کانال تلگرامی مجله سیاستنامه بخشی از متن شروین مقیمی را منتشر کرده است که در ادامه میخوانید.
جواد طباطبایی جملهای منسوب به ماکیاولی را بسیار تکرار میکند: «به نام یا ننگ باید از میهن [بخوانید سرزمین پدری] دفاع کرد». آیا با این وصف میتوان جواد طباطبایی را در معنای مدرن کلمه یک فیلسوف سیاسی دانست؟ برای پاسخ به این پرسش باید بار دیگر به غرضی رجوع کنیم که فیلسوفان سیاسی مدرن از «عشق به سرزمین پدری» در سر میپروراندند.
چنان که گفتیم خط فاصل پررنگ میان فلسفه سیاسی مدرن و قدمایی، تاکید مدرنها بر موضوعیت ساحت درونماندگار و به بیان نیچهای کلمه، «وفاداری به زمین» بود. از همین رو بود که آنها برخلاف اسلاف قدماییشان، سیاست را بسیار بسیار «جدی» میگرفتند؛ زیرا سیاست آن ناحیهای بود که میتوانست و باید در غیاب ساحت استعلایی به مثابه غایت، خود به یک امر درونماندگار متعالی تبدیل شود.
از همین روست که از ماکیاولی تا روسو و هگل، مقوله عشق به سرزمین پدری جلوهای متعالی پیدا میکند؛ این تعالی یا استعلا باید جای خالی فراروی در معنای قدمایی را پر میکرد. با این همه، دستیابی به این پدیدار درونماندگار متعالی، جز از رهگذر نوعی فاصله استعلایی ممکن نمیشد. به عبارت روشنتر، تعالی پدیدار درونماندگار سرزمین پدری نزد فیلسوفان سیاسی مدرن، نتیجه موضع استعلایی خود آنها در مقام فیلسوفان سیاسی بود، ولو با جهتگیریای کاملا متفاوت از جهتگیری قدما.
اگر به این گزاره بازگردیم که فلسفه و فلسفه سیاسی بدون اتخاذ موضعی استعلایی ناممکن میشوند، آنگاه باید ببینیم این موضع استعلایی در صورت مدرنیستیاش از چه خصیصهای برخوردار است و آیا در کوششهای فکری طباطبایی چنین فاصلهای را میبینیم یا خیر.
آیا دفاع طباطبایی از «سرزمین پدری»اش که از رهگذر کوششهای بزرگ آکادمیک و توامان روشنفکرانه صورت پذیرفت، میتواند با کوششهایی از جنس کوششهای ماکیاولی یا هگل مقایسه شود؟ پاسخ به این پرسش میتواند مثبت باشد، اما به نحوی مشروط، یعنی تنها اگر کوشش طباطبایی در تدوین نظریهای جامع در باب ایران را با وجه تربیتی یا به تعبیری رتوریکال آن فیلسوفان، در مقام مربیان مقایسه کنیم. فیلسوفان سیاسی مدرن، چنان که گفته شد، برای غلبه بر خصم الهیاتی خود، از شیوهها و ابزارهای خاصی بهره میبردند که یکی از مهمترین آنها تاکید بر رستگاری سرزمین پدری به جای رستگاری نفس بود.
سرزمین پدری پدیدهای درونماندگار است، اما قابلیت این را دارد تا به ایدهای در خدمت یک غرض فلسفی تبدیل شود. کوشش طباطبایی در دفاع از ایده رستگاری سرزمین پدری، از این حیث با کوشش رتوریکال فیلسوفان سیاسی مدرن، همراستاست. طباطبایی ایده رستگاری سرزمین پدری در معنای ماکیاولیستی کلمه را، دقیقاً به تبع فیلسوفان سیاسی مدرن، در خدمت پیشبرد پروژه تجدد در ایران میفهمد. اینکه او در کنار تاکید بر ایران در معنای خاصی که از آن مراد میکند، همواره بر روح قوانین و فراروی از قانون موضوعه تاکید میکند، نشان میدهد که علاوه بر ماکیاولی، شاگرد اسپینوزا و مونتسکیو نیز بوده است.
طباطبایی در زوال اندیشه سیاسی در ایران، بهدرستی به این نکته اشاره میکند که «اندیشه انسانیت به عنوان افق انسان… در عصر فرمانروایی آل بویه، یکی از مباحث عمده اندیشه فلسفی بود، تا جایی که به تعبیر شگفتانگیز ابوحیّان توحیدی، انسان به عنوان انسان، به مشکل انسان تبدیل شد.» تبدیل شدن انسان به عنوان انسان به مشکل انسان، آغازگاه فلسفه سیاسی در معنای سقراطی کلمه است.
اگر قرار باشد انسان به عنوان انسان به موضوع اصلی انسان تبدیل شود، آنگاه ما بنا به ضرورت با عرصهای استعلایی مرتبط خواهیم شد که از حدود پدیدارهای درونماندگار، و از همه مهمتر، از حدود اقتضائات ناظر بر سرزمین پدری، فرارتر میرود. این در حالی است که طباطبایی میکوشد ظهور این کوشش اساساً فلسفی در دوره مزبور را در جهت پروژه فکریاش که خصلتی اساساً درونماندگار دارد به خدمت بگیرد. طباطبایی از «خرد به عنوان ضابطه همه شئون انسانی» به عنوان دستمایهای برای دفاع از ویژگیهای عقلانی اندیشه ایرانشهری استفاده میکند. مسئله او در نهایت، خود آن «خرد به عنوان ضابطه همه شئون انسانی» نیست، بلکه «ایرانشهر» است.
دغدغه بنیادین او در نهایت، نه انسان به عنوان انسان، بلکه انسان ایرانی است. این تمایز برای فهم جایگاه جواد طباطبایی بسیار سرنوشتساز است. از منظر فیلسوف سیاسی، عرصه سیاست نمیتواند بهتمامی عقلانی باشد. عقل در سیاست بسیار نحیف است. سیاست چه ایرانشهری باشد و چه غیرایرانشهری، اصولاً نمیتواند فلسفی یا عقلانی باشد.»
ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید.
انتهای پیام




