رمال‌هایی که «گنجشک را جای قناری» می‌فروشند!

محمد بهرامی در سایت ولایت نیوز (قزوین) نوشت: کف‌بینی و آینده‌گویی، چیزی است که بسیاری از مردم آن را دوست دارند و می‌خواهند بدانند که در آینده چه اتفاقی برای آنها خواهد افتاد؛ شاید قدیم‌ترها، این داستان‌ها، خریداران بیشتری داشت اما امروز، اعتقادات مردم نسبت به این چیزها رنگ باخته است ولی هنوز هم هستند کسانی که دنبال این چیزها می‌روند، مثلا با دعا و سرکتاب می‌خواهند بخت بسته دختران و یا پسرانشان را باز کنند، و جالب آنکه با اولین اتفاق مثبتی که برایشان می‌افتد، دیگر کاملا مطمئن می‌شوند که شخص دعانویس یا مثلا کف‌بین، کارش را به درستی انجام داده است از این‌رو افراد بیشتری را به آنها معرفی می‌کنند و موجب رونق کار آنها می‌شوند.

در این سال‌ها تعداد افراد کف‌بین به‌شدت کاهش‌یافته اما دعانویس‌ها همچنان به کار خود ادامه می‌دهند، شاید در قالب دیگری کار خود را انجام می‌دهند اما حضور فیزیکی‌شان در جامعه بسیار کم شده است. همان تعداد اندکی هم که هستند بیشتر در روستاها فعالیت می‌کنند و از سادگی مردم نهایت استفاده را می‌برند!

زن‌هایی که رسما کلاهبرداری می‌کردند

دوران کودکی و نوجوانی را به خاطر دارم؛ در روستا بودیم و هر از گاهی، یک ماشین غریبه به روستا می‌آمد و تعدادی زن را در دو راهی ابتدای روستا پیاده می‌کرد. زن‌ها پوشش خاصی داشتند، لباسی شبیه لباس افغانی‌ها که بعضا برقع هم به صورت داشتند، بعضی‌هایشان، یک بچه نیز روی دوش بسته بودند و بعضی دست یک بچه را گرفته بودند، داخل روستا پخش می‌شدند و شروع به کف‌بینی و فالگیری می‌کردند. در پایان روز هم در حالی که هم پول و هم محصولات کشاورزی زیادی از مردم گرفته بودند، به همان دو راهی باز می‌گشتند و همان ماشینی که آنها را آورده بود، دوباره سوارشان می‌کرد و به شهر باز می‌گرداند.

هر چند در نهایت کارشان خوب پیش نرفت و کلاهبرداریشان لو رفت و توسط یکی از اهالی روستا، با ضرب و شتم شدید به شهر بدرقه شدند اما حرف‌هایی می‌زدند که به مذاق خیلی‌ها خوش می‌آمد؛ خصوصا دختران و پسران دم‌بخت، گفته‌هایشان را خیلی دوست داشتند و حتی آن را باور هم می‌کردند در حالی که آنها مشتی حرف عادی را با رنگ و لعاب به خوردشان می‌دادند!

پیدا شدن سروکله رمال‌ها و کف‌بین‌ها

سال‌ها از این ماجرا و اتفاقات می‌گذشت و تعداد این افراد بسیار کم و بعضا هم هیچ شده بود تا اینکه… «زن وارد مغازه شد در حالی که پوشش‌اش کمی عجیب بود پشت دستانش حنا گذاشته بود و خال‌های سیاهی که روی پیشانی‌اش انداخته بود و توجه همه را به خود جلب می‌کرد. مدت‌ها بود که همچین افرادی را ندیده بودم؛ شاید سال‌ها پیش … او وارد مغازه شد. کمی اطراف را نگاه کرد و سپس رو به من گفت: «میخواهی از آینده‌ات بگویم؟»

نگاهی به او کردم و با خنده گفتم: «آینده من که مشخص است آینده همه ما مشخص است»

گفت: «نه آنچه را که من می‌گویم شما نمی‌دانید، من می‌دانم ، من از آینده خبر دارم.»

گفتم: «دوره این کلک‌ها گذشته است.»

گفت: نه به خدا کلک نیست من هرچه را بگویم اتفاق می‌افتد.»

انگار از غیب خبر داشت و خیلی با اطمینان حرف می‌زد، من که از قدیم چیزهایی در مورد این افراد شنیده بودم اطمینان نکردم ولی او دوباره ادعایش را تکرار کرد و باز گفت: «من می‌توانم با کف‌بینی از آینده‌ات خبر بدهم.»

من می‌دانستم که این‌ها رمال هستند و مشتی کلاهبردار، حرف‌هایشان همه همان چیزهای روزانه و عامیانه است که ما همه از آن خبر داریم اما این‌ها آن را رنگ و لعاب داده و به خورد ما می‌دهند جوری که ما خوشمان می‌آید و بعضاً نیز آن را باور می‌کنیم .

گفتم: «ممنون، من به کف‌بینی و آینده‌گویی اعتقادی ندارم.»

نزدیکتر شد این بار کمی جدی‌تر سر حرفش ایستاد و گفت: «همانطور که گفتم اگر این برایت اتفاق نیفتاد هر کار دلت خواست بکن.»

گفتم: «من چه کاری می‌توانم بکنم، شما الان حرف‌هایتان را به خورد من می‌دهید و از اینجا دور می‌شوید، من از کجا بدانم این حرف‌ها به واقعیت تبدیل می‌شود؟! تو که پولت را بگیری و از اینجا بروی، غیب می‌شوی.»

گفت: «حرف‌های من واقعیت دارد، من با خیلی‌ها فرق دارم. من می‌توانم واقعیت را به تو بگویم و اگر به آن اعتقاد داشته باشی بدان که برایت اتفاق می‌افتد.»

باز من به حرف‌هایش گوش نکردم چون می‌دانستم که اینها افراد شیاد و کلاهبرداری هستند، در همین زمان دختر جوانی وارد مغازه شد با شنیدن حرف‌های ما کنجکاو شد که بداند زن فالگیر چه می‌گوید.

زن با دیدن او بی‌خیال من شد و سراغ دختر جوان رفت به او گفت: «کف دستت را بده تا از آینده‌ات خبر بدهم.»

دختر جوان خندید گفت: «شما الان از کوچه ما رد شدی و من نخواستم که فال مرا بگیری الان اینجا و در مغازه می‌خواهی فال مرا بگیری.»

زن رمال گفت: «اشتباه کردی بگذار حداقل یک بار برایت از آینده بگویم.»

این بار دختر جوان کنجکاو شد گفت: «از آینده چه چیزی می‌توانی بگویی.»

گفت: «چیزهایی می‌گویم که برایت اتفاق می‌افتد.»

من همچنان داشتم به این صحنه نگاه می‌کردم و می‌خندیدم. دختر جوان از خنده‌های من خنده‌اش گرفت و گفت: «شما مشتی خزعبلات را به خورد ما می‌دهید. شما کجا از آینده خبر دارید! کسی از آینده‌اش خبر ندارد. شما چگونه می‌توانید از آینده یک نفر خبر داشته باشید! آن هم با چند خط و خطوط کف دست.»

آن دختر جوان نیز حرف‌های مرا تکرار کرد اما زن فالگیر به هیچ کدام از حرف‌های ما اعتنا نکرد او همچنان اصرار بر این داشت که می‌تواند از آینده سخن بگوید و می‌تواند آینده ما را با دیدن خط و خطوط کف دستمان ببیند.

چون من اعتقاد نداشتم گوش به حرفش ندادم اما او دختر جوان را با خود به بیرون از مغازه برد تا مبادا من او را پشیمان کنم، انگار از برهم خوردن کاسبی‌اش می‌ترسید، جلوی مغازه ایستادند و دقایقی را با هم صحبت کردند؛ دیدم کف دست دختر را گرفته و دارد چیزهایی به او می‌گوید، نرفتم ببینم چه می‌گوید و نخواستم بپرسم اما دیدم که این افراد همچنان حضور و وجود دارند و من گمان می‌کردم نسل اینگونه افراد از بین رفته است.

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا