نویسندگان استدلال میکنند که همه انقلابها «پروژههایی ناتمام» هستند. هیچ انقلابی به تمام وعدههای آغازین خود جامه عمل نمیپوشاند؛ اما ارزیابی موفقیت آنها را باید در ایجاد شکستهای جبرانناپذیر در هیمنه استبداد، گسترش سواد سیاسی، بیداری جامعه مدنی و افزایش توان مطالبهگری شهروندان جستوجو کرد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، سبحان کیانی نوشت: «کتاب در باب انقلابها» نوشته مجموعه نویسندگان و ترجمه کیوان حسینی است. این کتاب توسط نشر وزن دنیا به چاپ رسیده است. در هر دورهای از تاریخ معاصر، متفکران کوشیدهاند این رخدادهای سهمگین را که مرزهای نظم موجود را برمیآشوبند، در قالب گزارههای عقلانی، قوانین ساختاری یا قوانین تکاملی صورتبندی کنند. با این حال، سرشت سده بیستویکم و امواج متوالی دگرگونیهای خیابانی نشان داده است که دستگاههای نظری کلاسیک و حتی الگوهای دانشگاهی قرن بیستم، از تبیین پدیدههای تازه بازماندهاند.
نکته شایان توجه در باب این کتاب آن است که متن نه یک مجموعه مقاله پراکنده با مدخلهای گسسته، بلکه روایتی همنویس، ساختارمند و یکدست است؛ به این معنا که تمامی شش نویسنده از طرح مسئله آغازین تا تحلیل فصول و تدوین نتیجهگیری نهایی در نگارش بند به بند آن سهیم بودهاند.
ترجمه فارسی این اثر که بر پایه نسخه کیندل دانشگاه آکسفورد سامان یافته، اینک در دسترس علاقهمندان، دانشجویان و استادان علوم سیاسی، جامعهشناسی، روابط بینالملل و اقتصاد سیاسی قرار گرفته است تا دریچهای نو به سوی بازاندیشی در باب یکی از پرالتهابترین پدیدههای جهان امروز بگشاید.
تقابل واقعیتهای خیابانی و تأخر نظری دانشگاهها
مقدمه مفصل کتاب بحث خود را از یک تناقض بنیادین در دهههای اخیر آغاز میکند: شتاب سرسامآور دگرگونیهای عینی در جهان و در جا زدن ادبیات نظری در چارچوبهای پیشین. جهان در سال ۲۰۱۹ و پس از آن، دستخوش امواجی ممتد از خیزشهای مردمی شد که در جغرافیایی گسترده و با بافتهای گوناگون ظهور کردند. در الجزایر، دههها انباشت قدرت با استعفای عبدالعزیز بوتفلیقه به چالش کشیده شد و خیابان بر بازنویسی قانون انتخابات پافشاری کرد.
همزمان، شهروندان سودانی با ارادهای مدنی، دیکتاتوری نظامی سیساله عمر البشیر را فروپاشیدند و مصرانه خواستار گذار به حکمرانی دموکراتیک شدند. در لبنان، مردم در واکنش به فساد ساختاری و ریاضتهای طاقتفرسای اقتصادی، مرزبندیهای فرقهای کهن را پشت سر نهادند.
در شرق آسیا، صدها هزار معترض هنگکنگی علیه لایحه استرداد مجرمان به چین صفآرایی کردند و حتی با کنار رفتن لایحه، به مبارزه برای تضمین خودمختاری و آزادیهای اساسی ادامه دادند. در آمریکای لاتین و در سانتیاگوی پایتخت شیلی، اعتراض به افزایش بهای بلیت مترو به سنت دیرپای اعتراض با کوبیدن بر قابلمهها پیوند خورد و بیش از یک میلیون شهروند را به خیابان کشاند تا سرانجام روند بازنویسی قانون اساسی به یادگار مانده از دوران پینوشه را در سال ۲۰۲۱ کلید بزنند.
این رشته ناگسستنی با اعتراضات سراسری در بلاروس سال ۲۰۲۰ در پی دستکاری آشکار در انتخابات توسط الکساندر لوکاشنکو، فرود آوردن سورنبای جینبیکف از کرسی ریاستجمهوری در قرقیزستان، و شکلگیری «جنگ دفاعی» و اعتراضات موسوم به «انقلاب بهار» در پی کودتای نظامی ۲۰۲۱ میانمار تداوم یافت.
نویسندگان تصریح میکنند که گرچه در رسانههای جمعی و گفتمان عمومی، واژه«انقلاب» پیوسته تکرار میشود و تحولات اخیر تداعیکننده«بهار عربی» ۲۰۱۱، انقلابهای رنگی اوایل دهه۲۰۰۰ (در صربستان، گرجستان، اوکراین و قرقیزستان) یا امواج ۱۹۸۹ در اروپای شرقی است، اما پژوهشهای آکادمیک در تبیین سازوکارهای آنها گرفتار بنبست شدهاند.
علت اساسی این است که متون مسلط دانشگاهی کماکان انقلاب را پدیدهای تلقی میکنند که باید شبیه انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) یا روسیه (۱۹۱۷) با تصرف نظامی کاخها، ایجاد گسست مطلق حاکمیتی، سربرآوردن رهبران فرهمند متمرکز و جنگ داخلی تمامعیار همراه باشد. ناتوانی از خروج از این کهنالگوها موجب شده تا بسیاری از دانشمندان این دگرگونیهای مدرن را به جای «انقلاب»، جنبشهایی گذرا یا شورشهای بیسرانجام بنامند.
تبارشناسی تاریخی؛ بازخوانی نقادانه نسلهای چهارگانه پژوهش
برای فهم اینکه علوم اجتماعی چگونه به این ایستگاه رسیده است، نویسندگان مرور جامعی بر چهار نسل از نظریههای انقلاب در صد سال اخیر ارائه میدهند:
نسل اول: تاریخ طبیعی و استعارههای ارگانیک
در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، محققانی چون کرین برینتون، لایفورد ادواردز، پتی و پیتیریم سوروکین با الهام از علوم زیستی و طبیعی کوشیدند یک الگوی مرحلهای برای تب انقلاب طراحی کنند. آنان با تمرکز بر چهار انقلاب بزرگ کلاسیک (انگلستان، آمریکا، فرانسه و روسیه)، انقلاب را شبیه یک بیماری ارگانیک دیدند که با علائم مقدماتی آغاز میشود، به بحران حاد میرسد و سپس دوره نقاهت را سپری میکند. نقطه قوت این نسل، توجه به ضعفهای درونی رژیمهای حاکم و بهویژه پدیده رویگردانی نخبگان و روشنفکران (همچون نمایشنامهنویسان، وکلا و روحانیون) از وضع موجود بود؛ با این حال، بزرگترین کاستی آن، ناتوانی در تبیین چرایی وقوع بحران در یک زمان و مکان معین و عدم وقوع آن در شرایط مشابه دیگر بود.
نسل دوم: فشار اجتماعی و روانشناسی محرومیت نسبی
در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، متفکرانی همچون جیمز دیویس، تد رابرت گار، ساموئل هانتینگتون و چالمرز جانسون چارچوب تحلیل را از تاریخ طبیعی به جامعهشناسی نوسازی تغییر دادند. آنان انقلاب را محصول شتاب گرفتن روند مدرنیزاسیون و صنعتیشدن دانستند؛ روندی که در آن، جوامع با گذار از اقتصادهای سنتی و معیشتی به سوی بازار آزاد و جامعه مصرفی حرکت میکنند.
این گذار، سطح انتظارات و آگاهی مردم را به سرعت بالا میبرد، در حالی که ساختارهای مستقر اقتصادی و سیاسی توان برآورده کردن این تقاضاها را ندارند. در نتیجه، شکاف میان «انتظار» و «واقعیت»، احساس «محرومیت نسبی» پدید میآورد و انگیزه عصیان تودهای میشود.
منتقدان اما نشان دادند که بدبختی، فقر و احساس محرومیت همواره در اکثر جوامع وجود داشته است و این فاکتورها به تنهایی توانایی پیشبینی زمان فروریختن اقتدار دولتها را ندارند؛ کما اینکه کشورهایی مانند هند و برزیل بدون افتادن در ورطه انقلاب، سطوح گستردهای از نوسازی مدرن را پیمودند، در حالی که کشورهایی چون زئیر یا کامبوج بی آنکه نوسازی واقعی را تجربه کرده باشند، دستخوش دگرگونیهای خونین انقلابی شدند.
نسل سوم: جبرگرایی ساختاری و محوریت دولت
در اواخر دهه۱۹۷۰، تدا اسکاچپول با انتشار اثر کلاسیک خود «دولتها و انقلابهای اجتماعی» انقلابی در این عرصه به پا کرد. اسکاچپول، با تکیه بر نظرات کارلوس مارکس و پیوند زدن آن با نظریات چارلز تیلی درباره منابع بسیج، عاملیت ارادی انقلابیون را رد کرد و جمله مشهور خود را بر تارک این جریان نشاند: «انقلابها ساخته نمیشوند؛ آنها میآیند». از این دیدگاه، انقلاب حاصل تلاقی سه عامل ساختاری کلان بود: رقابتهای نظامی و بینالمللی که بار مالی گزافی بر دوش دولت میگذارد؛ شکاف و تضاد منافع میان طبقه حاکم و نخبگان زمیندار در برابر اصلاحات حکومتی؛ و در نهایت وجود ساختارهای دهقانی خودگردان که به روستاییان اجازه بسیج و سرکشی میدهد.
به این جریان، کارهای جک گلدستون با محوریت فشارهای جمعیتی و اکولوژیک، و مطالعات جف گودوین نیز افزوده شد. با این حال، نقص بزرگ نسل سوم، حذف کامل «انسان»، عاملیت آگاهانه، شعارها و استراتژیهای مقاومت بود؛ به نحوی که به تعبیر نویسندگان کتاب، نقش انقلابیون در این تئوریها شبیه تماشاگرانی منفعل در برابر نیروهای کور ساختار قلمداد میشد.
نسل چهارم: ورود فرهنگ، هویت و پویاییهای بینالمللی
در واکنش به جبر ساختاری نسل سوم، در دهههای پایانی قرن بیستم و اوایل قرن حاضر، متفکرانی نظیر جان فوران، سلبین و مصطفی پارسا بر لزوم وارد کردن «فرهنگ سیاسی مقاومت»، باورهای مذهبی، تجارب تاریخی، احساسات جمعی و عاملیت بازیگران پای فشردند. نسل چهارم کوشید انقلابها را از کانال ایدئولوژیها و روایتهای جمعی بازخوانی کند.
اما نویسندگان کتاب «در باب انقلابها» استدلال میکنند که نسل چهارم نیز در یک چاه تحلیلی دیگر سقوط کرد: این نسل عوامل پرشمار ساختاری و عاملیتی را بدون انسجام منطقی کنار هم نشاند و به یک تلاقیگرایی چندمتغیره دچار شد؛ بدین معنا که ادعا کرد هر انقلابی محصول تصادفیِ صدها عامل ریز و درشت فرهنگی و ساختاری است، بی آنکه بتواند روندهای کلان، خاستگاههای فکری، و مسیرهای دگرگونی معاصر را در یک چارچوب منسجم فرمولبندی کند.
بازسازی ریشهای مفاهیم و واسازی دوگانههای تحلیلی
بخش میانی کتاب با بهرهگیری از دادههای تطبیقی، به مصاف دوگانهسازیهای صلب و کاذبی میرود که اندیشه دانشگاهی را در اسارت خود نگه داشتهاند. نویسندگان پنج جفت مفهوم متضادنما را بررسی و باطل میکنند:
انقلاب اجتماعی در برابر انقلاب سیاسی
سنت کلاسیک همواره برتری را به «انقلاب اجتماعی» داده است؛ یعنی دگرگونی بنیادین در روابط مالکیت و طبقات. اما اثر حاضر اثبات میکند که در دنیای واقعی هیچ رژیم انقلابی توان یا امکان آن را ندارد که از روز بعد از پیروزی، تمام ساختارهای اجتماعی را زیر و رو کند. پلیس، بوروکراتها، کادر درمان، قضات و معلمان باید بر سر کارهای خود باقی بمانند تا جامعه از هم نگسلد.
بنابراین، تفکیک صلب میان انقلاب سیاسی (صرفاً جابهجایی حکومت) و انقلاب اجتماعی (دگرگونی کلان)، چشم پژوهشگر را بر روی طیف وسیعی از دستاوردها و پیامدهای واقعی میبندد. انقلابها نه رخدادهایی انفجاری و یکشبه، بلکه روندهایی دامنهدار و چرخهای از حکمرانی و مقاومت هستند که ممکن است در دورههایی به سوی دموکراسی حرکت کنند و در مراحلی دیگر دستخوش رکود، بازگشت اقتدارگرایی، یا بلاتکلیفی شوند (همچون فراز و فرودهای انقلاب نارنجی ۲۰۰۴ و یورومیدان ۲۰۱۴ در اوکراین).
ساختار در برابر عاملیت استراتژیک
کتاب به جای ترجیح دادن یکی بر دیگری، مفهومی موسوم به انشعاب تحلیلی را به نقد میکشد. ساختارها فرصتها و بنبستها را تعریف میکنند، اما نحوه بهرهبرداری از این فرصتها در گرو انتخابهای استراتژیک کنشگران است. برای نمونه، در جریان قیام ۲۰۱۱ مصر، آسیبپذیری ساختاری رژیم حسنی مبارک وجود داشت، اما این نحوه کنشگری ائتلاف جوانان، هماهنگی میدانی در میدان التحریر، و استفاده از تاکتیکهای هوشمندانه نافرمانی بود که شکاف نهایی را در ساختار نیروهای مسلح ایجاد کرد. ساختار و عاملیت، دو جوهر متضاد نیستند، بلکه در هم تنیدهاند.
خشونت در برابر عدمخشونت؛ برآمدن سیاست پیشنمونهای
یکی از خواندنیترین فصول اثر، نقد رویکرد ارتدوکس چپ به مسئله خشونت است. لئون تروتسکی در جدالهای تئوریک خود هرگونه احتیاط اخلاقی را «چرند کانتگرایانه و رویکرد کشیشی گیاهخواران کوئیکر» میخواند و بر ضرورت تخریب قهرآمیز تأکید میورزید؛ مائو تسهتونگ با جمله مشهور خود («انقلاب مهمانی شام، مقالهنویسی یا سوزندوزی نیست») خشونت طبقاتی را یگانه ابزار دگرگونی معرفی میکرد؛ و فرانتس فانون در «دوزخیان روی زمین» خشونت را مرهم روانشناختی بومیان برای رهایی از عقده حقارت استعمار قلمداد میکرد. در برابر این سنت، چارلز جانسون خشونت را «تزریق عمدی دگرگونی به بافت جامعه» تعریف کرد و ژرژ سورل آن را یگانه سد دفاعی در برابر انحطاط بورژوازی دانست.
با این حال، واقعیت قرن بیستویکم نشان میدهد که اکثر معترضان امروز راهبردهای خشونتپرهیز، تحریم کالا، اعتصاب عمومی و تسخیر فضاهای شهری را برگزیدهاند. کتاب در این فراز، مفهوم بنیادین سیاست پریفیگورتیو را پیش میکشد؛ این ایده که وسایل مبارزه، تعیینکننده اهداف آینده هستند. اگر جنبشی در جریان سرنگونی حاکمیت از خشونت عریان، حذف فیزیکی و روشهای غیردموکراتیک بهره ببرد، فرجام آن چیزی جز بازتولید ساختارهای سرکوبگر نخواهد بود.
از سوی دیگر، نویسندگان واقعبینانه یادآور میشوند که حتی جنبشهای مدنی نیز خطوط سیالی دارند؛ گروههای خشونتپرهیز ممکن است در اثر انسداد به سوی مبارزه مسلحانه رانده شوند (مانند جنبش حقوق مدنی ایرلند شمالی که به نفع ارتش موقت جمهوریخواه کمرنگ شد)، یا چریکهای مسلح ممکن است با بازنگری در راهبرد، سلاح بر زمین گذاشته و به نافرمانی مدنی بپیوندند (همچون پاپوآی غربی).
در این پیوند، نویسندگان به نوآوری مفهومی آصف بیات یعنی واژه رِفولاسیون اصلاحانقلاب اشاره میکنند؛ وضعیتی که در آن جنبشها از حیث بسیج خیابانی، سرشت انقلابی دارند اما مطالبات و روشهای آنها به بازسازی بنیادین جامعه از دل اصلاحات عمیق و تدریجی ساختارهای موجود، بدون افتادن در کام نابودی نهادها و جنگ ویرانگر داخلی معطوف است.
شکست مطلق در برابر پیروزی کامل
پژوهشهای پیشین معمولاً جنبشها را بر مبنای معیاری صفر و یکی میسنجیدند: آیا رژیم سرنگون شد و نظام آرمانی برقرار گشت یا خیر؟ کتاب نشان میدهد که تحولات ۱۹۸۹ در اروپای مرکزی و شرقی مصداق بارز پیچیدگی این سنجه است. با وجود فروپاشی نظامهای کمونیستی و برقراری صندوق رأی، دههها بعد فقر، شکاف طبقاتی، فساد ناشی از نئولیبرالیسم و صعود پوپولیسم زهرآگین بر این جوامع سایه افکند و سرخوردگی آفرید. از این رو، نویسندگان استدلال میکنند که همه انقلابها «پروژههایی ناتمام» هستند.
هیچ انقلابی به تمام وعدههای آغازین خود جامه عمل نمیپوشاند؛ اما ارزیابی موفقیت آنها را باید در ایجاد شکستهای جبرانناپذیر در هیمنه استبداد، گسترش سواد سیاسی، بیداری جامعه مدنی و افزایش توان مطالبهگری شهروندان جستوجو کرد.
عوامل داخلی در برابر پویاییهای نظام جهانی
انقلابها در خلأ روی نمیدهند. کتاب با رد دیدگاههای درونمحور محض، مفهوم
امر بیناجتماعی را پیش میکشد. وابستگی اقتصادهای ملی به زنجیره تأمین جهانی، جریان آزاد اطلاعات و شبکههای مجازی، نقشآفرینی دیاسپورا و مخالفان تبعیدی در خارج از کشور، فشارهای حقوق بشری و مداخلات ژئوپلیتیک ابرقدرتها همگی اجزای ناگسستنی بافتِ یک انقلاب معاصرند. تحلیل تطبیقی انقلاب ۱۳۵۷ ایران یا خیزشهای بهار عربی بدون فهم موقعیت این کشورها در ماتریس نظام بینالملل، همواره تصویری ابتر و نارسا به دست میدهد.
چالشهای روششناختی؛ از قیاسهای آماری تا ظرافتهای انتخاب مورد
بخش دیگری از بررسی انتقادی کتاب، متوجه روش تحقیق در مطالعات انقلاب است. نویسندگان دو قطب شایع در کارهای پژوهشی را نقد میکنند:
نخست، پژوهشهای کیفی سنتی که صرفاً به ثبت روایی وقایع در یک کشور میپردازند و قادر به تعمیمپذیری و استخراج الگو نیستند؛ و دوم، گرایشهای اخیر به پژوهشهای فراملی کمی و آماری که پدیدههای پیچیده و زمینه تاریخی خیزشها را به چند متغیر عددی خشک تقلیل میدهند.
کتاب برای حل این تعارض، بر ضرورت بازاندیشی در روش تحقیق تطبیقی و بهکارگیری مفهوم انتخاب مورد انگشت میگذارد. انتخاب مورد به این معناست که محقق باید شفاف سازد چه رخدادی را و با چه مبنای نظریای به عنوان یک «واحد تحلیل» برگزیده است؛ آیا تمرکز بر کل کشور است، یا بر شهرها، شبکههای اعتراضی یا کنشهای میدانی؟ روش بازگشتی به محقق امکان میدهد از الگوهای تعمیمزده شتابزده بپرهیزد و تبیینهای علیِ خود را به بسترهای تاریخی-اجتماعی معین پیوند زند.
اخلاقِ پژوهش و پرسش دشوار مسئولیت محقق
از زمان کارل مارکس و مبارزات ۱۸۴۸ بهار ملل تا آیتالله خمینی و رویدادهای ۱۳۴۲ و پس از آن، نظریهپردازان و رهبران انقلابی مرزی میان «نظریه» و «عمل» قائل نبودند؛ نظریهها در کوره عمل انقلابی ساخته و صیقل میخوردند. اما در جهان معاصر، این مرزها با میانجیگری عصر ارتباطات دگرگون شده است. امروزه پژوهشگران در دانشگاههای امن و دوردست مقاله مینویسند، اما کتابها و ایدههای آنان توسط فعالانی خوانده میشود که در صف نخست رویارویی با گلوله و سرکوب قرار دارند.
نویسندگان صادقانه اعتراف میکنند که محققانِ دانشگاهی مکرراً ایمیلها و پیامهایی از سوی معترضان در رژیمهای اقتدارگرا دریافت میکنند که در آنها پرسیده میشود: «اکنون چه تاکتیکی اتخاذ کنیم؟»، «چگونه ائتلاف بسازیم؟» و «چگونه اعتصابات را سازماندهی کنیم؟.
این وضعیت، پژوهشگر را با یک دوراهی سهمگین اخلاقی روبهرو میسازد:
آیا محقق باید صرفاً نظارهگری خنثی باشد و به پژوهش توصیفی محض پناه ببرد؟ در این صورت، آیا به آرمان رهاییبخش بشری که شالوده علوم انسانی است خیانت نکرده است؟
یا باید دست به نسخه پیچی و پژوهش تجویزی بزند و راهکار نشان دهد؟ اما اگر او راهکاری ارائه دهد، چه کسی پاسخگوی خونهای ریختهشده، شکنجهها و ویرانیهایی خواهد بود که خود شخصاً هیچ بهایی بابت آنها نمیپردازد؟
نویسندگان کتاب با صراحت این دوگانههای اخلاقی (پژوهش تجویزی در برابر توصیفی، همدستی در برابر خیانت) را به چالش میکشند و محققان را دعوت میکنند تا به یک خودآگاهی اخلاقی دست یابند. آنان استدلال میکنند که مسئولیت پژوهشگر نه دستور دادن از برج عاج دانشگاه، بلکه گشودن افقهای تفکر، برملا کردن پیامدهای ناخواسته تصمیمهای خشونتبار، و هشدار دادن نسبت به مخاطرات تکرار چرخههای استبداد در پی انقلابها است.
نتیجهگیری؛ دعوتی به متفاوت اندیشیدن
کتاب «در باب انقلابها: سیاستهای آشوبزده در جهان معاصر» با فصلی جمعبندی به پایان میرسد که در آن پرسشهایی تازه درباره نسبت لیبرالیسم انقلابی، خشونت، تروریسم، و چشمانداز آینده سیاست سرکش مطرح شده است.
پیام پایانی شش نویسنده اثر شفاف است: همانگونه که انقلابها در دهههای اخیر متحول و دگرگون شدهاند، دستگاههای نظری، روشها و اخلاقیات پژوهش نیز باید دستخوش بازسازی ریشهای شوند.
این اثر تنها اثری برای جامعه دانشگاهی نیست؛ بلکه متنی تراز اول برای هر متفکری است که دغدغه فهم واقعبینانه، عمیق و پیراسته از توهم را در باب خیزشهای خاورمیانه، جهان عرب، آمریکای لاتین و فراتر از آن در سر دارد. خواندن این کتاب دعوتی است به ترک دوگانهسازیهای سادهانگارانه و نگریستن به پدیده انقلاب به مثابه فرآیندی زنده، بغرنج و سرشار از ظرفیتهای انسانی در مسیر خلق جهانی دیگر.
انتهای پیام




