روایتهایی از خشم، ترس و اندوهی که بسیاری از مردم در روزهای گذشته تجربه کردند

مریم فاخر در روزنامه پیام ما نوشت: این روزها در گوشهگوشه ایران، مردم در حال تجربه حسهای مختلفی همچون خشم، غم، درماندگی و ناامیدی هستند. با قطع اینترنت هر فردی به جزیرهای جداافتاده تبدیل شده است. بسیاری از مردم روزهای تلخی و دردناکی را تجربه میکنند. آمار کشتهشدگان تکاندهنده است. ما به سراغ «قشر خاکستری» جامعه رفتهایم تا از حال آنها بپرسیم؛ حالی که به گفته بسیاری از آنها اینگونه است: «انگار در زندان هستم، حتی پنجره کوچک آنجا را هم ندارم.» روانشناسی که با او گفتوگو کردیم هم میگوید: «اینقدر روان مردم زخم خورده که دیگر توانی برایشان باقی نمانده است.» از دیدگاه او: «ما مقصر این وضعیت نیستیم. خشم نباید نسبت به خودمان در نظر گرفته شود.»
داد میزد و به سمت ما میآمد
«من، همسرم و دخترعمهام در پیادهرو خیابان کاشانی در حال قدمزدن بودیم. ناگهان عدهای از مردم به سمت ما دویدند. وسط خیابان، دو ماشین مشکی بزرگ دیدیم که شبیه تانک بودند. فردی که بالای یکی از این ماشینها بود، اسلحهای بزرگ در دست داشت. آن فرد درحالیکه داد میزد به سمت ما آمد. به داخل کوچهای فرار کردیم. تعداد زیادی نبودیم. آنها شروع به شلیک ساچمه و گاز اشکآور کردند. خیلی ترسیده بودیم. پای دخترعمهام ساچمه خورد و به خانهای که درهایش را باز کرده بود، پناه بردیم.» این لحظات را «بنفشه» در پنجشنبه هجدهم دی، حوالی ساعت هفت و نیم شب در محله الهیه کرمانشاه تجربه کرده است. او دانشجوی دکتری است و چند سال پیش ازدواج کرده و در کرمانشاه با همسرش زندگی میکند.
باتوجهبه گفتههای بنفشه، ترس، اضطراب و امید، حسهای غالب آن شب در خیابانها بود. «ما به سمت خانه خواهرم که در آن نزدیکیها بود رفتیم. از پنجره خانه آنها، جمعیت را میدیدیم. تا حوالی ساعت ۱۰ مردم جمع بودند و شعار میدادند. صدای تیر و شلیک هم میآمد.» او روز بعد، از کشتهشدن یکی از دوستان دخترعمهاش که دانشجوی سال اول دامپزشکی بوده، در خیابان کاشانی، خبردار شد. «او با گلوله کشته شده بود. دوستش را هم بازداشت شده بود. این اتفاق همان ساعاتی افتاده بود که ما در دو کوچه پایینتر در حال پیادهروی بودیم.»
بنفشه نمیتوانست تجربههایی را که پشت سر گذاشته تحمل کند. هنوز هم دائم گریه میکند و از همهکس و همهجا بیزار شده است. «احساس میکنم دارم خفه میشوم. خوابم بریدهبریده شده و نصف شبها از خواب میپرم و اخبار را چک میکنم. خواهرم میگفت برای اینکه زنده بمانی، اخبار را چک نکن. فکر نمیکنم دیگر چیزی از ما باقی مانده باشد. حتی حمام رفتن هم برایم سخت شده است.» بنفشه هرازچندی طرحی را روی کاغذ خلق میکند. «یک کاغذ گذاشتهام روبهرویم و کمی روی آن کار میکنم و بعد دوباره به سمت اخبار کشیده میشوم. هیچ راه فراری وجود ندارد.»
حال بنفشه، حالا که بیش از دو هفته از اوج اعتراضات گذشته تعریف چندانی ندارد. «احساس میکنم همه چیز برایم تمام شده. ناامیدی مطلق. در این روزها، بودن کنار آدمهایی که دوستشان دارم هم حالم را بد میکند. چون کنار آنها نمیتوانم اظهارنظر کنم و در خفگی فرومیروم.» « رسانههای داخلی و خارجی هر کدام، یک آماری از کشتهشدگان میدهند، دیوانهکننده است. وقتی تصاویر جنازهها را میبینم خیلی بههم میریزم. کل روز را گریه میکنم.»
نمیتوانم ناامیدی را ببینم
از فضای مشهد در روزهای اعتراضات از «فائزه» پرسیدیم. او به همراه مادرش در مشهد زندگی میکند و در حال خواندن زبان انگلیسی برای اپلای است. «روزهای اول اعتراضات، مشهد برای من خودِ امید بود. مردم کنار همدیگر بسیار همدل و یکصدا بودند. دیدن این جمعیت، حس خیلی خوبی داشت.»
یک هفته که از جمعه نوزدهم دی گذشت، باتوجهبه دیدههای فائزه، شرایط سختی در سطح شهر حاکم شده بود. «گروههایی با لباسهای ترسناک و ماشینهای خیلی بزرگ همهجا بودند. گروهی دیگر به مغازهها میگفتند زودتر ببندید و اجازه ندارید از ساعتی به بعد باز باشید.» او معتقد است که ایجاد چنین فضایی، در مردم تزریق ناامیدی میکرد. اما در صحبت با آدمها، او همچنان روزنههایی از امید را میبیند. «در این روزها ثانیهای نمیتوانم صداوسیما را ببینم. به ترهبار که رفته بودم تلویزیون آنجا روشن بود و تا چشمم به آن خورد به فروشنده گفتم تو را به خدا خاموشش کن. اصلاً نمیتوانم چیزی را که ناامیدی تزریق میکند، ببینم.»
سپیده دهقانی، روانشناس بالینی در این باره میگوید: «بودن در جمعی که حسهای مشترک به اشتراک گذاشته میشود، بسیار کمککننده است.» فائزه میگوید: «سعی میکنم به دوستان همدلم زنگ بزنم و با آنها صحبت کنم. تماسگرفتن برایم کار خیلی سختیست، اما این روزها تلاش میکنم که این کار را انجام دهم. با دوست، دخترخاله و پسرخاله، ارتباط میگیرم و به هم امید میدهیم.» او ادامه میدهد: «ما خانوادهای هم خارج از ایران داریم. بچه خواهرم امید ما در این روزها بود که با قطع اینترنت، این دسترسی هم قطع شد. آن بچه، خودش و دیدنش، نشاط زیادی به ما میداد. الان دیگر آن را نداریم.» فائزه در ادامه میگوید در حال تجربه چه فضایی است: «این وضعیت چنین تصویری را در ذهنم ایجاد میکند که انگار در زندان هستم، حتی پنجره کوچک آنجا را هم ندارم.»
به نظر فائزه «امید کار خودش را میکند. در وجودم، امیدی کمکم در حال جوانهزدن است و مدام رشد میکند. این هفتهها ملغمهای از خشم، ترس، یأس و امید بودهام.» در هر کدام از جملههای او نشانی از امید دیده میشد.
فضای دلهرهآور
«شیدا» به همراه خانوادهاش در نجفآباد اصفهان زندگی میکند. او قبل از اعتراضات در حال ارسال رزومه برای پیداکردن موقعیت شغلی جدیدی در زمینه تولید محتوا بود و قطعی اینترنت ماهیت شغلش را بهکلی زیر سؤال برده است. فقط روزها از خانه خارج میشده و به دلیل شرایط ایجادشده، شبها بیرون نمیرفته است. شیدا میگوید: «با اینکه خانه آنها در مرکز شهر نیست، پنجشنبهشب هجدهم دی، صدای تجمعات را میشنیدهام. نجفآباد طی این سالها به نظر شیدا جزو شهرهای آرام بوده است. اما امسال آنجا هم شلوغ شده.» شیدا میگوید در عصر جمعه ۱۹ دی، در شهر فضایی دلهرهآور حاکم بود. همه مغازهها زودتر از همیشه تعطیل کرده بودند. او از بههمخوردن زندگی روزمرهاش میگوید: «مثل زمان کرونا و دوره ۱۲ روزه جنگ که زندگی از وضعیت معمول خارج شده بود؛ اضطراب زیادی را تجربه میکردم. وقتی این اعتراضات شروع شد، دیگر هیچچیزی در روال عادیاش نبود.» تنها چیزی که این روزها برای او پناه بوده، دیدن مادربزرگش است. «الان شرایط طوری شده که با خانوادهات ارتباط بیشتری میگیری؛ تا شاید آرامش گمشده را دوباره پیدا کنی.»
بیخبری و بیقراری
«زهره» در تبریز زندگی میکند و دانشجوی روانشناسیست. بعدازاین اتفاقات، دیگر نتوانسته بهخوبی درسهایش را دنبال کند. «تبریز فقط پنجشنبه و جمعه شلوغ شده بود. مغازهها برای اینکه خسارتی به آنها وارد نشود، بسته بودند. از شنبه ۲۰ دی وضعیت خیابانها آرامتر بود.» او از بیقراریاش در شبهای اول اعتراضات میگوید. «اینکه میدانستم اتفاقاتی در حال رخدادن است و عدهای هم کشته میشوند، مرا خیلی بیقرار و خشمگین میکرد.» بیخبری برایش خیلی سخت بوده. «دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. داشتم برای ارشد میخواندم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم.»
در خانواده زهره اختلافنظر وجود دارد. او با پدرش در مسائل سیاسی همنظر نیست و این روزها جملاتی را از پدرش شنیده که برایش سنگین بوده است. باتوجهبه گفتههای دهقانی، در چنین شرایط ملتهبی، به اشتراک گذاشتن احساساتی که فرد در حال تجربه است، به بهبود حال او کمک میکند. اما وقتی حتی در خانه چنین امکانی نباشد، وضعیت برای فرد بسیار سخت میشود. این روانشناس میگوید: «تروما وقتی رخ میدهد که در اتفاق ناگواری، فرد احساس میکند تنهاست و هیچکس را کنار خودش ندارد.» او ادامه میدهد: «این روزها اخبار و وقایع دائم به روان ما تجاوز میکنند و تروما یعنی چیزهایی که نمیخواهیم، اما ناگهانی یا مداوم وارد روان ما میشوند.»
زهره بین امید و ناامیدی مانده است. «نه ناامید میشوم و نه امید قطعی دارم. معلق بین این دو حالتم.» او میگوید از این وضعیت «عصبانی هستم.» و بیشترین احساسی که تجربه میکند خشم است. دهقانی میگوید: «در شرایطی که فرد خشم زیادی را متحمل شده، نباید این خشم را به خود وارد و شروع به سرزنش خودش کند. این کاریست که اغلب آدمها در چنین شرایطی که کنترلی روی عامل بیرونی ندارند، انجام میدهند. چگونگی تجربه خشم در فرد خیلی مهم است. او باید خشم را معطوف به خودش نکند.»
مسیر بسته است
«سعید» از دانشگاه شریف فارغالتحصیل شده و در تهران تنها زندگی میکند. او از حالش در این روزها میگوید: «اینترنت که قطع میشود، در دنیایی گنگ قرار میگیریم. در حال تجربه اضطرابی ناشی از بیخبری، هستم.» در این روزها فقط همکارانش را میدیده و ارتباطی با دوستانش نداشته. در هفته اول بعد از اعتراضات، دو روز را مرخصی میگیرد و در خانه میماند. «خیلی دلودماغ کارکردن نداشتم. اینترنت که قطع شد، کار ما هم متوقف شد.» او در زمینه واردات مشغول است و این روزها ارتباطش با کشورهایی که با آنها کار میکرد، از بین رفته. «مسیر بسته است.» او همیشه از طریق فضای مجازی با دوستان خود ارتباط داشته. «خیلی وقت است که دوستانم را ندیدم و تنها راه ارتباطیام تلگرام و واتساپ و اینستاگرام بود. آدمی نیستم که به کسی تلفن بزنم.» او با قطعی اینترنت تنهاتر از همیشه شده است. «کارهای سادهای هستند که انجام میدهم. مثل آشپزی و گوشدادن به پادکستهایی که از قبل دانلود کرده بودم، فیلمهایی که از قبل داشتم را میبینم و خودم را یکطوری سرگرم میکنم که درگیر افکارم نشوم.» خانوادهاش در بابل زندگی میکنند و با آنها هم ارتباط خیلی زیادی ندارد. سعید دوست ندارد با شرایطی که ایجاد شده خودش را وفق دهد. «عادتکردن به این وضعیت، حس بدی میدهد. این وضعیت با زور به ما اعمال شده و من هم دوست ندارم چیزی که با زور القا شده را بپذیرم. حتی اگر عادت هم کنیم، همیشه ناراضی خواهیم بود، این نارضایتی، کام آدم را تلخ میکند.» او در صحبتهایش از آرزویی میگوید که شاید آرزوی هر ایرانی باشد: «امیدوارم این شرایط به نفع مردم تمام شود.»
دچار حس شرم شدم
«سارا» مهر امسال در مقطع ارشد از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شده. او هم در تهران تنها زندگی میکند. بعد از فارغالتحصیلی بهصورت پارهوقت بهعنوان راهنما به دانشجوهای دیگر در پروژههایشان کمک میکند. او اولین درآمد خود را از این طریق، ماه پیش کسب کرده بود. «این ماه تلاش کردم همه خریدهای خانهام را با همین درآمد داشته باشم و از خانوادهام پول نگیرم. اما هنوز به وسط ماه نرسیده روبهاتمام است. همه چیز خیلی گران است و مردم حق دارند اعتراض کنند.»
مسئله دیگری که سارا را اذیت میکرد، تفاوت محلهها در این شلوغیها بود. «در اندرزگو انگارنهانگار اتفاقی افتاده. همه زندگی عادی خود را داشتند. دوستم در غرب تهران زندگی میکند و آن پنجشنبه اول آنجا خیلی شلوغ شده بود.» این موضوع که عدهای در حال زجرکشیدن هستند؛ اما عدهای اصلاً برایشان مهم نیست، او را خیلی اذیت میکند. هفته اول را در خانه مانده بود و بعد از یک هفته که از خانه خارج میشود حس عجیبی را تجربه میکند. «احساس میکردم از هالهای مهآلود خارج شدهام. قبل از آن اصلاً حوصله بیرون رفتن نداشتم. مامانم دائم تلفن میزد و میگفت از خانه خارج شو تا حالت بهتر شود. انگار تلاش میکردند که مرا شاد کنند. همین، حس بدی داشت. آیا درست است بعد از اینهمه اتفاقات، به زندگی عادی برگردم؟»
تصویری که سارا از حالش در روزهای اول اعتراضات میسازد اینگونه است: «احساس میکردم یک کرم هستم که فقط دور خودم میلولم و اگر در این دنیا نبودم، بهتر بود.» او ادامه میدهد: «حتی دوست نداشتم کسی را ببینم. چون حالم از خودم به هم میخورد که هیچ کاری برای بهبود شرایط نمیتوانم بکنم. این حسها هیچوقت از بین نمیروند و دائم خودم را سرزنش میکنم و انگار در برزخ گیر کردهام.» دهقانی در این مورد میگوید: «در شرایط سخت، افراد خود را سرزنش میکنند و احساس بدی به خود پیدا میکنند. ازیکطرف میخواهند کاری انجام دهند و با جامعه همسو شوند؛ اما از طرف دیگر میترسند. در این شرایط، حضور یک فرد امن کنار این افراد خیلی کمک میکند. اینکه فقط کنارش باشد و او بفهمد که تنها نیست.»
سارا رابطه خوبی با پدرش دارد. بعد از احساساتی که متحمل شده، به پدرش زنگ میزند و با او همدلی میکند. او فکر میکند خودش را به خوابزده و بعد از صحبت با دوستانش تازه متوجه شده در چه وضعیتی قرار گرفتهایم. آن شب اول که اخبار اتفاقات را از دوستانش شنیده بود، حالش بد میشود و تا صبح کابوس میبیند. در اوقاتی که حالش خیلی بد است، حسهایش را مینویسد و این کار خیلی به او کمک میکند. صحبتکردن با پدرش و دوستانش و کسانی که شبیه به او فکر میکنند، او را آرامتر کرده. دهقانی در این مورد میگوید: «داشتن شبکه اجتماعی همیشه در این شرایط کمک میکند. در چنین شرایطی نیاز به ارتباط با آدمهای دیگر داریم. نیاز داریم به یک جایی وصل باشیم و ارتباط بگیریم.» سارا ادامه میدهد: «چون تجربههای دیگری مثل ۱۴۰۱ یا جنگ پشت سر گذاشتیم، الان بهتر میتوانم شرایط را مدیریت کنم. میدانم که نباید بیکار بنشینم و یکطوری باید خودم را سرگرم کنم. فیلم ببینم، کتاب صوتی گوش دهم و هر چیز دیگری که بتواند مرا از غرقشدن در افکارم جلوگیری کند.»
کسانی چون بنفشه، فائزه، شیدا، زهره، سعید و سارا در این کشور بسیار هستند. افرادی که دغدغههای بسیار دارند و به ایران فکر میکنند. آنها هنوز به طور کامل قطع امید نکردهاند و جایی در این میان ایستادهاند. بعضی روزها از پا درمیآیند و بعضی روزها هم دوباره بلند میشوند و ادامه میدهند. آنها هرطور که شده در تلاشاند راهی برای ادامه در این شرایط ناپایدار پیدا کنند؛ شرایطی که نیازهای اولیه افراد بهسختی پاسخ داده میشود. آنها تلاش میکنند روزنههای کوچک نور را ببینند و مسیر را برای خود روشن کنند؛ مسیری که سخت و ناهموار است.
