برچسب مریم پیمان

یک انقلاب فرهنگی دیگر در کمین دانشگاه

دانشگاه تهران

مریم پیمان، روزنامه‌نگار در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، درباره‌ی این روزهای دانشگاه‌ها نوشت: روزهای دشواری را از سر گذرانده‌ایم. حالا پیامدهای مستقیم اخبار مثبت و منفی همراه ماست. هنوز ذهن و ضمیر ما و روان…

نامه‌ای خطاب به رئیسی درباره‌ی گرانی عجیب داروی ام‌اس

رئیسی، انتخاب اکثریت مردم ایران

یک روزنامه‌نگار که خود بیمار ام‌اس است در نامه‌ای به رییس جمهور درباره‌ی قیمت داروی بیماران ام‌اس نوشت: حتماً اطلاع ندارید که در یک ماه گذشته قیمت داروها از چهار تا ۱۰ برابر شده است و بر اساس نوع و…

روایت خبرنگاری که بیست سال با ام اس درگیر است

پنجمین قسمت ‌برنامه «ماهِ ماه» به روایت داستان زندگی خبرنگاری می پردازد که بیش از بیست سال با بیماری ام اس درگیر است. به گزارش روابط عمومی برنامه، برنامه «ماه ماه» در پنجمین شب از ماه مبارک رمضان که با…

یک تصمیم؛ بازی «ام‌اس» تمام می‌شود

مریم پیمان در شرق نوشت: لیوان خنک آب را تا ته سر می‌کشم. روی صندلی ولو می‌شوم و با ناامیدی به دیوار سفید روبه‌رو خیره. تکرار می‌کنم؛ «تمام شد». روزهای خوب و خنک بهار تمام شد. درد در ماهیچه‌های بادکرده پاهایم…

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

مریم پیمان

«مریم پیمان» که در یادداشت هایی درباره ی زندگی با «ام اس» در روزنامه ی «شرق» می نویسد، این بار درباره ی تعطیلات نوروزی نوشت: ستاره‌های آسمان آشکارند، مثلِ اشک‌های هویدای من در تاریکی پیچِ دستانم. کم‌خواب شده‌ام مثلِ همه…

همه‌چیز ‌روی پوست شهر | مریم پیمان

ام اس

«مریم پیمان» در یادداشتی در روزنامه ی «شرق» نوشت: چیزی در فاصله بین قفسه سینه‌ام و حنجره‌ام سنگین و سفت شده است. نفس عمیقی می‌کشم و دفترم را می‌بندم. «نباید وارد بازی‌اش بشوم». هنوز طنین صدایش در گوشم پژواک دارد.…

پیامد «ام اس» و ضعف حافظه؟!

مریم پیمان

«مریم پیمان» که هر هفته درباره ی «ام اس» در روزنامه ی شرق می نویسد، این بار درباره ی ضعف حافظه نوشت: نمی‌دانم چرا شماره را به او داده بودم. همسرش بیمار بود و گویا پرسشی داشت. حافظه‌ام ضعیف شده…

دوستی به سبک «ام اس» | ما آن شقایقیم که با «درد» زاده‌ایم

مریم پیمان

«مریم پیمان» در روزنامه ی «شرق» نوشت: دیر شده است. سرماخوردگی، تب، عفونت و‌ گرگرفتگی آزارم می‌دهد. نخستین‌بار است که دارو ندارم؛ دفترچه‌ام تمام شده بود. «اگر نیاید، چه می‌شود؟» نهیب می‌زنم؛ «تا تو باشی حواست را جمع کنی». از دوستی…

«قاعدگی» زیر سایه «ام‌اس»

قاعدگی

«مریم پیمان» در روزنامه ی «شرق» درباره ی قاعدگی در مبتلایان به ام اس نوشت: مضطرب از پله‌های طبقه پنجم ساختمان پزشکان به خیابان می‌رسم. روزهای این هفته میهمان مطب‌ها خواهم بود. نیاز به اکسیژن دارم. دلم چندروزی است مثل…

چند شمع باید ‌روی کیک «ام‌ اس» گذاشت؟

ام اس

مریم پیمان در روزنامه ی شرق نوشت: «باز آی دلبرا! که دلم بی‌قرار توست/ وین جان بر لب آمده، در انتظار توست» نور اتاق را کمتر می‌کنم، کیک را پیک آورده تا «خوشبختی» را جشن بگیرم. کسی به این «شادمانی»…

دیدار مردمی در بن‌بست «هدایت» یا خیابان «یاسر»؟

احمدی نژاد

«مریم پیمان»، روزنامه نگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت: مسوولیت اجتماعی تنها معنای نوع‌دوستی و کمک‌های انسان‌دوستانه در زمان بحران‌های طبیعی را ندارد و هر فرد، نهاد، سازمان و دولتی به دنبال انجام فعالیت‌هایی…

یلدای زندگی با «ام‌اس» چند سال است؟

مریم پیمان در روزنامه ی شرق نوشت: صدای خِش‌خِش برگ‌های پاییزی در انعکاس تَق‌تَق کفش‌هایم محو می‌شوند. «هنوز» می‌توانم راه بروم. عابران، آخر پاییز جوجه‌هایشان را شمردند و زمستان را شروع کردند، اما من هر هفته با تزریق دارو جوجه‌شماری…

اِم‌اِس؛ «آه! ‌ای واژه شوم!»

ام اس

«مریم پیمان» در روزنامه ی شرق نوشت: شب اول؛ ۱۸:۲۵ پاییز زمستانی است؛ پاییزی که از هجوم زمستان، قربانی گرفته و می‌گیرد. شهر «دلتنگ غروبی خفه بود، مثل امروز که تنگ است دلم». این شعر رهایم نمی‌کند. از مقابل داروخانه…

«چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم»

ام اس

مریم پیمان در روزنامه ی شرق نوشت: چند قدم از ایستگاه تا خانه پیاده آمده‌ام. قطره‌های عرق تمام بدنم را در بر گرفته‌اند. شالم را کمی بازتر می‌کنم و لباس نخی نازکم را تکان می‌دهم تا خنک شوم. چشمان متعجب…

چشم‌هایم تار است یا کم‌رنگ؟

ام اس

مریم پیمان در روزنامه ی شرق نوشت: «در زندگی»۱ فقط «زخم‌هایی»۲ نیست «که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد»۳ بلکه شادی‌هایی هم وجود دارند که نه‌تنها «نمی‌توان آنها را به کسی اظهار کرد؛ چون عموما…

من ام‌اس را انتخاب می‌کنم یا او مرا؟!

ام اس

مریم پیمان در روزنامه ی شرق نوشت: «خاک بر سرت!» چشمان خشمگین زن به دختر جوان خیره شده بود. شک کردم. شاید این جمله از زبان هیچ‌کدامشان ساطع نشده بود. «توی بی‌شعور این مرض را از کجا آوردی؟» متأسفانه درست…