«الآن داداش و زن داداش منم بیمارستانَن؛ بسیجی اشتباه زده، خودم بسیجیام!»

رضا، بسیجی میگفت: اشتباه هم ممکنه بشه. الآن داداش و زن داداش منم بیمارستانَن. بسیجی زده. خودم بسیجیام! [میخندد] سوار موتور بودن داشتن میرفتن یه جایی بهشون خورده! میترا، دستفروش جای دیگر: پسر جوون هممحلهایمون کشته شده. با بدبختی تونستن…
















