۴۰ روز گذشت تنها دمی بازگرد

فاطمه علی اصغر در روزنامه پیام ما نوشت: «شبی در تنهایی خویش، گیلگمش به ائا التماس کرد، تا درگاه مرگ را به رویش گشاید، تا روح انکیدو اجازه یابد برای یک دم به او بازگردد.» صدای «گیلگمش»، نخستین اسطوره بشری از میان دالانهای هزارتوی تاریخ، هنوز هم شنیده میشود و در نجوای مادران داغدار تداعی پیدا میکند: «تنها یک دم به من بازگردد… تنها یک دم… تنها یک دم…»
بیش از چهل روز است، هزاران جوان در خیابانهای شهرهای ایران پرپر شدند. عزا روح ما را تسخیر کرده و مدام این آرزوی کهن را تمنا میکنیم: «به صدای بلند بخوان، هر آنچه بر او رفته است.» بر آنها چه رفته است؟ نمیدانیم. اما قلبهایمان مچاله است، سرهایمان آکنده، بدنهایمان بیتاب و کمرهایمان شکسته.
تاریخ سوگواری در ایران دیرینه است و پیچیده. ما سرزمین نبردهای بزرگ و تنشهای بیپایان هستیم. «همایون کاتوزیان»، تاریخنگار، در کتابش ما را جامعهای کوتاهمدت میخواند. چرخهای ناتمام میان شورشها. از این روست که «مرگ» معنای عجیبی پیدا کرده و آیینهای عزاداری از میان این نبردها و بیثباتیها برخاسته. این روزها شبکههای مجازی پر است از شیوههای گوناگون عزاداری؛ گویی داغداران رسوم نویی را خلق میکنند. خانوادهای به یاد جوان ازدسترفتهشان، بادبادکهای رنگی و شیرینی در خیابانها پخش میکند. مادری گلهای سفید بر سر مزار پسرش پرپر میکند و رؤیاهای او را ضجه میزند. خواهری در مجلس عزای تنها برادرش میرقصد؛ مجنونوار. سوگی که یادآور تمام مرگهای ناگهانی و شوکآورند و ما را باز میگرداند به نخستین عزاداران تاریخ همچون گیلگمش. این شخصیت اسطورهای بههمراه انکیدو، رفیقش، با هم سفری را بهسوی جنگل سدر برای رسیدن بهمعنای زندگی آغاز کرده بودند. آنها در این سفر نبردها کردند و همواره پیروز شدند، اما ناگهان سرنوشت به پاشنهآشیل نوشت. سفر آنها با واقعیتی شوم روبهرو شد. انکیدو در مسیر این سفر مرد و گیلگمش فروپاشید. او چنان اندوهگین بود که هیچچیزی آرامش نمیکرد، حتی وقتی دستور داد شمایل رفیقش را بسازند و در میدان نصب کنند. پس سوگواری خودش را خلق کرد، خاک بر سر ریخت و موهایش را برید. این اندوه اما منفعل نبود. او از دل این سوگ به جستوجوی معنای مرگ برخاست. بزنگاهی حماسی که بعدها در اسطورههای بشری تداعی پیدا کرد. واقعیت این است که رویارویی او با مرگ ناگهانی رفیقش او را دگرگون کرد و اینبار سفر خود را برای درک معنای مرگ آغاز کرد.
چراکه سوگ همواره اندوه نیست، با خشم هم همراه میشود. خشم و سوگ دو روی یک سکهاند. گیلگمش با این خشم و اندوه دنبال چرایی معنای این مرگ برخاست تا شاید جاودانگی پیدا کند و در این راه رستگار شود. این همان دگرگونی بود که اگرچه باعث جاودانگی او نشد و از مرگ نجاتش نداد، اما داستان سفر او و رفیقش جاودانه شد.
بسیاری از ایرانیها بر این باورند که مردگان در روز «چهلم» پس از خاکسپاری برای همیشه از دنیای ما میروند. اما این باور درباره کسانی که برای هدفی جانشان را از دست دادهاند، متفاوت است. درواقع، بازماندگان عاشقترین مردگان میتوانند داستان این مرگ را ابدی کنند. این امر اما چگونه محقق میشود؟ چگونه این روایتها شکل میگیرند؟ چگونه ققنوس از خاکستر خود بلند میشود؟ این برای هر سوگواری متفاوت است. گیلگمش تصمیم گرفت در سوگ خود باقی نماند، بلکه سفری را در جستوجوی پاسخی برای سؤالاتش، اینبار درباره مرگ، آغاز کرد. او در این مسیر به «سیدوری سابیت» یکی از خدایان دوران باستان رسید. شاملو راهی را که این خدا به او نشان میدهد، اینگونه ترجمه میکند: «گیلگمش! بهدنبال چه در تکاپویی؟ حیاتی را که میجویی بازنخواهی یافت. آن زمان که خدایان به آفرینش آدمی آستین برزدند، مرگ را نصیب او کردند و حیات در کف ایشان است. پس تو، روز و شب را به شادی میگذار. هر روز نشاطی نو میکن. روز و شب به پایکوبی و رامشگری بگذار. جامههایت پاک باد. موی شسته و اندام پاکیزه کرده، کودکی ببین که دست خویش در دست تو دارد! باشد که محبوب تو بر سینه تو نشاط کند که آنچه از آدمی ساخته تواند بود، همه این
