محمدباقر آزادبخت، روانشناس و رواندرمانگر در یادداشتی با عنوان «پازل گمشده این روزهای روانشناسی / چرا روانشناسی به تفکر تحلیلی و انتقادی بیش از همیشه نیاز دارد؟ » که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:
در سالهای اخیر که توجه به سلامت روان در جامعه بهظاهر افزایشیافته است و روانشناسان، مشاوران، درمانگران و تولیدکنندگان محتوای روانشناسی بیشازپیش در فضای حقیقی و مجازی حضور دارند. متأسفانه باید گفت یک موضوع بنیادین همچنان نادیده و بلکه فراموش شده است! موضوعی که شاید بتوان آن را «پازل گمشده این روزهای جامعه روانشناسی نامید: تفکر تحلیلی و تفکر انتقادی».
چرایی اهمیت این موضوع در این است که امروزه جامعه با حجم عظیمی از اطلاعات روانشناسی مواجه است. سایتها و شبکههای اجتماعی مملو از توصیههای روانشناسی، خودیاری، تستهای شخصیتی و نسخههای آماده! برای حل مشکلات زندگی هستند. پیچیدگیهای روان انسان را نمیتوان همیشه با چند جمله کوتاه، چند نشانه محدود یا چند راهکار کلی توضیح داد.
بسیاری از مشکلات روانشناختی نیازمند بررسی دقیق، تحلیل چندجانبه و ارزیابی انتقادی هستند. از سوی دیگر، خود روانشناسان نیز از سوگیریهای شناختی مصون نیستند. همان خطاهایی که در انسانها مشاهده میشود، میتواند بر قضاوت متخصصان نیز اثر بگذارد. به همین دلیل، توانایی بازنگری در فرضیات و ارزیابی مستمر شواهد اهمیت ویژهای پیدا میکند.
باید دانست که دانستن و فکر کردن دو موضوع متفاوت اند. ممکن است فردی سالها روانشناسی خوانده و دورههای متعدد آموزشی خارج از دانشگاه را هم گذرانده باشد؛ اما این حجم اطلاعات بهظاهر کامل، تضمین کننده قضاوت حرفهای فرد نیستند. در عمل، بسیاری از خطاها نه به دلیل کمبود اطلاعات که از ضعف در تحلیل اطلاعات و ارزیابی آنان ناشی میشوند.
یک روانشناس حرفهای بهطور معمول با سوالاتی روبهرو است که پاسخ آنها از قبل مشخص نیست: آیا این علائم واقعاً نشاندهنده یک مسئله خاص هستند؟ آیا توضیح دیگری برای این مشکل وجود دارد؟ آیا برداشت اولیه من درست است؟ آیا دادههای موجود برای چنین نتیجهگیری کافی هستند؟ پاسخ به این سوالات بیش از آنکه به محفوظات فرد وابسته باشد، به کیفیت و نحوه تفکر او وابسته است.
تفکر تحلیلی؛ هنر دیدن پیچیدگیها: تفکر تحلیلی به معنای توانایی تجزیه یک مسئله پیچیده به اجزای کوچکتر و فهم روابط میان آنهاست. برای مثال زمانی که یک مراجع از اضطراب، تعارض زناشویی، افت عملکرد شغلی صحبت میکند، روانشناس نباید صرفاً بهظاهر مسئله اکتفا کند. او باید بتواند عوامل مختلف مؤثر بر آن را شناسایی و رابطه میان آنها را بررسی کند. درواقع این تفکر تحلیلی است که به روانشناس کمک میکند از سطح نشانهها عبور کند و به ساختارهای زیربنایی مسئله برسد.
تفکر انتقادی؛ توانایی تردید منطقی: اما تفکر تحلیلی به تنهایی کافی نیست. روانشناس ممکن است تحلیلهای پیچیدهای ارائه دهد اما اگر نتواند اعتبار آنها را ارزیابی کند، همچنان در معرض خطا قرار خواهد داشت. تفکر انتقادی به معنای توانایی سنجش شواهد، بررسی فرضیههای جایگزین، تشخیص سوگیریها و مقاومت در برابر نتیجهگیریهای شتابزده است.
روانشناس دارای تفکر انتقادی تنها گفتههای مراجع یا یافتههای آزمون را ارزیابی نمیکند؛ بلکه فرضیات و برداشتهای خودش را هم زیر سوال میبرد. او میپرسد: «آیا ممکن است اشتباه کنم؟»، «چه شواهدی با فرضیه من سازگار نیست؟»، «آیا توضیح بهتری وجود دارد؟» مواجهه با مسائل با چنین رویکردی احتمال خطا را کاهش و کیفیت تصمیمگیری حرفهای را افزایش میدهد.
روانشناس حرفهای کسی نیست که سریعترین پاسخ را ارائه دهد؛ بلکه کسی است که بتواند در برابر وسوسه نتیجهگیری زودهنگام مقاومت کند، فرضیات متعدد را همزمان در ذهن نگه دارد و برای هر نتیجهگیری شواهد کافی طلب کند. آیا نظام آموزشی ما چنین مهارتهایی را بهطور مستقیم آموزش میدهد و ارزیابی میکند؟ بعید میدانم.
واقعیت این است که بخش قابلتوجهی از نظام آموزشی ما لااقل در رشته روانشناسی همچنان صرفاً بر انتقال اطلاعات متمرکز است. دانشجو باید نظریهها را بشناسد، تعاریف را بداند، طبقهبندیهای تشخیصی را حفظ کند، آزمونها را یاد بگیرد و از سد امتحانات متعدد عبور کند. ولی باید پرسید آیا این فرایند منجر به تربیت یک ذهن تحلیلگر و نقاد میشود؟
شاید وقت آن رسیده است که در کنار واحدهای نظری و آموزش تکنیکهای درمانی، آموزش و پرورش تفکر تحلیلی، استدلال و تفکر انتقادی نیز به یکی از محورهای اصلی تربیت و ارزیابی روانشناسان تبدیل شود؛ به این معنا که تمرکز نظامهای آموزشی و حرفهای کمتر بر «حفظیات» و بیشتر بر «چگونه فکر کردن» باشد. زیرا در نهایت، تفاوت میان یک متخصص صرفاً آگاه و یک متخصص واقعاً حرفهای، نه در میزان اطلاعات او بلکه در کیفیت تفکر و قضاوت حرفهایاش آشکار میشود؛ و یک قضاوت حرفهای، محصول تفکر حرفهای است.
با این وجود چطور میشود که تفکر تحلیلی و انتقادی هنوز جایگاه پررنگی در نظام آموزشی و ارزیابی روانشناسان ندارد؟ روی کلامم با طراحان و ارزیابان حرفهای روانشناسی است. پروانه اشتغال و مجوزهای حرفهای برای حفاظت از جامعه ضروری هستند و اصل وجود آنها بدون شک قابل دفاع است.
اما پرسش اینجاست که این نظامها دقیقاً چه چیزی را ارزیابی میکنند؟ صرفاً دانش نظری و آشنایی با مقررات حرفهای سنجیده میشود؟ یا کیفیت تفکر حرفهای نیز مورد ارزیابی قرار میگیرد؟ باید دید در آینده آیا توانایی تحلیل یک مورد پیچیده، شناسایی سوگیریهای شناختی، نقد فرضیات شخصی و استدلال بالینی نظاممند هم سهم مشخصی در این ارزیابیها خواهد داشت یا خیر؟ اگر پاسخ منفی باشد، باید پذیرفت که میان «پروانه اشتغال داشتن» و «داشتن سنجش و قضاوت حرفهای» فاصلهای قابلتوجه وجود دارد. جامعه حال حاضر روانشناسی به متخصصانی نیاز دارد که نهفقط دانش داشته باشند بلکه بتوانند با آن دانش به شکلی مسئولانه، منطقی و نقادانه فکر کنند.
انتهای پیام





