چه باید کرد؟ | تحلیل سمیه توحیدلو

سمیه توحیدلو، جامعهشناس، در یادداشتی با عنوان «چرا از دموکراسی بگو هشتگ مهمی است» نوشت:
«دولتمردان و کنشگران سیاسی، تکنوکراتها و حتی بسیاری از مردم عادی در شرایطی مشابه شرایط امروز دو سوال جدی و بسیار تکراری دارند: «چه میشود؟» و «چه باید کرد؟» واقع اینجاست که نااطمینانی و از دست رفتن افق آینده و اجبار به بازخوانی تجربههای پیشین، همگی باعث بههم ریختن زمان حال میشود. تصمیمگیران و هر آن کس را که در معرض انتخاب راه است متزلزل میکند و این سوالات نتیجه چنین شرایطیست. اما در فضای فعلی چگونه میتوان به این سوالات اندیشید؟
در لحظاتی از این دست که آستانهای به شمار میروند (لحظه انقلابی و لحظه زندگی همانگونه که در پستهای پیشین نوشته شده، لحظات آستانهایست و میتوانند قبل و بعد خودشان را از هم جدا کنند.) قبل از رسیدن به پاسخ این پرسشها باید درباره پارادایمهایی که تغییر کرده یا میکند، درباره فهمیدن و صدادارکردن صداهای نشنیده یا ناشناخته و… فکر کرد.
هارت و نگری در کتاب آموزنده و ارزشمندشان «اسمبلی» بر این باورند که در این زمانها اصلاحطلبان، سیاستمداران پیشین و حتی اصحاب قدرت نمیتوانند به خوبی جای خودشان را پیدا کنند و از همینروست که حرفشان شنیده نمیشود. باور دارند که این جمعیت همواره میخواهند موضوعات را از «جایی که پیشتر پایان داده بودند دوباره آغاز کنند.»
لیست پیشنهاداتی که در این چند روز شمارهگذاری شده در بسیاری از گروهها و کانالها دیده میشود نمونههایی از این امور هستند. منظورم این نیست که مثلا مطالبه تغییر رییس صدا و سیما یا کمتر استصوابی کردن انتخابات های در پیشرو یا حتی قانون پرمناقشه موتورسواری بانوان مهم نیست. حتما هرکدام از این موارد اثری خواهد آفرید.
اما کافیست به اثری که در جامعه میگذارند نگاه کنیم. جامعه با پوزخندی آنها را به مثابه امری زمان گذشته و منقضی شده تلقی میکند. فرقی هم نمیکند چقدر برایش جنگیده باشید. چقدر مخالفتها را به جان خریده باشید. در چنین لحظاتی اندیشیدن به «چه باید کرد؟» خودش مسئلهمند میشود. از همینرو قبل دادن جواب به چنین پرسشی باید درباره خود سوال اندیشید.
در این لحظات آستانهای فهم تغییرات، فهم دستهها و گروههایی که تغییر کردهاند، فهم واگراییها و همگراییهای مختلف ایجاد شده در جامعه بسیار مهم است. در تمام این سالها کمتر دیدهام درباره این همگراییها و واگراییهای گروهها و جمعیتهای مختلف اندیشیده باشند. از همین روست که با داده دقیق و روایت دست اول چندانی روبهرو نیستیم. هرچه داریم همین فهمهای فردی از مشاهده تغییرات است. به همین دلیل است که میتواند دچار خطای شناختی هم باشد.
ما مریضی داریم که میخواهیم فیالفور مسکنی به آن بدهیم. وضعیت آشفتهای داریم که نیازمند اندکی ثبات و تأمل برای دقیق اندیشیدن هستیم. در چنین شرایطی چگونه باید با یکدیگر گفتگو کنیم. طبیعیست که بسیاری منتظر توصیههای سیاستی و حکمرانی هستند. راستش هرچند که اصلاح برایم امری متقدم و ارزشمندتر از تغییرات یکباره و سریع انقلابی است؛ اما انچه در گذشته تاریخی خود میبینم به سختی صدایی شنیده میشود.
تازه اگر صدایی این میان بلند شود، بسیاری هستند نزدیکتر و معتمدتر به حاکمیت که سریع آن صدا را خنثی کنند که تا امروز مدام چنین کردهاند. کافیست تاریخچه، مصوبات و مذاکرات بسیاری از این نهادهای عمومی و شوراهای عالی را دنبال کنیم. خط و مسیر حرکتشان را در نسبت با انچه دانشگاهیان و اندیشمندان و مردم گفتهاند ببینیم.
از همینروست که بسیاری را میشناسم که امروز یا از بیفایده بودن گفتگو با سیستم حرف میزنند، یا از عبور از سیستم. کم هم نشنیدهایم که بگویند «شما خسته نشدید از گفتگو با حکومت؟» یا مثلا «اینبار کنار مردم بایستید». البته میشود درباره تک تک این قبیل جملات هم اندیشید.
هرچند که من هم در این لحظه چندان فایدهمند نمیدانم گفتگوهایی از این دست با سیستم را، به جهت همان تیتری که انتخاب کردم چند نکته نظری صرفا میتوانم بگویم. چیزی هم نیست که کسی نداند. مصادیقش هم معلوم است. آنها که مدام میگویند راهکارتان چیست رویشان نمیشود یا توانش را ندارند که به راهکارها فکر کنند. اینها چیست:
۱- کارآمد شدن سیستم از طریق شایستهسالاری و حذف مصادیق رانت، فساد
۲- ارتباط پایدار با دنیا
۳- آشتی یکطرفه با زیست جهان مردم (یکطرفه را از اینرو میگویم که قرار نیست به نوازشی بر سر مردم ایشان خشمشان فرو نشیند. طبیعیست که حتی در شرایطی که در تلاش دیدن و شنیدن مردم و برای مردم هم باشند، کاملا یکطرفه برداشت میشود. اما این مسیر نه نمادین و شعاری که مستمر و واقعی میبایست باشد.)
اما سوال مهمتر و جایی که باید در آن با تامل ایستاد و فکر کرد «چه باید کرد؟» در میان مردم است. وقتی تخیل سیاسی نسبت به آینده فعال میشود؛ گروهها و صداهای بسیاری میخواهند و البته حق دارند که صدایشان شنیده شود. علاقمندند که آینده آرمانی خودشان، همان آینده آرمانی مطلوب برای ایران و جامعهشان باشد.
به همین علت است که با صدای بلند آن را فریاد میکنند. حتی خشمگینانه از آن تخیل دفاع میکنند. حتی گاهی با خشونت و فحاشی به هرآنچه تخیلی از جنس دیگر است عکسالعمل نشان میدهند. این ویژگی شرایط آستانهایست. گروههای متکثر، علاقههای متنوع و نسخه شفابخشی که یافت نمیشود تا درد بیدرمان نااطمینانی را آرام کند. مسئله دقیقا در همین تکثر است. در تنوع علایق و گاهی واگرایی کامل خواستههاست.
میشود درباره آینده ایران گفت ولی از همان به قول عموم هسته سختی نگفت که با درصد غیر قابل چشمپوشی در ایران زندگی میکنند؟ با همه ایدئولوژیهایی که بدان علاقمندند. با همه باورهایی که ممکن است بخاطرش جان هم بدهند؟ یا میشود از آینده گفت و جمعیت سنتی و یا مذهبی جامعه ایران را که ضرورتا در پیوند با ایدئولوژی امروز نیستند را ندید؟
میشود از آینده گفت و همه این کسانی را که به خیابان آمدند و «جاوید شاه» را تکرار کردند؛ ندید؟ میشود از آینده گفت و همین اطرافیان متکثری را که جان به لب رسیده میگویند «پس کی آمریکا میزند که خلاص شیم؟» را در نظر نیاورد؟ میشود از آینده گفت و کسانی را که هنوز امیدوارانه دنبال افقگشایی و روزنه گشایی در انتخابات ثبتنام میکنند ندید؟
میشود از آینده گفت و جمعیت پرشمار ناظر و منفعلی که باور دارند «هرچه شد: شد؛ همه شان از یک کرباسند» را ندید؟ میشود از آینده گفت و جماعت خستهای را که «هرکی بیاد، حتما بهتر از اینهاست» را به حساب نیاورد؟ میشود از آینده گفت و صدای اقوام کرد و بلوچ و عرب و لر و ترک و … را نشنید؟
میشود از آینده گفت اما از نیمی از جمعیت ایران که زنان هستند و به جهت قوانین حتما جایی عمیقا احساس ظلم داشتهاند را ندید؟ میشود از آینده گفت و ۲۵ درصد جوانی را که نه شغل دارند، نه تحصیل کردهاند، نه مهارتی آموختهاند، و آیندهای را نساختهاند ندید؟ میشود از آینده گفت و بیشمار ایرانیان خارج از کشور را ندید؟ میشود از آینده گفت و درباره وضعیت اقلیتهای مذهبی در جامعهمان نیاندیشید؟ میشود از آینده گفت و به رویای انقلابیون ۵۷ که بسیاری منحرف شدهاش میدانند؛ نیاندیشید؟ میشود از آینده گفت و صدای چپ و کارگر را نشنید؟
میشود از آینده گفت و صدای سرمایهدار طرفدار بازار آزاد را نشنید؟ میشود از آینده گفت و به شعرهای سروده نشده، فیلمهای ساخته نشده، کتابهای نوشته نشده و حرفهای در دهان ماسیده نیاندیشید؟ میشود از آینده گفت و به فیلمهای ساخته شده، کتابهای نوشته شده و حرفهای دائمی در تریبونها و شعارها و کتابهای درسی و امیدها و باورهای پشتش نیاندیشید؟
میفهمم که در لحظه میتوانم به نسبت جایی که هستیم یک گروه از بیشمار گروهی را که من هم بسیاریشان را فراموش کردهام، یا ننوشتهام را به باد انتقاد بگیریم. یا مثلا بگوییم «اینبار نوبت ماست» یا بگوییم «فعلا اینها مهم نیست. اول اینها بروند بعد به آنها فکر میکنیم» یا حتی با خشونت بیشتری بگوییم «چه دلیلی به فکر کردن به این جماعت، اینها را باید همان ابتدا به تیر چراغ آویزان کرد».
یا حتی «اینها خس و خاشاکند، مشتی اغتشاشگر که ساکتشان میکنیم.» یا مثلا «خفهشو پیرمرد!» ؛ کم شنیدهایم؟ کافیست شبکههای اجتماعی مجازی، گعدههای دوستانه حقیقی و یا گروههای خانوادگی تکهپاره شده این روزها را نگاهی بیاندازیم.
زمان فکر کردن به همه صداها همین امروز است. دقیقا جایی روی همین آستانهها. پیش از پیدا شدن نظمهایی که بتوانند گروه یا گروههایی را با قلم قرمز خط بزنند. اگر قرار نیست تجربههای تاریخیمان را تکرار کنیم، امروز باید به تکثر بزرگ خودمان بیاندیشیم.
باید تلاش کنیم سوژههایی صدادار تولید کنیم که از قلم نیفتند. باید تلاش کنیم فضایی ایجاد کنیم که کسی حذف نشود. بعدش چه؟ لااقل تا به امروز و علیرغم همه نقدهایی که به آن هست، چاره کار تکثر، دموکراسی بوده است. دموکراسی راستین که امکان نظارت بر آنهم باشد. به همین دلیل است که فکر میکنم امروز را باید فهمید. سوژههایش را باید بازنمایاند. لاجرم باید دنبال افق زبانی مشترک گشت. و حتما امروز باید از دموکراسی گفت.»
انتهای پیام




