خرید تور تابستان

با کدام “ها” بهترمی توان دید: هابرماس یا هایدگر؟ | محمد زارع شیرین کندی

محمد زارع شیرین کندی، پژوهشگر فلسفه در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

حال که آخرین عقلگرای خوشنام غرب وآخرین مدافع خوشبینِ مدرنیته به خشونت و بیداد و آپارتاید وکشتار مُهر و امضای تایید زده و طرف اقویا را گرفته، بهتر است اندکی به متفکری که از بد حادثه به بدنامی و بدبینی شهره است بیندیشیم، کسی که سالها از کنه و باطنِ اندیشۀ جدید و تجدد و از روی دیگر این سکه گفت. او همان قدرت و اراده به قدرتی را در مدرنیته و علم و تکنیک جدید دید که امروز مشهورترین طرفداران مدرنیته و آزادی و گفتگو و عقلانیت تفاهمی و صلح، بدون هرگونه تامل و تفکر، جانب آن را گرفته اند و برآن‌اند که شاخۀ نیرومند مدرنیته در خاورمیانه به هرنحوی از انحاء و با توسل به هر وسیله ای که شده، باید پیروز شود ولو از طریق ظلم آشکار و نسل کشی.

او اشارت کرد به آن نکتۀ بنیادی که بیشتر فیلسوفان قرن هفدهم و هجدهم از بیکن و دکارت و ماکیاولی و هابز و کندورسه گرفته تا هیوم و کانت و ایدئالیست های آلمان و نوکانتی ها در پیِ اثبات و تثبیت‌اش بوده اند. آن رکن رکین و آن اصل اصیل که فقط هیدگرِ فیلسوف می توانست به آن تفطن جوید پیوند تنگاتنگ فلسفۀ غرب با قدرت بود، قدرت بشر غربی که ملازم با علم و ارادۀ او کل کائنات را می بایست با به تملک خود درآوردن رهبر و سرور گردد و به هر شکل و به هرگونه که خواست و قصد کرد، بر اشیاء و امور فرمان فرماید و حکم راند.

مقصود از بشر و قدرت و علم و ارادۀ او در مذهب اصالت بشر و مذهب اصالت فاعل شناخت و عمل که در آثار فیلسوفان دورۀ جدید غرب، چه پیدا و چه پنهان، مسلم گرفته شده است، بی تردید انسانِ اروپایی و بشرِ غربی است و نه هیچ انسان دیگری. مراد این فیلسوفان از آزادی، برابری، راحتی، رفاه، امنیت و صلح هم آزادی، برابری، راحتی، رفاه، امنیت و صلح انسانِ غربی است و نه هیچ انسان دیگری. از این روست که وارث کل فلسفه و عقلانیت غرب می تواند نماد قدرتِ غرب در خاورمیانه را با ایمان و یقین تمام تایید و تصدیق کند و به زیانِ نماد ضعف انسان غیر غربی رای دهد و عمل کند. نیز از همین روست که به صراحت و با قاطعیت گفته شده و می شود که “برای صلح باید جنگ کرد”، یعنی برای امنیت و آسایش و صلح بشرِ متمدن غربی باید با غیرغربیِ غیرمتمدن جنگ کرد.

ناگفته نماند که همۀ فیلسوفان غرب از یونان باستان گرفته تا فیلسوفان بزرگ عصر روشنگری و واپسین سخنگویان و نمایندگان اندیشۀ روشنگری آموختنی اند و آموزنده و خواندنی اند و برانگیزاننده و راهگشاینده. ما هنوز برای نیل به فهمی درست از بیشتر این فیلسوفان فرسنگ‌ها فاصله داریم. فلسفۀ بیشتر این فیلسوفان در تعارض مدام با تاریکی جهل، جمود، اوهام، خرافات، بندگی، استبداد و اختناق دوران‌های تاریخی شکل گرفته است و برای ما در اینجا هیچ چیز به اندازۀ آموختن آن فلسفه ها و تامل و تعمق در آنها ضروری نیست.

اما پرسش آن است که چرا با وجود این فلسفه های آگاهی بخش و رهایی بخش و پیام آورِ آزادی و خودآیینی و خوشبختی تاکنون بشریت روی آرامش و سعادت ندیده است و جهان یک روز بدون درگیری و جنگ و بیداد و خشونت و جنایت نفس نکشیده است؟ در وضع جدید و کنونی جایگاه اخلاق و اخلاقیون و معنویت ومعنویون کجاست؟ درنوشتارمختصری که با عنوان”اخلاقیون جهان کجا ایستاده اند؟” منتشر کردم، منظور آن نبود که چرا طرفداران اخلاق و معنویت در جهان این همه مصیبت و جنایت را محکوم نمی کنند بلکه مراد دقیقا این بود که جایگاه اخلاق و موضع اخلاقیون و معنویون در وضع کنونی کجاست؟ پرسش این است که وقتی با اتحاد عقیده(ایدئولوژی) و قدرت و تکنیک سر و کار داریم آیا اخلاق سالبه به انتفاء موضوع نمی شود؟ آیا بعد از ظهور تدریجی سیاست جدید که بر فلسفۀ جدید مبتنی بوده و است اخلاق و معانی و ارزش‌ها و دغدغه های اخلاقی اساسا معنای محصلی دارد؟

مسلما در اینجا موضوعاتی فردی مانند خوب زیستن، شاد زیستن، رسیدن به موفقیت و غیره نمی توانند منظور نظر باشند بلکه قتل عام وحشیانۀ کودکان و بی خانمانی و آوارگی هزاران خانواده وپیرزن و پیرمرد موضوع گفتگو است. از منظر اخلاق نمی توان کارها و تصمیمات و سیاست های مدرن را تقبیح یا تحسین کرد زیرا در دورۀ کنونی همه چیز درقالب قدرت انسان غربی معنا می تواند داشته باشد و ضعف و ضعیف طرح شدنی نیست. پس محکومیت اخلاقی و سیاسی آخرین عقلگرای خوشنام غرب و آخرین مدافع خوشنام مدرنیته نیز بی معناست.

هیدگر از حدود دهۀ بیست قرن بیست، یعنی از حدود صد سال پیش، دهه ها پیش ازفوکو و لیوتار، به این معنا رسیده بود که فلسفۀ جدید غرب نه تنها بی ارتباط با اراده و قدرت بشر غربی نیست بلکه با آن پدید آمده و توجیه‌گر آن نیز است. ریشۀ قدرت مداری و توسعه طلبی و جهان گستری غرب جدید نیز در همان تفکر فلسفی جدید آن است. غرب قدرتمند بدون فلسفۀ معطوف به قدرت و اراده و غلبه نمی توانست به وجود آید و قوام و دوام یابد.

امروزما این فهم و آگاهی را که پیوند وثیقی هست میان فلسفۀ جدید غرب و قدرت مداری و برتری طلبی انسان غربی، مدیون هیدگر هستیم. او تنها کسی بود که این ارتباط را درپسِ پشت تاریخ متافیزک و تاریخ هستی شناسی غربی دید و زیرعنوان نقد تاریخ هستی شناسی غربی مورد تامل و مداقه و نقادی قرار داد. “متافیزیک اومانیست است واومانیسم متافیزیکی است”، چکیدۀ سخن هیدگر در این باب می تواند قلمداد گردد. بدیهی است که او برای همین تفطن‌اش هزینه هایی سنگین پرداخته وهمچنان می پردازد. همکاری چند ماهۀ او با دانشگاه نازیست نباید چشمان ما را ازدیدن آنچه او در ژرفایش دیده است، مانع شود. زیرا این همکاری موقتی و گذرا تاکنون دیدگان بسیاری را از مشاهده و درکِ آنچه او در کنه تاریخ واندیشه وفرهنگ جدید غرب بدان پی برده بود، منحرف و محروم کرده است.

بی تردید تاملات هیدگرفلسفی و پدیدارشناختی است و هرگز ارزشگذارانه و ایدئولوژیک نبوده و نیست. او نسبت عمیقِ فلسفۀ غرب و قدرت انسانِ غربی را به نحو فلسفی اندیشیده است و در کار او ارزشگذاری، تقبیح و تحسین، تصویب و تخطئه، نمی توانست طرح شود. او نه می خواهد انسان قدرت محورِ غرب را نکوهش و نصیحت کند و نه می خواهد به نفع انسان ضعیف غیرغربی سخن بگوید و موضع بگیرد. او نه می خواهد اصالت انسان غربی و اراده و قدرت او را که درشکل تکنیک متبلورشده است، ساده انگارانه رد و انکار کند و نه سخنی خاص برای انسان غیرغربی که در فلاکت توسعه نیافتگی دست و پا می زند، دارد. مقام تفکر او فراتر ازاین موضوعات است.

بعید است که اوتصور روشنی از کمک اخلاقی و سیاسی و اقتصادی به جامعه‌های توسعه نیافتۀ غیرغربی داشته باشد. اوصرفا می اندیشد اما به غایت انضمامی و به غایت موشکافانه و باریک بینانه. او آزادی را به معنای “گلاسنهایت” می فهمد. در نظر هیدگر، محکومیت اخلاقیِ اعمال و رفتارهای ضد انسانی سیاستمداران جدید و معاصر جهان، به طور کلی، بلاموضوع و فاقد اهمیت است.

چرا هر چه‌قدر جهان ما بحرانی تر، آشفته تر و خشن تر می شود هیدگر بیشترخوانده می شود؟ چراهرچه قدر سلطه، استیلا، نابرابری، زورگویی، بیداد و ستم بیشتر می شود هیدگر بیشتر خوانده می شود؟ در حالی که او نه فلسفۀ سیاسی داشته است و نه فلسفۀ اخلاق و نه هیچ فلسفۀ دیگری. به گمان من، اگرحق با هیدگر هم نباشد دستکم می توان گفت که او چندان بی ربط هم نگفته است. اگر حق با او هم نباشد دستکم می توان گفت که او نه به نحو ساده و روانشاختی بدبین بوده است و نه به طورسطحی خوشبین. دستکم می توان گفت که او به دنیای پیچیدۀ ما دقیق تر از دیگران نگریسته است و تشخیص اش خطا نیست. چون اگرغیرازاین بود لئو اشتراوس، استاد بزرگ فلسفۀ سیاسی، نمی گفت: “هیدگرتنها کسی است که از ابعاد مشکل یک جامعۀ جهانی خبر داده است”.

درپایان مایلم که این وجیزه نه به حساب “هیدگرشناسی” راقم این سطورگذاشته شود نه به حساب ” هابرماس شناسی” اش و نه البته به حساب آشنایی یک شبه اش با دو متفکر شهیر آلمانی. واقعیت این است که من هنوز از حملات “هابرماس شناسان” ایرانی به هابرماس شگفت زده ام. نمی دانستم که این همه “هابرماس شناس” درایران هست! بیچاره فیلسوف پیر! اگر می دانست که درایران- کشوری که سفری هم به آن داشته است- چه تعداد منتقد جدی درحوزۀ فلسفه و جامعه شناسی هست که مو را از ماست می کشند شاید هرگز چنان خطری نمی کرد و بیانیۀ کذایی را امضاء نمی کرد.

امیدوارم ازاین همه نقاد تیزبین که هفته هاست برضد او می نویسند و می گویند کسانی هم یافت شوند که با آثار و اندیشه های او آشنایی تخصصی داشته باشند. هابرماس از متفکران پرکار و پرنویس معاصر است و در آثارش عمدتا کوشیده است عناصر و مولفه های بیشتر جریان های فلسفی و جامعه شناختیِ غرب را جمع و سازگار کند ازاین رو فهم مطالب اش اگر دشوار نباشد آسان هم نیست، و به همین سبب یک شبه نمی توان او را شناخت و به او حمله کرد. بی تردید، اهل فلسفه و متبحران و صاحب نظران درفلسفۀ غرب و بخصوص فلسفه و جامعه شناسی معاصرآلمان می توانند بیانیه ای را که اوامضاء کرده است نقد و رد کنند همان طور که چنین هم بوده است. اما اگرکسانی دراین جا بر این گمان اند که با نشان دادنِ ابعاد تبعیض آمیز و ستمگرانه و ضدانسانی بیانیه یا با کشف تعارض فحوای بیانیه با افکارپیشین هابرماس یا با یافتن تناقضات درونی بیانیه، بر چم و خم آثار او پی برده اند و برآموزه ها و آرای او نیز واقف و مسلط شده اند و لذا به سهولت می توانند اظهار لحیه ای کنند و پارا فراتر از گلیم خود درازکنند، می پرسیم چرا تاکنون از افاضات “هابرماس شناسانه” شان خبری نبود و چرا تاکنون به فهم مفاهیم و نظریات غامض و گاه مبهم او نائل نشده بودند؟ چه شده است که حالا با محکوم کردنِ امضای او که هر بچه ای می تواند آن را همچون بدیهی بفهمد و محکومش کند یک شبه “هابرماس شناس” شده اند؟ امان وفغان از راحت طلبی وتن آسانیِ نوع ایرانی اش!

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

یک پیام

  1. ساختن دوگانه ای دیگر واین بار دوگانه هایدگر -هابرماس واین شد فلسفه دانی!!
    در رعجبم که عقب مانده های ذهنی مانند این چطور به فلسفه روی آورده اند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا