نقد هایی بر قبول شکست محمد فاضلی

یادداشتی با عنوان نقدی بر «ما شکست خوردیم» در کانال محمد فاضلی منتشر شده است که برای او نقد های زیادی ارسال شده که چند خط از هرکدام از آنها در پی می آید:

۱) این متن «اعلام شکست سیاسی» نیست؛ «اعتراف اخلاقی» است. فاضلی نمی‌گوید جنبش شکست خورد یا مردم شکست خوردند. او می‌گوید: ما، به‌عنوان نسلی از روشنفکران و کنشگران عقلانیت‌محور، نتوانستیم مانع خشونت شویم.
این تمایز مهم است. او شکست را:
• به مردم نسبت نمی‌دهد
• به قربانیان نسبت نمی‌دهد
• حتی مستقیم به قدرت هم فرافکنی نمی‌کند.
بلکه آن را به نقش تاریخی خودش و هم‌نسلانش برمی‌گرداند. این، از نظر اخلاق روشنفکری، حرکت کمیابی است.

۲) «ما» در این متن دقیقاً چه کسانی‌اند؟ «ما» در متن فاضلی:
• دانشگاه به‌عنوان نهاد نیست
• حزب یا جریان سیاسی نیست
• حتی «اپوزیسیون» هم نیست
«ما» یعنی:
کسانی که به گفت‌وگو، توسعه، عقلانیت، اصلاح تدریجی و پرهیز از خشونت باور داشتند
و فکر می‌کردند این زبان، در نهایت جامعه را از فروپاشی حفظ می‌کند.
پس این متن، سوگواری یک پارادایم فکری است، نه یک شکست تاکتیکی.

۳) چرا این متن این‌قدر واکنش برانگیخت؟ چون سه تابو را هم‌زمان شکست:
تابوی اول: روشنفکرِ همیشه محق. او پذیرفت که کاستی داشته است.
تابوی دوم: امیدِ اجباری. در فضای عمومی، روشنفکر باید «امید تزریق کند». فاضلی گفت: الان وقت صداقت است، نه امیددرمانی.
تابوی سوم: فاصله گرفتن از درد. او متن را از جایگاه «آسیب‌ندیده‌ی خونسرد» ننوشت؛ از جایگاه شاهدِ درمانده نوشت.

جمع‌بندی فشرده
اگر بخواهم در چند خط بگویم:
• «ما شکست خوردیم» متن شجاعانه‌ای است
• نه برای قهرمان‌سازی از نویسنده
• بلکه برای شکستن توهمِ کارآمدیِ کافیِ عقلانیت قدیمی

اما:
ارزش واقعی این متن، نه در جمله‌ی «ما شکست خوردیم»، بلکه در پاسخ جمعی به این پرسش است:
با این شکست چه مسئولیتی تازه بر دوش ماست؟

———

🔴 پاسخی به نوشتار محمد فاضلی با عنوان:
“ما شکست خوردیم” به قلم مسعود امیرزاده که بخش هایی از آن در پی می آید:

مسئله این نیست که «ما شکست خوردیم»؛
مسئله این است که شما از ابتدا «ما» نبودید.

آنچه در این متن به‌عنوان غم، شکست و ناکامی روایت می‌شود، بیش از هر چیز مرثیه‌ای است برای از دست رفتن اعتبار گوینده و حلقه‌ای که سال‌ها خود را عقل کل، وجدان بیدار و میانجی خردمند میان قدرت و جامعه جا زده بودند. این نوشته نه گزارش یک شکست تاریخی، بلکه سوگ‌نامه‌ای برای شنیده نشدن «نصیحت‌ها»ست.

در همان سال‌هایی که از توسعه، مهار خشونت می‌نوشتید، بخشی از همین جریان [مسئولیت داشت]، مشاور شد، تریبون گرفت، مشروعیت تولید کرد و به نام «اصلاح» و «تعقل» برای وضع موجود زمان خرید. اگر باور داشتید مسیر غلط است، چرا در آن نقش ایفا کردید؟ و اگر نقش نداشتید، چرا امروز خود را شریک یک «ما»ی شکست‌خورده جا می‌زنید؟

این متن مملو از «ما گفتیم»، «ما هشدار دادیم» و «ما تلاش کردیم» است، اما حتی یک سطر پاسخ‌گویی درباره این‌که چرا همان هشدارها هرگز به کنش واقعی، هزینه‌دادن و ایستادن منجر نشد در آن نیست. شکست را به تاریخ، ژئوپلتیک، اقتدارگرایی و…. نسبت می‌دهید، اما سهم خودتان را فقط در حد «آدم‌های غمگین و مغموم» می‌پذیرید.

بدتر از همه، این متن در اوج [تلخی وقایع]، به‌جای ایستادن کنار جامعه، دوباره «من» را به مرکز روایت می‌آورد: من که خواندم، من که نوشتم، من که فهمیدم، من که شکست خوردم.

جامعه اما نه از شما مأمور تحلیل می‌خواست، نه مرثیه‌ی روشنفکرانه؛جامعه هزینه داد، جان داد و هنوز هم دارد تاوان می‌دهد—بی‌آنکه سهمی از این «ما»ی دانشگاهی و مشاوره‌ای داشته باشد.

اگر شکستی رخ داده، پیش از آن شکستِ اخلاقیِ خودبرتربینی، میان‌مایگیِ بی‌هزینه و عقلانیتی بوده که همیشه می‌خواست هم منتقد باشد و هم بی‌خطر.و تا وقتی این را نبینید، هر «ما شکست خوردیم» فقط تلاشی دیگر است برای تطهیر گذشته، نه فهم آینده.

در ادامه، بن‌مایه‌ی این متن بیش از آن‌که واجد ارزش تحلیلی باشد، بازتولیدِ همان روایت همیشگیِ «عقل کل است،روایتی که در آن نویسنده خود را در جایگاه بوزرجمهرِ حکیم می‌نشاند و جامعه و حاکمیت را ناتوان از فهم رهنمودهای خردمندانه‌ی خویش معرفی می‌کند.
این الگو، نه نقد قدرت است و نه تحلیل وضعیت؛ بلکه تلاشی‌ست برای حفظ جایگاه نمادینِ گوینده در مقام دانای کلِ بی‌تقصیر.

آقای فاضلی در این متن، بیش از آن‌که به سازوکارهای عینی شکست بپردازد، در حال بازسازی تصویری از خویش است: فردی که «همه‌چیز را گفته»، «همه‌چیز را فهمیده» و صرفاً قربانی نفهمیدن دیگران شده است.
این نوع روایت، مسئولیت‌گریز، خودمحور و تهی از پاسخ‌گویی است.

در نهایت، آنچه باقی می‌ماند نه تحلیلِ شکست، بلکه خودشیفتگی‌ای‌ست که در پوشش سوگواری فکری عرضه می‌شود؛ خودشیفتگی‌ای بی‌محتوا که به‌جای مواجهه با نقش و کارنامه‌ی واقعی، ترجیح می‌دهد شکست را به تاریخ، جامعه و «دیگران» حواله دهد.

———
عیسی مکفی طی یادداشتی نوشت:

متن “ما شکست خوردیم” یک تحلیل کامل نیست، بلکه یک مرثیه اخلاقی از سوی یک نسل از سیاست‌شناسان است که به اصلاح ایران با استفاده از عقل و دانش اعتقاد داشتند.

نویسنده معتقد است که شکست، نه تحلیل بلکه استراتژی نادرست مواجهه با قدرت بود. باور به قدرت اقناع در مواجهه با تصمیم‌گیری‌های بی‌شفاف، منجر به سقوط ندیده شده نسلی شد که نردبان عقل را روی دیوار غلط قرار داد. این دیر فهمیدن، تلخ‌ترین شکست آن‌هاست.

متن «ما شکست خوردیم» بیش از آن‌که یک تحلیل سیاسی باشد، مرثیه‌ای شرافتمندانه از سوی نسلی از دانشگاهیان و سیاست‌پژوهان است که عمر خود را صرف عقلانی‌کردن سیاست در ایران کردند. این صداقت قابل احترام است. اما درست در همین نقطه است که متن، از سطح توصیف به خطای تحلیلی می‌لغزد.

مسئله اصلی این نیست که «ما زورمان نرسید»؛
مسئله این است که روی کدام زمین ایستاده بودید و با چه تصوری از سیاست.

*۱. «ما»یی که سیاست را با اقناع اشتباه گرفت*
محمد فاضلی از «ما»یی سخن می‌گوید که خواند، نوشت، هشدار داد، فریاد زد و راه‌حل ارائه کرد. اما این «ما»، سیاست را عمدتاً در سطح گفتمان، دانش و هشدار اخلاقی تعریف کرد؛ گویی مسئله اصلی، ناآگاهی حاکمان یا فقدان تحلیل درست بوده است.

این نگاه، یک پیش‌فرض خطرناک داشت:
این‌که اگر عقل به‌قدر کافی دقیق، مستند و بلند بیان شود، قدرت ناگزیر عقب می‌نشیند.
اما سیاست در ایران ــ دست‌کم از مقطعی به بعد ــ نه میدان اقناع، بلکه میدان اعمال اراده قدرت  بوده است. در چنین میدانی، دانش نه اینکه نادیده گرفته می‌شود، بلکه آگاهانه حذف، خنثی یا مصرف ابزاری می‌شود.

*۲. لحظه‌ای که دیوار خودش را نشان داد*
نقطه‌ی آغاز خطا، بسیار زودتر از امروز بود.
از همان جایی که قانون مطبوعات معلق شد و روشن شد
از آن لحظه به بعد، دیوار کاملاً مشخص بود.
اما بخش بزرگی از «ما» تصمیم گرفت نردبان را همان‌جا بگذارد و همچنان از توسعه، اصلاح، ظرفیت حکمرانی و عقلانیت سیاست‌گذاری سخن بگوید؛ گویی مسئله، هنوز فنی است نه ساختاری.

آن‌چه شکست خورد، استراتژی مواجهه با قدرت بود. این تصور که می‌توان در ساختاری که تصمیم نهایی‌اش بیرون از نهادهای رسمی و قواعد شفاف گرفته می‌شود، با مقاله، سخنرانی و هشدار دانشگاهی مسیر را عوض کرد.
این شکست، شکست عقل نیست؛
شکست سیاست‌ورزی غیرسیاسی در میدان سیاست عریان است.

*۴. خطر اخلاقی‌کردن یک خطای سیاسی*
متن محمد فاضلی با تبدیل این تجربه به یک سوگ اخلاقی («ما هرچه در توان داشتیم کردیم») ناخواسته یک خطای سیاسی را تطهیر می‌کند. در حالی که در نقد صادقانه‌تر باید بپرسد:
 • آیا زودتر از این نباید به بن‌بست اعتراف می‌کردید؟
 • آیا استمرار امید بستن به اصلاح در چارچوبی که بارها قواعدش را شکسته بود، خود نوعی ساده‌سازی خطرناک نبود؟

*جمع‌بندی نهایی*
محمد فاضلی و بسیاری از هم‌نسلانش کم‌کاری نکردند؛ اما نردبان را روی دیوار اشتباهی گذاشتند.
دیوار، سال‌ها پیش خودش را نشان داده بود؛
از همان‌جا که قانون با حکم تعلیق شد، از همان‌جا که سیاست از عرصه چانه‌زنی به عرصه فرمان لغزید. از آن پس با نردبان عقل و توسعه هر چه بالاتر رفتند، فقط سقوط را دردناک‌تر کرد.

عباس بر آبادی یادداشتی با عنوان خوداصلاحی و فضیلتِ پذیرش خطا که بخش هایی از آن در پی می آید:

محمد فاضلی در یادداشت «ما شکست خوردیم» ــ که نخستین نوشتهٔ او پس از حوادث تلخ، دردناک و مصیبت‌بارِ دی‌ماه است ــ به‌صراحت به شکست اعتراف می‌کند؛ شکست و خطایی در مسیری که قرار بود [همه] را از تقابل و ورود به سطوح بالای خشونت دور نگه دارد. این یادداشت واکنش‌های بسیاری برانگیخت؛ نقدهایی متنوع که هرکدام جای تأمل داشت. بااین‌حال، در میان این واکنش‌ها، به یک سنت فکری مهم که فاضلی خواسته یا ناخواسته به آن وفادار مانده، یعنی سنت «خوداصلاحی» (self-correcting mechanisms؛ سازوکارهای درونیِ اصلاح پیوستهٔ خطا)، کمتر توجه شد.

برای فهم بهتر این موضوع، ابتدا باید دید محمد فاضلی خود را چگونه معرفی می‌کند. او خود را در شبکهٔ ایکس این‌گونه معرفی می‌کند: «همسر، پدر و دانش‌آموختهٔ جامعه‌شناسی، علاقه‌مند به بهبود زندگی ایرانیان». به بیان دیگر، فاضلی پیش از هر چیز یک محقق است. مرور مجموعه یادداشت‌ها و تولیدات رسانه‌ای او نیز نشان می‌دهد که او به نحله‌ای از متفکران ایرانی تعلق دارد که گذار به دموکراسی را به مثابه عبور از «دالان باریک» بین دیکتاتوری و انقلاب می‌دانند؛ دموکراسی را گران‌بهاترین کالای تولیدی یک جامعه می‌دانند؛ کالایی که در آن، مهار متقابل قدرت میان حکومتی با ظرفیت نهادی و جامعه‌ای برخوردار از سرمایهٔ اجتماعی، مانع سقوط به وضعیت جنگ «همه علیه همه» می‌شود و آرزوی پرهیز جامعه از افتادن در تله‌های اجتماعی، از حفر چاه‌های غیرمجاز تا توسل به قدرت خارجی برای عبور به دموکراسی را دارد.

بگذارید ببینیم چه چیز یک «محقق» را از غیرمحقق متمایز می‌کند؟ زیرساخت تحقیق یک محقق بر «خطاپذیری» (fallibility) بنیان نهاده شده است. به زبانی ساده، این اصل یعنی یک محقق می‌داند که ممکن است اشتباه کند؛ نه‌تنها این را می‌پذیرد، بلکه آزادانه و مشتاقانه در پی کشف خطاهای خود و همکارانش می‌رود. این رویکرد، دقیقاً در برابر نگاه پوپولیستی و دیکتاتورمآبانه قرار می‌گیرد که می‌گوید «هر آنچه من می‌گویم درست است و لاغیر».

نهادِ تحقیق با توسعهٔ ابزاری تحت عنوان «خوداصلاحی»، همواره به‌طور کوشا در جهت یافتن خطاها و نقص‌های خود و دیگران است و چه‌بسا که بر اساس یافتنِ کوشای این نقص‌ها، ایده‌ای جدید می‌آفریند و راه را بر تکرار ایده‌های ناصحیح می‌بندد. در نقطهٔ مقابل، نهادهایی که بر تفکر دیکتاتورمآبانه بنا شده‌اند، معمولاً نقد را تهدید می‌بینند و خطا را نه فرصتی برای اصلاح، بلکه ضربه‌ای به هویت و مشروعیت خود تلقی می‌کنند؛ بنابراین به‌جای خوداصلاحی، به توجیه، تکرار و انجماد فکری می‌رسند. این ابزار خوداصلاحی اساسی‌ترین و ارزشمندترین ابزارِ خلق‌شده توسط بشر برای حفظ دموکراسی است؛ چرا که دموکراسی هم بر اساس همین اصل خطاپذیری بنا نهاده شده است.

فاضلی در این یادداشت به اشتباهات خود اشاره می‌کند؛ هرچند به‌طور مشخص توضیح نمی‌دهد کدام تصمیم یا تحلیل مدنظر اوست. بااین‌حال، خواسته یا ناخواسته، از ابزار خوداصلاحی استفاده می‌کند و همان مکانیزمی را به کار می‌گیرد که راز پویایی علم و تحقیق علمی است: اعتراف به خطا. برای یک محقق، نوشته‌ها و نظریه‌ها ایدئولوژی مقدس نیستند که با یافتن خطا در آن‌ها هیاهو به‌پا شود؛ بلکه موضوعِ بازنگری، اصلاح و یادگیری‌اند. محقق آزاداندیش، صادقانه و با تکیه بر کنجکاوی علمی، خطای خود را می‌پذیرد و مسیر تازه‌ای را آغاز می‌کند. به بیان دیگر، اعتراف به اشتباه پایان راه یک محقق نیست؛ آغاز راهی جدید است.

جامعهٔ ما امروز بیش از هر زمان دیگری به پذیرش اشتباه—چه از سوی محققان و چه از سوی دیگر تصمیم‌گیران—نیاز دارد؛ چرا که جامعهٔ ایران در پذیرش خطا ــ و مهم‌تر از آن، در به‌کارگرفتن سازوکارهای «خوداصلاحی» ــ هنوز تا بلوغ راهی طولانی در پیش دارد. هر بار که یک کنشگر فکری، پژوهشگر یا تصمیم‌ساز و تصمیم‌گیر، به‌جای پافشاری بر خطاناپذیری ایده‌ها و تصمیم‌هایش، شجاعانه امکان خطا را می‌پذیرد و آن را به گفت‌وگوی عمومی می‌آورد، یک گام کوچک اما حیاتی به‌سوی بلوغ جمعی برداشته می‌شود. امید آن‌که این سنت نه یک استثناء، بلکه به عادتی پایدار تبدیل شود؛ عادتی که هم علم را زنده نگه می‌دارد و هم راه اصلاح و دموکراسی را هموارتر می‌کند.

محمد فاضلی در پایان می‌نویسد: «و اکنون شاید فقط می‌شود به نظاره #بار_تاریخ نشست.» امید آن‌که این نظاره‌گری در جامعهٔ علمی ایران، به تماشاگر بودن تقلیل نیابد؛ بلکه بر بنیان اصول علمی، با خودارزیابیِ مداوم و سپس خوداصلاحی همراه شود—فرآیندی که با بازگشت پیوسته به فرض‌ها، سنجش خطاها و اصلاح مسیر، می‌تواند به تقویت سرمایهٔ اجتماعی، بازسازی اعتماد و در نهایت عبور تدریجی از چرخه‌های خشونت کمک کند.

🔹آنانی که امروز فاضلی و امثال او را به «سازش»، «میانه‌روی بی‌ثمر» یا «همراهی با وضع موجود» متهم می‌کنند، یک واقعیت مهم را عامدانه یا ناآگاهانه نادیده می‌گیرند: فاضلی‌ها اگر اهل مصلحت‌جویی بودند، از دانشگاه و محل کار خود اخراج نمی‌شدند؛ اگر دل‌مشغول موقعیت شخصی بودند، هزینه نمی‌دادند و اگر بی‌دغدغه بودند، ساده‌ترین راه یعنی قهر، سکوت یا مهاجرت را انتخاب می‌کردند.

🔹آن‌ها ماندند، درست در همان میانه‌ی میدانی که هر دو سوی افراط باور داشتند میان‌داری ممکن، مشروع یا مؤثر نیست. ماندند چون «دغدغه ایران» داشتند، چون باور داشتند تغییرات بزرگ نه با انفجار که با اصلاح‌های کوچک، پیوسته و پرهزینه شکل می‌گیرد. راهی سخت‌تر، کندتر و البته پراتهام‌تر.

🔹اعتراف فاضلی به «شکست» نه سوگنامه است، نه خودشیفتگی، نه تطهیر گذشته. این اعتراف در اصل تأکید بر بزرگی [وقایعی] است که در ۱۸ و ۱۹ دی رخ داد؛ نقطه‌ای که ایران امروز را به قبل و بعد از خود تقسیم می‌کند. هرچند پیشتر هشدار داده بودند که «ایران بر لبه تیغ»است. این اعتراف، ضمنا کیفرخواستی است علیه روندهایی که هشدارهای مکرر را نادیده گرفتند و جامعه را به آستانه فروپاشی اجتماعی رساندند.

🔹تمام تلاش این جریان فکری جلوگیری از رسیدن کشور به چنین لحظاتی بود؛ لحظاتی که خشونت سیاسی، فروپاشی اعتماد اجتماعی و انسداد افق توسعه را هم‌زمان رقم می‌زند.

🔹وقتی فاضلی می‌گوید «ما شکست خوردیم»، در واقع می‌گوید جامعه وارد مرحله‌ای شد که دیگر اصلاح تدریجی نتوانست مانع سقوط به بحران شود. این نه انکار کوشش‌هاست، بلکه گواهی است بر غلبه و شدت نیروهایی که عقل، هشدار، علم و تجربه را کنار زدند.

🔹او از موضع تماشاچی حرف نمی‌زند؛ از موضع کسی سخن می‌گوید که عمرش را صرف هشدار درباره خشونت، فروبستگی توسعه، بحران محیط‌زیست، ضعف حکمرانی و هزینه‌های افراط‌گرایی کرده است. شکست او و هم اندیشانی چون وی، شکست اندیشه اصلاح در برابر انباشت لجاجت، قدرت، توهم و خشونت است.

🔹در واقع، گزاره “ما شکست خوردیم”، سندی است علیه آنان که امروز احتمالا از خود می‌پرسند «چرا کار به اینجا رسید؟»
پاسخ روشن است: چون سال‌ها عقل خریدار نداشت و اقتدارگرایی لجام گسیخته عقل و خرد و مصلحت‌جویی را پس می‌زد.

🔹فاضلی‌ها نه عامل وضع موجود بودند و نه تماشاگر منفعل آن؛ آنان سپر بودند، سپری که ترک برداشت، فرسوده شد و نهایتاً زیر فشار نیروهایی بسیار بزرگ‌تر و مصمم‌تر شکست. اگر امروز از شکست سخن می‌گویند، نه برای شانه خالی کردن از مسئولیت

@fazeli_mohammad

نقد دیگری بر «ما شکست خوردیم»
نویسنده، دختری از منطقه مکران است.
———-
دختر مکران!

زینب جعفرزاده

نقدی بر “ما شکست خوردیم”: توسعه را در جای اشتباه جستید

متن “ما شکست خوردیم” محمد فاضلی، اعترافی صادقانه و دردناک از سوی نسلی از روشنفکران ایرانی است که عمر خود را صرف اصلاح ایران کردند. این صداقت قابل احترام است، اما تشخیص اشتباه است. آنچه شکست خورده، توسعه ایران نیست؛ رویکرد شما به توسعه شکست خورده است.

۱. شما شکست خوردید، نه توسعه ایران
دکتر فاضلی می‌نویسد: “ما که عمری را صرف خواندن، نوشتن و گفتن درباره دموکراسی و توسعه کردیم، شکست خوردیم.”
این جمله، خطای بنیادین را آشکار می‌کند: اشتباه گرفتن شکست یک روش با شکست یک فرآیند.
آنچه شکست خورده، مدل توسعه از بالا به پایین است که شما و هم‌نسلانتان دنبال کردید. مدلی که در آن:
روشنفکران در پایتخت کتاب می‌خوانند
تحلیل می‌نویسند
به گوش حاکمان می‌رسانند
و انتظار دارند تغییر از بالا اتفاق بیفتد.
این مدل در ایران، از ابتدا محکوم به شکست بود. نه به این دلیل که “زور شما کم بود”، بلکه به این دلیل که مسیر را اشتباه شناختید.

۲. مسیر توسعه ایران: از پایین به بالا
توسعه واقعی ایران هرگز از کتابخانه‌های دانشگاه، مقالات علمی یا مشاوره به حاکمان نمی‌آید. توسعه ایران از دل جامعه، از روستاها، از محروم‌ترین مناطق، از خودِ مردم می‌آید.
من این را نه از روی نظریه، بلکه از روی تجربه زیسته می‌گویم.

۳. مکران: دروازه تحول ایران
من دختری از منطقه مکران هستم – دروازه تحول ایران. منطقه‌ای که در حاشیه جغرافیا و حاشیه توجه قرار دارد، اما در مرکز تحولات واقعی است.
در روستاهایی که سطح سواد مردمش از پایه ابتدایی بالاتر نیست، جایی که در هیچ گزارش توسعه‌ای دیده نمی‌شود و هیچ روشنفکر شهری پا به آن‌جا نگذاشته است، توسعه واقعی در جریان است.
بدون انتظار از دولت، بدون امید به حاکمان، بدون مشاوره، مردم توانسته‌اند فرصت‌های توسعه را خودشان بسازند:
آگاهی‌سازی که تغییر ممکن است
بسیج سرمایه و منابع محلی
ایجاد فضاهای آموزشی و فرهنگی
دسترسی به امکانات و فناوری‌هایی که تا دیروز در دسترس نبود.
این توسعه واقعی است. توسعه‌ای که:
از نیاز واقعی مردم بیرون آمده
با سرمایه و اراده خود مردم ساخته شده
مستقل از قدرت است
و برگشت‌ناپذیر است.

۴. چرا شما ما را ندیدید؟
دکتر فاضلی می‌نویسد: “ما عمری را صرف تحلیل اجتماعی کردیم.”
اما چه کسانی را تحلیل کردید؟ سیاست‌گذاران؟ نخبگان؟ حاکمان؟
شما همیشه از بالا به ایران نگاه کردید و طبیعی است که فقط بحران دیدید.
اما اگر از پایین نگاه می‌کردید، امید را می‌دیدید.

۵. تفاوت دو مدل: کتاب خواندن در برابر عمل کردن

مدل شما:
کتاب خواندن → تحلیل نوشتن → به حاکمان گفتن → انتظار برای تغییر
نتیجه: شکست و ناامیدی

مدل دیگر:
نیاز دیدن → مردم را آگاه کردن → عمل کردن → تغییر ساختن
نتیجه: تحول واقعی از پایین
شما ۴۰ سال کتاب خواندید.
برخی چند سال عمل کردند.
شما هنوز در انتظار هستید.
برخی ساختند.

۶. ما بیداریم و نظاره‌گریم
شما می‌گویید “زورمان نرسید.”
اما عده‌ای می‌گویند: ما بیداریم.
شما می‌گویید “ما شکست خوردیم.”
اما واقعیت می‌گوید: توسعه ایران تازه شروع شده است.
شما می‌نویسید که “فقط می‌شود به نظاره بار تاریخ نشست.”
اما نسل جدید نظاره‌گر نیست – سازنده تاریخ است.
نسل جدیدی که امروز در حاشیه‌ترین مناطق ایران در حال رشد است، فردا دانشمندان، کارآفرینان و تغییردهندگان این کشور خواهد بود. نه به خاطر سیاست‌گذاری دولت، نه به خاطر مشاوره، بلکه به خاطر عمل خود مردم.

۷. نتیجه: شکست یک نسل، آغاز نسل دیگر
دکتر فاضلی، شما و هم‌نسلانتان شکست نخوردید چون “زورتان کم بود.”
شکست خوردید چون مسیر را اشتباه رفتید.
شما فکر کردید توسعه با کتاب خواندن و نصیحت به حاکمان می‌آید.

اما توسعه با عمل مردم، از پایین جامعه می‌آید.
شما فکر کردید باید حاکمان را تغییر دهید.
اما نسل جدید دارد خودش را تغییر می‌دهد.
شما نشستید و غمگین شدید.
اما نسل جدید ایستاده و بیدار است.

در باب یک اعتراف به شکست!

محمدرضا واعظ
نهم بهمن ۱۴۰۴⁩⁩

جناب آقای دکتر فاضلی گرامی، یادداشت شما با عنوان «ما شکست خوردیم» را خواندم. گفتن این جمله که «ما شکست خوردیم»، صرفاً یک اعتراف شخصی یا یک ژست اخلاقی نیست؛ مسئله، نسبت میان گفتار، توصیه سیاسی و هزینه‌ای است که جامعه طی سال‌ها بابت آن پرداخته است. «ما شکست خوردیم» اگر به مسیر مشخصی ارجاع داده نشود، خیلی زود به روایتی مبهم بدل می‌شود؛ روایتی که شکست را به سرنوشت جمعی نسبت می‌دهد و نه به انتخاب‌های نظری و عملی معینی که بارها به مردم پیشنهاد شده‌اند.

پرسش اصلی این است: آیا شما و دیگر اصلاح‌طلبان نبوده‌اید که در هر بزنگاه، مردم را به مشارکت در انتخابات فراخواندید و این مشارکت را نشانه عقلانیت و امکان اصلاح معرفی کردید؟ آیا در سطح کلان، بخشی از مدیریت همین ساختار نبودید؟ چه در مقام سیاست‌گذار، چه مشاور، چه توجیه‌گر نظری؟ اگر چنین است، نسبت شما با مشروعیتی که از این مشارکت ساخته شد چیست؟ آیا می‌توان پس از سال‌ها توصیه به صبر، تعویق و انتخاب حداقلی، با یک جمله کلی از این نسبت عبور کرد؟!

اعتراف به شکست، فی‌نفسه می‌تواند ارزشمند باشد؛ اما تنها زمانی معنا دارد که با پذیرش سهم همراه شود. وقتی سال‌ها به مردم گفته شد راه‌های دیگر پرهزینه‌تر، خطرناک‌تر یا غیرعقلانی‌اند و تنها مسیر ممکن همان است که پیشنهاد می‌شود، دیگر شکست یک امر انتزاعی یا جمعی نیست. این شکست به زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، توصیه‌ها و مداخلات گره خورده است. یکی از پرسش‌های منتقدان شما نیز دقیقاً همین‌جاست: آیا نظریه‌پردازی‌ها، تصمیمات، تشویق‌ها و حمایت‌های شما سهمی در این شکست و وضعیت موجود ندارند؟!

ایراد اصلی یادداشت شما، جابه‌جایی کانون مسئولیت است. سال‌ها از مردم خواسته شد خشم خود را مهار کنند، مطالبه تغییر بنیادین را به تعویق بیندازند و میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنند. این فقط «خواندن و نوشتن» نبود که در متن یادداشتتان اشاره کرده‌اید؛ ترجمه مستقیم نظریه به نسخه سیاسی بود. نسخه‌ای که بارها آزموده شد و هر بار هزینه‌اش سنگین‌تر شد.

درست می‌فرمایید، همه ما در این وضعیت بازنده‌ایم؛ اما منصفانه نیست سهم یکسانی برای همه در نظر بگیریم. بسیاری از مردم، به مسیری اعتماد کردند که از سوی شما و همفکرانتان کم‌هزینه معرفی می‌شد و هر بار هشدار داده می‌شد اگر این مسیر انتخاب نشود، تندرویی خواهد آمد. پرسش تلخ این است: آیا فرجام این تعویق‌های مکرر، جز این خشونت عریان بود؟!

از سوی دیگر، پناه بردن به زبان تکنوکراتیک و فهرست بحران‌ها نیز مسئله را حل نمی‌کند. بحران‌های اقتصادی، زیست‌محیطی و حکمرانی واقعی‌اند، اما وقتی جای پاسخ‌گویی به نقش یک گفتمان سیاسی در فرسایش امید عمومی می‌نشینند، به نوعی قرار به جلو بدل می‌شوند. آیا نظریه‌ای که از هزینه انسانی تصمیم‌هایش فاصله بگیرد، عقلانی است؟!

در نهایت، مسئله به اخلاق مسئولیت بازمی‌گردد. مطمئناً نه می‌توان اصلاح‌طلبان را عامل اصلی وضعیت موجود کشور دانست و نه می‌توان آنها را عامل مستقیم [وقایع] اخیر دانست، اما نمی‌توان انکار کرد که مدیریت مداوم امید و ترس، جامعه را در وضعیتی نگه داشت که هزینه تغییر هر بار عقب افتاد و هر بار سنگین‌تر شد. مسئولیت اخلاقی یعنی پذیرفتن این نسبت: نه با خودزنی کلامی، بلکه با توقف نسخه‌هایی که بارها شکست خورده‌اند و با عذرخواهی صریح از مردمی که سال‌ها به آن نسخه‌ها دل بستند.

در آخر، اگر قرار است از شکست سخن بگوییم، باید شفاف بگوییم کدام مسیر شکست خورد، چرا شکست خورد، سهم ما در این شکست چه بود و مهم‌تر از همه: چه چیزی را دیگر نباید به مردم فروخت؟!

—-

‏هر جریان سیاسی که خشونت می‌طلبد «انسان‌زدایی از دیگری» هم می‌کند. ‎#انسان‌زدایی از دیگری، توجیه خشونت و ضرورتش برای طرفداران خودی است تا خود را برای دریدن دیگری، برحق و آسوده خاطر بیابند. انسان‌زدایی در تاریخ – از فلسفیدن فاشیستی تا تمسخر و برنامه تلویزیونی ساختن – انجام شده است.

«ما شکست خوردیم» یا «نردبان بر دیوار اشتباه»؟
نقدی بر دو روایت روشنفکری از بحران معاصر ایران

دکتر مهدی منتظرقائم (دانشکده علوم اجتماعی، دانشگاه تهران)

۱. مقدمه: واکنش‌های دانشگاهیان به بحران؛ از مرثیه تا نقد

حوادث سیاسی و اجتماعی اخیر ایران، جان‌های عزیز بسیاری را گرفت و دنیای افراد و خانواده‌ها و کل ملت را در بحرانی ژرف فرو برد و خسارت‌های زیادی به ذهن و روح و عقل، و عاطفه و احساس، ملت بزرگ ما وارد کرد. از هر زاویه به ایام اخیر بنگریم سخت بود و جانگداز و اندیشه‌سوز. اما، اجازه دهید در اینجا از خود حوادث و مباحث سیاسی آن عبور کنیم و به یک بعد خاص آن بپردازیم: این حوادث موجی از بازتاب‌های انتقادی را در میان روشنفکران و دانشگاهیان برانگیخته است. در این میان، دو متن در فضای مجازی، کم‌وبیش، انتشار یافت که به باور اینجانب می‌توان آن‌ها را دو واکنش شاخص و نمایانگر دو موضع متفاوت درون گفتمان روشنگرانه آکادمیک دانست: محمد فاضلی با انتشار متن «ما شکست خوردیم»، صدایی حزن‌آلود از نسل خود سر داد و عیسی مکفی با نقدی تند، آن را نه تحلیل که «مرثیه‌ای اخلاقی» خواند. در این نوشته، ضمن تقدیم احترام خود به هر دو نویسنده‌ی محترم، پس از مرور مختصر این دو متن، به واکاوی مبانی فکری، اختلافات و حتی تضادهای آشکار آن‌ها و، از این‌ها مهم‌تر، به اشتراکات پنهان آن‌ها می‌پردازم که ریشه‌ی خطاهای معرفتی مشترک آن‌ها را نشان می‌دهد.

۲. معرفی دو متن: گزاره‌های مرکزی

الف) متن محمد فاضلی: «ما شکست خوردیم»؛ روایت تراژیک یک نسل
گزاره محوری فاضلی، اعتراف به شکست پروژه‌ای است که عمری را صرف آن کرده‌اند: تلاش برای تغییر ایران از طریق عقلانیت و دانش. او با لحنی سرشار از حسرت می‌نویسد: «ما – همه کسانی که عمرمان را گذاشتیم تا ایران به این نقطه نرسد – شکست خوردیم. ما که عمده اوقات عمر را صرف کردیم تا لابه‌لای کتاب‌ها راه‌های مهار خشونت و توسعه ایران را بجوییم… شکست خوردیم». او شکست را در تمامی عرصه‌هایی که برایش تلاش کرده می‌بیند: «خشونت سیاسی»، «بحران اقتصادی»، «ویرانی محیط زیست» و «بن‌بست ژئوپلیتیک». علت این شکست از نگاه او، ناتوانی در برابر ساختارهای قهری است: «زورمان به [عومال و سرنوشت خاورمیانه‌ای و بازی قدرت‌های جهانی نرسید… عقل خریدار نداشت، هنوز هم ندارد».

ب) نقد عیسی مکفی: نقد استراتژی، نه تحلیل
مکفی متن فاضلی را یک «مرثیه شرافتمندانه» اما دارای «خطای تحلیلی» می‌داند. گزاره مرکزی او این است که شکست، نه از نبود تحلیل درست، که از اشتباه در تشخیص ماهیت قدرت ناشی شده است: «مسئله اصلی این نیست که “ما زورمان نرسید”؛ مسئله این است که روی کدام زمین ایستاده بودید و با چه تصوری از سیاست». او استدلال می‌کند که روشنفکران، سیاست را با اقناع اشتباه گرفتند: «این “ما”، سیاست را عمدتاً در سطح گفتمان، دانش و هشدار اخلاقی تعریف کرد؛ گویی مسئله اصلی، ناآگاهی حاکمان یا فقدان تحلیل درست بوده است… اما سیاست در ایران ــ دست‌کم از مقطعی به بعد ــ نه میدان اقناع، بلکه میدان اعمال اراده قدرت بوده است».

نقد نهایی مکفی تلخ است: «دکتر فاضلی، شما دیر فهمیدید که سیاست ایران، بازی قدرت و اقتدار است، نه محل اقناع و منطق. و همین دیر فهمیدن، تلخ‌ترین شکست شماست».

۳. افتراقات و تضادهای دو روایت:

محورهای تضاد محمد فاضلی و عیسی مکفی را می‌توان به شرح زیر خلاصه کرد:

الف) علت شکست:
فاضلی: ناتوانی عقل در برابر ساختارهای قهار (تاریخ، اقتدارگرایی، ژئوپلیتیک).
مکفی: خطای استراتژیک نخبگان فکری در انتخاب میدان و ابزار نادرست.

ب) نقش روشنفکر:
فاضلی: مسئولیتی اخلاقی برای هشدار و ارائه راه‌حل، حتی اگر بی‌اثر باشد: «گمان می‌کنم چیزی کم نگذاشتیم».
مکفی: مسئولیتی سیاسی برای تشخیص درست ماهیت قدرت و انتخاب استراتژی مناسب. ادامه تلاش در چارچوب نادرست، ساده‌انگاری است.

ج) گونه‌ی روایت:
فاضلی: مرثیه و سوگ اخلاقی: «حس و حال خودم، حال آدم شکست خورده مغمومی است…».
مکفی: نقد سیاسیِ تلخ و طعنه‌آمیز: با استعاره‌هایی چون «نردبان را روی دیوار اشتباه گذاشتید» و «سقوط دردناک».

د) نسبت با عقلانیت:
فاضلی: عقلانیت، ارزش ذاتی و ابزار اصلی بود که متأسفانه خریدار نداشت.
مکفی: عقلانیت در میدان قدرت، تنها زمانی معنا دارد که با منطق قدرت هماهنگ باشد؛ در غیر این صورت ابزاری مصرفی یا حذف‌شدنی است.

ه) دریافت از زمان:
فاضلی: تأکید بر تلاش طولانی و پیوسته‌ای که به نتیجه نرسید.
مکفی: تأکید بر نقطه گسست تاریخی (مثلاً تعلیق قانون) که از آن پس، ادامه کار در چارچوب قبلی خطا بود.


بانک صادرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا