یک آرزو برای دخترکان از دست‌رفته‌ی میناب

یک آرزو برای دخترکان از دست‌رفته‌ی میناب

مریم نصر اصفهانی، جامعه‌شناس، در کانال تلگرامی خود نوشت: «این روزها به تنها چیزی که فکر کرده‌ام بچه‌های دبستان میناب بوده است. فکر کرده‌ام اگر ماندم، اگر عمری بود، کاش بتوانم برای زنده ماندن اسم و آرزوهای همه کودکان ازدست‌رفته‌مان در میناب کاری کنم.

باقی به حیرت و حیرانی و حالت تهوع گذشته است. انگار خوابم و توی خواب خوب‌آلودم از صبح شنبه که دیدم چطور زنان و مردان دوست و همکار، مثل کبوتر که از قفس، بال‌بال‌زنان، با چهره‌هایی که رنگ نداشت، دنبال بچه‌هایشان راهی مدرسه‌ها شدند. آن لحظه که همکاری، منِ مبهوت را از کنار اتوبان سوار کرد تا به یک ایستگاه مترو برساند و دیدم دخترک زیبایی با دو گیس بافته با کوله صورتی روی صندلی عقب دارد که دارد با سکسکه اشک‌هایش را از زیر عینک گردش پاک می‌کند.

تهران هدف حمله و بمباران است، ولی عکس جنگ ۱۲ روزه، تعداد زیادی از مردم همچنان توی شهرند، مغازه‌های ضروری بازند. اینترنت بسته است. بعد از حمله‌های هولناک، برخی روی بام‌ها تماشا می‌کنند، خیره، فقط نگاه می‌کنند و نمی‌ترسند. من ندیدم کسی برقصد. از روز اول در قیامت مترو تا امروز هیچ رنگی مگر پریدگی و هیچ ردی جز نگرانی ندیده‌ام در چهره‌ها.

دود از خاکستر رویاها و روزهای زندگی‌های ما و بچه‌های ماست که نوبه‌نو بلند می‌شود و «تلفات» شما. دست بالا درحال تولید محتوای فیلم‌های انتقادی آینده سینمای هالیود هستیم. همان‌ها که زود به فارسی دوبله می‌شود و شبکه افق سالی چندبار نشان می‌دهد. بخشی از «نمایش» شما.

قاف زنگ زد. داشت می‌رفت. گفت از حمله‌های عصبی شدید بعداز جنگ می‌ترسد. گفت اگر می‌زد و خودم و خانه‌مان باهم دفن می‌شدیم مشکلی نداشتم. حاصل همه عمر کارمان شده این «لانه موش» که اگر برود، یعنی که عمرمان رفته است. کار نمی‌شود کرد. افقی هم نیست.

هربار حمله می‌شود و در کنجِ به‌ خیال‌مان امنِ خانه پناه می‌گیریم فکر می‌کنم باید برویم. تمام که می‌شود فکر می‌کنم چرا آخر؟ تا کی اصلا؟ تصمیم به رفتن و آواره شدن برای مدتی نامعلوم آسان نیست. سخت بوده که خیلی‌ها هستند، وگرنه مثل بار قبل کبوترها و کلاغ‌ها و گربه‌ها به‌حال مرگ افتاده بودند از گرسنگی.

باز بودن برخی مغازه‌ها، دویدن صبحگاهی برخی آدم‌ها، قدم‌زدن جمعی مسن‌ترها، باغبانی در انتظار بهار در باغچه برخی ساختمان‌ها و خانه‌تکانی برخی همسایه‌ها برایم عجیب است. همسرم می‌گوید ایرانی اگر غیر از این بود ایران به امروز نمی‌رسید. فکر می‌کند باید به‌ خودمان مسلط باشیم ببینیم چه کمکی می‌توانیم به‌هم بکنیم برای تاب‌آوری در این شرایط و تنها نماندن گرفتارها به بیماری و سالمندی و تنهایی و بی‌امیدی… اعصاب من ولی خیلی ضعیف شده است.

گاهی پناهنده خانه خواهرم و همسرش می‌شویم، همکف‌اند، لرزش دروپنجره‌ها به‌وقت انفجار در خانه آن‌ها خیلی کمتر است. صدای سوت ممتد عبور جنگنده نمی‌آید. ستون‌های سفید و سیاه و خاکستری دود پیدا نیست.

امسال کادوهای تولدم را پیش‌پیش گرفتم با این قید که «شاید هم را ندیدیم». در شرایط جنگی هر قدم و اقدامی، حتی هر آرزو و رویایی یک «شاید» محکم، یک «به‌شرط» خیلی نزدیک دارد… مادر من موقع جنگ هشت‌ساله کلی خرت‌وپرت برای دخترهای خردسالش کنار گذاشته بود که اگر بی‌مادر شدند.

سال دارد به آخر می‌رسد. سالی که تقسیمات آن نه هفته‌به‌هفته؛ نه ماه‌به‌ماه که جنگ‌به‌جنگ، رنج‌به‌رنج، داغ‌به‌داغ و خون‌به‌خون بوده است.»

انتهای پیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *