دروغ بزرگی به نام امید!

محسن عوضوردی، فعال دانشجویی، در یادداشتی ارسالی به انصاف نیوز نوشت:

این‌بار که می‌نویسم، دیگر فرق می‌کند. این‌بار، من آن محسن عوضوردی قبل‌ترها نیستم.

دیگر محسنی نیستم که عاشق فعالیت‌های مختلف، به امید «درست‌شدن اوضاع» بود و از تشکل‌های دانش‌آموزی، تا تشکل‌های سیاسی دانشگاه و احزاب، می‌دوید و امیدی که در رگانش جاری بود را، فریاد می‌زد.

قبل از آن که به حق رای برسم، در ۱۴ سالگی در ستادهای انتخاباتی مجلس شورای اسلامی، برای کاندیدای اصلاح‌طلب، فعالیت می‌کردم. دو سال بعد، بدون حق رای، با عکس حسن روحانی، در خیابان‌ها، شهر را بالا و پایین می‌کردم و حتی در ۱۴۰۰ معتقد بودم که باید به همتی رای داد.

شاید همین «امید به تحولی مطلوب» بود که در سال ۱۴۰۱، هنگامی که به عنوان دبیر مجمع اسلامی دانشجویان دانشگاه حکیم سبزواری فعالیت می‌کردم، به جای حضور در کف خیابان، شأن دانشگاه را یادآور شوم و نقش واسط را بازی کردم تا بچه‌های معترض آزاد شوند.

آن روزها در فضای توجیهی خلوت خود، می‌گفتم: “این دوره تمام می‌شود، صدای ما شنیده شده، اصلاحات دوباره باز می‌گردد، تحول رقم خواهد خورد!”.

به همین پشتوانه، در سخنرانی‌های انتخاباتی پزشکیان، یادآور شدم که می‌شود «امیدوار» بود، اما مبنای امیدم، مردمی بودند که در هر خانوار و خانه‌شان، نیروی متخصصی، همچون «قرآنِ لبِ طاقچه» خاک می‌خورد!

معتقد بودم ما برای تغییر، باید به حداقل‌های باز شدن فضای پس از خفقان دولت سیزدهم، امیدوار باشیم تا با باز شدن فضا، «نهادهای اجتماعی» دوباره قوت بگیرند و در این نهاد‌ها، «نیروی اجتماعی قوی» تربیت کنیم! خام بودم، اشتباه فکر می‌کردم!

گمان می‌کردم که اکثریت قماش «اصلاح‌‌طلب» به عنوان گروهی که حرف مردم را بهتر می‌فهمند، نقش حلقه‌ی مفقوده‌ی مدنیت را بازی می‌کنند و سعی می‌کنند واسطی بین دولت و ملت باشند. فکر می‌کردم اصلاح‌طلب‌ها، دنبال گرفتن سهم خود از قدرت هستند و پس از ظفرمندی، این سهم را برای مردم و اصلاح‌گری خرج می‌کنند! نمی‌دانستم قدرت را برای خود و منافع خود خرج می‌کنند و نهایت هنر ظفرمندی‌شان، «ظفرقندی‌ست»!

فریب بزرگی بود، فریبی نابخشودنی! از این حیث بزرگ، که نه دولت(به معنای آکادمیک آن) را شناخته بودم، نه مدعیان مدنیت(اصلاح‌طلبان) را و نه حتی، از عقبه‌ تلاش و خواسته‌های ملت، با خبر بودم!

اکنون که این مطلب را می‌نویسم، حداقل ۱۴ روز را صرف مطالعه و مباحثه کرده‌ام و نتیجه‌اش این شد که:
“هیچ راه تحول و بهبودی، مطلقا وجود ندارد!”

اگر وجود دارد، مرا آگاه کنید:

تراستی‌هایی که رانت‌شان حذف شده، خود تعیین کننده و خود عامل وخامت بیشتر اوضاع خواهند شد. اگر برخوردی صورت گیرد، منافع قماش آنهایی که از ایشان ارتزاق می‌شوند، به خطر می‌افتد، پس برخورد رادیکالی برای سرجانشاندن‌شان، حادث نمی‌شود.

شدت خشم مردم بسیار بیشتر از گذشته است و تکلیفشان هم بهتر از قبل مشخص شده، چرا که تمام وعده‌های ممکنه آزموده شده است.

۳. تمام کارت‌های تحول‌خواهی و اصلاح تدریجی بازی شده و هر آنچه باید گفته می‌شده و نوشته می‌شده، تقریر و تحریر شده و ثمره‌ای نداشته است.

مذاکرات با غرب به بن‌بست مطلق رسیده است. آن زمانی که غربی‌ها پذیرفتند تعاملی صورت بگیرد و سهمی از بازار ایران را داشته باشند، ایران نپذیرفت و غرور هژمونیک کدخدا را شکست، حال که ایران می‌خواهد سهمی بدهد، کدخدا به دنبال شکستن غرور ایران است و نپیذیرد و اینچنین، شرایط اقتصاد درست نخواهد شد.

حال ما مانده‌ایم و امیدی که به هر جا دخیل بستیم، حاجت نداده است!
حال ما مانده‌ایم و سوگ و ماتم و داغ!
حال ما مانده‌ایم و ننگ فریب‌هایی که از امید خوردیم.

حال که به اینجا رسیده است، چیزی را بگویم که لااقل تفّی که در دلم می‌جوشد و می‌سوزد، بیش از این مرا نسوزاند.
خطابم به پزشکیانی بود که قرار بود دولت سوم خاتمی شود، اما شد دولت نخست احمدی‌نژاد! پزشکیانی که از نهج‌البلاغه خطبه می‌خواند و به قرآن استناد می‌کرد!

آقای دکتر! گُل کاشتی! دستمریزاد!

سن و سالی که به این منصب رسیدی و اوضاعی که مخصوصا در هفته‌های اخیر به عنوان رئیس یکی از مهم‌ترین قوای کشور حداقل «نظاره‌گرش» بودی، مرا یاد حکایتی از بزرگان حکمت و دین می‌اندازد، حکایت «برسیسا»!

بعید می‌دانم به تقرب، جایگاهی به اندازه جناب برسیسا داشتی، اما خوب هفتادسال عبادت خود را، یک شبه به باد دادی!

تو که قرآن را قبول داشتی، بهتر بود همان لحظه نخستی که دخترت، پیش از ورود به کاخ ریاست‌جمهوری فال قرآن گرفت و خودت به اطرافیانت گفتی “می‌گه خیلی بده!”، به فال قرآنی‌ات بسنده می‌کردی و عطای ریاست‌جمهوری را به لقایش می‌بخشیدی، تا به جای مقایسه‌ات با برسیسا، شانی می‌یافتی تا حداقل با خاک کفش کسی مقایسه‌ات کنند که حکومت را از عطسه‌ی بز اخوشی کهتر می‌دانست!

آقای دکتر! تو و اطرافیانت، هیچگاه خودی نبوده و خودی نخواهید شد، دین و دنیا و آخرت را بیشتر بر باد نده و پیش از آنکه تو و دوستانت را عزل کنند، استعفا بده! به حرف آن که مدام «تَکرار» می‌کند گوش نده!

آخرین پاره این تحریرات، خطاب به اصلاح‌طلبان است.

هر قماشی و طیفی، بد و خوب دارد، اصلاح‌طلبان هم از این قاعده مستثنی نیستند.

نمی‌دانم اقتضای دور بودنشان از قدرت بود یا بالذات چنین بودند، اما این قماشی که امروز به عنوان اصلاح‌طلب می‌شناسم‌شان، اکثرا به دنبال منافعند و برای کوچکترین پست و مقامی، دین و دنیای خودشان را معامله کردند. حتی بزرگانشان که مدتها ارادتمندشان بودم و از بابت این ارادت بازخواست شدم هم، فرقی ندارند.

از میرحسین موسوی گرفته که هنوز که هنوز است، حاضر نیست از برخی مواضع دوگماتیک و اشتباهات خود، عذرخواهی کند و عقب بنشیند، تا کسی که بعد از موسوی، قبله آمال من شد و تا همین چند وقت پیش، در رثایش می‌نوشتم اما نمی‌دانستم که فقط بخشی از ثروتش، چند خانه در تهران است و او کسی نیست جز، «مصطفی تاج‌زاده»!

آه و افسوس!
بعد از اینکه پزشکیان رای آورد، تلاش‌های من دو چندان شد، چون گمان می‌کردم «شرایطِ ناچاری‌ها»، گوش‌ها را برای شنیدن تیز می‌کند، بنابراین حداقل کنش من، نوشتن برای سایت‌‌ها و روزنامه‌ها بود، به طوری که هفته‌ای ۴ یا ۵ مطلب، به انصاف، هم‌میهن و اعتماد و…، تقدیم می‌کردم.

هر کدام از این رسانه‌ها هم به لقبی صدایم می‌زدند: کارشناس مسائل سیاسی و روابط‌بین‌الملل، دانشجوی ارشد روابط‌بین‌الملل دانشگاه فردوسی، فعال رسانه‌ای، فعال سیاسی و غیره. اما هم‌میهن، من را فعال سیاسی اصلاح‌طلب صدا می‌کرد. حق داشت، زیرا که در اوج وهم امیدوارانه، مسئولیت حزب اتحاد ملت شهرمان را قبول کرده بودم، چون به امید شکل دادن مدنیت آرمانی، تلاش می‌کردم. شنیدم که هم‌میهن توقیف شده است!

همین نقل‌های یکی به نعل و یکی به میخ رسانه‌ها را هم تاب نیاورده بودند. به سردبیر محترم این روزنامه وزین، جناب «روح» زنگ زدم که بگویم لقب اصلاح‌طلب را از عنوان من بردارید، دیدم اوضاع مناسب این نیست. در واقع چند وقتیست که می‌خواهم تمام کنم ننگ این نام را، اما هر بار عزیزی و بزرگی وساطت می‌کند. لکن از امروز، هر لقب و یا هر دشنامی را به جان می‌خرم، جز شرم «اصلاح‌طلبی»!

زین پس بعید است بنویسم، بعید است که کاری بکنم. بنشینم و صبر پیشه‌گیرم و مومن به ناامیدی، به تعالی فردی بپردازم، که دیگر امیدی به تحول ندارم و باور نمی‌کنم همین چهارخط کاغذ‌پاره‌ای که در راستای کنش‌گری می‌نوشتم، خوانده شود و اگر خوانده شود، تاثیری بگذارد؛ خوشا تلخی واقعیت ناامیدی!

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

۱۳ Comments

  1. همین ؟؟؟ نازی آباد سال ۵۷ پایتخت انقلاب بود سال ۴۰۱ بسیار فعال بود و ۴۰۴ دوباره مرکز کنش واقعی و زخم خورده بود. به نظرم نازی آبادی های ۵۷ اصلاح طلب محو شدند و مرده اند و امروزی‌ها را در آینده … خواهیم دید.

    ۱۱
    ۱
  2. عزیز
    ناامید نباش ،باشد روزی شما جوانان با دانش طرحی نو برای ایران عزیز بنویسید و اجرا کنید .
    فقط صادق ، امانت دار ،اخلاق نیکو داشته باشید واز اغراق کنندگان ،قبیله گرایی، دوری کنید.

    ۸
    ۱۱
    1. تاریخ خیلی طولانی‌تر از این حرف‌هاست.
      از تغییرات فوری و چندساله ناامیدشدن درست و حقّ است.

      هر دورانی و از جمله دوران ما تکّه‌ای کوچک از یک پازل چندهزارتایی است.

      من هم سال‌هاست ناامیدم:
      https://ensafnews.com/490600

      ۶
      ۹
      1. شما هنوز هم مبصر و بزرگتر مایید. به شخصه، به صورت پیش فرض، برای هزینه دادگان ۸۸ ارزش قائلم، مگر اینکه سابقه‌ی بعد از ۸۸شان، خلافش را ثابت کند. با توجه به سیرتاریخی سایر ملل،به آینده مملکت خوش‌بینم، لکن این‌بار نه با فریب رنگ‌های چندرنگ جناح‌های موجود.
        شهر خالی‌ست ز عشاق، بود کز طرفی،
        مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

        ۲
        ۸
  3. واقعا هم کور‌سوی امیدی نیست. حداقل خدا رو شکر که حتی لحظه‌ای روزنه‌گشا هم نبودم چون خوب به منفعت‌طلب بودنشان واقف بودم.

    ۱۱
    ۳
  4. به ولله قسم دقیقا حرف دل من رو نوشتی . من هم دوران دانشجویی مثل تو ساده و اصلاح طلب (!) بودم تا اینکه این جماعت رو شناختم و فهمیدم کل دعوا فقط سر لحاف ملا و خالی کردن جیب کارگر و پر تر کردن جیب ثروتمندان هست و هر دو این جماعت اصلاحات و اصول دو روی یک سکه اند. آفرین به انصاف که این مطلب رو کار کرد.

    ۹
  5. چه عجب که امیدی را از دست دادید (بالاخره)
    حداقل ۱۰ سالی هست که عده ای مرده اند ، فکر کنم تازه بوی جنازه ها به مشامتان رسیده

    ۶
    ۱
    1. در این ده سال، من سن و سالی نداشتم، اما به جای بازی با پلی‌استیشن و…، آنچه می‌توانستم را انجام دادم. کم بوده و اشتباه بوده، اما بیش از این از دستان کوچکم بر نمی‌آمده.امید که شما و سایر دوستان کمک کنید بهتر شود.

      ۳
  6. امید سم است. هیچ امیدی به اصلاح در ایران نیست و داشتن امید خودفریبی و تلف کردن وقت است. باید به زوال عادت کرد و زیستن در ایرانی ضعیف و رو به انحطاط را یک اصل دانست. تنها در این حالت می‌توان راحت و بدون دغدغه زیست.

    ۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا