علم و دین؛ پرسش نسل امروز

سایت دین‌آنلاین نوشت:

علم و دین با یکدیگر در تعارض‌اند؟ مریم سعدی نسبت علم و دین، اخلاق، تکامل، وحی و نقش فروتنی معرفتی در فهم رابطه این دو را بررسی می‌کند.

رابطه علم و دین از دیرپاترین و در عین حال مناقشه‌برانگیزترین پرسش‌های فکری انسان معاصر است؛ به‌ویژه برای نسلی که هم‌زمان با دستاوردهای شگفت‌انگیز علم و پرسش‌های بنیادین درباره معنا، اخلاق و غایت زندگی مواجه است. مریم سعدی در این نوشتار می‌کوشد با نقد دوگانه افراطیِ علم‌گرایی و دین‌گرایی، نسبت علم و دین را از منظری متفاوت بررسی کند و نشان دهد که تعارض میان این دو لزوماً تعارضی ذاتی نیست. از نگاه او، فروتنی معرفتی، بازاندیشی در فهم متون وحیانی و توجه به تفاوت قلمروهای علم و دین می‌تواند راه را برای گفت‌وگویی سازنده میان این دو ساحت معرفت هموار کند.

مریم سعدی (کارشناسی فیزیک، دکترای فلسفه دین): این واقعیت انکارناپذیر است که هرگاه سخن از تقابل یا تعاملِ دستاوردهای نوینِ علمی با آموزه‌های الهیاتی و فلسفی به میان می‌آید، معمولاً دو رویکرد افراطی و یک‌سویه، فضای گفت‌وگو را در بر می‌گیرند و هرگونه امکانِ گفت‌وگویِ سازنده و منصفانه را از میان می‌برند.

از یک سو، نگاهِ صرفاً علم‌گرایانه (ساینتیستی) قرار دارد که با اتکا بر جایگاه رفیع و دستاوردهای خیره‌کننده علمِ تجربی، هر نوع معرفتِ فراحسی و الهیاتی را به حاشیه می‌راند و گاه آن را به‌کلی نامعقول و غیرقابل‌قبول می‌خواند. در این دیدگاه، علم به‌عنوان یگانه معیارِ سنجشِ حقیقت و دستاوردهای آن، همواره نهایی و تغییرناپذیر پنداشته می‌شود، به‌گونه‌ای که هر گزاره دینیِ مخالف با ظاهرِ علمِ روز، به‌سادگی کنار نهاده می‌شود و جایی برای تأمل در عمقِ وحی باقی نمی‌ماند.

از سوی دیگر نگاهِ متعصب دینی قرار دارد که در مواجهه با یافته‌های علمیِ جدید، اغلب با موضعی تدافعی، انکاری و یا اصرار بر تفسیرهای تحت‌اللفظی و نص‌گرا از متون دینی، به مقابله برمی‌خیزد. در این رویکرد، هرگونه تغییر در برداشت‌های سنّتی از کتاب‌های آسمانی، معادل با خروج از چارچوب ایمان تلقی می‌شود.

این دو رویکردِ افراطی، هرچند در ظاهر متضادند، اما در یک نقطه مشترکند: هر دو، با پیش‌فرض گرفتنِ تعارضِ بنیادینِ میانِ علم و دین، هرگونه امکانِ سازش و هماهنگی را نفی می‌کنند و فضاییِ آکنده از دوقطبیِ کاذب و جدال‌هایِ بی‌حاصل را پدید می‌آورند.

در چنین فضایی است که نسلِ جوانِ امروز، با سؤالیِ بنیادین مواجه می‌شود: آیا میانِ علم و دین، راهی برایِ آشتی و هماهنگی وجود دارد، یا اینکه این دو، همواره در تعارضیِ گریزناپذیر باقی خواهند ماند.

ضرورتِ دین و اهمیتِ تبیینِ نسبتِ آن با اخلاق
یکی از دلایلی که تبیین رابطه علم و دین را واجد اهمیت می‌نماید، نسبت دین با اخلاق است. در جدال علم و دین، پیامدهای این نبرد ظاهری، فقط به جنگ باورهای دینی نمی‌رود. حقیقتِ انکارناپذیری است که جهانی که از نگاهِ معنوی و باورهای متعالی دینی تهی باشد، در عرصه ارزش‌هایِ اخلاقی نیز، همواره با تردیدها و چالش‌هایِ بنیادینی روبرو خواهد بود. تا جایی که با این پیش‌فرض، عینی بودن و مطلق بودن ارزش‌های اخلاقی و در نتیجه بنیان‌هایِ آن، در معرضِ سستی و فروپاشی قرار خواهد گرفت.

اگرچه در میانِ فیلسوفان و متکلمان، در خصوصِ وجوهِ گوناگونِ وابستگیِ اخلاق به دین، اختلاف‌نظرهایِ عمیقی وجود دارد و برخی، این وابستگی را در لایه‌هایِ هستی‌شناختی (وجودشناختی) یا معرفت‌شناختی (شناخت‌شناختی) جستجو می‌کنند و برخی دیگر، هرگونه وابستگیِ ماهوی را انکار می‌نمایند، اما آنچه که در این میان، از پشتوانه‌ای قوی‌تر و اجماعیِ گسترده‌تر در میانِ اکثریتِ متکلمان و فیلسوفان برخوردار است، این باور است که اخلاق، در لایه انگیزشیِ خود، وابستگی‌ای اجتناب‌ناپذیر به دین دارد.

به‌عبارتِ دیگر، اگرچه ممکن است بتوان محتوایِ اخلاق (یعنی مجموعه بایدها و نبایدهایِ اخلاقی) را بدونِ ارجاع مستقیم به دین و با اتکا بر عقلِ عملی و قراردادهایِ اجتماعی تبیین کرد، اما نیرویِ محرّک و التزامِ عملیِ به اخلاق، در غیابِ باور به مرجعیتی متعالی و ناظریِ آگاه بر اعمالِ انسان، سست و ناپایدار می‌گردد و انگیزه کافی برایِ پایبندیِ پایدار به ارزش‌هایِ اخلاقی، به‌ویژه در مواقعِ دشوار و هنگامِ رویارویی با منافعِ آنی، از میان می‌رود.

به‌عبارتِ روشن‌تر، دین، نه تنها مجموعه‌ای از بایدها و نبایدهایِ اخلاقی را ارائه می‌دهد، بلکه با ایجادِ باور به نظارتِ الهی و پاداش و کیفرِ اخروی، انگیزه‌ایِ قدرتمند برایِ التزامِ عملیِ به این بایدها و نبایدها فراهم می‌آورد و از این رهگذر، نقشیِ بی‌بدیل در استحکامِ بنیان‌هایِ اخلاقیِ جامعه ایفا می‌کند. نقشی که باور به اخلاقیات نسبی، نتوانسته است عهده‌دار آن شود[i]؛ اما آیا اخلاق دینی توانسته است این نقش را به خوبی ایفا کند؟

سنجشِ دینداری در ترازویِ اخلاق و عمل
در دنیایِ عمل‌گرایِ امروز که میزانِ موفقیتِ هر نظامِ فکری، با کارآمدیِ عملیِ آن سنجیده می‌شود، معیارِ سنجشِ دینداری، نه بر اساسِ ادعاها و مناسکِ ظاهری، بلکه بر اساسِ عملکردِ عینیِ افراد در عرصه اجتماع و تعاملاتِ انسانی تعریف می‌شود.

جامعه مدرن، به‌حق، از دین می‌خواهد که خود را نه در قامتِ گزاره‌هایی نظری و انتزاعی، بلکه در قامتِ تحوّلی عینی و ملموس در زیستِ اخلاقیِ انسان‌ها و ارتقایِ منشِ فردی و اجتماعیِ آنان به نمایش بگذارد.

اگر گروهی از افراد، خود را دین‌دار می‌نامند، اما در عرصه عمل، از پایبندی به شاخص‌هایِ اخلاقیِ باز می‌مانند، این گسستِ میانِ گفتار و رفتار، نه از ناحیه ذاتِ دین، بلکه از ناحیه قرائت‌هایِ سطحی، ناقص یا حتی ابزاری از دین ناشی می‌شود که جوهره دین در این رویکرد، جاهلانه یا عامدانه مغفول می‌ماند.

دینِ اصیل، نه به‌عنوانِ مجموعه‌ای از مناسکِ صرف و تعابیرِ ذهنی، بلکه به‌مثابه نظامی جامع برای معنابخشی به زندگی و تعالیِ انسان، همواره بر پیوندِ ناگسستنیِ ایمان و عملِ اخلاقی تأکید داشته است.

اگر دین نتواند به زندگیِ ما معنا ببخشد، یا به ما انگیزه‌های اخلاقی ببخشد؛ درآن صورت، این ما هستیم که در مسیرِ دینداریِ خود، راهِ خطا پیموده‌ایم، نه آنکه دین در ذاتِ خود، ناتوان از تربیتِ اخلاقی و هدایتِ انسان باشد. پیامبر اسلام (ص) در این زمینه، فرمودند: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»؛ یعنی” من برانگیخته نشدم، مگر برای اینکه مکارم اخلاقی را به کمال برسانم” و جوهرِ رسالتِ خویش را بر پایه تعالیِ فضایلِ انسانی استوار سازم.

پس، تعارضِ ظاهری میانِ اخلاقیات و دینداری در برخی افراد، ناشی از اشتباه رفتنِ مسیرِ دینداری و غفلت از این جوهرِ اخلاقیِ وحی است و نباید از وجودِ افرادِ غیراخلاقیِ دین‌نما، نتیجه گرفت که اخلاقیات التزامی به دین ندارند. جهانِ بدونِ دین و معنویت، همواره با خطرِ فروپاشیِ بنیادهایِ اخلاقیِ انسانی و سقوط به ورطه‌ی نسبی‌گراییِ اخلاقی مواجه بوده است و هیچ‌گاه نتوانسته است جایگزینیِ کارآمد و پایدار برایِ نظامِ اخلاقیِ مبتنی بر وحی ارائه دهد.

جامعه مدرن، به‌حق، از دین می‌خواهد که خود را نه در قامتِ گزاره‌هایی نظری و انتزاعی، بلکه در قامتِ تحوّلی عینی و ملموس در زیستِ اخلاقیِ انسان‌ها و ارتقایِ منشِ فردی و اجتماعیِ آنان به نمایش بگذارد.

چالش‌های عصر کنونی در نسبتِ علم و دین
حال که ضرورتِ پرداختن به نسبتِ علم و دین، از منظر اهمیت پیوندی که دین با اخلاق پیدا می‌کند بررسی شد، با نگاهیِ واقع‌بینانه به سراغِ چالش‌هایِ عصرِ کنونی در این عرصه می‌رویم. ما در دورانی قرار گرفته‌ایم که نظریه‌های علمیِ مسلط، به‌ویژه در حوزه کیهان‌شناسی (همچون نظریه مهبانگ و فیزیکِ کوانتوم) و زیست‌شناسیِ تکاملی (همچون نئوداروینیسم)، گفتمانِ غالب درباره منشأ جهان و انسان را شکل داده‌اند و به مرجعیِ انکارناپذیر برای نسلِ جوانِ امروز تبدیل شده‌اند.

در این میان، آنچه بیش از هر چیز چشم‌گیر است، تصورِ تعارضِ بنیادینِ میانِ کلامِ وحی و این دستاوردهای علمی است؛ پنداری که گویی این دو حوزه، در تقابلیِ تمام‌عیار و ناسازگار با یکدیگر قرار گرفته‌اند و هیچ راهی برایِ آشتیِ آنها متصور نیست.

این نگاهِ تعارض‌محور، هرچند در ظاهرِ امر، ریشه در برخی ناسازگاری‌های ظاهریِ میانِ داده‌های علمی و ظاهرِ متونِ دینی دارد (همچون چگونگیِ نحوه آفرینشِ انسان که در ظاهرِ آیات، به آفرینشِ فوری و مستقیم از گِل اشاره دارد، در حالی که نظریه تکامل، فرآیندیِ تدریجی، طبیعی و تصادفی را ترسیم می‌کند)، اما با کاوشی عمیق‌تر و فارغ از پیش‌داوری‌هایِ رایج، می‌توان دریافت که بسیاری از این ناسازگاری‌ها، نه از سنخِ تناقضِ منطقی و ذاتی، بلکه ناشی از قرائت‌هایِ خاص و گاه انعطاف‌ناپذیر از متون وحیانی و نیز انگاره‌هایِ ناپایدارِ برخی نظریه‌های علمی است که خودِ جامعه علمی، آنها را در معرضِ بازنگری و اصلاح می‌داند.

غفلت از این نکته ظریف، یعنی پویاییِ علم و امکانِ تأویلِ وحی، ما را به دامِ تعارض‌هایِ سطحی و عقیم می‌اندازد و از درکِ عمیق‌ترِ نسبتِ میانِ این دو ساحتِ بزرگِ معرفت بشری بازمی‌دارد.

جایگاهِ ما در این گفتمانِ سنگین
ما خواه در قامتِ یک نویسنده، فلسفه‌ورز، الهی‌دان، و یا پژوهشگر وقتی که به این عرصه گام می‌نهیم به‌درستی می‌دانیم که دامنه تخصصِ ما، معمولاً به حوزه علوم تجربی گره نخورده است و ما در جایگاه ورود به جدال‌هایِ فنیِ این حوزه‌ها نیست. مثلا در خصوص نظریه تکامل (و تعارض ظاهری آن با آفرینش انسان از نگاه وحی)، ما نه زیست‌شناسی هستیم که در پیِ تأیید یا ردِّ تمام‌عیارِ داروینیسم باشد و نه به‌دنبالِ ارائه نظریه‌ای رقیب برای اصلِ انتخابِ طبیعی و مکانیسم‌هایِ ژنتیکیِ آن.

اما این آگاهیِ فروتنانه از محدودیتِ تخصصیِ خویش، هرگز نباید ما را به پذیرش صِرف و انفعال در برابرِ پیامدهایِ فکری و فرهنگیِ این نظریه‌ها سوق دهد؛ چراکه آنچه در این میان به‌عنوان یک ضرورتِ انکارناپذیر خود را نمایان می‌سازد، مسئولیتِ خطیرِ تبیینِ درست و روشنِ نسبتِ میانِ این دستاوردها و باورهایِ دینی، برای نسلی است که تشنه معنا و حقیقت است و در میانِ انبوهی از داده‌هایِ علمیِ پراکنده، به دنبالِ یافتنِ پاسخِ پرسش‌هایِ بنیادینِ خود می‌گردد.

جوانانِ ما به‌ویژه آنان که اهلِ مطالعه و تأمّل‌اند؛ اگر با تبیین‌هایِ شفاف، منصفانه و همه‌جانبه روبه‌رو نشوند، در نخستین مواجهه با انبوهِ داده‌های علمی، با پیش‌فرض نگاه نص‌گرایانه به دین، به‌سادگی دچارِ این پندارِ نادرست می‌شوند که دستاوردهایِ علمی، دین را به حاشیه رانده و جهانی را ترسیم می‌کنند که در آن، ارزش‌هایِ الهیاتی و معنوی، جایی برای زیستن ندارند و تنها شاخص‌هایِ مادی و کمّی، معیارِ سنجشِ حقیقت و اصالتِ زندگی‌اند.

این تصویرِ تک‌بُعدی و شکننده، از آنجا نشئت می‌گیرد که شاخص‌هایِ سنجشِ حقیقت، صرفاً بر مبانیِ تجربی و کمّیِ علمِ مدرن استوار می‌شوند و دیگر مرجعیتِ وحیانی و عقلِ فلسفی، در این معادله، نقشی ایفا نمی‌کند و این، خود، نوعی پیش‌فرضِ متافیزیکیِ پنهان را به دوش می‌کشد که نه از سنخِ علمِ ناب، بلکه از جنسِ یک جهان‌بینیِ خاص است.

از سوی دیگر، تاریخِ علم به ما می‌آموزد که بسیاری از حقایقِ علمیِ مسلّمِ دیروز، امروز به محدوده‌ای از فروضِ قابلِ بازبینی فروکاسته شده‌اند و چه‌بسا نظریه‌هایی که امروز بدیهی و انکارناپذیر پنداشته می‌شوند، فردا به‌مثابه یادگاری از گمانه‌زنی‌هایِ پیشینیان، تنها خاطره‌ای بیش نمانند و نسل‌هایِ آینده، با نگاهی دیگر به نظریه‌هایِ امروز بنگرند و ما را در بسیاری از یقینیات‌مان، بر خطا یابند. این واقعیتِ تاریخی، ما را به تأمّلی دوباره در نسبتِ میانِ «علمِ متغیّر» و «وحیِ ثابت» فرا می‌خواند و ضرورتِ پرهیز از هرگونه جزمیتِ علمی (یا حتی دینی) را در تبیین مواجهات علم و دین، برای ما روشن می‌سازد.

انگیزه‌های پرداختن به نسبتِ علم و دین
این حوزه به‌عنوانِ یکی از محوری‌ترین و چالش‌برانگیزترین عرصه‌هایِ فکریِ عصرِ حاضر، موردِ کاوشِ مستمر قرار گرفته است. پرداختن به نسبت «علم و دین»، همانطور که گفته شد از این جهت نیز مهم است که نسبتِ دین و اخلاق و ضرورتِ تبیینِ درستِ آن برای نسلِ جوان، دغدغه‌ای همیشگی و انگیزه‌ایِ اساسی برایِ ورود به این عرصه بوده است. از یک سو، دینداریِ واقعی در مقامِ عمل، با اخلاق‌مداری گره خورده است و هرگونه دین‌داریِ بی‌توجه به ‌اخلاق، در واقع دین‌داریِ صوری و تهی از محتواست که نمی‌تواند پاسخی به نیازهایِ معنوی و اخلاقیِ انسانِ امروز دهد.

از سوی دیگر، اگر دینداری با پیش‌فرضِ تعارضِ اجتناب‌ناپذیر میانِ داده‌هایِ وحیانی و دستاوردهای علمی همراه باشد، این باورِ نادرست و شکننده، در ذهنِ جوانان، سببِ دین‌ستیزی یا خروجِ تدریجیِ آنان از دایره معنویت و باورهایِ دینی می‌شود و در سطوحِ بعدی، عوارضِ جبران‌ناپذیری همچون پوچیِ وجودی، بحرانِ هویت و گسستِ اخلاقی را به همراه خواهد آورد. مسئولیت یک دین‌پژوه، در عرصه علم و دین، دفاع یا ردّ نظریه داروین و یا نظریه‌هایِ کوانتوم، نسبیت و کیهان‌شناسی نیست، بلکه صرفاً توجه به این نکته بنیادین است که حتی اگر دستاوردهای علمی، آن‌گونه که دانشمندانِ این قرن اذعان می‌کنند، مبتنی بر جهش‌های به‌ظاهر تصادفی، فرآیندهایِ طبیعی و قوانینِ فیزیکی باشند، باز هم در تعارضیِ بنیادین با ریشه‌های وحیانی قرار ندارند و تفسیرِ هماهنگِ آنها با یکدیگر، از طریقِ تأویلِ روشمند و اجتهادِ جامع، ممکن و بلکه ضروری است.

فروتنیِ معرفتی در برابرِ عظمتِ قدرت الهی
فروتنی معرفتی از این جهت که بدانیم اگر خداوند، مطابق با تعریف نوین نظریه تکامل، با جهش‌های (به‌ظاهر) تصادفی نظامِ آفرینش را پدید آورد، این قبیل روایت‌ها، گاه ماحصل عدم تسلط ما در تحلیل و تبیین ظرائف خلقت خداوندی است.

این نگره می‌تواند حکایت از عدمِ احاطه علمیِ ما بر نظامِ علّیِ حاکم بر جهان داشته باشد و نه لزوما بر تصادفی و بی‌هدف‌بودنِ محضِ پدیده‌ها(مانند عدم قطعیت کوانتمی یا مبانی نئوداروینیسم). چه‌بسا آنچه را که ما به‌دلیلِ نقصانِ دانشِ خود و محدودیتِ ابزارهایِ شناختیِ خویش، «تصادف» می‌نامیم، در نظامِ توحیدیِ جهان، حلقه‌ای از زنجیره تدبیرِ الهی است که بر اساسِ علمِ بی‌نهایتِ او و نه بر پایه فقدان طرح و نقشه، رقم خورده است.

اقتدارِ ناظم و نظم‌دهنده هستی، بنیان‌هایِ نظمِ عالم را بر چنان پیچیدگی‌هایی استوار کرده است که شاید تا سال‌های مدیدی از تبیینِ قطعی و کاملِ ذهنِ بشری به دور ماند و این، نه به‌معنایِ بی‌نظمی و هرج‌ومرج، بلکه نشان از عمقِ بی‌کرانِ دانشِ الهی و محدودیتِ حتمیِ دانشِ بشری دارد.

مگر غیر از این است که ماحصل باور به تصادفی بودن پدیده‌ها، ظهور مقتدرانه جهان بر بنیان‌های جهش‌های تصادفی در ذره‌ای‌ترین ساختار موجودات و نیز پیشروی نظام‌مند عالم بر مبانی عدم قطعیت کوانتمی شده است؟ پس چه معجزه‌ای بالاتر از این نظم بنا شده بر عدم‌قطعیت، آشفتگی و تصادف را خالق می‌توانست بیافریند و به قلم صنع بیاراید.

از سوی دیگر همانطور که در روایاتِ معصومان (ع) آمده است: «إِنَّ لِلْقُرْآنِ ظَهْراً وَ بَطْناً وَ لِبَطْنِهِ بَطْناً إِلَى سَبْعَهِ أَبْطُنٍ»؛ یعنی قرآن را ظاهری و باطنی است و باطنِ آن نیز باطنی دیگر دارد تا هفت بطن.

این سخن، به‌خوبی گواهی می‌دهد که حقایقِ وحیانی، در لایه‌هایِ متعددی جای گرفته‌اند و هر نسلی، به‌فراخورِ درکِ خود، تنها به بخشی از آن دست می‌یابد و از ژرفایِ بی‌پایانِ آن، همواره فروتر از آن است که مدعیِ درکِ تمامِ ابعادِ آن باشد.

از این‌رو، آنچه ما در مقامِ تفسیرِ علمی از حقیقتِ وحی ارائه می‌دهیم، از آنجا که با زبانِ دینی و مفاهیمِ بشریِ عصرِ خود درآمیخته است، همواره در معرضِ تأویل، بازنگری و تکامل است و هرگز نمی‌تواند به‌عنوانِ آخرین و قطعی‌ترین خوانش از مرادِ الهی تلقی شود.

دین و علم (وحی و ساینس) دو ساحتِ مستقل و در عین حال، مکملِ یکدیگرند؛ نه کتابِ وحیانی، کتابی علمی است که توقع رود ساختارِ پیچیده انسان، سلسله‌مراتبِ آفرینش و ظهورِ کره زمین را با ادبیاتِ دقیقِ علمی شرح دهد، چراکه در آن صورت، ظرفیتی برایِ فهمِ مردمِ هم‌عصرِ نزول، که در بسترِ دانشِ پیشاعلمیِ خود زندگی می‌کردند، باقی نمی‌ماند، و نه علم، آن‌قدر قطعی و تغییرناپذیر است که دینداران، صحتِ دینداریِ خود را صرفاً بر پایه دستاوردهایِ علمیِ روز تفسیر کنند و میزانِ التزامِ خود به ارزش‌هایِ الهیاتی را با تغییرِ نظریه‌هایِ علمی، متزلزل سازند.

فرجام کلام؛ نسبتِ علم و دین، دو پنجره به حقیقتی واحد
در پایان این تأمّلات، قابل جمعبندی است که نسبتِ علم و دین، با توجه به محدودیت‌هایِ ذهنیِ بشری و ناپایداریِ تاریخیِ داده‌هایِ علمی، هرگز نمی‌تواند بر پایه تعارضِ ذاتی و گریزناپذیر تعریف شود؛ بلکه این دو، دو سویِ یک معرفتِ واحدند که از دو پنجره متفاوت، به موضوعیِ یگانه می‌نگرند. علم، از روزنه مشاهده تجربی و کمّی به جهانِ مادّی می‌نگرد و قوانینِ حاکم بر طبیعت را کشف می‌کند و دین، از منظرِ وحیانی و معنوی، به لایه‌هایِ پنهانِ هستی و غایتِ آفرینش می‌پردازد.

این دو، نه در تقابل که در تکامل و مکملیتِ یکدیگرند و هر یک، به‌فراخورِ ابزار و روشِ خود، گوشه‌ای از حقیقتِ یگانه را برایِ انسانِ جوینده حقیقت آشکار می‌سازند. به‌عبارتِ روشن‌تر، علم و دین را اصلاً نمی‌توان در قیاس با یکدیگر قرار داد و سنجید؛ چراکه هر یک، پرسش‌هاییِ متفاوت را پی می‌گیرند و به‌زبانِ متفاوتی سخن می‌گویند و درکِ صحیح از این دو، مستلزمِ فروتنیِ معرفتی و پرهیز از هرگونه جزم‌اندیشی است.

ارجاعات:

[i] اخلاق دینی، عینی و مطلق است و اخلاق غیردینی یا نسبی است یا بواسطه سکولار بودن سرانجام در دام نسبیت گرفتار می‌آید. اخلاق دینی، بر پایه اصولی ثابت و فراتر از منافع فردی و گروهی استوار است و صرفا انگیزه‌ای قدرتمند برای التزام عملی ایجاد می‌کند.

همچنین مبنایی ثابت برای داوری اخلاقی فراهم می‌کند در حالی که اخلاق نسبی، هر عملی را بر اساس شرایط توجیه‌پذیر می‌کند. و در نهایت جامعه بدون اخلاق دینی، گرفتار هرج‌مرج اخلاقی می‌شود، همان‌طور که یک تحلیل‌گرنوشته است: نسبی‌گرایی اخلاقی صرفاً به شکست اخلاقی اجازه بروز نمی‌دهد، بلکه وضوح اخلاقی را بیمارگونه جلوه می‌دهد.

در چنین فضایی، هر مرزی موقتی است و کسی که بیشترین میل سیری‌ناپذیر یا تندترین و فریبنده‌ترین شعارها را دارد، نقشه را برای دیگران بازطراحی می‌کند.

منبع:

Odhiambo, J. K. O. (2026, July 29). The acid of anything goes: How moral relativism devours the marrow of: principle. The Mt Kenya Times.

https://mtkenyatimes.co.ke/the-acid-of-anything-goes-how-moral-relativism-devours-the-marrow-of-principle/

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *