خانه غمگین است بمانیم یا برویم؟
جستاری دربارۀ دلکندن از وطن و رویای زندگی در جایی دیگر

جینت کوپرمن، نویسنده و برنده چند جایزه ملی در زمینه روزنامهنگاری، مطلبی با عنوان «She’s Leaving Home, Bye-Bye» در وبسایت کامنریدر نوشته است که متن آن با ترجمهی عرفان قادری در سایت ترجمان منتشر شده است.
جینت کوپرمن، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی، است که تجربههای شخصی را با پرسشهای بزرگ اجتماعی و فلسفی پیوند میزند. او سالها در مجلهٔ سنتلوئیس قلم زده، مدتی سردبیر آن بود و بعدها ترجیح داد به جای مدیریت، صرفاً نویسنده بماند. کوپرمن که دکترای مطالعات آمریکایی دارد و در رشتههای فلسفه و ارتباطات نیز تحصیل کرده، نزدیک به یک دهه خبرنگار تحقیقی در ریورفرانت تایمز بود و امروز در کامنریدر، نشریهٔ وابسته به دانشگاه واشنگتن، فعالیت میکند.
آثار او بارها در فهرست «بهترین جستارهای آمریکایی» قرار گرفتهاند و در سال ۲۰۱۹ نیز بهعنوان بهترین نویسندهٔ سال، جایزهٔ مجلات شهری و منطقهای را دریافت کرد. او در طول سالهای فعالیتش افتخارات متعدد دیگری هم کسب کرده است. همین افتخارات او را به یکی از چهرههای تأثیرگذار روزنامهنگاری روایی در آمریکا بدل کرده است.
جستار پیش رو نمونهٔ روشن سبک اوست؛ نوشتاری صمیمی که با ریزبینی به جزئیات زندگی میپردازد و از دل آن پرسشی جهانشمول را پیش میکشد: بمانیم یا برویم؟ کوپرمن از کشاکش درونی خود و همسرش میگوید؛ اینکه آیا باید در آمریکا بمانند یا مهاجرت کنند. دلایلشان برای رفتن ترکیبی از ناامیدی شخصی و نگرانیهای اجتماعی است. اما در برابر این دلایل، تردیدهای پررنگی هم ایستادهاند.
آیا هیچ کشوری میتواند آزادی، رفاه و شادی جمعی را یکجا به آنها عرضه کند؟ متن کوپرمن فراتر از اعترافی شخصی است؛ روایتگر تجربهای است که برای بسیاری در جهان آشناست: احساس بیخانمانی در خانهٔ خود. او با زبانی ساده نشان میدهد چگونه سیاست و فرهنگ مصرفی پیوند عاطفی با وطن را فرسودهاند. این متن بازتابی از تنش میان وفاداری به گذشته و میل به آیندهای متفاوت است. در نهایت کوپرمن پرسشی بنیادین طرح میکند: «خانه کجاست؟ تعهدی اخلاقی است یا انتخابی شخصی؟» آیا باید ماند و جنگید، یا رفت و دوباره آغاز کرد؟
«نظرت دربارۀ زندگی در کشوری دیگر چیست؟»
شوهرم مدتی است نگرانِ -آمادۀ فهرست نگرانیها باشید- بیثباتی فزایندۀ اجتماعی و سیاسی، افزایش هزینههای درمان و خوردوخوراک، ازبینرفتن حمایتها (در زمینههای حقوق اجتماعی، محیطزیست، رسانههای آزاد، هنرها، امنیت غذایی، امداد به آسیبدیدگان، علم، و آموزش)، و نگرشهای واپسگرایانۀ بسیاری از آمریکاییهاست که روزبهروز شدیدتر میشود. از این گذشته، شوهر عشق تاریخِ من از نوجوانی آرزو داشته در کشوری زندگی کند که شتاب کمتری داشته باشد، کشوری که به رسوم و سنتها احترام بگذارد، ولی بیگانههراس هم نباشد. آهی الکی و نمایشی میکشد و میگوید «حیف که دوکنشین گراند فنویک ۱فقط در قصههاست».
ولی حالا اندرو جدی است. و من ناراحتم. دوستانم را رها کنم؟ از خانهای پر از کتاب و خرتوپرتهای یک عمر زندگی دل بکنم؟ تا حالا بیشترین فاصلۀ جابهجایی ما از خانۀ قبلیمان بوده که با ماشین پنجاه دقیقه میشد. من آدم جابهجاشدن نیستم.
باوجوداین، یک هفته نگذشته عاشق این فکر میشوم. مهاجرشدن، و انتظار آن نوع استقبالی که دیگر در کشور خودمان نمیبینیم. عوض آنکه بیست سال دیگر همان کارهای تکراری را انجام دهی، هر صبح با حسی تازه بلند شوی و فرهنگی جدید را کشف کنی. وقتی در آسمان از نیروی گرانش گذشتۀ آشنا رها شویم و بر بالای آن غوطه بخوریم، ببین واقعاً چه میشویم.
پرسشهای منطقی ظاهر میشود. زمانبندی چطور باشد؟ باید اول خانۀ جدید پیدا کنیم یا صبر کنیم تا خانهمان فروش برود؟ تختخوابمان را باید صبح روز حرکت بفروشیم؟ چطور میشود بدون نشانی جدید حساب بانکی باز کرد؟ باید گواهی عدم سوءپیشینه نشان دهیم! ما اهل این کارها نیستیم؛ آدمهای زرنگی نیستیم. ولی آیا الان وقتش نیست یاد بگیریم؟ فِردی مرکوری هم زنگبار را ترک کرد.
به خودم میگویم بالاخره جایی یک کلبۀ قشنگ پیدا میکنیم. ولی کلبه دقیقاً چیست؟ فقط میدانم کوچک و دنج و قشنگ است؛ گلدان پشتِ پنجره بهجای علفهای خودرو؛ گل سرخِ دیوارچسب بهجای کُپۀ سرخابکولیِ آمریکایی پای دیوار آجری. کلبه خانۀ کسانی است که به خانههای بزرگ و جدید و همشکل احتیاجی ندارند.
همانطور که حدس میزدم، سایتهای اینترنتی در تعریف کلبه میگویند «تقریباً نصف مساحت منازل مسکونی آمریکا». کلمۀ کلبه «از نظام فئودالی ریشه گرفته است، آن زمانی که خانههای کوچک واقع در املاک نجیبزادگان در ازای کار در اختیار روستاییان قرار میگرفت».
باید یک نجیبزاده برای خودمان دستوپا کنیم.
میدانست فرانسویها را چطور راضی کند تا بیدردسر کار را انجام دهند. ولی آمریکاییها چه؟ قیافهشان را مجسم میکرد: جانورانی اخمو با هیبت گوریل، و سیگاری به گوشۀ لب، و شاید یک اسلحۀ اتوماتیک در جیب عقب.
پل بولز، آسمان سرپناه
مشکل اول: دیر اقدام کردهایم. باید چند سال پیش مهاجر میشدیم، آن موقع که دنیا آمریکا را نهتنها به چشم پیشتاز، بلکه کشوری فوقالعاده و قابلتحسین نگاه میکرد. حالا، مردم کشورهای دیگر میترسند اسلحه داشته باشیم و به مهدکودکهایشان حمله کنیم. حتی وقتی میگوییم سلاح نداریم، ما را به رئیسجمهوری منتسب میکنند که بهدرستی تصور میکنند اقتصاد جهانی، دمکراسی، دیپلماسی، آموزش، هنرها، و محیطزیست را با یک حمله به نابودی میکشاند.
دوستانمان میگویند برای مقابله با او هم که شده باید بمانیم. رفتن خیانت است، فکرش را هم نباید کرد و جای بحث ندارد. اِیدریِن لوفرانس میگوید دوستی پرسید «نقشۀ فرار میکشی؟ به کجا؟». «اگر آمریکا سقوط کند، کار همه تمام است».
اما آیا همینطور است؟ یا این هم یک نمونۀ دیگر از استثناانگاری و نخوت آمریکاییهاست که روزگاری گمان میکردند اقتدارگرایی راهی به این کشور ندارد؟ تصور آلمان دهۀ ۱۹۳۰ فکر شوهر یهودیام را دائم به خود مشغول میکند. آیا علامتهای خطر را نمیبینیم، و آنقدر میمانیم تا برای رفتن دیر شود؟ این مقایسه به نظر اغراقآمیز، هیجانی، و حتی کمی غیرمنطقی است. خبری از رژۀ سربازان در خیابانها نیست.
عجب! صبر کنید! اتفاقاً رژه میروند. آنها مهاجران غیرقانونی را بازداشت و گروه گروه اخراج میکنند، گروههای خشن ضدیهود را حمایت میکنند، قضات را دستگیر میکنند، و جوانان را به بهانۀ تشکیل اعتراضات قانونی بازداشت میکنند. دوستانم میگویند «شما سفیدپوستید، آسیبی نمیبینید. و اگر حرفی بزنید و گرفتار شوید، حمایتتان میکنند».
فعلاً بله. ولی حتی به فرض اینکه خوششانس باشیم و بتوانیم هزینۀ وکیل را تأمین کنیم، آیا واقعاً دوست داریم در کشوری زندگی کنیم که دیگران در خطرند؟
فعلاً که زندگی میکنیم.
به شیشۀ ماشینم نشان «مقاومت» میچسبانم، و علامت دستسازِ اعتراضیام را تکان میدهم. اما اخبار روزبهروز عجیبتر و وحشتناکتر میشوند. به قضات حمله میشود، مردم را بدون دلیل مشخص زندانی میکنند، علیه واکسن تبلیغ میشود، و اقداماتی درخصوص نظارت بر دانشگاههای خصوصی، پژوهشهای دانشگاهی، و پایگاههای خبری صورت میگیرد.
این همان شرایط بدآبادی و نهچندان بعید است که اندرو را به حرکت وادشت. ولی با اینکه اول او پیشنهاد نقلمکان داد، کمتر میل به رفتن دارد. خانۀ قدیمیِ دربوداغانمان و زندگیمان در اینجا را دوست دارد؛ اگر کشور راه میآمد، اولویت اولش ماندن بود.
ولی من تغییر عقیده دادهام و حالا -حتی اگر حماقت سیاسی را هم کنار بگذاریم- فکر ماندن اذیتم میکند. از روال عادی زندگی، رانندگی مسافتهای طولانی، چمنزنی و رنگکردن فرفورژهای که زنگار یک قرن زبرش کرده خسته شدهام. نیروی کافی برای عبور از میانسالی را در خودم جمع کردهام، ولی ذاتاً آدم تنبلی هستم و میخواهم به اصل خودم برگردم.
همچنین، به یک انگیزۀ نهانی که هنوز کامل درکش نکردهام، دلم میخواهد با آدمهای شاد بگردم، کسانی که صدایشان لحنی شادمانه دارد، گرم و صمیمی لبخند میزنند و حس میکنند که دنیا همان است که باید باشد. کسانی که دوست دارند، با اینکه غریبهایم، با هم بخندیم. چنین لحظاتی، که در آمریکا روزبهروز نایابتر میشوند، خُلقم را سر جا میآورند. مردم عموماً محتاط و نگران شدهاند. فارغ از اینکه چهکسی را مقصر بدانیم یا ندانیم، همه واقفیم که جامعه متزلزل است.
دوستان میگویند همینجا بمانید؛ این هم مثل وضع هوا تغییر میکند. ولی حتی آن زمان که وضع اقتصاد هم خوب و فضای سیاسی متمدنانهتر بود، جشنهای عمومیِ آمریکا با موسیقی راک پرسروصدا، غرفههای غذای چرب و شیرین، فروشندگان دورهگرد، و تگری در پیادهرو همراه بود. به هیئتها و جشنهای مذهبیِ فرهنگهای دیگر، که مردمشان با هر سنوسالی در خیابان میخوانند و میرقصند، با حسرت نگاه میکنم. فستیوالهایی که من در آمریکا دوست دارم آنهایی هستند که فرهنگهای دیگر برگزار میکنند -مثل فستیوال یونان یا روز مردگان مکزیک. جشنهای ملی چه؟ آن هم میشود جشن چهارم ژوئیه که مردم مست میکنند و ترقههایی در میکنند که سگها را زهرهترک میکند. به قول میشل سِرِ فیلسوف، ما در «جامعۀ نمایش» زندگی میکنیم که جیغ و فریاد جایگزین شادی مشارکتی واقعی میشود.
با لبخندی تأسفآمیز گفت «خیلی عجیب است. از وقتی فهمیدم گذرنامهام را گم کردهام، احساس میکنم خودم نیستم. ولی خیلی ناراحتکننده است که در جایی مثل اینجا سندی برای اثبات وجودت نداشته باشی».
پل بولز، آسمان سرپناه
متخصصان هشدار میدهند مهاجرت ممکن است باعث بحران هویت و سردرگمی شود. اهمیتی نمیدهم. تصور اینکه قرار است فرانسوی، ولزی، یا ایسلندی شوم هیجانانگیز است. هویتها در پیوستار شکل میگیرند، و من هرگز نخواهم توانست هویتی کاملاً جدید به خود بگیرم، ولی عجالتاً ترجیح میدهم تابعیت آمریکاییام را پنهان کنم، تا اینکه با افتخار فریاد بزنم.
بااینحال، از این احساس سرد و خالی از تعصبم نسبت به مکانی که بالغ بر شصت سال در آن زندگی کردهام و آموختهام و عشق ورزیدهام عصبانیام.
نوای صادق درونم میپرسد «ولی آیا تا به این حد عجیب است؟ این کشور چیزهای نو و جذاب دوست دارد، تو به چیزهای کهنه و زنگارگرفته علاقه داری».
همچنین، این کشور عاشق شلوغی و کار، بازار آزادِ خشن، سود به هر قیمت، و سرعت و بهرهوری و رشد بیپایان است؛ اهدافی که به نظر من نه مطلوب، بلکه خطرناکاند. غالباً موفقیت در آمریکا در گرو تحرک است، ولی من تا حالا ترجیح دادهام تکان نخورم و در زمین ریشه کنم، تا کسانی که دوستشان دارم همیشه بتوانند پیدایم کنند. ابداعات فناورانهمان خیرهکنندهاند، ولی معمولاً، مثل ابزارهایی که در تبلیغات آخرشب نشان میدهند، توی ذوقمان میزنند. هنر کم پیش میآید ناامیدکننده باشد، ولی ما فقط در صورتی از آن نوع خلاقیت حمایت میکنیم که سودآور باشد، و هنر خوب ندرتاً سودآور است.
هر کشوری را که بررسی میکنیم، مهاجرانش از شتاب کمتر در زندگی، تمأنینه در وعدههای غذایی، و تفریحات سادهتر حرف میزنند؛ فرهنگی که دنبال پول و مادیات نیست، لذات را با سرعت مصرف نمیکند، غذای فستفود نمیخرد، و به پرداخت خودکار و تمدید خودکار و خودکارکردن وابسته نیست. کمکم احساس میکنم آمریکا استثناست، نه از آن جهت که استثناانگاری آمریکایی مراد میکند، بلکه از این نظر که زندگی آرام را فراموش کرده است.
جالب اینکه در همۀ این کشورها هزینۀ درمان ارزانتر و حملونقل عمومی بهتر است. و وقتی به زندگی در جایی فکر میکنم که شرکت آمازون خدمات نمیدهد، رعشۀ خوشحالی -که مسلماً با ترس کمتر میشود- در سراسر وجودم میپیچد. آنهمه جنس. چه تعداد از گفتوگوهایم با زنانِ دیگر ناگهان بریده و به بحثهای داغِ تخفیفهای ویژه، خریدها، کالابرگها و حراجها کشیده شده است؟ وقتی هم که برندها را مقایسه نمیکنیم (وبسایت وایرکاتر چه میگوید؟)، نکات خوداصلاحی ردوبدل میشود. سؤالهایی که از گوگل پرسیدهام! فهرست نکات خانهداری و نرمشهای سودمندی که جمع میکنم! اخیراً به مقالهای برخوردم که میگفت ممکن است آبنوشیدنم غلط باشد.
چه میشود اگر همیشه نخواهم بهترین چیز را داشته باشم یا بهترین کار را بکنم؟ چه میشود اگر خودم را از نمادها و سنتهای این کشور جدا کنم؟ آیا هویتم از دست میرود؟ بیسبال بازی خوبی است، ولی به نظر من فوتبال بهتر است. از پای سیب متنفرم، ولی عاشق کرم برولۀ فرانسوی هستم. شورولت هم زیر پایم نیست. اتومبیل مینی من ساخت آکسفورد است.
اعلام این ترجیحات بینالمللی به نظر متکبرانه میرسد -و نمیفهمم چرا باید اینطور باشد. عظمت این کشور باید در تنوع آن و تواناییاش در جذب مردم سراسر دنیا باشد. ترکیب پرشور انواع قومیتها، غذاها و موسیقیها -این آن چیزی است که دلم برایش تنگ میشود. ولی ما میخواهیم کسانی که این تنوع را در کشور ایجاد کردهاند بیرون کنیم.
سنکا میگفت هر کدام از ما در دو اجتماع سکونت دارد: محل تولدمان و آن اجتماعی که «حقیقتاً بزرگ و حقیقتاً جهانی است، اجتماعی که نگاهمان به این گوشه یا آن گوشهاش نیست، و آفتاب مرزهای مملکتمان را مشخص میکند». بسیار بیشتر ترجیح میدادم شهروند جهان باشم، تا کسی که تصادفاً آمریکایی متولد شده است.
با این حرفها، احساس میکنم به کشورم خیانت میکنم.
کشور چه دِینی به گردنمان دارد؟ عمو سَم با کلاه سیلندری یکوری مقابلم ظاهر میشود و با انگشت دراز و قلنبهقلنبهاش نشانهام میرود. شبح جان اف کندی، که هنوز خوشترکیب است، ما را به انجام وظیفه فرامیخواند. ولی ما بیاعتنایی میکنیم و از مشکلات رو برمیگردانیم. آه، ما دِین خود را به کشور ادا میکنیم و مالیاتهایمان را میپردازیم، و بعد وقتی پولمان صرف جنگافزارها یا کسر بودجۀ بیمعنی و غیرقابلتحمل میشود، احساس سرخوردگی میکنیم. در چهارچوب قوانین، تنها بدهی ما همین است. ولی ما بیش از شش دهه در این کشور در امنیت کامل زندگی کردهایم، آزاد بودهایم هرچه به ذهنمان میآید بگوییم و بنویسیم، و به هر طریقی که بخواهیم اعتقادات و تعریف خود از خوشبختی را دنبال کنیم. وقتی کشور از تضمین حقوق و آزادی شانه خالی میکند، چطور باید زیر بار این دِین رفت؟
پیش از نگارش جستار حاضر، میخواستم فلسفۀ وطنپرستی را عمیقاً مطالعه کنم تا بتوانم دفاع پرشور ریچارد رورتی را با جهانوطنی قوام آنتونی آپیا مقایسه کنم. ولی آیا اهمیتی دارد؟ دستآخر، مکان زندگی مسئلهای کاملاً شخصی است، و بههرحال من هیچوقت موجودی سیاسی نبودهام. آیا این از آفات فردگرایی است؟ آیا اگر در جامعهای همدلتر زندگی میکردم، احساسم طور دیگری بود یا همچنان فاصله میگرفتم؟ آیا باید مطابق مقتضیات محیط زندگی رفتار کرد؟
با اینکه در بسیاری از نقاط دنیا احساس راحتی کردهام، ولی همیشه خودم را تماموکمال آمریکایی دانستهام. سرگردانیام از این بدبینی اخیر است. اگر حرص و عطش قدرت آمریکا آنهمه دروغ و جنگ به بار نیاورده بود، هنوز میتوانست از فراز تپۀ جان وینتروپ بدرخشد.۲
این روزها، احساس میکنم زیادیام. ولی چه دلخوری بچهگانهای -شاید چیزی جز مغلوبی عصبانی نباشم. چطور میتوانم، عوض اینکه آستینها را بالا بزنم و بیشتر کار کنم، به فکر رهاکردن باشم؟
میتوانم، چون نیمی از مردم این کشور مشتاقانه و به ارادۀ خود از ارزشهایی که محترم میشمارم رویگردان شدهاند. حتی اگر دولت عوض شود، منازعات اجتماعی و سیاسی تمام نخواهد شد.
«زنها همیشه به فکر چیزهایی هستند که تمام شده نه چیزهایی که شروع میشود. اینجا میگوییم زندگی مثل کوه است، و وقتی از آن بالا میروی، هرگز نباید برگردی و عقب را ببینی. سرت گیج میرود».
پل بولز، آسمان سرپناه
درعینحال که مشکلات نقلمکان را سبکوسنگین میکنیم، کمکم متوجه میشوم چقدر اینجا همهچیز آسان است. چون مسیرها را بلدم، رانندگی مثل توالی آرام حرکات نرم و دورهای روانِ رقص باله است. پرداخت قبوض و تکمیل فرمها سریع و آسان انجام میشود، چون روندها را میشناسم. زندگی کنونیام، در مقایسه با زندگی ناشناختۀ آینده، بیشک به نظر آسانتر و رضایتبخشتر میآید. در مصاحبت دوستان، هر دقیقۀ گذرا را غنیمت میدانم. در گردش روزانۀ تکراری با سگم اطراف را با لذت تماشا میکنم، چون با این درختان و ساختمانها سالها آشنایی دارم.
احساس گشایشی که در این لحظات درونم را میآکند کمی آشناست. بالاخره میفهمم چرا: این همان حسی است که وقتی از دوست فوقالعاده اعصابخردکنم جدا شدم، ولی بعد عذرخواهیاش را پذیرفتم و رابطهمان مجدد برقرار شد، به من دست داد؛ دوباره آن آرامش گرم پیوند مجدد و بازگشت به ضرباهنگ همیشگی؛ دوباره بازگشت تدریجی تنشها و رسیدن به یک نقطۀ اوج دیگر.
آمریکا مثل او خودسر، متکبر و اصلاحناپذیر است. این کشور هم زمانی جذاب بود، ولی حالا تأثیری در من برنمیانگیزد. باوجوداین، چیزهایی هست که برایشان دلتنگ میشوم: سفرهای طولانی و خوش با اتومبیل به سراسر کشور؛ مناظر گوناگون با زیباییهای مختلف؛ آرمانهای اصلی کشورمان که هرگز نتوانستیم کامل به آنها دست یابیم؛ و کمی نزدیکتر به زندگی هرروزهام، جزئیات کوچک و شیرین: تهدیدِ میدهی یا میخوریِ بچهها ۳؛ پارکِ فارست، در یکی از آن معدود روزهای عالی در بهار و پاییز؛ توفانهای تندری و کولاکهای میدوِستی؛ و غذاخوریِ کراون کَندی -گرچه متأسفانه شنیدم که میخواهد تعطیل شود.
خیلی از رستورانها و مغازههای موردعلاقهام بسته شدهاند. باغوحش محبوبم مثل جمعهبازار شده و دیگر جایی برای حیوانات نمانده است. توفانهایمان شدیدتر میشوند. آهی میکشم و میگویم تغییر گریزناپذیر است. پس آیا این مقاومت مأموریتی بیحاصل است؟ ما از سیاست مأیوسیم، ولی من احساس تلخ و شیرین ناامیدی مدام از گذر زمان را هم دارم، غم غربتی که سابقاً از آن بدم میآمد. شاید خرابیها دردناکتر از میزان تحملم شدهاند، و به همین دلیل است که نقشۀ شروعی تازه در جایی دیگر را در سر دارم. آیا طاقت دارم بمانم و ببینم دوستانم مریض میشوند و میمیرند، مکانهای محبوبم بسته یا خراب میشوند، و دلخوشیهای سابق همه از بین میروند؟ تحمل این فقدانها در سرزمینهای دور آسانتر خواهد بود.
وقتی با خودم چنین میگویم، احساس میکنم بزدلم. امور فردی و سیاسی چه زیرجلکی با هم قاطی میشوند (همه آنها را قاطی میکنند). باید از احساسات خودم فراتر بروم و فقط ببینم چطور میتوانم به کشورم کمک کنم. ولی گمان میکنم مسئولان کشور هم ترجیح بدهند من بروم.
درمورد من چه فکری میکنند؟ احتمالاً هیچ. اگر اتفاقی برایم بیفتد، هیچ کدامشان به دادم میرسند؟
پل بولز، آسمان سرپناه
نویسندگان مهاجر را در نظر بگیرید، بیگانگانی که راحتتر بودند از راه دور بر موضوعاتشان تأمل کنند. خودم را آلیس تُکلاس در خارج تصور میکنم که از گفتوگوهای روشنفکرانۀ اطرافم لذت میبرم. او و گرترود اوقات بسیار خوشی داشتند. اسکات فیتزجرالد چندان خوش نبود، ولی مشکلاتش ناشی از مشروب و زِلدا بود، نه جلای وطن. و دستکم او با استعداد کافی و نیروی تمامنشدنی توانست بخشی از صحنۀ ادبیات شود. سن من از صحنه گذشته. من مثل آلیس میشوم، و دنبال آدمهایی میگردم تا پنهانی به حرفهایشان گوش بدهم.
وقتی میتوانم همینجا بمانم، کنار دوستان کنونیام باشم، و از سنتهای فرهنگی در حال انقراض حفاظت کنم، چرا باید بروم؟ چهبسا همفکران من در نقاط دیگر دنیا نسبت به این مسائل بیتفاوت باشند، یا حرفهایم چنگی به دلشان نزند. اینجا، بلدم چطور حرف بزنم و به این و آن اشاره کنم که فوراً نظر دیگران جلب شود. آنجا، در هیچ دستهای قرار نمیگیرم. آیا به این ترتیب احساس آزادی میکنم یا گمگشتگی؟
بههرحال، خیلی دلم برای دوستانمان تنگ خواهد شد. به خودم یادآوری میکنم همه معمولاً در این سن پخشوپلا میشوند تا کنار بچههایشان باشند (که ما نداریم)، یا از شرایط جوی فرار کنند. جدایی چارهناپذیر است. دلتنگی نوع دیگرِ عشق است.
مجبوریم در کشور جدید، مثل بلانچ دوبویس، روی محبت غریبهها حساب کنیم. حتماً محبت هم میکنند، ولی دِینی آزاردهنده به گردنمان میافتد که هیچ گرما و اطمینانِ کمکی را که از عزیزانمان دریافت میکنیم ندارد. و اگر دوستانی صمیمی نداشتیم که بتوانیم با آنها کمبودهای رابطهمان را جبران کنیم، آیا زندگی مشترکمان متشنج نمیشد؟ اگر من و همسرم کسی را برای تسلی و تفریح نداشتیم، آیا در برابر دنیا بیشتر احساس نزدیکی میکردیم یا حس خفگی داشتیم؟
همه سؤالهای بیجواباند.
«اگر منظورت این خرابآبادِ بیروح است که نامش را شهر گذاشتهاند، بله. بااینحال، من خیلی بیشتر ترجیح میدهم همینجا باشم تا برگردم آمریکا».
پل بولز، آسمان سرپناه
فوریت کم میشود، کشور دوباره به نظر کمی منطقیتر میشود، و دیگر با نگرانی همۀ تحلیلهای خبری را نمیخوانم -پس دوباره به خودم رجوع میکنم. آره. هنوز دلم میخواهد بروم. هر چه پیش آید، گرایشات نهفته دههها ادامه خواهند داشت؛ شهروندان آمریکا دیگر حتی از دمکراسی نیز برداشت مشترکی ندارند.
بهعلاوه، فهرست دلایل منطقی بلندبالا و متقاعدکننده شده است. هر تصمیمی، با هر انگیزۀ ناب و اصیلی، در اساس خودخواهانه است. دلم نمیخواهد سالهای طلایی عمرم را، طِی به دست، از دو ردیف پلۀ بلند و قدیمی با زحمت بالا و پایین بروم. و اگر بمانیم، کجا برویم؟ دلم تغییر واقعی میخواهد نه تغییر نشانی در جایی که قبلاً زندگی کردهام. ضعف عضلانی مزمن اندرو در هوای حاد یا متغیر (مثل اینجا) بدتر میشود، و هر دو دوست داریم مدتی از شر عطسه و خلط سینه راحت شویم. پا به سن گذاشتهایم و شبیه آدمهایی شدهایم که زمانی ازشان متنفر بودم، «آدمهای سرمایی» که طاقت هیچچیز را ندارند. هرچه را منع کنی، به سرت میآید.
ولی به نظر منطقی نیست که کسی فقط بهخاطر آبوهوای ناجور خودش را آواره کند. یا بهخاطر سیاست، که ممکن است در هر کشوری خراب شود. جایی پیدا نمیشود که بتوانیم هرچه بخواهیم داشته باشیم: صلح، آرامش، طبیعت، تاریخ، ساختمانهای زیبا، ارزانی، امنیت، بیمارستانهای خوب، هنر، فرهنگ، حملونقل عمومی، دوستان مشتاق و جدید، مهماننوازی، تفریح، و یک جو اجتماعی و سیاسی که تنمان را نلرزاند. پس ما چه را فدای چه میکنیم؟
وقت واکاوی درون است، تشخیص لذت واقعی از ظواهر. به نظر مشکل نمیرسد، ولی مستلزم صداقت بیمجامله است. مثلاً از تصور شرکت در سخنرانی، نمایش، کنسرت و مراسم کتابخوانی لذت میبرم، ولی چه موقعی واقعاً خوشحالم؟ وقتی سلانهسلانه با سگمان در جنگل قدم میزنیم. دلم میخواهد آدمی باشم که با بهترین مواد اولیه غذاهای سخت و جالب درست میکند، ولی حقیقتاً چه چیزی اقناعم میکند؟ یک تکۀ بزرگ نان، پنیر، یک لیوان نوشیدنی معمولیِ بیطعم، و کمی شکلات.
عقربی خاکستری بر کف خاکی سلولش راه میرفت که ناگهان گوشهای امن و دنج پیدا کرد و همانجا آرام گرفت. وقتی یامینا در خواب تکان خورد، حادثۀ گریزناپذیر رخ داد. عقرب پشت گردنش را گزید و او دیگر هرگز بیدار نشد.
پل بولز، آسمان سرپناه
وقتی میبینیم مقصدهای نهایی به احتمال زیاد نیازمند زبان اسپانیاییاند، دولینگو را شروع میکنیم. Nosotros aprendemos español [اسپانیایی یاد میگیریم]. اوروگوئه از نظر اجتماعی و سیاسی به نظر مطلوب میرسد، ولی خیلی دور است.
بوکِت، در مناطق کوهستانی پاناما، خنک و عمدتاً بدون پشه است، و کتابخانههایش کتابهای انگلیسی دارند. بسیاری از نویسندگان مهاجر آمریکایی آنجا زندگی میکنند -این حُسن است یا عیب؟ فضا کمی شبیه مجتمعهای دانشجویی است- مردم سالهای آخر عمرشان را خوش میگذرانند و از هزینههای کم و پولهای اضافی لذت میبرند. بالاخره کمی خوشگذرانی هم برای ما خوب است.
تصمیم میگیریم برای اینکه ببینیم بوکت واقعاً چطور جایی است در اوج فصل طولانیِ باران سفری به آنجا کنیم. بعد که بررسیهای منظم انجام شد، ویدئوهای مهاجرها را تماشا میکنیم. هر کدام چیزی میگویند که قبلاً نشنیدهایم: شانزده گونه عقرب، دو نوعِ کشنده، که در بوکت زیست میکنند. هنگام خواب ملافه را دور خود بپیچید -آن هم من که وقتی میخوابم، مثل فرفره میچرخم- و زیرِ رختخوابتان تلۀ چسبی بگذارید، و صبح که میخواهید زیرپوش و لباستان را بپوشید، اول آنها را بتکانید …
نه.
جِن، دوست سفرنامهنویسِ شجاعم، داوطلبانه مشاوره داد که «در گواتمالا همهجا عقرب بود». «قشنگ یاد گرفته بودم با کفش بکشمشان».
نه.
همزمان که پروندۀ منطقۀ بیعقربِ شمال غرب اسپانیا را باز میکنیم، فهرستی از سؤالات را برای دوستانی که در برتانی بازنشست شدند ارسال میکنم. میگویند همهچیز فوقالعاده است، و برتانی را خُنک، آرام و دوستداشتنی توصیف میکنند. آیا میشود دولینگو را به آموزش زبان فرانسه تغییر داد؟ و اگر در ولز ساکن شویم چه؟
این تغییر مکرر نقشه به نظر بوالهوسانه میآید، انگار بخواهیم بیست سال آینده را صرف مقاصد خیالی کنیم و زندگیمان را به خواب و خیال بگذرانیم. اما به خودم یادآوری میکنم که این مرحلۀ تحقیق است. گزینههای مختلف را بررسی میکنیم، ولی فعلاً تصمیم قطعی نمیگیریم. یا شاید نمیتوانیم بگیریم. زمان همهچیز را مشخص میکند.
بلاتکلیفی و تردید میان دهها امکان مختلف حقیقتاً عصبیام میکند و وقتی مقاصد را یکی بعد از دیگری رد میکنیم، حالم بدتر میشود. به جن میگویم «میترسم نتوانیم جای خوبی پیدا کنیم».
«حتماً که پیدا میکنید. کل دنیا زیر دستتان است!».
آیا همینطور است؟ بخش اعظمی از جهان بسیار بیثباتتر و نامناسبتر از آمریکاست. کانادا، که بیش از کشورهای دیگر مورد علاقۀ ماست، ما را قبول نمیکند. در یک وبسایت کانادایی متن عذرخواهی مینویسم و میگویم خیلی از ما با رئیسجمهورمان موافق نیستیم، ولی مردم در پاسخ با عصبانیت میپرسند کی به این آمریکاییِ حقهباز اجازه داده وارد صفحهشان شود.
باید جستوجوهایمان را محدود به مکانهایی کنیم که مردمش از آمریکا متنفر نیستند.
و آنجا کجا میتواند باشد؟
خدایا! به نظرت جذاب نیستیم!
پل بولز، آسمان سرپناه
مجرد که بودم، در سنترال وست اِندِ سنت لوئیس زندگی میکردم. بعد، با مردی ازدواج کردم که عاشق شهرهای کوچک و ساکت بود. پس سر جنوبِ سنت لوئیس توافق کردیم. اندرو گاهگاهی از خانههای زلمزیمبودارِ تنگِ هم و خیابانهای باریکی که پارک دوبل را ناممکن میساخت گلایه میکرد، و من با لحنی آقامنشانه و مادرانه به او میگفتم که نقلمکان زندگی را آرامتر نمیکند و هر جا که بروی مشکلاتت را با خود میبری.
اشتباه میکردم. بعد از سیزده سال زندگی در جایی شلوغ و پرترافیک، اندرو در ایلنوی شغل دولتی پیدا کرد و ما مجبور شدیم به شهری کوچک و آرام در آنسوی رودخانه اسبابکشی کنیم. هر دو راحت شدیم. دیگر نه نصفهشبها از صدای آژیر خبری بود نه از درهای دوقفله اثری. حس میکردم میتوانم نفس بکشم.
چهارچوب زندگیِ ما را خلقوخو و تجربیات شکل میدهند. ولی مکانهای مختلف موجب افزایش یا کاهش اضطراب میشوند، خصوصیات را پررنگ یا کمرنگ میکنند، و برخی علایق و عادات و سبکهای خاص زندگی را تقویت یا تضعیف میکنند. اگر در بوکت زندگی میکردیم، من لباسهای رنگ روشن میپوشیدم، مهمانی میرفتم، و شاید یاد میگرفتم مولاهای کتانیِ نقشدار بدوزم.
اگر در لِهونِ برتانی بودیم، شاید آن صومعۀ سنگیِ قرونوسطایی باعث میشد به مذهب دوران بچگیام برگردم. در ولزِ بارانی و شاعرانه، خودم را غرق ادبیات و کتابفروشیها و جشنوارههای کتاب میکردم. ما هزار وجه داریم، و فقط مسئله این است کدام خصائص را پیش بکشیم و کدام را پس برانیم.
حالا من، در این مرحلۀ زندگی، دلم میخواهد چه کسی باشم؟ یک تغییر اساسی چطور است؟ میتوانم اسم خودم را اَن بگذارم -نام میانیام- و گذشتهای هیجانانگیز بسازم و شخصیتی تحریککننده به خود بگیرم. این کیمیاگری خیالانگیز است، ولی من -مثل ملوان زبل- همینم که هستم. نود درصدْ خصایص مادرزاد و باقی تجربیات زندگی است. دلم میخواهد چطور زندگی کنم؟ مسئله این است. هرگز دلم نمیخواست در شهر کوچک و خانوادهدوستی که الان هستیم مجرد زندگی کنم، و حالا اصلاً دوست ندارم به آپارتمان کوچک و شیک دوران مجردیام برگردم.
آن زمان، خیلی خیالانگیز بود: عاشق صدای عبورومرور ماشینها و سرزدن به ساختمان کناردستی بودم تا هم رختها را بشویم هم لاسی بزنم؛ کتابفروشیها، بارها، و پارکِ چهارراه بغل. شهر طعم آزادی میداد. حالا ما آزادی داریم. و خیلی خوب محدودیتهایمان را میشناسیم. در هر کشور جدیدی، اندرو باید خودش را برای حجم سرگیجهآور تغییرات آماده کند. من باید خیلی سخت تمایلم را به ترجیح مکانی زیبا -مثل دهکدهای که رمانی محبوب را به خاطر میآورد- بر جایی راحت منکوب کنم.
فعلاً، جستوجو ادامه دارد. و همزمان که مقایسهها و آمارهای دقیق را بررسی میکنم، پی میبرم که قبلاً هم در این موقعیت بودهام. هر تصمیم مهمی در زندگی -جز عاشقشدن- همینطور بوده است: میخواندم و تحقیق میکردم، فهرستی منطقی و عملی از مزایا و معایب تهیه میکردم، و حسابوکتاب میکردم. بعد، افتان و خیزان بهطرف مطلوب ایدئال میرفتم، مجدد به فهرست مراجعه میکردم، و حسابوکتاب را تا تأیید انتخابم دستکاری میکردم.
برایش خندهدار بود که میدید او دژ محقر فرهنگ غربش را در میان بیابان بنا میکند.
پل بولز، آسمان سرپناه
آدم بعضی وقتها زیادی واقعبین است. ولی وقتی قرار است فقط با دو تا چمدان به کشور دیگری بروی، باید هم واقعبین باشی. میشود یک مقداری هم پُست کرد، ولی گران درمیآید. ذهنم اتاق به اتاق میگردد: واقعاً چه چیزهایی برایم اهمیت دارند؟ کدامیک حامل معنا و شعف فراوان است و خیلی دلم برایش تنگ میشود؟
به نظر میرسد که خیلی زیاد نیستند.
فهرست اندرو خیلی طولانی خواهد بود و میترسم که بپرسم. ولی فهرست من؟ یک زنگ هتلیِ قدیمی. نقاشی کوچک گوسفندها. کتریِ آب جوشِ وفادارمان؛ آنها سخت پیدا میشوند. چهار عدد جام استیوبِن زیبای مادرم -چون مطمئنم حداقل دو تا دوست پیدا میکنیم، نه؟. هُرسی، عروسکی پارچهای که سگمان مشتاقانه دنبالش میگردد و هر وقت که سرحال است با سر افراشته دورِ خانه میچرخاند. ماهیتابۀ عزیزم که لنگهاش را ندیدم. وسایل نقاشی. آلبومهای عکس.
ضمن احساس افتخار از زندگی سبکبارم، سراغ سؤال بعد میروم: بیشتر احتمال دارد برای کدامشان دلم تنگ شود؟
پاسخها هجوم میآورند و نقش زمینم میکنند. کتری خپلِ قرمزِ روشن. میز آشپزخانۀ قرص و محکممان که دستی رنگ شده. تزئینات کریسمس. کلیات شکسپیرِ ریورساید. میز تحریر کندهکاریِ چینیِ مادربزرگ شوهرم با قسمت مخفی و کشوهای کوچک. صندلی گهوارهای پدرِ پدربزرگش که دستههای پهن و صافش در اثر کثرت استعمال صیقلی شده است. آینهای که دوست آذربایجانیام از یک تکه چوب گیلاس براق برای ما تراشید و با درج ظریف حرف سی در بالای آن تعجبمان را برانگیخت.
میگویند «نمیتوان با خود برد». این چیزها برای ارسال پستی به اروپا یا خیلی سنگیناند یا ارزش چندانی ندارند. ولی دستانم با آنها آشناست، و حالت چهرهام را آرامتر میکنند. سارتر هشدار داد که انتخابها و توهمات گذشته زندگیمان را گرانبار و آزادیمان را محدود میکنند. امروز به آن «بار» میگوییم. معادل فیزیکیاش هم میتواند به همان اندازه سنگین باشد؛ هرچه بیشتر داشته باشید، باید بیشتر برای تمیزی، نظم و امنیتشان تلاش کنید.
ولی هر باری هم آدم را از پا درنمیآورد. بعضی چیزها آدم را تثبیت میکنند.
هیچکداممان هرگز نتوانستیم بهتمامی زندگی را در بر بگیریم. لبۀ آن را سفت چسبیدهایم و همواره میترسیم با تکان بعدی از آن جدا شویم.
پل بولز، آسمان سرپناه
رؤیاهای من و اندرو با هم فرق دارند. او بیش از هر چیز سکوت و آرامش میخواهد. میخواهد صبح بیدار شود، با فنجان قهوه بیرون بنشیند و به چیزی زیبا نگاه کند، خواه آن چیز بندرگاه یا آتشفشانی خاموش باشد، خواه خیابانی مارپیچ و سنگفرش بهجای شهرکی تخت و بیروح در حومۀ شهر.
من ماجراجویی میخواهم. زبانی جدید که اول با آن کلنجار بروم و تدریجاً روان شوم. مکانهای جدید را کشف کنم و با آدمهای جدید آشنا شوم. دلم نمیخواهد سالهای آخر عمرم در این کرۀ خاکی را صرف کارهایی کنم که شصت سال کردهام. روال زندگی خیلی خستهکننده است. و آرزو دارم جایی را پیدا کنم که احساسِ… سازگاری کنم.
جایی که حس راحتی کنم و با ارزشهای اجتماع همراه باشم و به فرهنگ جامعه افتخار کنم. من همیشه در آمریکا احساس کمی ناهمخوانی و ناسازگاری دارم. ولی آیا برای احساس تعلق به جایی دیگر خیلی دیر است؟ آیا مشکل از خودم است و هر جا بروم همین حس بیگانگی را دارم؟
سؤالهای خودمدارانۀ پوچ. بیش از صد سال است که جراحان و فیزیکدانانی به این کشور مهاجرت کردهاند و، همزمان با فراگیری زبانِ کشور جدید و قوانین آشکار و پنهان آن، توالت شستهاند. اکنون، افرادی که مجبور به فرار از کشورهای جنگزده شدهاند -غالباً با پای پیاده و دست کوچک نمدار فرزندشان در دست- جمعآوری و از جای امن بیرون میشوند.
و من نگران پیداکردن کلبهای با شومینه هستم. ولی نقلمکان به آنسوی اقیانوس، حتی با چاشنی شانس و راحتی، گیجکننده خواهد بود. هرچه من طی سالها قطره قطره آموختهام بلااستفاده خواهد شد. بسیاری از خاطرات در مکانهایی جا میمانند که دیگر با لبخندی محو از کنارشان نمیگذرم. دیگر با خوششانسی دوستان قدیمم را نمیبینم؛ دیگر تبادل نظر نمیکنیم. از همه بدتر، از کنار عزیزان ازدسترفتهام دور خواهم شد. مادرم، دوستانم که جوانمرگ شدند -آنها هنوز در پاتوقهایمان حضور دارند. اگر بروم خارج، میتوانم روحشان را احضار کنم؟
از طرف دیگر، اگر در جایی زندگی کنم که روح مادرم خبر نداشته باشد، آیا باز هم از نامرتبی خانه چهرهام در هم میرود؟
سارتر میگفت دیگران ما را تعریف میکنند. آنها آزادیمان را محدود میکنند. حالا چه میشود اگر رها شویم؟ درست زمانی که سرانجام نگرانی از قضاوتهای دیگران را کنار گذاشتهام، تعدادی غریبه سعی میکنند من را بشناسند. یا آن حالت عصبی سابق با تمام توان بازمیگردد، یا به آدم غیرعادی دهکده تبدیل میشوم.
به احتمال زیاد همینجا بمانیم و با مشکلاتی که آشنا هستیم بسازیم. نقلمکان ترسناک است. ولی صدایی در درونم آرام زمزمه میکند که چه ماجراجویی خوبی خواهد بود. یا چه اشتباه بزرگی است. و تا وقتی خیلی دیر نشده، نمیتوانیم بفهمیم نتیجه چیست، و هیجان و وحشت آن هم از همین است.
این مطلب برگرفته از نوشتۀ جینت کوپرمن است که در تاریخ ۳۰ ژوئن ۲۰۲۵ با عنوان «She’s Leaving Home, Bye-Bye» در وبسایت کامنریدر منتشر شده است و برای نخستینبار با عنوان «خانه غمگین است. بمانیم یا برویم؟» در سیوششمین شمارۀ مجلۀ ترجمان علوم انسانی منتشر شده است. وب سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۵ دی ۱۴۰۴ با همان عنوان منتشر کرده است.
جینت کوپرمن (Jeannette Cooperman) نویسندۀ آمریکایی است. او تاکنون برندۀ چند جایزۀ ملی در زمینۀ روزنامهنگاری تحقیقی شده و در سال ۲۰۲۱ یکی از مقالات او در جمع بهترین مقالات آمریکا قرار گرفت.
پاورقی
۱ Duchy of Grand Fenwick: کشوری خیالی در در رمان موشی که غرش کرد نوشتۀ لئونارد ویبرلی است [مترجم].
۲ جان وینتروپ یکی از بنیانگذاران مستعمرۀ ماساچوست بود و در سخنرانی معروفش آمریکا را «شهری بر روی تپه» توصیف کرد، یعنی کشوری که باید نمونه و الگویی برای دیگران باشد، کشوری که روشنایی، امید و عدالت را نشان بدهد [ویراستار].
۳ Trick or treat: تهدید کودکان به خانوادهها یا همسایهها برای گرفتن عیدی شیرینی یا شکلات در شب هالووین [مترجم].
انتهای پیام




