چهلم جانباختگان دی ۱۴۰۴ در مصلی | گزارش میدانی انصاف نیوز | سوگواری برای هموطن هم قطب‌بندی شد

اگر روز ۲۸ بهمن به مصلی امام خمینی و مراسم چهلم جانباختگان اعتراضات دی ۱۴۰۴ می‌آمدید احتمالا اولین چیزی که به چشمتان می‌آمد یکدستی جمعیت بود. یکدستی محدود به ظاهر نبود. شنیده‌ها، مصاحبه‌ها و گفتگوهای خبرنگار انصاف نیوز که در این متن آمده یا نیامده نشان‌دهنده‌ی یکدستی محتوای جمعیت نیز بود. علیرغم دعوت دولت، سپاه و… از «همه»ی مردم بنظر فقط قشر خاصی در این مراسم شرکت کرده بودند. انگار که تکراری از ۲۲ دی در ۲۸ بهمن باشد! چه سودی هست در تکرار مراسم‌های یک شکل؟!

 

 

 

میان جمعیت زنان اگر خوب دقت می‌کردید تعدادی بودند که هر یک عکس جوانی را در دست داشتند. غالب متن پیش رو مصاحبه‌های خبرنگار انصاف‌نیوز با این زنان درباره‌ی عزیزان جانباخته‌شان و طرح یک سوال از جانب بخشی از غایبین این مراسم است: چرا در چهلمی شرکت کردید که بانیانش باعث جان باختن این جوانان هستند؟!

 

 

فضا همان فضای همیشگی‌ست. دو مداحی از محمود کریمی دائما تکرار می‌شود: «ای ایران خدایی» و «از خون جوانان وطن لاله دمیده». چند سالی بیشتر نیست که این اشعار از زبان این گروه از مداحان شنیده می‌شود. «علاج در وطن است» محسن چاووشی نیز پخش می‌شد. جمعیت تعداد زیادی پرچم در دست داشت و هماهنگ با فراز و فرود آنچه پخش می‌شد آن‌ها را تکان می‌دهند. جمعیت تا پایان مراسم هم به بیشتر از سه چهارم فضای محدود شده در طبقه اول مصلی نرسید.

 

 

با محافظه‌کاری‌ای که دلیلش مشخص نبود بیشتر زنان ماسک زده بودند و تمایل نداشتند چهره‌شان در عکس‌ها مشخص باشد. و این شکلی از حجاب نبود. انتظار می‌رفت مراسم چهلم ۳۰۰۰ نفر جانباخته غمناک باشد اما نبود. متن مراسم بیشتر از سوگنامه، فتح‌نامه و پیروزنامه بود. هرچند به جانباختگان تسلیت می‌گفتند اما «شهادت برای حفظ اسلام و امنیت کشور» افتخارآمیز است و غم را می‌پوشاند. تعداد زیادی در حال تولید محتوای تصویری بودند.

 

مصطفی کاظمی، ۲۲ ساله، دانشجو، بسیجی، قزوین

 

مصطفی به تازگی بعنوان دانشجوی استعداد درخشان و بدون کنکور در مقطع ارشد در دانشگاه شاهرود مشغول به تحصیل شده بود. او پنج‌شنبه، ۱۸ دی به همراه پدرش به پمپ بنزین شهید بابایی قزوین رفتند تا از این مکان مراقبت کنند. ۷ نفر در این پمپ بنزین به شهادت می‌رسند از جمله مصطفی کاظمی. به گفته‌ی یکی از اقوام مصطفی، او با سنگ‌های زیادی که سمتش پرتاب شده شهید شده: لیدرها حرفه‌ای بودن. می‌دونستن سنگ رو به کجا بزنن. سنگ فراوون زدن به این بچه.

 

 

زنی که با مصطفی خویشاوندی داشت می‌گفت مادرش حال خوشی ندارد و دلتنگ است اما در عین حال از شهادت پسرش که مایه‌ی امنیت در کشور شده نیز خوشحال است. مصطفی در امامزاده شاهزاده حسین قزوین به خاک سپرده شده است.

 

از آن زن پرسیدم چه حرفی به کسانی که منتقد این مراسمند دارد؟ کسانی که می‌گویند چنین مراسمی که بانیان جان باختن این جوانان برگزار کرده‌اند رسمیت ندارد. او گفت: اینترنشنال خیلی روی مخ اینا کار کرده. چند کلمه حرف من اثری نمی‌کنه. باید خودشان این بچه‌ها را ببینند و ارزیابی کنن. اون بچه‌ی کرمانشاهی چه گناهی داشت مگه؟!

 

میلاد تیموری، ۱۲ ساله، رهگذر، تربت جام

 

زن خویشاوندی نزدیکی با میلاد داشت. او نتوانسته بود برای چهلم میلاد به تربت جام برود. میلاد قرار بود به خانه‌ی یکی از اقوامشان برود. ۱۹‌ام دی ماه بود. میلاد سوار بر دوچرخه در حال تماشای آتش‌سوزی در خیابان بوده که گلوله‌ای جنگی به سمتش شلیک می‌شود.

 

 

علی برازنده، ۳۸ ساله، متاهل و پدر، کارگر، شهریار

 

با همسرش حرف زدم. به سختی دو پسربچه‌ی ده ساله و سه ساله را کنترل می‌کرد. علی کارگر و همراه خانواده‌اش در شهریار ساکن بوده. ۱۹ دی ماه درحالیکه از خانه‌اش بیرون می‌آید تا ماشینش را به داخل پارکینگ بیاورد تیری در وسط قفسه‌ی سینه‌اش می‌نشیند.

 

 

نقدی که به این مراسم شده بود را به همسر امیر گفتم. تنها پاسخش این بود: واقعا نمی‌دونم چی بگم! دست شما درد نکنه.

به نوعی از من خداحافظی کرد.

 

سینا، ۳۸ ساله، پدر یک دختر ۸ ساله

 

به مادر سینا گفتم نظرت درباره‌ی این مراسم و نقدهایی که به ان می‌شود چیست. او پاسخم را اینطور داد: برای من فرقی نمی‌کنه. چهلم بچه‌ام بوده. چهلم بچه‌هامون بوده.

 

 

مصطفی جعفری، ۳۵ ساله و متاهل | در حال انتقال مجروحین به آمبولانس از پشت به او شلیک می‌شود

 

پیرزن اشک می‌ریخت و حرف می‌زد: داشت می‌رفت زنش رو از خونه‌ی پدرزنش بیاره. می‌بینه خیابون بسته‌ست تو فرعیا پارک می‌کنه می‌ره ببینه چه خبره. می‌بینه کلی مجروح و شهید و زخمی ریخته رو زمین تو یکی از خیابونای اطراف هفت‌حوض. من الآن اسم خیابونش یادم نیست. به اون پلیسی که اونجا بوده میگه چرا این‌ها رو با آمبولانس نمی‌برید؟! پلیس‌ام میگه تو این شلوغی که ما تنهایی نمی‌تونیم. وایمیسه کمکشون می‌کنه. مجروحا و کشته‌شده‌ها رو که سوار آمبولانس می‌کنه موقعی که میاد پیاده شه از بالای یکی از ساختمونای اطراف از پشت بهش شلیک می‌کنن.

 

 

صورتش را با دل‌رحمی جمع می‌کرد و می‌گفت: حالا شنیدم اونجا که شهید شده رو فامیلا و مردم و دوستاش گلبارون کردن.

 

شغل مصطفی آزاد بود و تمام آنچه زن تعریف می‌کرد مربوط به ۱۹ام دی ماه بود.

 

با او درباره‌ی آنچه منتقدین درباره‌ی این مراسم گفته‌اند گفتم. پاسخم را اینطور داد: دشمن باعث شهادت بچه‌ام شد. دشمن کارش همینه. اغتشاش درست کنه که مردم انقلاب کنن که چی چی میگن؟! رضا پهلوی یا آمریکا و اسرائیل بیاد! آمریکا و اسرائیل مگه ما رو وِل می‌کنن؟!

 

خانواده‌ی مصطفی به آن ساختمان رفته‌اند اما سرنخی پیدا نکرده‌اند. زن می‌گفت دولت در حال تحقیق درباره‌ی شیوه‌ی فوت مصطفی است.

 

زنان دیگری می‌آمدند و به زن تسلیت می‌گفتند و برایش دعا می‌کردند: انشاالله قلبتون مورد عنایت حضرت زینب باشه.

 

 

دایی مصطفی در جوانی شهید و مفقودالاثر شده بود. زن دائما همراه مصطفی یاد او می‌کرد: مصطفی هم رفت پیش دایی شهیدش. مصطفی را در اصفهان نزدیک دایی شهیدش به خاک سپرده بودند.

 

زن می‌گفت دشمنان با جمهوری «اسلامی» مشکل دارند. زن دیگری هم حرفش را تأیید می‌کرد و می‌گفت: آره دیگه دشمنی ۱۴۰۰ ساله دارن. با اسلام مشکل دارن.

 

سیدحسن حسینی، ۴۸ساله، کارمند بانک و تبیین‌گر

 

خانمی که تصویر سیدحسن را دست گرفته بود دوست همسر سیدحسن بود. از او پرسیدم نظرش درباره‌ی منتقدین این مراسم چیست؟! او پاسخ داد: براشون متاسفم. امروز آقا هم گفتن کسانی که فریب خوردن و شهید شدن فرقی ندارن.

 

 

مستقیم‌تر سوال را پرسیدم و گفتم: می‌گویند شرکت در مراسم چهلمی که باعث و بانی این اتفاق گرفته بی‌معنی‌ست. زن گارد گرفت و گفت: فکر می‌کنید ما بانی بودیم؟! مسئولان مقصر نبوده‌اند. کسانی مقصرند که این جوانان را تحریک کردند به خیابان بیایند یعنی آمریکا و اسرائیل و سس خرسی که فراخوان می‌دهد و خودش آنطرف دنیا نشسته است.

 

مسئولینی مانند آذر منصوری مقصرند

 

سیدحسن حسینی پنج بچه داشت و شغل اصلی‌اش کارمند بانک بود اما تبیین‌گری هم می‌کرد: اون شب که خیلی شلوغ شده بود رفته بوده میدون کاج. با حرف زدن خیلیا رو راضی کرده برگردن. اسلحه نداشته اصلاً! حالا می‌خوان بگن اینا این کارا رو کردن؟!

 

او مسئولین مقصر در این اتفاقات را جور دیگری تعریف می‌کرد: بعضی مسئولین که بعد این اتفاقات دنباله‌رو اغتشاشات بودن. بعد اغتشاشات حرفایی زدن که و حمایت کردن مثل آذر منصوری. الحمدلله گرفتنشون البته آزاد شدن. این‌ها مقصرن.

 

تصور زن این بود که آذر منصوری در دولت عنوانی دارد. او می‌گفت کسانی که به خیابان آمده‌اند تحت تأثیر «جادوی اسرائیل» پرچم و قرآن سوزانده‌اند و فریب خورده‌اند: اسرائیل جادوگر است دیگر!

 

 

باور زن این بود که اقشار مختلفی حتی مکشفه‌ها نیز در این مراسم شرکت کرده‌اند اما بخاطر تقدس مکان حجابشان مانند دیگران است.

 

دوستش آمده بود و می‌گفت می‌خواهد برود چون حوصله‌ی حرف‌های ابوترابی را ندارد. از او خوشَش نمی‌آمد و می‌گفت در دولت مسئولیتی دارد.

 

امیرحسین بقرایی، ۲۳ ساله | «خاطرخواه زنش شده بود؛ دو ماه بعد عروسی‌اش شهید شد»

 

«سرنوشت بچه‌ی منم این بوده. لیاقت شهادت رو داشت. همه‌اش می‌گفت من شهید میشم هیچوقت از مرگ نمی‌گفت.» مادرش همین طور که گریه می‌کرد با من حرف هم می‌زد.

 

امیرحسین دیپلمش را که گرفته بود رفته بود سربازی. سرکار می‌رفت و شغلش آزاد بود. مادرش می‌گفت «خاطرخواه» همسرش بوده. آبان ماه با همسرش ازدواج کرد و ۱۸ دی، دو ماه بعد از وصال در نازی‌آباد درحالیکه برای خرید به خیابان رفته بود از پشت سر تیر خورد و جانش را از دست داد.

 

 

امیرحسین در فیروزآباد دفن شده است. مادر امیرحسین می‌گفت تمام این اتفاقات و شهادت پسرش را از چشم دشمن می‌بیند: هموطن که با هم‌وطنش این کار رو نمی‌کنه.

 

علیرضا نوباغی، ۱۷ ساله، مکانیک، شهریار | «شهیدمون بی‌گناه بود»

 

۱۸ام دی ماه علیرضا وقتی در حال برگشت از محل کارش بود در شهریار از ناحیه‌ی کمر و نزدیک به نخاعش تیر می‌خورد. از خاله‌ی علیرضا پرسیدم که چرا به این مراسم آمده‌اند. او پاسخ داد: برای خون شهیدمون پایمال نشه. شهیدمون بی‌گناه بود. فقط کار می‌کرد.

 

حجت‌الاسلام ابوترابی هنوز حرف می‌زد و از اتحاد و دوری از دودستگی میان مردم می‌گفت.

 

 

مادر علیرضا زن جوانی نبود و یک بچه‌ی بسیار کوچک و شاید شیرخوار در بغلش بود. از انتقادات گروهی از مردم برایش گفتم تا حرف‌هایش را بشنوم. او گفت: بعد تمام این اتفاقات دوباره رفتن دست بدن به آمریکا و اسرائیل. رفتن برای مذاکره و برجام. مردم از این ناراحتن که بچه‌شون رو دادن، عزیزشون رو دادن باز اینا دست دراز می‌کنن طرف اونا. کسی با این نظام مخالفتی نداره. نمیگم بدی ندارن یا بد نیستن ولی خب… چی بگم؟

 

 

پدر علیرضا بنا بود و خودش هم پیش از جان باختن همراه مکانیکی مشغول گرفتن دیپلمش بود.

 

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا