داغ چهل روزه | پدری با لباس تیرخورده دخترش سر مزار می‌آید، مادری با مشت به سینه‌ خود می‌کوبد

رها را از فاصله نزدیک با تیر ساچمه ای کشتند | عکس مزار مجید را شکستند

نسترن فرخه در روزنامه شرق نوشت: پدری ۴۰ روز است با لباس تیرخورده دخترش سر مزار می‌آید، مادری با مشت به سینه‌ خود می‌کوبد و جوانی‌ در شلوغی جمعیت عکس رفیقش را در آغوش گرفته. یکی شاهد شلیک به دخترش بوده و دیگری بعد از چند روز بی‌خبری، جنازه‌‌ پسرش را در کهریزک پیدا کرده است. سوگ هرکدام به شکلی است و حالا در بهشت زهرا شاهد ۴۰ روز تجربه داغ یکدیگرند. برخی از این خانواده‌ها بدون هیچ مراسمی، با تعداد محدود دور سنگ‌قبرهای مربعی‌شکل نشستند و در سکوت سوگواری می‌کنند.

  هر اسم یک زندگی

این سردوش ماساژت هم میده + فشار قوی آب 💧💦 (خرید ویژه)تخفیف ویژه😎!

«۴۰ روز است روی ماهت را ندیده‌ام». دستانش را به قفسه سینه‌اش می‌کوبد و با صدایی که به گوش همه عزاداران برسد با محمدصالح، پسر جوانش که به خاک سپرده شده، خداحافظی می‌کند. کنار مزارش چند بادکنک به رنگ پرچم ایران در هوا تکان می‌خورد و بنری که آخرین وصیت «محمدصالح» را روی آن چاپ کرده‌اند: «من در آرامش هستم، زندگی من جشنی زیبا بود»؛ این جمله در شروع یادداشتی که برای مادر و پدرش بر جا گذشته، نوشته شده است. طبق گفته دوستانش، نوزدهم دی‌ماه در منطقه آریاشهر با شلیک گلوله کشته می‌شود. در بین جمعیت، دختر جوانی که پیراهن سفید به تن دارد، نخ بادکنک‌ها را در دست می‌گیرد و کنار قبر پر از گل گلایل می‌نشیند. دیگر جوان‌ها هم در سکوت کنار عکس محمدصالح ایستاده‌اند و با گریه‌های این مادر داغدار همراه می‌شوند: «محمد رفت، به دوستی با او افتخار می‌کنم. هنوز هیچ‌کدام از ما باور نکرده که او دیگر نیست». تعداد حاضران مراسم چهلم زیاد است، اما فقط یک صدا به گوش می‌رسد که صدای ناله‌های مادر محمدصالح است. بین این جوان‌ها دختری می‌گوید: «جان مادرش به محمد بند بود. نمی‌دانم دیگر سر پا می‌شود یا نه، مادرش هنوز باور نکرده، برای ما مثل کابوس است، نمی‌دانم با چه نیرویی می‌توان این داغ را تحمل کرد». اینجا همه سوگوار جوان‌های کشته‌شده‌شان در ماه قبل هستند، صدای موزیک‌های غم‌انگیز از هر طرف به گوش می‌رسد، یکی با آهنگی بی‌کلام و دیگری با صدای نی و فلوت در حال عزاداری است. باد تند، خاک این قطعه‌های تازه‌تأسیس بهشت زهرا را به رقص درآورده. کنار بیشتر قبرها خانواده‌ای سیاه‌پوش نشسته‌ است، اما پدر مصطفی با همان پیراهن آبی‌ای که همیشه به تن داشته، به قبر پسر ۲۷ساله‌اش خیره مانده است. «مصطفی» هجدهم دی‌ماه در یکی از خیابان‌های تهرانسر با شلیک گلوله کشته می‌شود و حالا همه دوستانش که جوان‌هایی هم‌سن‌وسال خودش هستند، دور مزارش جمع شده‌اند: «انگار در خواب بسیار تلخی گیر افتاده‌ایم، هر شب دلم می‌خواهد از این خواب بیدار شوم، اما صبح دوباره همه چیز از اول شروع می‌شود. رفیقم دیگر نیست، دیگر او را نمی‌بینم. در گروه دوستانه ما حضور ندارد. مصطفی دیگر قرار نیست به تلفن همراه من زنگ بزند یا برای بیرون‌رفتن من به او زنگ بزنم. هر بار یادم می‌رود که نیست. کمر همه ما شکسته است». جمله‌اش را نیمه‌تمام می‌گذارد و دستش را روی صورت جوانش می‌گیرد، شانه‌هایش به لرزش می‌افتد و پسر دیگری او را در آغوش می‌گیرد. صدای زنی از بین جمعیت شنیده می‌شود: «تازه شکوفه کرده بودی، کجا رفتی؟». دختری حدودا ۲۰ساله، سبدی گل رز در دست دارد و چند ثانیه یک بار مشتی از آن را بر سر دوستان مصطفی می‌ریزد. در این شلوغی، مادر و پدر میانسال «مصطفی» مبهوت سنگی با نام پسرشان هستند که همه دورش حلقه زده‌اند. از فاصله دور، قطعه‌های ۳۲۲ تا ۳۲۹ از فرط حضور آدم‌های سیاه‌پوش، همچون حریری سیاه به چشم می‌خورد. عزاداران گروهی یا تک‌نفره در کنار مزاری نشسته‌اند. بعضی از رهگذران بدون آنکه عزیزی از دست داده باشند، اینجا آمده‌اند تا به خانواده‌های داغدار تسلیت بگویند و آدرس قبرها را به یکدیگر می‌دهند. یکی از آنها دختر جوانی است که از صبح زود اینجا حضور داشته است: «تا جایی که می‌توانستیم قبر کشته‌شده‌ها را پیدا کردیم و برای تک‌تکشان فاتحه‌ای خواندیم. بعضی دیگر را هم با پرس‌وجو و دیدن خانواده‌هایشان پیدا کردیم. همه جوان و زیبا بودند، همه‌شان برای مردن حیف بودند».

مزارهای بدون سنگ

هنوز برای خیلی از این جوانان، سنگ مزاری نصب نشده، نام و مشخصات‌شان همچنان بر روی سنگ کوچک مربعی‌شکل حک شده است. تاریخ وفات‌ اغلب هجدهم و نوزدهم دی‌ماه است و بیشترشان متولدان دهه‌های ۸۰ و ۷۰. مثل دانیال ۲۸ساله که هجدهم دی‌ماه در منطقه فردیس‌ به سرش شلیک شد. مادر جوانش روی زمین نشسته و گریه امان حرف‌زدن به او را نمی‌دهد: «باورم نمی‌شود جوان رعنایم دیگر نیست، خالی شدم، پوچ شدم. پسرم، جگرگوشه‌ام را از من گرفتند. بعد از چند روز پیگیری گفتند برای تحویل به پزشکی قانونی کهریزک بروید، رفتیم و جسد بی‌جانش را به ما دادند. به سرش شلیک کرده بودند. به صورت نازنینش زدند. قلبم پر از آتش است  که خاموش نمی‌شود».

عکس «مجید» را کندند و سنگش را شکستند

اسم حک‌شده بر روی هر سنگ در این قبرستان، داستانی دارد. آدمی که روزی معنایی در زندگی داشته و حالا فقط خاطره‌ای جا مانده از او و نبودنش، خانواده‌ای را برای همیشه ویران کرده است؛ مثل «مجید» ۴۲ساله که در شلوغی اعتراضات، در منطقه فلاح کشته شد. زن جوانی کنار قبرش نشسته، خود را کارفرمای او معرفی می‌کند که در مغازه سبزی‌فروشی، مجید برایش کار می‌کرد: «مادر و پدر پیری دارد که خرج آنها را می‌داد. خیلی مظلوم بود، بچه خوب و بامعرفتی بود. الان مادر و پدرش واقعا بی‌کس شدند چون این جوان همه کارهای آنها را تنهایی انجام می‌داد. آن‌قدر مادر و پدرش پیرند که تنهایی نمی‌توانند سر قبر پسرشان بیایند. چند روز قبل عکس مجید را بالای قبرش نصب کردیم، بعد آمدیم دیدیم آن را کنده‌اند. خدا را خوش می‌آید؟ من که صاحبکارش بودم و به اندازه خانواده‌اش درد نمی‌کشم، فقط از خدا می‌خواهم به خانواده‌اش صبر بدهد. اینجا قبر خواهرش هم بود، اما همان روز که عکس را کندند، قبر را هم شکستند، الان این خانواده باید چند میلیون پول سنگ قبر بدهد، این کارها حرام است، در هیچ آیینی چنین کاری درست نیست».

آخرین نشان از نگین؛ کاپشنی تیرخورده

بیشتر خانواده جان‌باختگان بدون هیچ مراسمی، دور قبر عزیزان خود جمع شده‌اند و عزاداری می‌کنند. در بین آنها معدود خانواده‌ای به چشم می‌خورد که با برگزاری مراسم میزبان میهمان‌های زیادی باشد. همچون خانواده «حبیب»؛ جوانی که در یکی از خیابان‌های تهران، در همان روزهای اعتراضات به ضرب گلوله کشته شده و حالا خواهر، برادر و پدرش دور هم برایش مراسم گرفتند. برادر جوانش روی قبر دراز کشیده و زیر لب با جملات بریده و نامفهوم زمزمه می‌کند: «دادشم، مونسم، کجا رفتی؟». پدر اما در سکوت اشک می‌ریزد و دستش را بر شانه‌های پسرش می‌گذارد: «پسرم را از من گرفتند، نباید زندگی ما این‌طور می‌شد، نباید این‌طور حبیب را از ما می‌گرفتند. آزارش به هیچ‌کس نمی‌رسید، سرگرم کار خودش بود، نابود شدیم و می‌دانم این خون‌ها بر زمین نمی‌ماند». عکس بزرگی از چهره جوان حبیب را بالای قبرش گذاشته‌اند و خواهرش مرتب بر چهره آن دست می‌کشد و نام برادرش را تکرار می‌کند. روایت خانواده‌های داغدار فقط معطوف به قطعه‌های جدید نیست، در بین قطعه‌های قدیمی‌تر هم نشانی از آنهاست. مثل مزار «نگین»، دختر ۲۷ساله‌ای که در آغوش پدرش جان داد. دور قبرش اعضای خانواده ایستاده‌اند، پدرش با کاپشنی مشکی که به تن دارد، بدون هیچ کلامی آرام اشک می‌ریزد. یکی از مردان خانواده توضیح می‌دهد: «این کاپشن تن پدر نگین را ببینید، همان لباسی است که نگین آخرین بار به تن کرده بود. جای تیری که به او زدند هنوز روی لباس مانده است. تمام روز پدرش همین کاپشن را به تن دارد». مادر و خواهرش با دقت گل‌های روی سنگ را تزیین می‌کنند: «این جوان‌ها همه پرپر شدند. دختر زیبای من هم پرپر شد». دیگر کسی حرف نمی‌زند و در سکوت همه به گل‌های سفید و زرد روی سنگ خیره می‌شوند. گل‌فروش‌های داخل بهشت‌ زهرا می‌گویند عزاداری خانواده‌های قربانیان دی‌ماه با دیگر عزاداران متفاوت است. یکی از آنها می‌گوید: «خیلی از آنها مراسم خاصی نگرفتند. چون ما هر روز اینجا هستیم می‌بینیم که مراسم بعضی از این خانواده‌ها متفاوت بود. مثلا خیلی از اینها حتی صندلی برای مراسم اجاره نکردند، خودشان مراسم مختصر و خانوادگی گرفتند و رفتند. نمی‌دانم شاید حتی حوصله مراسم‌گرفتن هم ندارند و در شوک مانده‌اند». عصر جمعه در بهشت‌ زهرا غم‌انگیزتر است؛ عصری که با ادامه برگزاری مراسم چهلم جوانان دی‌ماه سنگین‌تر هم شده، آفتاب کم‌رمق‌تر است اما هنوز خیلی‌ها وارد قطعه‌ها می‌شوند و سر مزاری می‌نشینند. وزش باد، سوز زمستان را بیشتر می‌کند، اما سیاه‌پوشان بی‌توجه به سرما، سوگواری‌شان را می‌کنند و قرار است این هفته بهشت‌ زهرا مراسم بیشتری به خود بببیند؛ مراسم داغ ۴۰روزه دی‌ماهی‌ها.

زهرا جعفر زاده در روزنامه شرق نوشت: ۴۰ روز از وقتی که خبر را دادند، جنازه کفن‌پیچ را بالای سرشان گرفتند و عزیزشان را به خاک سپردند، گذشته است. اغلب جوان بودند. دختران و پسرانی که بوی تازگی داشتند، لب‌های‌شان سرخ بود و صورت‌شان غنچه‌ای شکفته. در چهلمین روز، از میان هزاران کشته و چندین هزار داغدار به سوگ نشسته، دو نفر روایت شدند؛ رها و آرمین. جوانان ۲۳ و ۲۴ساله. از میان آنها که می‌شناختیم و در دسترس بودند، یا توان صحبت نداشتند یا از پیامدهای گفت‌وگو با رسانه نگران بودند.خانواده‌ای ویراناین سردوش ماساژت هم میده + فشار قوی آب 💧💦 (خرید ویژه)تخفیف ویژه😎!روایت اول برای «رها بهلولی‌پور» است. بهلولی با فتحه؛ برگرفته از نام طایفه‌‌ای قشقایی. نام شناسنامه‌ای رها، زهراست. او اما رهایی را برای خود انتخاب کرد و در آخر هم با رنگی که دوست داشت، یعنی سبز، روی سنگ مزارش قرار گرفت. دختری ۲۳ساله که رؤیاهایش را با خود به زیر خاک برد. دایی، «محسن جنگجو» است؛ مردی که از روز اول در جریان وضعیت خواهرزاده‌اش بود و از پشت تلفن چندین بار بغض راه گلویش را می‌بندد. مرد، میانسال به نظر می‌رسد و پر‌جرئت. او می‌خواهد نامش هم در گزارش نوشته شود؛ خلاف آنچه بیشتر خانواده‌ها می‌خواهند.رها متولد سال ۸۱ است. ۳۰ آذرماه سال بعد‌ باید ورودش به ۲۴سالگی را جشن می‌گرفت، اما از او سنگ مزاری در آرامستان فیروزآباد فارس باقی مانده است؛ جایی که تنها ۵۰۰ متر با خانه پدری‌اش فاصله دارد و آخرین باری که برای دیدنش رفتند، دیدند روی «جاویدنام»ی که بالای سنگش نوشته شده است، به قصد پاک‌کردن و محوشدن، رنگ پاشیده شده. مادر هر روز به دخترش سر می‌زند تا کسی درِ خانه‌اش را خراب نکند؛ مادری که ۴۰ روز است شیون می‌کند و اقوام‌ نگران از دست رفتنش هستند. روایت آنها سنگین است.«رها»، دانشجوی ترم سوم زبان ایتالیایی دانشگاه تهران بود، ورودی مهر ۱۴۰۳. اهل فیروزآباد فارس. او کلاس‌های فیلم‌نامه‌نویسی‌ ثبت‌نام کرده بود و رؤیایی در سر داشت. نوزدهم دی‌ماه ساعت ۷:۱۰ شب همراه با دوستانش از خوابگاهش در خیابان انقلاب بیرون می‌رود. آن‌طور که دایی شنیده، آنها یک گروه پنج، شش‌نفره بودند که قرار بود به سمت خانه یکی از دوستان‌شان بروند، چون احساس کرده بودند محیط خوابگاه امن نیست. آنها در پیاده‌راه خیابان فاطمی حرکت می‌کردند که ناگهان به سمت رها شلیک شد. آنچه به او برخورد کرد، از فاصله نزدیک بود. دوستان او را سوار موتوری می‌کنند و به نزدیک‌ترین بیمارستان که مهر است، می‌رسانند، اما گلوله به قلب، شش و کلیه‌ها اصابت کرده بود و در نهایت ساعت ۸:۳۰ شب نوزدهم دی‌ماه جانش را از دست می‌دهد. خانواده تا ساعت چهار صبح از او بی‌خبر ماند. بامداد شنبه به خاله رها تلفن می‌کنند و خبر می‌دهند. دایی و سایر اعضای خانواده مادری هم باخبر می‌شوند. صبح به پدر رها خبر می‌دهند، «طاهره» مادر رها اما بی‌خبر مانده بود. او مدام با تلفن همراه دخترش تماس می‌گرفت و جوابی نمی‌گرفت. فهمیده بود بلایی سر دخترش آمده است. شنبه صبح پدر و عموی رها به تهران می‌رسند و ساعت شش بعدازظهر متوجه می‌شوند چه اتفاقی برای دخترشان افتاده. آن طرف در شیراز، اقوام به سمت خانه پدری رها در فیروزآباد حرکت می‌کنند و وقتی مقابل خانه می‌رسند، مادر دیگر دانسته بود که باید رخت عزا به تن کند. دایی می‌گوید که خانواده خواهرش، وضعیت اقتصادی چندانی ندارند، از متوسط به پایین هستند. پدر، برای راه‌آهن شیراز-بوشهر کار می‌کند و به‌سختی دخترشان را برای ورود به دانشگاه آماده کرده بودند. رها برادری ۲۵ساله هم دارد که از روز واقعه تاکنون شرایط روحی نگران‌‌کننده‌ای دارد و چندین نفر مراقبش هستند.تحویل پیکر رها سه روز طول می‌کشد و در نهایت ساعت یک بامداد روز سه‌شنبه پیکر به فیروزآباد می‌رسد. برنامه آنها برای خاکسپاری ساعت ۲:۳۰ ظهر بود که بنا بر ملاحظات مقامات، ساعت هشت صبح شروع کردند و ساعت ۱۰:۳۰ تمام کردند. صبح سه‌شنبه روی شناسنامه رها، مهر فوتی نشست. دایی می‌گوید با اینکه اینترنت قطع بود اما خیلی‌ها در مراسم شرکت کرده بودند. «رها» به رنگ سبز علاقه داشت و نامش را روی سنگ قبر سبز نوشتند و عنوانش شد «جاویدنام». برای حکاکی روی سنگ، با نوشتن این واژه مخالفت شد، سنگ‌تراش زیر بار نمی‌رفت اما آنها شخصی را پیدا کردند که این عنوان را بنویسد‌.کسی به شما توضیحی درباره مرگ رها داد؟همان چیزی که به همه گفتند؛ تروریست‌ها آمدند و کشتند و کشته‌سازی کردند. کسی توضیح بیشتری‌ نداد.دایی می‌گوید ‌به او تیرهای ساچمه‌ای خورده است، آن‌هم در فاصله کم. انگار که اسلحه به کمرش چسبیده شده بود. آن‌قدر نزدیک و عمیق که ارگان‌های داخلی‌اش تخریب شد. بدنش پر از ساچمه بود.خانواده پیگیر مشخص‌شدن مقصران مرگ رها‌ هستند؟قرار است با وکیلی صحبت شود. ابلاغیه‌‌ای هم به دادگستری فارس برای پیگیری فرستاده شده است. خانواده بعد از چهلم پیگیری‌ها را دنبال می‌کنند. از آن طرف دانشگاه تهران هم قول پیگیری داده، البته تا الان اتفاقی نیفتاده است.دایی می‌گوید ارتباط «رها» با همه خانواده خیلی خوب بود. هیچ‌کس از او ناراحت نشده بود. دوست داشت تهران درس بخواند؛ دانشگاه تهران: «اداره بنیاد شهید فیروزآباد با خانواده تماس گرفتند که رها را شهید اعلام کنند و برایش سنگ قبر دیگری بفرستند، اما خانواده قبول نکرده است». مراسم چهلم رها پنجشنبه‌ای که در راه است، در بهشت‌ زهرای فیروزآباد برگزار می‌شود.شرایط خانواده چطور است؟