بوم، بوم، بوم، بوم…. تعداد انفجارها از دستم در میرود. دیگر نمیتوانم تظاهر به آرامش کنم. از تخت بیرون میپرم. با پسرها و پدرشان وسط سالن جمع میشویم. محل انفجار بیخ گوشمان است. شعلههای آتش در آسمان میرقصند.
آزاده محمدحسین در روزنامه اعتماد نوشت: «٭ یکم: وسط آشپزخانه ایستادهام و بساط حلوای سه آرد را مهیا میکنم. دلم آشوب است از تصاویری که جلوی چشمم رژه میروند. آردها را در تابه میریزم و با وسواس هم میزنم تا بوی خامیشان گرفته شود. شهد را آماده میکنم و داخل آرد تفت داده شده میریزم.
مراقبم شیرینی حلوا بهقاعده باشد؛ نه دل را بزند نه بیمزه شود. بوی حلوا در خانه میپیچد. قدیمیترها میگفتند درگذشتگان آرام میگیرند وقتی بازماندگانشان حلوا میپزند و من نمیدانم برای چند تن بیجان شده دارم حلوا میپزم. بشقابهای گلسرخی را پر میکنم از حلوای گرم و پسرها را شریک میکنم در تزیینشان. آسمان بالای سرم بیقرار است.
صدای انفجار قطع نمیشود. پنجرهها میلرزند و من همچنان با دلهرهای فروخورده روی بشقابها گل محمدی و نسترن و خلال پسته میچینم. گویی انفجارها آتشبازیهای آخر سال بچههاست. هیچ بهروی خودم نمیآورم. پسرها چشمشان به من است و ذهنشان جای دیگر. بحث میکنند و نظر میدهند.
وانمود میکنم ششدانگ حواسم به تحلیلهایشان است، اما گوشهایم ناخودآگاه به بیرون پنجره تیز شدهاند. تلاش میکنم لبخند بزنم و آرام باشم. نباید پسرها را مضطرب کنم. نیمنگاهی میاندازم به سمت فرودگاه. ستونهایی از دود بهجا مانده از انفجار چند دقیقه قبل در انتهای شهر پیداست. حلواها را بین همسایهها پخش میکنم و برمیگردم به آشپزخانه. آسمان آرام گرفته و من در ذهنم یکییکی کسانی را میشمارم که باید از حالشان خبر بگیرم.
نانهای تازهای را که خریدهام برش میزنم و سهم پرندههای پشت پنجره را هم خرد میکنم و کنار میگذارم. چای دم میکنم و منتظر میمانم مهسا بیاید و شیرخشکهایی را که برای تارای پنج ماههاش خریدم، تحویل بگیرد.
آشپزخانه بوی زندگی میدهد اما با چاشنی دلواپسی. تا افطار چیزی نمانده. دوباره صدای انفجار میآید. نگران میشوم. خبر میآید باغ فیض را زدهاند. معطل نمیکنم. به مهسا زنگ میزنم و قرار را منتفی میکنیم. از سارا خبر میگیرم. شیشههای ساختمانشان شکسته است. به مرجان زنگ میزنم. وسط اتوبان گیر افتاده. التماس میکنم هرطور شده دور بزند و برگردد.
برمیگردد و تا خبر بدهد که به جای امنی رسیده، در خانه قدمرو میروم. سندروم بیقراری پایم بدتر شده است. میخواهم از آشپزخانه بیرون بروم تا کمی بنشینم. پایم به چارچوب در آشپزخانه نرسیده، باد شدید گرمی هلم میدهد به جلو و صاعقهای از گوش راستم وارد و از گوش چپم خارج میشود و ناگهان، بوم! در کسری از ثانیه آسمان سیاه میشود و چهارستون خانه محکم ما به لرزه میافتد. پنجره سالن چنان عنان اختیار از کف میدهد که با خشم، پرده توری را پاره میکند. انگار وسایل خانه انتقام انفجارهای پیدرپی را از هم میگیرند.
به خودم میآیم. پسرها سالماند. پوریا بازهم میدود سمت پنجره و من برای هزارمین بار میمیرم و زنده میشوم. زورم بهش نمیرسد. تسلیم میشوم. چشمم میافتد به آسمان غرب خانه؛ دلم هری میریزد، دود از سمت خانه مادر و پدرم میآید. زنگ میزنم، یک، دو، سه، چهار زنگ میخورد و تا صدای بریده بریده مادرم را میشنوم که میگوید «مادر جان ما خوبیم» قلبم در سینهام میمیرد.
زبانم دچار لکنت میشود اما تلاش میکنم مادر متوجه نشود. هنوز دارم او را آرام میکنم که تلفن خانه زنگ میخورد. خواهرم است. با فریاد میگوید برای فلانجا هشدار تخلیه دادهاند؛ منطقه سکونت خانواده همسرم را میگوید. در میمانم که چه خاکی به سر کنم. درحالی که مادرم را آرام میکنم، با یک دست شماره خانه آن یکی مادر را میگیرم و این وسط لعنت میفرستم به صفیر سوتی که در گوشم پیچیده است.
مادر خودم را رها میکنم و سعی میکنم مادر همسرم را با آرامش راضی کنم که بعد از کم شدن انفجارها به خانه ما بیایند. زبانم همچنان لکنت دارد، اما خوشحال میشوم که حرفم را میپذیرند. در این روزهای تهران، ۲۰ دقیقه زمان کافی است از شرق به غرب برسی و آنها میرسند. رنگ به چهره ندارند. شربت بهارنارنج مهیا میکنم و خرما برایشان میآورم.
آسمان و ریسمان بههم میبافم که آرامشان کنم. گوشم سوت میکشد. زبانم همچنان گیر میکند. درون قلبم حفرهای خالی حس میکنم اما سرپا میمانم. شب با سکوتش از راه رسیده و اهالی خانه ما به کمک قرصهای آرامبخش به خواب میروند. اما من میدانم این سکوت دوامی ندارد.
٭ دوم: نلی هر روز زنگ میزند. انزلی آرام است و من خیالم راحت است که لااقل او و پسرش کمی در امانند. مریم از رودسر نگران ماست. من نگران هادی و خانوادهاش در اصفهانم و آنان نگران ما. معصومه از افغانستان نگران ماست و من نگران برادران او که اینجا در یک زیرزمین کوچک زندگی میکنند. شراره از آن طرف دنیا نگران مادرش است که اینجا تنهاست.
شراره، رامک و… دوستان دبستانیام هستند که حالا هر کدام گوشهای از این جهان دلنگرانند. من بهشان اطمینان دادهام از حال اینطرفیها خبر بگیرم. اینترنت قطع است. بستههای تماس تلفنی گرانند. گاهی با هزار بدبختی و ترفند وصل میشویم و در حد دو کلمه «خوبیم»، «نگران نباشید»، اطلاع میدهیم و دوباره نقطه سرخط! فهرست آنانی که دلم پیششان است بلند است و هر روز سعی میکنم چندتاشان را تیک بزنم. اما نگرانی تمامی ندارد.
نمیدانم به کدامشان فکر کنم؛ به همسرم و تمام همکارانش، به خواهر بزرگه که در مرکز شهر در یک ساختمان تنها مانده و حاضر نیست خانه را ترک کند، یا به خواهر وسطی که نزدیک انبار نفت شهران با دلتنگی برای دخترش کنار میآید، یا برادری که در جوار فرودگاه پیام هربار مثل برج دیدهبانی ورود جنگندهها را تلفنی به ما خبر میدهد بیآنکه اجازه بدهد ما متوجه دلشورههایش بشویم.
دلم خوش است به رفاقت رفقا و خانوادهام. حساب روزها و مناسبتها از دستم در رفته. در ذهنم غوغایی است تمام نشدنی. مدام با خودم کلنجار میروم که چیزی به خاطرم بیاید، نمیآید. پوریا انگار ذهنم را خوانده باشد با شیطنت خاص خودش میگوید: «بهبه! فردا تولد خان داداشمونه» آه از نهادم بلند میشود. تولد آریا را فراموش کردهام. خجالت میکشم. آریا اما با نجابت میگوید: «چه تولدی؟! دلت خوشهها!» و من در دلم میگریم که چرا واقعا نباید دلمان خوش باشد پسر من؟ بهروی خودم نمیآورم.
دست بهکار میشوم. بساط کیک را علم میکنم. یک کیک کوچک شکلاتی میپزم و منتظر میمانم پدر بچهها هم برسد. هوا تاریک شده و ساعت بیولوژیک بدن همه ما آرامآرام هشدار میدهد. گوشمان به بیرون است و چشممان به کیک کوچک روی میز. از شمع خبری نیست. از هدیه هم. چاقو به کیک نرسیده، گوشهایمان پر میشود از صدای انفجار. پنجرهها به خودشان میلرزند. قلب ما هم. بوی باروت از پنجره نیمهباز میچپد داخل خانه. چهار نفری در آغوش هم پناه میگیریم و من شروع میکنم به آواز خواندن: «شب است و چهره میهن سیاهه…»
٭ سوم: شب از نیمه گذشته است. برای چندمین بار از خواب میپرم. دیگر پرامیپکسول، پوکساید و کلونازپام هم جوابگو نیست. خوابهایم تکهپاره شده است. اگر انفجار بیدارم نکند، خوابهای آشفته دست از سرم برنمیدارند. کورمال کورمال نگاهی به صفحه گوشی میاندازم. چشمهایم درست نمیبینند. اینترنت همچنان قطع است.
یازده پیام برایم آمده است. بعضی جویای احوالاند و برخی جویای اخبار. خیال احوالپرسها را با یک کلمه «خوبیم» راحت میکنم و بقیه را میگذارم برای صبح. چه بگویم بهشان وقتی خودم هم خبری ندارم.
لای پنجره باز است برای رد شدن موج. در تخیلم سعی میکنم بوی ماه اسفند و مهمانی بهار را استشمام کنم. خاطره بازی میکنم با اسفندهای دو سال قبل. همان اسفندهایی که بچههای سپیدار در تکاپوی برپایی رویداد نوروزی مدام میدویدند و از نفس نمیافتادند.
یادم میآید این وقت سال مردم چه هرولهای میکردند در خیابانها، در میان دستفروشها، لابهلای عطر بیدمشک و شببو و لالهها. خیال میبافم و چشمهایم سنگین میشود. صدای نفسهای آرام پسرها و پدرشان خیالم را راحت میکند. خواب، آرام میآید… نمیدانم چند دقیقه خوابیدهام که خانه روشن میشود.
تو گویی روز، بیوقت زده است به دل سیاه شب. تا هفت میشمارم و بوم! از پوریا یاد گرفتهام که وقتی نور را میبیند میشمارد و بعد صدای انفجار میآید. نمیدانم از کجا یاد گرفته است. اصلا چه اهمیتی دارد، بهانه خوبی است برای آماده شدن و کمتر ترسیدن. با خودم میگویم تمام شد. اما خوشخیالیام دوام نمیآورد؛ بوم، بوم، بوم، بوم…. تعداد انفجارها از دستم در میرود.
دیگر نمیتوانم تظاهر به آرامش کنم. از تخت بیرون میپرم. با پسرها و پدرشان وسط سالن جمع میشویم. محل انفجار بیخ گوشمان است. شعلههای آتش در آسمان میرقصند. صحنه آنقدر نزدیک است که گمان میکنم بغل بلوک ما را زدهاند. تلفن زنگ میخورد. مادرم گریه میکند. صنایع هوایی را زدهاند و فرودگاه را. شیشههای بعضی واحدها شکسته.
توان حرف زدن ندارد. قربان صدقهاش میروم، درحالی که دستوپایم یخ کرده و توان ایستادن ندارم. مدام میگویم: «دورت بگردم مامان جان نترس، کلانتری دم خونه ماست. با شما فاصله داره. تموم شد. ببین آسمون آروم شده. چیزی نیست و…» میدانم که جفنگ میگویم. اصلا کدام کلانتری؟ درست پشت بلوک محل سکونت مادر و پدرم را زده. ولی مگر کاری از من ساخته است جز اینکه با پرتوپلا آرامشان کنم؟
پیشنهاد میکنم خرما بخورند یا عسل تا قند خونشان تنظیم شود. چه پیشنهاد احمقانهای! مگر کسی اعصاب و روان دارد که وسط دود و آتش و تصویر خانههای بیپنجره دنبال خرما بگردد؟ ولی این نهایت خلاقیتم است برای اینکه به پدر و مادرم بگویم اوضاع آنقدرها هم بد نیست و آنها هم تظاهر میکنند که باور کردهاند. بهظاهر برمیگردیم به زندگی و من در ذهنم میخوانم: «شب شط درازی است که پایانی ندارد»…
٭ چهارم: شدهام مایه خنده پسرها. با هیجان برای پدرشان تعریف میکنند «تا خبر میاد فلانجا رو زده مامان گوشی رو برمیداره و به یکی دو نفر زنگ میزنه. یعنی همهجا آشنا داره» و بعد بلندبلند میخندند. خوشحالم که دستکم توانستهام بهانهای باشم برای لحظهای شاد بودنشان. جنگ، شادی را از دلها میبرد و ما که این را میدانیم، با جنگ میجنگیم؛ به هر شکل و با هر بهانهای.
بچهها به تعریف شاهکارهای مادرشان ادامه میدهند. راحتشان میگذارم و با فنجانی چای پناه میبرم به کنج دنج خودم، کنار گلدانهایم. زاموفیلیا جوانه داده، سهتا. ذوق میکنم. کنار گلدانها مینشینم و پیامهای احوالپرسی این روزها را برای چندمین بار میخوانم.
شهد محبت جاری در واژهها هربار بهاندازه بار اول خواندنشان کامم را شیرین میکند. اسمها را میخوانم و در دلم قربان صدقهشان میروم؛ زری، شروین، گیسو، ریحانه، الناز… و این فهرست انگار تمام نمیشود.
بالای سرم صدای جنگنده میآید. آنقدر نزدیک که گمان میکنم عنقریب روی پشتبام ما فرود میآید. آن بیرون غوغاست. انفجار پشت انفجار. آسمان روشن و خاموش میشود. پدافند شلیک میکند. باز هم فرودگاه و اطرافش را نشانه رفتهاند. قاب پنجرهها به فریاد آمدهاند. من اما گویی با خودم به صلح رسیدهام. خستهام از سیلی جنگ.
از جایم تکان نمیخورم. چه فرقی میکند کجا باشم. لحظهای چشمانم را میبندم، یاد خواب سمیه میافتم که دیده بود سپیداریها در خانه ما جمع شدهاند و من برایشان شیرینی میپزم و به این فکر میکنم ما، همه ما، این روزها در کنار مرگ نشستهایم و چای مینوشیم.»
انتهای پیام





کنار خاموشی اینترنت نشستهایم و روزگار میگذارنیم