براشون میکنه. آخه خندهدار نیست؟!


او مغازهاش را زمان اعتراضات نبسته بود: من کاری ندارم. پشت دخلم وایمیسم کارم رو میکنم ولی ببین این نشد اعتراض. اعتراض داری بیا مثل آدم بگو.
دوستش که از مغازهداران همان اطراف بود گفت: الآن من دلم میخواد یه نظام پارلمانی بیاد سر کار. من نمیخوام این شکلی باشه اداره مملکت. اصلا میشه؟! من کُردم. مطمئنم کلی آدم هم بین کُردا هم کل ایران داریم که سرِشون به تنِشون میارزه و میتونن یه کاری کنن. میذارن؟! اصلا کلی آدم درست و حسابی هم تو زندان داریم.
در میان گفتوگوهایی که در این محل انجام شد، روایتی هم از جمعآوری گلهای یادبود یکی از جانباختگان شنیده شد.
انتهای پیام