نابود شده‌اند. تنها امیدشان رها بود. مادر آن‌قدر حالش بد است که قبل از خاکسپاری در ۲۴ ساعت، هشت بار سرم زد. او غذا نمی‌خورد و هر روز بالای مزار دخترش است، هر روز‌ صبح، ظهر و شب. یک طایفه نابود شده‌اند.۵ روز در جست‌وجوی پیکر «آرمین» ۲۴سالهروایت دوم برای «آرمین» است؛ «آرمین قاسمی‌مبین»، پسر جوان متولد اردیبهشت سال ۱۳۸۰. جوان ۲۴ساله. چهلمین روز از دست رفتنش را قرار است جمعه‌ای که می‌آید، بگیرند؛ در جایی که خاک شده: امامزاده‌ای در پاکدشت. آرمین تکنیسین فنی بود، کار پکیج‌، کولر گازی و… انجام می‌داد و به گفته یکی از اعضای خانواده‌اش که نخواست نامش در گزارش بیاید، به‌تازگی هم در کارش بسیار موفق شده بود. پسری شاد و اجتماعی و پر از شور جوانی: «همه خیلی دوستش داشتند». خانواده می‌گوید که‌ «او اصلا اهل اعتراض و حضور در تجمع‌ها نبود. آن‌قدر سرش به کارش بود که اصلا در این زمینه‌ها فعالیتی نمی‌‌کرد. شاید اولین باری بود که در ساعت اعتراض، در خیابان حضور داشت». پنجشنبه عصر با آرمین تماس می‌گیرند و او می‌گوید از پاکدشت به تهران آمده است؛ این آخرین تماسی بود که با خانواده برقرار کرد: «گفت آمده‌ام ببینم چه خبر است. گفتیم مراقب خودت باش و خداحافظی کردیم». شب نه‌فقط اینترنت بلکه خط‌های تلفن همراه هم قطع شد و خانواده به‌شدت نگران آرمین شدند. هرچه تماس می‌گرفتند، نتیجه‌ای نمی‌گرفتند. ساعت یک‌ربع به دو بامداد جمعه بود که بالاخره تماس برقرار شد و دوستش تلفن را جواب داد؛ ‌«گفت‌ آرمین الان اینجا نیست. رفته جایی و به شما زنگ می‌زند». راستش را نگفته بود. بعد از آن بارها با شماره آرمین تماس گرفتند و در نهایت میان گریه‌های مستأصل خانواده، خبر را دادند: «آرمین با ما بود قرار بود بیاید اما نیامده. نمی‌دانیم کجاست». روایت به سوگ نشستن خانواده از همان‌جا شروع شد. بیمارستانی در تهران نماند که نرفتند. هر جایی که به آنها آدرس می‌دادند، می‌رفتند و دست خالی برمی‌گشتند. اولین جایی که رفتند، کلانتری هفت‌حوض بود. بعد به سمت پلیس پیشگیری میدان انقلاب رفتند. آنجا پر از آدم‌هایی بود که دنبال فرزندان‌شان آمده بودند. جمعه از صبح تا ۱۲ شب در انتظار ایستاده بودند تا شاید خبری شود. به آنها گفتند سه اتوبوس به سمت زندان رفته، شما هم بروید، شاید بین آنها باشد. رفتند اما اسمش نبود. دوباره به پایگاه پلیس پیشگیری میدان سپاه بازگشتند. اما آنجا کسی به آنها پاسخی نداد. پلیس امنیت، دادسرای انقلاب، کهریزک، کلانتری‌ها؛ آنها پنج روز به دنبال آرمین بودند و خبری نمی‌گرفتند. به آنها گفتند شاید او را بازداشت کرده‌اند. دلداری‌شان دادند. گفته بودند اگر بازداشت بود معمولا دو، سه‌روزه خبردار می‌شدید. هیچ‌کس به مرگش فکر نکرده بود. خانواده سر از اوین درآورد و جلوی سربازان آن‌قدر گریه کردند و اشک ریختند که بغض آنها هم ترکید. روز پنجم برادر آرمین به کهریزک رفت، سایر اعضای خانواده در مسیر زندان بزرگ تهران بودند که برادر زنگ زد. او فقط فریاد می‌کشید و گریه می‌کرد. همان‌جا بود که فهمیدند چه اتفاقی افتاده است. تصویرش را در مانیتور اجساد پزشکی قانونی کهریزک دیده بود. دختری که سال‌ها با آرمین در رابطه عاطفی بود هم در تمام این مسیر آنها را همراهی می‌کرد. حالا اشک‌هایش بند نمی‌آید. او پابه‌پای خانواده به همه جا سر زده بود. آنها نه ساعت دقیق اتفاق را می‌دانند و نه می‌دانند برادرشان به بیمارستان منتقل شده بود یا خیر و نمی‌دانند کجای تهران این اتفاق برایش افتاده است؛ فقط شنیده‌اند سمت تهرانپارس بوده است.خبردار شدید که چطور کشته شده؟ کجا؟ چگونه؟ما حتی نمی‌دانیم چه گلوله‌ای به او خورده، اما از روی جسد دیدیم که سمت قلبش به اندازه یک سکه کبود شده است. ظاهرا گلوله به پایین قلبش خورده بود، اما نمی‌دانیم چقدر زمان برده تا جانش را گرفته است.فردای آن روز در آرامستان امامزاده طالب پاکدشت مراسم خاکسپاری برگزار کردند. کنار آرمین دو نفر دیگر هم دفن شده‌اند. آنها هم از قربانیان دی‌ماه هستند. دو جوان به نام‌های «ابوالفضل شریف‌نیا» ۲۴ساله و «ماهان صادقی» ۲۰ساله. البته آنها نمی‌دانند که این دو جوان ساکن پاکدشت بودند یا برای خاکسپاری آنها را به این قبرستان فرستاده‌اند. «ماهان صادقی» در هفت‌حوض جان باخته، آنها ساکن نارمک تهران هستند اما در پاکدشت دفنش کردند.برای تحویل پیکر آرمین‌ از مادر تعهد گرفته بودند که در مراسم شعار ندهید. جز این، موضوع دیگری عنوان نشد: «از بنیاد شهید با ما تماس گرفتند و گفتند فرزندتان شهید است و تلفن را قطع کردند. ما نه موافقتی کردیم، نه مخالفتی. درواقع فقط به ما اعلام کردند، نظرمان را نخواستند». سه روز از خاکسپاری نگذشته بود که برادر آرمین هم بازداشت شد. حالا یک هفته‌ای می‌شود که با وثیقه آزاد شده است. همین هم منجر شد تا خانواده کشته‌شدن آرمین را پیگیری نکنند.خانواده چه شرایطی دارد؟آنها هر روز سر مزارش می‌روند. دوستان آرمین، با گل‌های رز به مزارش می‌روند. اما مادر حال خوبی ندارد. از آن روزی که آرمین مفقود شد، شب‌ها خواب ندارد، مدتی است با قرص خواب‌آور شب را صبح می‌کند. آرمین دردانه ما بود. برای همه ما خیلی سخت است. همه اذیت شده‌ایم. او خیلی سروصدا داشت. شور و شوق داشت. بامزه بود. نبودنش خیلی احساس می‌شود. مدام خاطراتش جلوی چشمان‌مان است. دور هم می‌نشینیم و فقط از آرمین می‌گوییم. ما چه فکری می‌کردیم، چه شد.

بانک صادرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا