عباس موسایی، عضو دفتر سیاسی حزب توسعه ملی، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
اظهاراتِ مارک روبیو در آکروپلیس و اشاره به اقدامات نظامی خشایارشا در آتن (۴۹۸ ق.م) را میتوان مقدمهچینیای خطرناک برای توجیهِ تجاوزی جدید علیه کشورمان ارزیابی کرد.
وی آتشزدن آکروپلیس در دوره هخامنشیان را نشانهٔ دوری ایرانیان از تمدن و از طرفی، آمریکا را تالیِ تمدن یونان دانسته است. پیرامونِ ضعفِ استدلال، کلیتانگاری، تقلیلگرایی و سایرِ جوانبِ این اظهارنظر، اهلِ نظر و صاحبانِ صلاحیت در دانشِ تاریخ، بسیار گفته و نوشتهاند. آنچه اما بیش و پیش از نگرشِ تاریخی و مواجههای از نوعِ استدلالِ تاریخی و… اهمیت دارد، انگیزه و منظومهٔ اندیشگیِ وی در جایگاهِ وزیر امور خارجه و مشاور امنیت ملی ایالات متحده، بهعنوانِ کشوری که با جمهوری اسلامی ایران در وضعیتِ جنگی قرار دارد، میباشد. بالاخص آنکه روبیو نمایندهٔ بخشِ جنگافروز، مخالفِ مذاکره و افزایش تخریبگری در کاخ سفید است و برای جلب حمایتِ لابی صهیونیستی در انتخابات ریاستجمهوری آینده، با جیدی ونس، معاون اول رئیسجمهور آمریکا، نمایندهٔ این کشور در مذاکرات اسلامآباد، طرفدارِ دیپلماسی و مذاکره و منتقدِ مداخلهٔ فزایندهٔ اسرائیل در سیاستهای آمریکا، در رقابت است.
پیش از این، بسیاری از تحلیلگران روابطِ بینالملل، ورودِ دونالد ترامپ به کاخ سفید را معطوف به نظمِ گفتار و کنشهای وی، نشانهای از تغییر رویکرد سیاست بینالمللی از لیبرالیسم به نئومرکانتلیسم ارزیابی میکردند. به عبارتی، پیامد این ورود به جهانی که پیش از این و از جنگ جهانی دوم، کمابیش بر مبنای پارادایم لیبرالیستی میچرخید، عبور از اقتصاد آزاد، عبور از حقوق بینالملل، عبور از قراردادها و معاهدات بینالمللی و… بوده است. غلبهٔ روایتِ مرکانتیلیستیِ آغشته به فاشیستمآبی در منظومهٔ گفتاری و رفتاری را بالاخص در ادبیاتِ روبیو میتوان به نظاره نشست، بالاخص آنگاه که کلیتانگارانه، نوستالژیک و البته ایدئولوژیک، تاریخ را برای توجیهِ جنگ و جنایت، بهعنوانِ «بستهای از حقیقت»، به خدمت درمیآورد و بر کاهشِ قدرتِ عریانِ غرب (توموس) مرثیه میسراید؛ آنچنان که نیچه، فیلسوفِ ضدمدرنیتهٔ آلمانی، روحِ مدرنیته را با اَبَرانسان در تضاد میدید و خواستارِ بازیابی و بازسازی اقتدار و انسانِ برتر بود.
اینکه روبیو خواستارِ انتقالِ توموس از یونان به واشنگتن باشد و یا تقلیلگرایانه، تاریخِ غرب را به تاریخِ تکوینِ توموس تقلیل دهد و بر آموزههای تمدنِ غربی در برساختنِ حقوق بشر و… چشمپوشی کند و آموزهها و انگیزههای پدران بنیانگذار و مبانی، مقدمات و مقوماتِ اعلامیه استقلال آمریکا را نادیده بگیرد، بهرغمِ آنکه واجدِ اهمیتی فراوان است، اما آنچه برای ایرانیان، بالاخص اهلِ سیاست، تصمیم و تدبیر، اهمیتی بیشتر دارد، نه پاسخ به لاطائلاتِ وی، که تدبیر و چارهاندیشی برای خنثیسازیِ این منطقِ خطرناک و ویرانگر است.
روبیو هم در ایالات متحده و هم در مغربزمین، از اهلِ تاریخ، فلسفه و سیاست و نیز سیاستمدارانِ رقیب، پاسخهای درخور خواهد گرفت. همچنانکه ایرانیانِ دانشور و وطندوست، در سرتاسرِ گیتی، مستند، مستدل و مستحکم به او پاسخ خواهند داد. آنچه اما مهمتر است، فهمِ سیاستمداران و اهلِ تصمیم و تدبیرِ ایرانی است، بهگونهای که سرکنگبینی ننوشند که صفرای تخاصمطلبیِ روبیو را فزونی بخشد و نه روغنِ بادامی که بر خشکی بنماید و نه آبی که همچون نفت، آتش را شعلهور سازد!!! چنانکه بزرگان گفتهاند، برای مواجهه با تاریکی، لازم نیست شمشیر از غلاف بیرون آورد، بلکه باید شمعی برافروخت.
اگر روبیو در مسیرِ نتانیاهو، پروژهٔ امنیتیسازیِ ایران را پی میگیرد و تاریخِ مواجههٔ ایران و غرب را تاریخِ «اساساً متخاصم» میداند، بایسته است که همزمان با اعلامِ آمادگیِ مرزبانانِ غیور و جانبرکفِ مدافعِ مرزهای میهن، برای پاسخ به هر نوع تجاوز، تار و پودِ گفتمانِ تخاصمیاش، با تصمیمی از جنسِ تدبیر و کیاستِ ایرانی، پنبه شود و سیاستمدارانِ ایرانی با تقویتِ زنجیرهٔ مذاکره و توافق، از تهران تا واشنگتن، خلاقیت و ابتکارِ عمل را در دست گیرند و او را از متن به حاشیهٔ سیاست، پرتاب کنند.
روبیو، نماد و نمایندهٔ خوانشی ایدئولوژیک و خطرناک از تاریخِ مواجههٔ ایران و غرب است. این روایت و خوانش، تالیتلوِ خوانشِ امنیتیسازی از ایران در تلآویو و بالاخص گفتمانِ حاکم بر روح و روان، منتلیته، گفتمان و نظمِ گفتارِ راستِ افراطیِ بنیادگرای صهیونیستی است که در بنیامین نتانیاهو تبلور یافته است.
بهشدت خطاست اگر برساختِ تقلیلگرا و فاشیستمآبانهٔ روبیو بر منظومهٔ نظری، گفتاری و کنشگریِ ایرانیان مستولی شود و فضای سیاسی را آنگونه که زوجِ روبیو ـ نتانیاهو میخواهند، استثناگرایانه و تخاصمی جلوه دهد.
گرچه واقعیاتِ سیاسی، نزدِ پستمدرنیستها، برساختهای گفتمانیاند و قدرت، دانش و مشروعیتِ متناظر با خود را برخواهد ساخت، اما ادب و آدابِ مقاومت در برابرِ قدرتِ مسلط، به شرطِ فهمِ حقایق و دقایق، دال و مدلولها و رسم و رسوم و مرسومات در تاریخِ گذشته و اکنون، مطلقیتِ توصیف و تفسیر و تجویز را از یدِ اختیارِ مدعیانِ قدرت، خارج میکند.
نکتهٔ ظریف در اینجا، فهمِ ظرافتها و دقایق گفتاری و گفتمانیِ خصم است. چهبسا مواجههٔ خصمانه و ایدئولوژیک با دشمن، بازی در فضای تخاصمیِ هویتساز او و مدد رساندن به مفصلبندیِ جبههٔ استثناگرایی باشد. همچنانکه میتوان ادب و آدابِ مواجهه را با فهمِ مبانی و مبادیِ تخاصمیِ دشمن، به آرایشی برای گسیختگی در منطق و شکلدادن به دررفتگیِ مفصلبندی (displasy) اش، سامان و سازمان داد.
رازِ تخطئهٔ دیپلماسی توسطِ راستِ افراطیِ براندازیخواه و راستِ افراطیِ خودنظامپندار و همسویی با راستِ افراطیِ صهیونیستی و بخشِ افراطیِ درونِ کاخ سفید، تا صهیونیستهای مسیحیِ آخرالزمانگرا که به زبانِ باربارا تاکمن به بیماری رسالت الهی دچارند، با ارجاع به فضایِ زیستِ استثناییِ اینان قابلِ فهم است. شکستنِ فضای استثناییِ اشمیتی و دوقطبیسازیهای پرطمطراق، ایدئولوژیک و ویرانگرِ دوست ـ دشمن، به درجاتی از سیاستِ گشایشگر، اولویتدادن به منافع و مصالح ملی، همافزا کردنِ امکاناتی که خردمندی و تجربه در پیشِ پای نهاده است و عقلانیتِ محافظهکارانه به آن گواهی میدهد؛ محافظهکاری نه به معنایِ حفظِ مناسبات موجود، بلکه به معنایِ عقلانیتی برآمده از تجارب تاریخی برای حفاظت از ایران در برابرِ تندبادهایِ ایدئولوژیکِ ویرانگر از درون و برون.
انتهای پیام



