محمد آقاسی، جامعهشناس و پژوهشگر افکارعمومی، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
سریال «بدنام» به کارگردانی احسان سجادی حسینی، با پخش قسمت اول تاکنون، موضوع نقدها و بحثهای مختلفی بوده است. سریالی که بارها و بارها با تصویر روابط عاشقانه، ناآرام جلوه کرد. علاوه بر آن از نسبت با برخی آثار پیشین گرفته تا میزان باورپذیری روایت و کیفیت پرداخت تاریخی و اجتماعی آن در رسانههای مختلف به بحث گذاشته شده است. اما این یادداشت به جای توجه به ضعفهای فنی یا حتی روایی، به نوع مواجهه سریال با دو حوزه متفاوت از زندگی اجتماعی خواهد پرداخت.
چیزی که کمتر بدان توجه شده است، مناسبات قدرت و طبقه از یک سو، و مناسبات عاطفی و عشق از سوی دیگر است. نکته مهم اینجاست که سریال بدنام، در بازنمایی قدرت و ثروت، همچنان گرفتار منطقی نسبتاً سنتی است، اما در بازنمایی عشق، نشانههایی از تغییری نسلی را به نمایش میگذارد. همین تضاد، شاید مهمترین ویژگی قابل تأمل سریال باشد.
سفیدسازی طبقاتی
یکی از مهمترین نقدهای مغفول که میتوان به بدنام وارد کرد، نحوه بازنمایی طبقه مرفه و صاحبان قدرت است. شخصیتهای متعلق به این طبقه، از ثروت و قدرت گستردهای برخوردارند و در جریان داستان، دست به خشونت، حذف رقیب و حتی قتل میزنند. اما مساله اینجاست که سریال کمتر این قدرت را بهعنوان یک مساله ساختاری مورد پرسش قرار میدهد و بیشتر آن را در سطح روابط خانوادگی، اخلاق فردی و سرنوشت شخصیتها دنبال میکند.
در چنین روایتی، ممکن است مخاطب با این احساس مواجه شود که نویسنده و کارگردان نوعی تعادل اخلاقی برقرار کردهاند. صاحبان قدرت و ثروت، اگرچه از قدرت خود برای آسیب زدن به دیگران استفاده میکنند، اما خود نیز در زندگی شخصی با شکست، فقدان یا مجازات مواجه میشوند. حتی اگر ندادند، نمیتوانند جلوی چنین فعلی هم بایستند. برای مثال، ازدواج فرزند ابراهیم ویسی، با فردی از طبقهای پایینتر میتواند بهمثابه یکی از همین ضربهها در ساختار روایی سریال عمل کند. چیزی که به مرور متوجه میشویم به نحوی برای خانواده میرافشار هم اتفاق افتاده است. اما آیا مجازات فردی صاحبان قدرت میتواند جایگزین نقد ساختاری قدرت شود؟
سریال بدنام در بسیاری از سکانسها، به جای آنکه از خود مناسبات تولید و انباشت قدرت و ثروت سؤال کند، مساله را به سطح اخلاق فردی و سرنوشت خانوادگی منتقل میکند. در نتیجه، مساله نابرابری اجتماعی نه بهعنوان یک ساختار، بلکه بهعنوان مجموعهای از روابط میان آدمها ظاهر میشود. این همان نقطهای است که میتوان از نوعی سفیدسازی طبقاتی سخن گفت. نمیتوان این ادعا را مطرح کرد که سریال لزوماً به بیگناه نشان دادن ثروتمندان پرداخته، بلکه این نگاه به معنای کمرنگ کردن ساختار قدرت و تبدیل آن به مسالهای اخلاقی و خانوادگی تبدیل شده است.
در مقابل، بازنمایی طبقات محروم و فقر شهری نیز چندان از این منطق فاصله نمیگیرد. چند پلان ساده از جنوب شهر نیز نمیتواند ناآشنایی کارگردان و نویسنده را با فقر و طبقه پایین پنهان نماید. فقر در سریال بیشتر از آنکه یک موقعیت اجتماعی پیچیده و ساختاری باشد، در قالب مجموعهای از نشانههای آشنا مثل مکانهای فرودست، مناسبات غیررسمی، قهوهخانه و شخصیتهایی که قرار است نماینده زندگی طبقه پایین باشند، ظاهر میشود. حتی حضور زنان در فضایی مانند قهوهخانه، بیش از آنکه به بازنمایی یک زیستجهان اجتماعی مشخص منجر شود، گاه به یک نشانه روایی برای متفاوت نشان دادن محیط تقلیل پیدا میکند.
به همین دلیل بدنام، در بازنمایی طبقه، بیشتر از آنکه با واقعیت پیچیده نابرابری اجتماعی در ایران امروز مواجه شود، به الگوی آشنای «عشق میان دو طبقه» نزدیک میشود. همان الگوی قدیمی «شاهزاده و گدا» که این بار لباس معاصر پوشیده است. در اینجا طبقه پایین بیشتر بهعنوان موقعیتی برای شکلگیری یک رابطه عاطفی وارد داستان میشود تا بهعنوان یک جهان اجتماعی مستقل که باید فهمیده و روایت شود. اما درست در نقطهای که سریال در بازنمایی ساختار اجتماعی چندان تازه عمل نمیکند، در حوزه عشق با تغییر قابل توجهی مواجه میشویم.
عشق غیرمالکیتی
اگر بدنام در مناسبات طبقاتی همچنان به منطق آشنای قدرت، مالکیت و سلسلهمراتب نزدیک است، در بازنمایی عشق نشانههایی از یک تغییر نسلی دیده میشود. یکی از دشوارترین مسائل در بازنمایی نسل جوان و نوجوان ایرانی، تصویر کردن جهان عاطفی آنان بدون بازگرداندن آن به الگوهای قدیمی عشق است. در بسیاری از روایتهای پیشین، عشق با مالکیت، رقابت، غیرت، خشونت و حذف رقیب پیوند خورده است. عاشق کسی است که میخواهد معشوق را به دست آورد و دیگری را از میدان خارج کند. در این منطق، رقیب عاطفی نه یک انسان، بلکه مانعی بر سر راه تملک معشوق است.
اما شخصیت «بیتا» در بدنام، از این الگو فاصله میگیرد. مواجهه او با یلدا، دختر مورد علاقه اسماعیل، نمونه قابل توجهی از این تغییر است. بیتا به جای آنکه یلدا را رقیب خود تلقی کند و در برابر او قرار بگیرد، با او وارد گفتوگو میشود و حتی از او میخواهد در غیاب اسماعیل، مرهم زخمهای او باشد. این به معنای رقیب ندانستن او نیست. بلکه مواجهه جدیدی با رقیب را تصویر مینماید. این صحنه، فارغ از اینکه سریال در سایر بخشها تا چه اندازه موفق بوده باشد، حامل معنای اجتماعی مهمی است. عشق برای نوجوان و جوان ایرانی، دیگر الزاماً به معنای حذف دیگری نیست.
در اینجا میتوان از نوعی خروج از «منطق مالکانه عشق» سخن گفت. تغییری که در آن عشق از تصاحب به گفتوشنفت، از رقابت به همدلی و از حذف دیگری به پذیرش پیچیدگی رابطه حرکت میکند. البته نمیتوان تنها بر اساس یک شخصیت، درباره تمام نسل جوان ایرانی ادعایی کرد. اما میتوان گفت سریال در شخصیت بیتا، تصویری از یک امکان نسلی را پیش روی مخاطب قرار میدهد. نسلی که ممکن است در روابط عاطفی خود، کمتر از نسلهای پیشین به منطق مالکیت و خشونت متکی باشد و بیشتر به گفتوگو، فهم متقابل و مراقبت از دیگری گرایش پیدا کند. امری که در واقعیت اجتماعی ایران امروز، نشانههایی از آن دیده میشود.
این نکته در سریالی که سرشار از خشونت، طلاق، زخم و کشمکش است، اهمیت بیشتری پیدا میکند. در میان این همه رابطهای که با قدرت، حذف و آسیب تعریف شدهاند، رابطهای که در آن دو زن میتوانند به جای جنگیدن برای تصاحب یک مرد، درباره رنج و تنهایی یکدیگر گفتوگو کنند، معنایی فراتر از یک خردهروایت عاشقانه پیدا میکند. از این منظر بدنام، اثری متناقض است. در بازنمایی قدرت و طبقه، چندان از منطقهای قدیمی فاصله نمیگیرد، اما در بازنمایی عشق، نشانهای از یک تغییر اجتماعی و نسلی را آشکار میکند.
شاید به همین دلیل، ارزشمندترین بخش سریال نه آنجایی باشد که درباره ثروتمندان و صاحبان قدرت حرف میزند، بلکه جایی باشد که نشان میدهد در جهان عاطفی نسل جدید، ممکن است تعریف عشق در حال تغییر باشد. عشقی که کمتر میخواهد دیگری را تصاحب کند و بیشتر میکوشد او را بفهمد. یعنی این سریال در این معنا، تصویری دوگانه از جامعه معاصر ارائه میکند. قدرت هنوز با زبان گذشته سخن میگوید، اما عشق شاید آرامآرام زبان تازهای پیدا کرده باشد.




