گفت‌وگوی یک روزنامه با یک جامعه‌شناس شهری؛ از گسل‌های طبیعی تا گسل‌های اجتماعی

روزنامه پیام ما نوشت: دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران سوت‌وکور است؛ همچون بسیاری از دانشکده‌ها. خبری از دانشجویان نیست. صدای رعدوبرق است که می‌آید. گنجشکان در آسمان پرواز می‌کنند و از اوضاع ما خبر ندارند. بیش از یک ماه از اعتراض‌های خونین ۱۸ و ۱۹ دی گذشته. شوک فاجعه با یک اضطراب تازه همراه شده؛ سایه جنگ. تهران اما از حال مردمش بی‌خبر نیست. در یک گوشه خود ماشین‌های سوخته را جا داده و در گوشه دیگرش اعلامیه آنها که دیگر بین ما نیستند. «حسین ایمانی‌جاجرمی»، جامعه‌شناس شهری و عضو هیئت‌علمی دانشکده علوم‌اجتماعی دانشگاه تهران، میزبان ماست تا از نسبت شهر و اعتراض و منازعه بگوید و به این پرسش پاسخ دهد که آیا شهرها شاهد اعتراض‌اند یا نقش‌آفرین در آن؟ اینکه راهی برای عبور از این بحران‌ها هست یا نه؟

در سال‌های اخیر شاهد بحران‌های متعددی در شهرهای مختلف کشور بودیم. از بحران‌های محیط‌زیستی گرفته تا جنگ دوازده‌روزه و جنبش‌های اعتراضی. درواقع در حدود نیم‌قرن اخیر در بسیاری از شهرهای ایران هم شاهد منازعات سیاسی داخلی بودیم و هم منازعات سیاسی بین‌المللی. پرسش من اینجاست که شهرها در این منازعات دقیقاً چه نقشی ایفا می‌کردند؟ آیا صرفاً بستر یا شاهدی برای این رخدادها بودند، یا می‌توان گفت شهرها خود در این اتفاقات نقش‌آفرینی داشتند؟

در ابتدا باید بین بحران و فاجعه تمایز قائل شد. اکنون کمتر جامعه‌ای پیدا می‌شود که بحران نداشته باشد، زندگی در کره زمین همراه با بحران است. این بحران‌ها یا انسان‌ساز است یا ناشی از عوامل طبیعی مانند سیل، زلزله، طوفان و آتش‌سوزی. به‌طور مثال، یکی از مشکلاتی که در آمریکا وجود دارد، همین توفندهایی است که هر چندوقت یک‌بار شهرها و روستاها را درگیر می‌کند. بحران‌های انسان‌ساز مانند جنگ و خشونت‌های منطقه‌ای و قومی است. مسئله این است که می‌توان بحران‌ها را کنترل کرد، اما اگر بحرانی کنترل نشود و منجر به کشتار شود، آن‌وقت فاجعه پدیدار می‌شود. مسئله ما این است که در مرز بین بحران و فاجعه هستیم و متأسفانه بحران‌ها به‌دلیل اینکه کنترل نمی‌شوند یا کاهش پیدا نمی‌کنند، این قابلیت را پیدا می‌کنند که تبدیل به فاجعه شوند. 

مثلاً همین اتفاقی که در چند روز اخیر شاهد آن بودیم، قابل‌کنترل بود. بالاخره کنش‌های سیاسی در نظام‌های سیاسی مدرن برایشان نهاد، حوزه، مشارکت و… وجود دارد. یکی از آنها احزاب سیاسی است، احزاب برای این ایجاد می‌شوند که مطالبات مردم را نمایندگی و کانالیزه کنند و این را به زبان قابل‌فهم برای صاحبان قدرت تبدیل و از آن طرف، مردم هم مشارکت کنند. اما به‌دلیل ضعف نظام حزبی و صنفی ما، مطالبات جنبه خشونت‌آمیز پیدا می‌کند و افراد زیادی جانشان را از دست می‌دهند و فاجعه پدید می‌آید.

شهر در این میان بسته به قابلیت‌هایش می‌تواند نقش‌آفرین باشد. به‌طور مثال، اکنون در ادبیات توسعه از شهرهای جامع، ایمن، پایدار و تاب‌آور نام برده می‌شود. اگر شهرها در این شاخص‌ها قدرتمند باشند، می‌توانند بحران‌ها را تخفیف دهند. این بستگی به ظرفیت‌ها و قابلیت‌های شهر و البته مشارکت بخش قابل‌توجهی از مردم دارد؛ زیرا بدون مشارکت مردم بیشترین فناوری و منابع مالی را هم داشته باشید، نمی‌توانید کاری جلو ببرید.


براساس این صحبت‌ها می‌توان نتیجه گرفت شهر صرفاً بستر و محل بروز بحران است و نقش‌آفرینان اصلی شهروندان و حکمرانان هستند؟

دقیقاً. اگر بخواهیم این مقوله را از ابتدا بررسی کنیم، مسئله اول، مکان‌یابی شهر است. بسیاری از تمدن‌ها در تاریخ به‌دلیل مکان‌یابی غلط اکنون دیگر رد و نشانی ندارند. در همین شهرهای جدیدی که بعد از دهه ۷۰ ساخته شد، مسئله مکان‌یابی از این نظر که به‌طور مثال کنار گسل‌ها نباشند، اهمیت داشت. یا خود توسعه شهر تهران، توسعه این شهر به طرف شمال و به طرف گسل‌ها خطرناک است، اما آنقدر درآمدهای ناشی از ساخت‌وساز چشمگیر است که چشم‌های ناظر بسته شده. در اینجا چه کسی مقصر است؟ شهر که نمی‌‎تواند تقصیری داشته باشد، شهر محصول کنش‌ها و تصمیم‌های ماست. 

درواقع شهر موجودی است که می‌تواند خودش تأثیراتی داشته باشد، اما ساخته ماست و محصول طبیعت نیست. چون انسان‌ها آن را ساختند، خطا دارد؛ اما درعین‌حال چون انسان‌ساز است، خود انسان می‌تواند خطاهای آن را رفع کند. مثلاً ژاپنی‌ها بیشتر از ما با خطر زلزله مواجه‌اند، اما نگاه به بحران را آموختند و اکنون شهرهای ایمنی دارند.


جدای از بحث بحران‌های طبیعی، مسئله دیگری که می‌تواند به جنبش‌های اعتراضی بی‌ارتباط نباشد؛ موضوع نابرابری است. این چطور در شهرها نمود پیدا می‌کند؟

اشاره درستی است. نابرابری اساساً پدیده‌ای خطرناک است که تمام متفکران شهری درباره آن هشدار دادند. به این شهرها، شهرهای قطبیده می‌گویند. وقتی شهر قطبیده می‌شود، دو سر طیف افراطی می‌شوند؛ قطب ثروت با تعداد افراد اندک و قطب اکثریت فقیر. در اینجا عملکرد مدیریت شهری اهمیت دارد. اگر مدیریت شهری فقرا را رها کرده باشد، اوضاع این گروه بدتر می‌شود، خدمات و زیرساخت‌های آنها تخریب می‌شود و سرمایه‌گذاری برای این گروه انجام نخواهد شد. اما پولدارها نیازی به این خدمات عمومی ندارند و خودشان gated neighborhood برای خود درست می‌کنند. مثلاً در نقاطی که نابرابری زیاد است، مانند: آمریکا، برزیل و آرژانتین، این وضعیت قابل‌مشاهده است، عملاً شهرها دوپاره شدند. یعنی یک پاره محلات بسته ثروتمندان است که در محلاتی با گیت و نگهبان زندگی می‌کنند و از آن‌طرف، میلیون‌ها فرد صرفاً بقا دارند و دنبال اهداف والای زندگی نیستند!


اگر بخواهیم مشخصاً درباره پایتخت صحبت کنیم، آیا تهران به وضعیت قطبیده رسیده است؟

تهران یک شهر قطبیده است. از سال ۱۲۴۷ که شهر ناصری ساخته می‌شود، خروج ثروتمندان از محلات قدیمی آغاز می‌شود و این افراد در محله دولت ساکن می‌شوند؛ محله‌ای تازه‌تأسیس که مرز شمالی آن خیابان انقلاب و مرز جنوبی آن خیابان سپه یا خیابان امام‌خمینی بود. این محله‌ اروپایی تهران بوده است. بسیاری از کسانی که روی مسئله شهر کار کردند، این زمان را نقاط آغاز قطبی‌شدن تهران می‌دانند. اما مسئله اینجاست که حرکت ثروتمندان به مناطق خوش آب‌وهوا ادامه پیدا کرده. نقطه‌عطف بعدی دهه ۴۰ است؛ زمانی که شاه در نیاوران ساکن می‌شود، یعنی عملاً خودش را از شهر جدا و خانواده‌های ثروتمند هم با او به همان سمت حرکت می‌کنند. 

بعد از انقلاب هم با وجود شعارهایی که برای جامعه برابر داده می‌شد، متأسفانه این روند ادامه پیدا کرد و این موضوع به منطقه لواسانات کشیده شد. این ثروتمندان جدید هم خودشان را از شهر جدا کردند. اکنون مسئله ما شهر تهران نیست و بیشتر درباره منطقه شهری تهران صحبت می‌کنیم؛ زیرا بسیاری از کسانی که به تهران مهاجرت کردند، اوضاع زندگی‌شان در این شهر بد شده، نتوانستند در شهر جایی داشته باشند و اجتماعات روستایی سابق اکنون تبدیل به مراکز جمعیتی چند صدهزار نفری شده و فقر شهری هم اکنون در پیرامون تهران است. 


می‌‌خواهم اندکی جلوتر بروم و از شهرها در دوران به‌قول شما پسافاجعه بپرسم؛ شهرها در ایران و بالاخص تهران بعد از این فجایع چه شکل و شمایلی پیدا می‌کنند؟  

شهرها بعد از هر بحران و فاجعه‌ای صدمه می‌خورند، بخشی از آن صدمات روحی است و بخشی هم صدمات کالبدی. اتفاقاً اندیشه تاب‌آوری این است که شما دوباره اوضاع را به وضعیت سابق برگردانید. اکنون این پرسش وجود دارد که آیا شهرهای جنگ‌زده ما در غرب و جنوب کشور، دوباره آباد شدند و به وضعیت سابق برگشتند؟ آبادان دوباره آبادان شد؟ خرمشهر دوباره خرمشهر؟ اینها برنگشتند. 

بعد از هر فاجعه‌ای که افراد زیادی در آن کشته می‌شوند و خسارت زیادی به شهر وارد می‌شود، مسئله اساسی این است که سعی شود اوضاع به وضعیت سابق برگردد و کسانی که آسیب دیدند و صدمه خوردند، دوباره بازسازی شوند؛ چون زندگی جمعی به یک پویایی و شادابی نیاز دارد و اگر این نباشد، افراد از زندگی لذت نمی‌برند و به فکر آینده نخواهند بود. اکنون یکی از شاخص‌های توسعه، شاخص شادمانی است. بعضی متفکران می‌گویند ثروت مادی با خود لزوماً خوشبختی نمی‌آورد و باید شادی را سنجید، ایران معمولاً در این شاخص رتبه خوبی ندارد.


در اینجا عملکرد حکمران شهری مطرح و سؤال‌برانگیز می‌شود. اگر روی شهرداری تهران متمرکز باشیم، تا چه اندازه عملکرد او متناسب بوده، چه باید می‌کرده که نکرده، حکمرانان شهری در دنیا معمولاً چه می‌کنند؟

ما نباید با خارج از کشور کار داشته باشیم، هرجایی مسائل اساسی خودش را دارد. مسئله اساسی ما این است که تا چه اندازه صدای همگان در سیاست شهری وجود دارد، اگر اکنون انتقادی هم به شهرداری هست، به این دلیل است که اینها اقلیتی را نمایندگی می‌کنند و اکثریت جایی در توزیع منابع و برنامه‌های فرهنگی و اجتماعی و… ندارند. شاخص آن هم مشارکت پایین در انتخابات شوراها بوده است. این افراد با رأی بالا راه پیدا نکردند، همگی از یک طیف هستند و طیف خودشان را نمایندگی می‌کنند. 

یکی از مشکلاتی که ما داریم این است که وقتی افراد به قدرت می‌رسند، به‌جای اینکه به فکر منافع عمومی باشند، عمدتاً از نگاه جناح خودشان به مسائل می‌نگرند. درحالی‌که این استدلال غلطی است، مردم از گروه‌های مختلفی تشکیل می‌شوند که مطالبات مختلف و صداهای مختلفی دارند. اکنون ما صدای زنان را نمی‌شنویم، صدای جوانان و نوجوانان را اصلاً نمی‌شنویم، درحالی‌که این افراد متفاوت فکر می‌کنند. این گروه را می‌توان گسترش داد؛ پیاده‌ها، مستاجران، کارگران و… . این افراد گروه‌های متعددی هستند که در سیاستگذاری شهری جایی ندارند. 

فکر می‌کنم باید تصورمان را عوض کنیم. ما مدام می‌گوییم اینها چرا این کار را نمی‌کنند، درواقع این افراد اصلاً قرار نیست کاری بکنند؛ زیرا آنها آمدند که منافع گروه خود را نمایندگی کنند، دستگاه بی‌طرفی نیستند. شاید اشکال از تصور ماست. ما تصور می‌کنیم دولت و شهرداری دستگاه بی‌طرف هستند و بنابراین از انجام وظیفه کوتاهی کردند یا به‌طور مثال خبر ندارند و ما اگر آنها را نصیحت کنیم، متوجه خطا می‌شوند. درحالی‌که این‌طور نیست و مسئله این است که این افراد دسترسی به منابع کمیاب قدرت و ثروت دارند و چون نظام رأی‌گیری و انتخابات مقامات در کشور محدود است، پس فرصت به همه داده نمی‌شود و صدای همه شنیده نمی‌شود و همواره دلخوری و نارضایتی عمومی وجود دارد.


در پاسخ پرسش قبلی به اندیشه تاب‌آوری اشاره کردید؛ اینکه حکمران یا سیاستگذار شهری باید تلاش کند وضعیت را به حالت قبلی برگرداند. شب پنجشنبه ۱۸ دی‌ماه بعد از اعتراض‌های خونین، شهرداری تهران، پیمانکاران را به خط کرد و حتی تا نیمه‌های شب سعی داشت آثار اتفاقات را از بین ببرد و جمعه صبح به نظر می‌رسید بسیاری از نشانه‌ها از بین رفته. درواقع تلاش کردند فضا را برگردانند، اما به نظر می‌رسد فضا تا همین الان که من با شما صحبت می‌کنم، برنگشته است. دست‌کم چهره مردم می‌تواند مؤید این موضوع باشد. به نظر می‌رسد موضوع صرفاً کالبدی نیست
 و احتمالاً با رضایت عمومی هم ارتباط دارد.

دقیقاً همین‌طور است. مسائلی که اکنون با آنها مواجه‌ایم، مربوط به الان نیستند. اساساً مسائل اجتماعی زمان دارند و حتماً باید دید در گذشته و در سیر زمان چه اتفاقی رخ داده است. اعتراضات سال ۸۸ را در نظر بگیرید. بعد‌ازآن، برای اتصال مجدد معترضان به نظام سیاسی فکری نشد. بعد‌ هم بحران‌های ۹۶ و ۹۸ و موشک خوردن هواپیمای اوکراینی و اتفاقات سال ۱۴۰۱ رخ داد. به‌نظر می‌رسد این اتفاقات پیوند بخش‌هایی از مردم عادی را که سیاسی هم نبودند، با ارزش‌های رسمی و بدنه سیاسی کشور قطع یا ضعیف کرد و تلاشی هم برای برقراری مجدد این ارتباط نشد. گویا اصلاً مهم نبود، درحالی‌که اینها سرمایه‌ها بودند. بروز این موضوع را در انتخابات هم می‌شد، دید. کاهش مشارکت در انتخابات زنگ خطر بود، اما باز هم گویا مهم نبود. یعنی برای افرادی که برنده شده بودند، «برنده شدن» از کاهش مشارکت اهمیت بیشتری داشت. 

در روزگاری زندگی می‌کنیم که تفکر سیاسی ویژگی عقب‌ماندگی دارد، سیاست در همه جای دنیا آن‌چنان مدرن نشده است. ابزارهایی که وجود دارد، محدود و کم‌اثر، اما مهم است. یکی از آنها انتخابات است. اگر ما قبول می‌کردیم انتخابات ایران مانند انتخاباتی که در سوریه و عراق و لیبی برگزار می‌شده، دروغین است، حرفی برای گفتن نداشتیم. اما انتخابات در اینجا تا جایی که می‌دانیم، مهم بود. تغییرات اساسی را رقم نزده، اما به‌هرحال ما یک دولت اصلاح‌طلب خاتمی داشتیم که عملکردش متفاوت از دوره‌های قبلی بود. 

یا حتی دولت احمدی‌نژاد را داشتیم که آن‌هم عملکرد متفاوتی با دولت‌های قبل از خودش داشته است. پس انتخابات باعث می‌شود افرادی با روحیات و سیاست‌های متفاوت بیایند و در مراکز تصمیم‌گیری حضور داشته باشند. ممکن است بسیاری اعتقادشان را به انتخابات از دست داده باشند، وارد آن جنبه نمی‌شوم و بیشتر بحث کارشناسی می‌کنم. بنابراین، مسئله انتخابات و مشارکت مردم برای مشروعیت نظام سیاسی و اجتماعی و ایجاد همبستگی اجتماعی مهم است. 

از شهرک اکباتان مثالی بزنم. تصویری از انتخابات شوراهای شهر در سال ۹۶ دارم که مردم چند لایه صف بسته بودند تا رأی بدهند، اما چهار سال بعد آنجا هیچ خبری نبود. پرسش اینجاست این افراد کجا رفتند؟ به چه چیزهایی فکر می‌کردند؟ اینها مسائل مهمی بود که به آن بی‌توجهی شد. درواقع، ارزش مشارکت مردم دانسته نشد و مقام‌ها فکر کردند این همیشگی است. درحالی‌که افراد ممکن است با شما قهر کنند، بعد اعتراض یا حتی دشمنی کنند. درواقع، ممکن است گسل‌های پنهان دوباره فعال شود.


بعد از ۱۸ و ۱۹ دی و حتی بعد از جنگ دوازده‌روزه، شهرداری تهران تلاش کرد با نمادهایی دوباره مردم را همراه کند. مثلاً برخی بیلبوردها یا حتی ماشین‌های سوخته را در گوشه و کنار شهر قرار داد. نمادهایی که گویا سعی داشتند روایت دولتی را در ذهن مردم جا بیندازد و مردم را به‌همراهی دوباره ترغیب کند، این نمادها چنین کارکردی داشتند؟

ترس یکی از ابزارهای حکومت است؛ شرط لازم است. همه حکومت‌ها رعب و ترس را در مردم ایجاد می‌کنند، اما کافی نیست. مسئله اجماع و مشارکت کارکرد بیشتری دارد. زمانی پلیس‌راه، خودروی تصادف‌کرده را نمایش می‌داد تا مردم درس عبرت بگیرند، درحالی‌که تأثیر این موضوع برای چند ثانیه است. مسئله رانندگی در چارچوب استاندارد مسئله ساده‌ای نیست که ربطی به احساسات داشته باشد، خودروی استاندارد، طراحی جاده و آموزش و نقش پلیس مهم است. نمی‌شود همه را رها کرد و صرفاً مردم را ترساند تا عملکرد مطلوب داشته باشند. احتمالاً کارهای شهرداری هم در این حوزه همین است.


به نظر شما این کارهای شهرداری دقیقاً چه نوع کارکردی دارد؟

به نظر من بیشتر کارکرد ترس و نگرانی دارد؛ اما این کافی نیست. اگر ما دنبال امنیت هستیم، امنیت عمومی کالای همگانی است؛ جناحی یا خصوصی نیست و همه یا اکثریت افراد باید در تأمین آن نقش داشته باشند. مسئله مشارکت سه مرحله دارد. اولین مرحله، علاقه‌مند کردن است. دومین مرحله، درگیر کردن افراد است و سومین مرحله، بسترها و ابزارهای مشارکت. اینها فراهم نیست. اکنون فکر می‌کنند مانند ۵۰ سال پیش می‌توان با یک دستور و سخنرانی مشکلات را حل کرد. زمانه عوض شده است. دستگاه‌ها تفکر و ساختارشان عوض شده و تلاشی نشده که اینها به‌روز شوند.


به مشارکت اشاره کردید. یکی از نمونه‌های جلب مشارکت مردم در سیاستگذاری شهری، برنامه «من شهردارم» بود؛ برنامه‌ای که هدف آن بودجه‌ریزی مشارکتی براساس اولویت‌های مردم بود. این اقدامات چقدر موفقیت‌آمیز بود؟

این برنامه بد نبود، اما تئوری‌ای به‌نام «نردبان مشارکت» وجود دارد که هفت‌پله برای مشارکت در آن عنوان می‌شود، این برنامه همان پله اول است و پله دستکاری است. این اصلاً کافی نیست. من می‌گویم اینکه نظام پیشنهادات فعال شده، خوب است؛ اما این کفایت نمی‌کند، اگر مشارکت به این محدود شود، خطاست. شما ساختار را تغییر ندادید. انجمن‌های محله اصلاً نیستند. نمونه ضعیفی به‌نام شورایاری‌ها وجود داشت که آن‌هم از بین رفت. نمونه این نبودِ مدیریت محله‌ای را در جنگ دوازده‌روزه دیدیم؛ مردم نمی‌دانستند باید چه کنند، چه کسی مسئول پناهگاه است، اصلاً کجا باید پناه برد، چه کسی مسئول رسیدگی به افراد تنها بود. برخی دانشجویان ما سراغ پیرمردان و پیرزنانی رفته بودند که در همان روزها خانواده‌ها رهایشان کرده بودند؛ مثلاً همان روزی که انبار نفت شهران را زدند، بسیاری فرار کردند و این افراد تنها مانده بودند.


آیا شهرداری از آن تجربه درسی گرفت؟ یا برای بحران‌های بعدی اقدامی کرد؟ به نظر می‌رسد همچنان پناهگاه و آژیر جزو نیازهاست.

دست‌کم من چیزی ندیدم. مسئله این است که مردم باید آمادگی و تمرین داشته باشند؛ پیش از انقلاب سازمانی به‌نام «دفاع غیرنظامی کشور» داشتیم، کارش همین بود. اتفاقاً آژیری که زمان جنگ پخش می‌شد، برای همین سازمان بود. نکته عجیب اینجاست که این سازمان در تیر ۵۹ منحل می‌شود و شهریور همان سال عراق به ایران حمله می‌کند. سال‌ها این کشور مدیریت بحران نداشته است. زمان جنگ تلاش شد و پناهگاه هم ساخته شد، اما بعد رها شد؛ درحالی‌که ما در خاورمیانه زندگی می‌کنیم. بسیاری از کشورهای دیگر در نقاط دیگر دنیا هم چنین کردند. مثلاً تجربه من در نیوزلند نشان می‌دهد افراد مرتب تمرین می‌کردند. اینجا در حد ابتدایی کارهایی شده است، اما باید انتظارمان از خودمان بیشتر باشد؛ زیرا اینها مسائل امروزی را حل نمی‌کند. بله برای سال ۳۴ که قانون شهرداری نوشته شده، خوب بود؛ اما الان ما کشوری داریم که ۸۰ درصد آن در شهر زندگی می‌کنند، نمی‌توان با مدل‌های قدیمی، منسوخ و کهنه شهر را اداره کرد یا حتی گفتمان همان گفتمان ۴۰ سال پیش باشد. اگر این‌گونه باشد، بخش‌های زیادی مردم از بخش‌های سیاستگذاری دور می‌شوند. 

اکنون باید توجه کرد سیاستگذاری امری همگانی شده است. این موضوع علت هم دارد؛ مردم پیش از انقلاب صنعتی با یکدیگر کاری نداشتند، در ایران بیشتر افراد در روستاهای پراکنده و دور از هم زندگی می‌کردند.


این گفته برخلاف گفته زیمل نیست که می‌گوید اتفاقاً در دوران کلانشهرها افراد از یکدیگر دور شدند؟

اینها اجتماعات خودبسنده بودند که اتفاقاً آسیب‌پذیری را کم می‌کرد و آسیب منتقل نمی‌شد. اکنون ما ۹ میلیون نفر را کنار هم داریم و کافی‌ست اتفاقی بیفتد، صدها هزار نفر درگیر می‌شوند؛ گویا در گذشته آسیب و بحران توزیع‌شده بود. به‌هرحال، ایران که تازه متولد نشده است؛ هزار حادثه دیده‌، اما دوام آورده. اما بازی اکنون متفاوت است و چاره‌ای نیست که به سیاست‌های دوران مدرن تن دهید. شاید تاکنون می‌شد با سیاست‌ها پیشین پیش رفت، اما با جوانانی که در عصر اینترنت پرورش پیدا کردند، دیگر نمی‌شود.


در این‌صورت اولین قدمی که باید سیاستگذار و حکمران شهری انجام دهد، چیست؟

ترجیح می‌دهم اکنون چیزی نگویم. من خودم به این نتیجه رسیدم که دوران نسخه‌پیچی دانشگاهیان و روشنفکران و هنرمندان و ورزشکاران برای مردم، منسوخ شده است. این موضوعات باید به بحث عمومی گذاشته شود و مردم باید صحبت کنند؛ جوان، نوجوان، زن و مهاجر باید صحبت کنند. بسیاری صدایی نداشتند و بهترین کاری که می‌توان کرد، این است که سازوکارهایی فراهم کرد که افراد صدا داشته باشند.


دیر نشده است؟

(می‌خندد!) ممکن است دیگر مردم اعتماد نکنند، اما در سناریوی خوشبینانه اگر فرضیاتی داشته باشیم، عرصه باز شود و افراد فیلتر نشوند، ممکن است اتفاقات خوب بیفتد. در تفکر ما هم جمله‌ «دست خدا با جماعت است» وجود دارد. هر زمان که بیشترین مردم حاضر باشند، خروجی‌های بهتری برای هر کشوری خواهد داشت. به همین دلیل  مشارکت مهم است. فقط هم انتخابات نیست. به‌طور مثال، در همین دانشگاه اگر اداره آن مشارکتی باشد بهتر است؛ اگر رئیس از بالا منصوب شود، پایین‌دستان تعلقی به او ندارند، اما اگر منتخب همه باشد، مسئولیت کارهای او را می‌پذیرند. 

اسناد انتخابات «انجمن‌های شهر» پیش از انقلاب را نگاه می‌کردم، جالب است که هر فردی که می‌خواست ثبت‌نام کند، باید ۳۰ نفر برای او امضا می‌دادند. یعنی ۳۰ نفر با اسم و مشخصات، فرد را معرفی می‌کردند تا نامزد انتخابات شود. تازه این برای انتخابات سال ۵۱ است. حالا نیم‌قرن گذشته است و ما همه اینها را فراموش کرده‌ایم. استفاده از ظرفیت مردم اهمیت دارد. به نظر می‌رسد مشکل این است که ظرفیت‌ها به رسمیت شناخته نشده و سازوکاری برای بهره‌برداری از آنها دیده نشده یا خیلی محدود بوده. به این شکل نمی‌توان مشکلات بزرگ را حل کرد.

بانک صادرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا