سیدحسین امامی در خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) نوشت: در میان متفکران مسلمان، ابونصر فارابی جایگاهی ممتاز در تاریخ فلسفه، بهویژه فلسفه سیاسی، دارد. با این حال، با وجود اهمیت آثار و اندیشههای او، مطالعات فارابیشناسی در ایران همچنان با کاستیها و خلأهای جدی مواجه است و هنوز نمیتوان از شکلگیری یک جریان منسجم و پویا در این حوزه سخن گفت.
احمدرضا یزدانیمقدم، پژوهشگر فلسفه سیاسی و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، معتقد است بازخوانی فارابی تنها از حیث تاریخی اهمیت ندارد، بلکه اندیشه او میتواند در تحلیل مسائل امروز جامعه، از حکمرانی و عدالت گرفته تا جنگ، صلح و تمدن، مورد استفاده قرار گیرد.
یزدانیمقدم در این گفتوگو ضمن تشریح وضعیت فارابیشناسی در ایران، سیر شکلگیری آثار سیاسی فارابی را بررسی میکند و توضیح میدهد که چگونه هر یک از آثار اصلی او زمینه نظری و مفهومی اثر بعدی را فراهم کردهاند. او همچنین با نقد برداشتهایی که مدینه فاضله فارابی را امری انتزاعی و دستنیافتنی میدانند، بر وجه واقعگرایانه و عملی فلسفه سیاسی او تأکید میکند و در ادامه، نسبت فلسفه، دین، کلام و فقه، جایگاه علوم تجربی و علوم انسانی در تحقق جامعه فاضله و نیز مفهوم «پنهاننگاری پیچیده» در آثار فارابی را توضیح میدهد.
وضعیت فارابیشناسی در ایران چگونه است و چرا باید امروز دوباره به فارابی توجه کنیم؟
اگر بخواهیم بحث را از وضعیت فارابیشناسی آغاز کنیم، باید بگویم که پژوهشهایی که درباره فارابی انجام شده، با وجود ارزشمندی برخی از آنها، هنوز بسیار محدود است و ما در کشورمان به معنای دقیق کلمه یک «مکتب فارابیشناسی» یا یک جریان مطالعاتی سیستماتیک و پویا نداریم. این مسئله اهمیت زیادی دارد؛ زیرا فارابی صرفاً یک متفکر تاریخی نیست که بخواهیم برای شناخت گذشته فلسفه اسلامی به او مراجعه کنیم.
پرداختن به فارابی از دو جهت برای ما ضرورت دارد. نخست اینکه او متفکری بزرگ است که به جهان اسلام و ایران تعلق دارد و شناخت اندیشه او بخشی از شناخت میراث فکری خود ماست. اما جهت دوم شاید از این هم مهمتر باشد و آن اینکه فارابی میتواند منبعی غنی برای پاسخگویی به نیازهای نظری و عملی جامعه امروز باشد.
ما امروز با مسائل متعددی در حوزه حکمرانی، عدالت، جنگ و صلح، تمدن و مناسبات اجتماعی مواجهیم. اگر اندیشه فارابی را درست بشناسیم، میتوانیم از آن برای تحلیل، راهنمایی و حتی نقد نظام حکمرانی استفاده کنیم. این به معنای بینیازی از اندیشههای جدید یا غربی نیست، اما به این معناست که نباید در بحثهای مربوط به مدرنیته، جامعهشناسی و مسائل سیاسی، یکسره به متفکران غربی ارجاع دهیم و میراث فکری خودمان را نادیده بگیریم.
یکی از برداشتهای رایج درباره فارابی، تصویر کردن مدینه فاضله او به عنوان امری انتزاعی و دستنیافتنی است. آیا این برداشت را درست میدانید؟
خیر! به نظر من این برداشت نیازمند نقد جدی است. برخی از فارابیشناسان برجسته، با تأثیرپذیری از افلاطون، مدینه فاضله فارابی را به «شهری در آسمانها» تشبیه کردهاند؛ یعنی گویی فارابی درباره جامعهای سخن میگوید که صرفاً در عالم اندیشه وجود دارد و امکان تحقق خارجی ندارد.
در حالی که اگر مجموعه آثار فارابی را در ارتباط با یکدیگر مطالعه کنیم، با فیلسوفی بسیار واقعگرا و حتی عملگرا مواجه میشویم. اهتمام فارابی فقط این نیست که ویژگیهای جامعه فاضله را توصیف کند؛ او به دنبال آن است که راه تحقق عینی این جامعه را نیز نشان دهد. بنابراین، فلسفه سیاسی فارابی را نمیتوان صرفاً یک نظام انتزاعی و نظری دانست. او به این مسئله توجه دارد که چگونه میتوان مبانی نظری را به عرصه جامعه آورد و زمینه تحقق آنها را فراهم کرد.
برای فهم این رویکرد، آیا باید سیر تاریخی آثار فارابی را مورد توجه قرار دهیم؟
دقیقاً. برای فهم فلسفه سیاسی فارابی، ترتیب و ارتباط آثار او اهمیت زیادی دارد. فارابی در سدههای سوم و چهارم هجری قمری میزیست و بخش مهمی از تحصیلات عالی خود را در بغداد گذراند. در کتابشناسیهای تاریخی، دهها اثر در حوزههای مختلف، از جمله منطق، شعر، خطابه، طبیعیات، ریاضیات، طب، موسیقی، فلسفه عمومی، اخلاق و سیاست مدن، به او نسبت داده شده است.
در مورد ترتیب نگارش آثار سیاسی او، برخی فرضهای رایج در میان متفکران غربی قابل قبول نیست. برای مثال، این فرض که فارابی ابتدا از تفکر دینی آغاز کرده و سپس به تفکر یونانی رسیده، یا برعکس، نمیتواند سیر واقعی شکلگیری اندیشه او را توضیح دهد. همچنین این تصور که کتاب «السیاسه المدنیه» خلاصهای از «مبادی آراء اهل المدینه الفاضله» است، به نظر من درست نیست؛ زیرا این دو اثر از نظر مفاهیم، موضوعات و شیوه تحلیل، تفاوتهای اساسی با یکدیگر دارند.
اگر بخواهیم سیر آثار اصلی فلسفه سیاسی فارابی را صورتبندی کنیم، میتوانیم آن را در پنج مرحله دنبال کنیم. هر مرحله، بستر نظری و مفهومی لازم را برای ورود به مرحله بعد فراهم میکند.
مرحله نخست را از کدام اثر باید آغاز کرد؟
از «فصول منتزعه». این اثر را میتوان مرحله گردآوری و جمعبندی آرای سیاسی یونان دانست. فارابی در این کتاب، فصلهایی از نظریات فیلسوفان سیاسی یونان یا قدما را درباره کشورداری، اخلاق و فضائل گردآوری و جمعبندی میکند.
نکته مهم این است که فارابی در بخشهای پایانی «فصول منتزعه» به بحث درباره «فضائل نطقی» و «فضائل خلقی» میپردازد و بحث را دقیقاً در آستانه ورود به «فضیلت فکری» به پایان میبرد. بنابراین، همین نقطه پایان، در واقع نقطه آغاز اثر بعدی است. این پیوستگی برای فهم سیر فکری فارابی اهمیت زیادی دارد.
مدینه فاضله «شهری در آسمانها» نیست
اثر دوم، یعنی «تحصیل السعاده»، چه جایگاهی در این مسیر دارد؟
«تحصیل السعاده» دقیقاً از همان جایی آغاز میشود که «فصول منتزعه» پایان یافته است. فارابی در این کتاب، فضائل فکری، نطقی و اخلاقی را بسط و تفصیل میدهد و در واقع از آنچه در اثر قبلی به صورت مقدماتی مطرح شده بود، وارد بحثی گستردهتر میشود.
در اواخر «تحصیل السعاده» نیز فارابی اشاره میکند که قصد دارد خلاصهای از میراث افلاطون و ارسطو را عرضه کند. علاوه بر این، در بخشهای پایانی همین کتاب، مفهوم «فلسفه برانیه» یا «فلسفه ذائعه» مطرح میشود؛ یعنی فلسفه عمومی و مشهوری که در میان مردم رواج دارد. این بحث، زمینه نظری لازم را برای ورود به آثار بعدی فراهم میکند.
مرحله سوم چه آثاری را دربرمیگیرد؟
در مرحله سوم، فارابی به سراغ تلخیص و تفسیر آثار افلاطون و ارسطو میرود؛ یعنی «فلسفه افلاطون» و «فلسفه ارسطوطالیس» و آثاری از این دست. این مرحله در امتداد همان وعدهای است که او در «تحصیل السعاده» داده بود.
فارابی در اینجا تلاش میکند فلسفه افلاطون و ارسطو را صورتبندی و تفسیر کند و دستگاه فلسفی یونان را به صورت منقح در اختیار مخاطب قرار دهد. بنابراین، این آثار را نباید از سیر کلی اندیشه او جدا کرد. فارابی ابتدا آرای سیاسی و اخلاقی را گردآوری میکند، سپس فضائل را بسط میدهد، بعد به سراغ مبانی فلسفه افلاطون و ارسطو میرود و از این طریق زمینه لازم برای مرحله بعد را فراهم میکند.
«کتاب المله» در این سیر چه نقشی دارد؟
«کتاب المله» بر مباحثی مبتنی است که فارابی در بحث «فلسفه برانیه» یا فلسفه عمومی مطرح کرده بود. در این کتاب، او نسبت دین یا «ملت»، کلام و فقه را با فلسفه در سطح افکار عمومی توضیح میدهد.
این مرحله اهمیت زیادی دارد، زیرا فارابی از سطح فلسفهای که فیلسوف برای خود و در میان اهل فلسفه تنظیم میکند، به سطحی میآید که باید نسبت فلسفه با جامعه و افکار عمومی روشن شود. این همان نقطهای است که به نظر من باید آن را در ارتباط با مفهوم فلسفه سیاسی «داخله» و «خارجه» فهمید.
منظور شما از «فلسفه سیاسی داخله» و «فلسفه سیاسی خارجه» چیست؟
سه مرحله نخست را میتوان در لایه «فلسفه سیاسی داخله» قرار داد. در این مرحله، فیلسوف مبانی نظری و فلسفی خود را برای خویش تدوین و روشن میکند. اما در دو مرحله پایانی، وارد لایه «فلسفه سیاسی خارجه» میشود؛ یعنی جایی که باید مفاهیم فلسفی را به زبانی قابل فهم برای افکار عمومی عرضه کند و جامعه را برای تحقق عملی جامعه فاضله آماده سازد.
در اینجا به یکی از نکات بسیار مهم در اندیشه فارابی میرسیم: فیلسوف حقیقی کسی نیست که صرفاً در حوزه نظریه باقی بماند. فیلسوف حقیقی باید بتواند اندیشه نظری خود را در واقعیت عینی محقق کند.
به همین دلیل، فارابی در «السیاسه المدنیه» و «مبادی آراء اهل المدینه الفاضله» مفاهیم فلسفی را به گونهای مطرح میکند که برای جامعه قابل فهم و ملموس باشد. هدف فقط انتقال یک سلسله مباحث فلسفی نیست؛ هدف این است که زمینه فکری و اجتماعی برای تحقق جامعه فاضله فراهم شود.
بنابراین «السیاسه المدنیه» و «مبادی آراء» را باید نقطه نهایی این مسیر دانست؟
این دو اثر را میتوان در مرحله نهایی این سیر قرار داد؛ مرحلهای که فارابی پس از تکمیل مباحث نظری، وارد عرصه تحقق میشود. در واقع، او از فلسفه سیاسی داخله به فلسفه سیاسی خارجه حرکت میکند و میکوشد آنچه را در سطح فلسفی به دست آورده، در نسبت با جامعه و سیاست توضیح دهد.
این نکته همچنین نشان میدهد که چرا نمیتوان فارابی را فیلسوفی دانست که مدینه فاضله را صرفاً در عالم انتزاعی فلسفه دنبال میکند. او مسئله تحقق را جدی گرفته است.
فارابی فلسفه را چگونه تعریف میکند و فلسفه سیاسی در این دستگاه چه معنایی دارد؟
فارابی فلسفه را به معنای «دانش به موجودات از آن جهت که وجود دارند» تعریف میکند. این دانش، پنج شاخه اصلی الهی، طبیعی، منطقی، ریاضی و سیاسی را دربرمیگیرد.
بر همین اساس، فلسفه سیاسی عبارت است از «علم به موجودات سیاسی، ارادی و عملی به مقدار طاقت انسانی از طریق قیاس و برهان»
در این تعریف، تعبیر «به مقدار طاقت انسانی» بسیار مهم است. فارابی نمیگوید انسان میتواند به صورت مطلق و بدون محدودیت، حقیقت جهان خارج را درک کند. بنابراین، این تعبیر را باید در برابر نوعی رئالیسم خام فهم کرد که تصور میکند میان ذهن و عین انطباق کامل و مطلق برقرار است.
انسان به اندازه توانایی انسانی خود میتواند موجودات سیاسی، ارادی و عملی را بشناسد و در این شناخت از قیاس و برهان بهره میگیرد.
آیا این به معنای آن است که فلسفه سیاسی فارابی صرفاً بر برهان استوار است؟
ذات و آرمان فلسفه سیاسی فارابی برهانی است، اما نباید از این نکته نتیجه گرفت که فیلسوف در مقام مواجهه با جامعه فقط باید با برهان سخن بگوید. وقتی فیلسوف میخواهد یک آرمان سیاسی را در جامعه محقق کند، ناگزیر باید ظرفیت مخاطبان و وضعیت واقعی جامعه را نیز در نظر بگیرد.
به همین دلیل، فیلسوف میتواند در مقام تحقق عملی از جدل، مشهورات و مسلمات نیز بهره ببرد. بنابراین، نباید فلسفه سیاسی فارابی را به طور کلی جدلی و غیربرهانی تصور کرد. ذات آن برهانی است، اما در مقام انتقال و تحقق اجتماعی، ابزارهای دیگری نیز مورد استفاده قرار میگیرد.
نسبت فلسفه و دین در اندیشه فارابی چگونه توضیح داده میشود؟
برای پاسخ به این پرسش باید به «رساله الحروف» توجه کنیم. فارابی در این اثر، سیر تطور معرفت را در تمدنها بررسی میکند. معرفت بشری ابتدا با جدل، سفسطه و فلسفه پنداری مواجه است و سپس به «فلسفه یقینی برهانی» میرسد.
پس از شکلگیری فلسفه برهانی، «دیانت» یا «ملت» شکل میگیرد و در ذیل دیانت، دو دانش کلام و فقه پدید میآیند.
این ترتیب نشان میدهد که فارابی برای فلسفه، دین، کلام و فقه، جایگاههای مشخصی در نظام معرفت و اداره جامعه در نظر میگیرد. اما نکته مهم این است که اداره جامعه و تحقق عدالت را نمیتوان صرفاً با گزارههای کلی و انتزاعی انجام داد.
پس برای تحقق فلسفه سیاسی در جامعه، علوم دیگر هم لازماند؟
کاملاً. اگر فیلسوف و حاکم سیاسی بخواهند آرمانهای فلسفه سیاسی را در جامعه محقق کنند، نمیتوانند فقط به گزارههای کلی فلسفی تکیه کنند. آنها به تمامی تجارب بشری نیاز دارند؛ به آمار، علوم تجربی و علوم انسانی مانند جامعهشناسی، روانشناسی و اقتصاد نیاز دارند.
باید بدانند جامعهای که میخواهند در آن سیاستگذاری کنند چه ویژگیهایی دارد، مردم چگونه رفتار میکنند، چه عواملی بر رفتار اجتماعی و سیاسی آنها تأثیر میگذارد، ساختار اقتصادی جامعه چگونه است و چه روشهایی متناسب با زمانه میتواند اهداف مورد نظر را محقق کند.
این علوم، ذات فلسفه نیستند، اما در خدمت تحقق اهداف و آرمانهای فلسفه سیاسی قرار میگیرند. بنابراین، اگر کسی بخواهد فلسفه سیاسی فارابی را صرفاً مجموعهای از گزارههای انتزاعی بداند، بخش مهمی از اندیشه او را نادیده گرفته است.
یکی از مباحث مهم درباره فارابی، مسئله «پنهاننگاری» است. این مفهوم را چگونه باید فهمید؟
لئو اشتراوس با بررسی سیر اندیشه از اسپینوزا به ابنمیمون و سپس فارابی، مسئله «پنهاننگاری» یا نوشتن بین سطور را مطرح کرد. اما به نظر من روش فارابی را نمیتوان صرفاً با پنهاننگاری ساده توضیح داد. مسئله پیچیدهتر از این است.
میتوان از «پنهاننگاری پیچیده» سخن گفت. در اینجا گاهی با امری ظاهری مواجهیم که پنهان گمان میرود و گاهی امری پنهان در ظاهر بیان شده است. یعنی نویسنده به گونهای سخن میگوید که معنای ظاهری برای مخاطب عام قابل دریافت باشد، اما مخاطب آگاه بتواند از همان عبارت به لایه دیگری از معنا دست پیدا کند.
برای توضیح این مسئله، در مقدمه «تلخیص النوامیس» داستان زاهدی نقل شده است. زاهدی برای فرار از دست حاکم ستمگر، لباس اهل بطالت پوشید، تنبور به دست گرفت و خود را به مستی زد. هنگامی که از دروازه شهر خارج میشد، نگهبان از او پرسید که کیستی. زاهد صریحاً و راست گفت که همان زاهد معروف است. اما نگهبان گمان کرد که او به مسخره سخن میگوید و به همین دلیل او را رها کرد.
در اینجا زاهد هم نجات پیدا کرد و هم دروغ نگفت. بنابراین، ما با نوعی پیچیدگی در نسبت میان ظاهر و باطن مواجهیم.
آیا نمونهای از این روش را میتوان در آثار خود فارابی نیز یافت؟
بله. برای مثال، در «رساله فی معانی العقل» تغییر ظاهری و هوشمندانه برخی کلمات قابل توجه است؛ از جمله ثبت واژه «معونه» به جای «معاویه». این تغییر میتواند از یک سو نویسنده را از خطر بطش حاکمان مصون نگه دارد و از سوی دیگر، برای خواننده هوشمند امکان دریافت مقصود را فراهم کند.
این روش بعدها در آثار ابنسینا نیز استمرار پیدا میکند. در مقدمه «الشفاء» و نیز در «الحکمه المشرقیه» میبینیم که ابنسینا درباره نحوه بیان حقایق سخن میگوید و تأکید دارد که حقایق را در پوشش فلسفه مشاء بیان کرده است تا اهل دانش و حکمت بتوانند به لایههای عمیقتر آن دست پیدا کنند.
البته علت این روش را فقط نباید به ترس از حکومت محدود کرد. شرایط سیاسی سخت و خطرناک، حفظ جان در برابر حکام جائر و عدم امکان بیان صریح برخی مواضع تاریخی، یکی از عوامل مهم بوده است؛ اما عامل دیگر، تفاوت ظرفیت فکری مخاطبان است. یک مطلب فلسفی عمیق را نمیتوان به یک شکل برای فیلسوف و عامه مردم بیان کرد. مخاطب عام باید در حد ظرفیت خود از سخن بهره ببرد و مخاطب نخبه و آشنا با فلسفه نیز بتواند به لایههای عمیقتر آن دسترسی پیدا کند.
چرا فارابی در مباحث سیاسی بیش از همه به چنین روشی نیاز داشت؟
مباحث سیاسی به طور مستقیم با قدرت و حکومت ارتباط دارد و طبیعی است که در شرایط سیاسی سخت، بیان صریح برخی مطالب میتوانست برای فیلسوف خطرناک باشد. فارابی در دورهای زندگی میکرد که امکان بیان آزادانه برخی دیدگاههای سیاسی وجود نداشت.
بنابراین، پنهاننگاری در مسائل سیاسی و اجتماعی میتوانست هم وسیلهای برای حفظ جان و هم راهی برای انتقال اندیشه باشد. برای نمونه، همانطور که اشاره کردم، در «رساله فی معانی العقل» به جای نام «معاویه» از «معونه» استفاده شده است. یا در «کتاب المله» بدون ذکر نام صریح، به «چهار نفر» اشاره میشود.
در نتیجه، باید توجه داشت که فارابی نمیخواست صرفاً چیزی را پنهان کند و سکوت کند؛ مسئله این بود که چگونه میتوان در شرایطی که بیان صریح ممکن نیست، سخن را به گونهای گفت که هم از خطر در امان بماند و هم مخاطب مناسب بتواند مقصود را دریابد.
پس از فارابی، فلسفه سیاسی او متوقف شد آن طور که صاحب نظریه زوال اندیشه سیاسی در ایران میگوید یا ادامه پیدا کرد؟
فلسفه سیاسی فارابی متوقف نشد. این اندیشه در آثار متفکرانی مانند ابنسینا، سهروردی، خواجه نصیرالدین طوسی و ملاصدرا امتداد پیدا کرد، البته نباید انتظار داشته باشیم که این تداوم در همه دورهها دقیقاً به همان شکل و با همان زبان فارابی باشد. هر متفکر در شرایط تاریخی و فکری خود، مسائل را به صورت متفاوتی دنبال میکند.
همچنین اگر بخواهیم از موفقیت یا تحقق فلسفه سیاسی فارابی سخن بگوییم، باید آن را امری نسبی بدانیم. تحقق یک اندیشه سیاسی در جهان اسلام، همانگونه که تحقق اندیشههای سیاسی در غرب نیز نسبی بوده است، هرگز یک امر مطلق و یکباره نیست. برای نمونه، حتی آرمانهایی مانند «صلح ابدی» کانت نیز در تاریخ اندیشه سیاسی به معنای تحقق کامل و نهایی یک وضعیت سیاسی نبودهاند.
آیا میتوان گفت فلسفه سیاسی فارابی از علوم تجربی و علوم کاربردی بینیاز است؟
خیر! دقیقاً برعکس. اگر به تعریف فارابی از فیلسوف حقیقی توجه کنیم، فیلسوف حقیقی کسی است که بتواند فلسفه نظری را در عمل محقق کند. بنابراین، برای تحقق آرمانهای مدینه فاضله، گزارههای انتزاعی و کلی کافی نیستند.
فیلسوف و حاکم سیاسی باید از تمامی تجارب بشری استفاده کنند. باید آمار را بشناسند، از علوم تجربی استفاده کنند و از علوم انسانی مانند جامعهشناسی، روانشناسی و اقتصاد بهره بگیرند. همچنین باید روشهایی را پیدا کنند که با شرایط تاریخی و اجتماعی زمانه خودشان تناسب داشته باشد.
بنابراین، این علوم اگرچه خودِ فلسفه نیستند، اما میتوانند در خدمت تحقق اهداف فلسفه سیاسی قرار گیرند. فلسفه جهت و غایت را روشن میکند، اما تحقق آن غایت در جامعه به شناخت واقعیتهای عینی و استفاده از دانشهای مختلف نیاز دارد.
اگر بخواهیم یک جمعبندی از اندیشه سیاسی فارابی ارائه کنیم، نقطه محوری آن چیست؟
به نظر من نقطه محوری این است که فارابی را نباید صرفاً فیلسوفی نظری و انتزاعی دانست. او فیلسوفی است که میان نظریه و عمل ارتباط برقرار میکند. سیر آثار او نیز این ارتباط را نشان میدهد: از گردآوری و تحلیل آرای سیاسی و اخلاقی قدما آغاز میکند، به بحث فضائل و فلسفه عمومی میرسد، فلسفه افلاطون و ارسطو را بررسی میکند، نسبت فلسفه و دین را در سطح عمومی توضیح میدهد و در نهایت به فلسفه سیاسی و مسئله تحقق جامعه فاضله وارد میشود.
از این منظر، مدینه فاضله برای فارابی صرفاً «شهری در آسمانها» نیست. مسئله او این است که چگونه میتوان جامعهای را شناخت، مبانی آن را توضیح داد و سپس زمینه تحقق آن را فراهم کرد. به همین دلیل است که در کنار فلسفه برهانی، توجه به افکار عمومی، ظرفیت مخاطبان، مشهورات، جدل، دین، کلام، فقه و همچنین علوم تجربی و انسانی اهمیت پیدا میکند.
اگر این وجه از اندیشه فارابی را ببینیم، اهمیت او برای امروز نیز روشنتر میشود. فارابی صرفاً متعلق به تاریخ فلسفه نیست؛ او میتواند در بحث درباره حکمرانی، عدالت، جامعه، سیاست، جنگ و صلح و تمدن نیز مورد مطالعه قرار گیرد. البته استفاده از فارابی در مسائل امروز، نیازمند شناخت دقیق اندیشه او و پرهیز از تحمیل مفاهیم امروزی بر متن آثار اوست. باید نخست فارابی را در دستگاه مفهومی خودش فهمید و سپس امکان بهرهگیری از آن دستگاه را برای مسائل امروز بررسی کرد.
انتهای پیام


