«حمید مهدوی، یک قهرمان ملی»

📝📝«نمیدانم چرا نوشتن از حمید مهدوی سخت بود»
✍زهرا عبدی
⚛ @jomhuriyat
♈️اگر حمیدمهدوی را تنها در شبهای [دردناک] ۱۸ و ۱۹ دی ببینیم، آنجا که مجروحان را کول گرفت و از دلِ گلوله و آتش بیرون کشید و خود در همان صحنه جان فداکرد، روایت را از نیمه خواندهایم.
آن صحنه، نقطهی اوج قهرمان بود؛ اما نقطهی آغاز نبود.
وقتی در صفحهای او گشتم و از او بیشتر فهمیدم، تازه دریافتم چرا نوشتن از حمید مهدوی برایم دشوار بود؛ زیرا قهرمان را نمیتوان یک صحنه تقلیل داد.
♈️در داستان، قهرمان محصولِ آن لحظهی انفجاری نیست؛ محصولِ تداوم انتخابهای متعدد اخلاقی است.
♈️نویسنده اگر بخواهد قهرمانی باورپذیر بیافریند، پیش از صحنهی اوج، سالها برای او زمینه میچیند: انتخابهای کوچک، حساسیت به رنج دیگران، ترجیحِ دیگری بر خویش و آن لحظهی فداکاری و اوج قهرمانی، فقط پردهبرداری است، نه شب تولد قهرمان.
♈️اگر به صفحهاش سر بزنید میبینید آن شب حماسه و خون را باید در تمام روزهای زندگی حمید جست. روزی که موتورسیکلتِ پیرمردی سوخت و چیزی برایش نماند و حمید برای ترمیمِ کرامتِ یک انسان پیشنهاد داد پول جمع کنند و موتوری نو به او هدیه دادند.
در منطق روایت، این همان لحظهای است که سرشت قهرمان تثبیت میشود: انسانی که نمیتواند از کنار دیگری بیتفاوت بگذرد.
♈️وقتی آن سرشت بارها در زندگی روزمره تمرین شده، شبهای ۱۸ و ۱۹ میشود نقطهی اوج داستان قهرمان، جایی که میان حفظِ جان خود و نجاتِ دیگری، درنگ نمیکند؛ چون پیشتر، بارها در مقیاسهای کوچکتر همان انتخاب را کرده است. او در آن شب، متفاوت نشد؛ درخشش عیارش آشکار شد.
♈️حمید یک قهرمان ملی است یعنی کسی که مرگش امتدادِ زندگیاش است. زندگیای که از جنسِ مراقبت بود، از جنسِ مسئولیت، از جنسِ تقدمِ دیگری، از جنس کولگرفتن به گاه گلوله.
♈️نام حمید مهدوی پیش از آنکه بر سنگی حک شود، در حافظهی جمعی یک ملت حک شده؛ جایی که قهرمانان واقعی زندگی میکنند کنار پهلوانانی چون رستم، سام، گیو، زال، گرشاسپ، گودرز، کاوه، سیاوش، آرش و …
#جمهوریت
⚛ @jomhuriyat
