زندگی در روزهای جنگ | در کنار انفجارها نشستهایم و چای مینوشیم

بوم، بوم، بوم، بوم…. تعداد انفجارها از دستم در میرود. دیگر نمیتوانم تظاهر به آرامش کنم. از تخت بیرون میپرم. با پسرها و پدرشان وسط سالن جمع میشویم. محل انفجار بیخ گوشمان است. شعلههای آتش در آسمان میرقصند. آزاده محمدحسین…
