آن روزهای خاموش مدرسه
یلدا سردشتی، معلم در کانال تشکل های صنفی فرهنگیان نوشت: روشنبینیِ دردناکی که روزهای اعتراضات برای من دربر داشت، نه کشف امری تازه، بلکه رهیابی دوباره به دانشی سرکوبشده بود:
اینکه حلقههای کوچک معلمان، حتی در فضای بسته و محصور مدرسه، همچنان سکوت را بهمثابهی شکل مسلط زیستن برگزیدهاند. سکوتی که گاه تنها با پچپچهایی بیصدا و ترسخورده شکسته میشود؛ زمزمههایی کوتاه و محتاط که بیش از آنکه حامل معنا باشند، نشانهی بقا هستند.در امتداد همین سکوتِ انتخابشده، ترکیبی از همزیستیِ انفعال و سازگاریِ آموختهشده به چشم میخورد؛ جایی که بخشی از بدنها و ذهنها، بهویژه بدنهای زنانه، به میدان امنتری برای تخلیهی اضطراب رانده میشوند. اشاره به بدنهای زنانه در اینجا نه از سر داوری اخلاقی یا بازتولید کلیشههای رایج، بلکه بهدلیل موقعیت تاریخی و ساختاری است که بیش از دیگران آنان را در معرض نظارت، انضباط و تعریفهای مصرفمحور قرار داده است.
دلمشغولی به زلمزیمبوهای تزئینی و آرایشی، به خریدهای میلیونی و نمایش پرزرقوبرق آنها، بدل میشود به نوعی استراتژی بقا؛ تلاشی برای مهار تخریب آرام درونی که زیر فشار زیستن در نظم مسلط شکل گرفته است. این کنشها نه نشانهی «بیدردی» یا فقدان آگاهی، بلکه واکنشی شرطیشده به شرایطیاند که امکان کنش سیاسی و گفتار انتقادی را مسدود کرده و بدن را به یکی از معدود ساحتهای مجازِ تخلیه و ابراز بدل ساخته است.این نمایشِ بدنمند و اقتصادی که از زنان بیش از دیگران انتظار میرود نه صرفاً انتخابی فردی، بلکه پاسخی ساختاری است به نظمی که از یکسو آنان را به سکوت میراند و از سوی دیگر، ارزششان را در مرئیبودن، مصرفپذیری و «مرتببودن» تعریف میکند.
در این صحنهآرایی، تظاهر به وفور و براقبودن زندگی، چنان بازتعریفی از وضعیت میسازد که گویی اوضاع آنقدرها هم وخیم نیست؛ ریتم آشنای زندگی همچنان جاری است و تنگنای معیشت، نه واقعیتی زیسته، بلکه روایتی اغراقآمیز و توطئهآلود جلوه میکند که «دیگریِ همیشگی» را باید در صدر آن جستوجو کرد.در چنین فضای مسموم و مسکوتی، جایی که دروغ بر ذهن و زبان اندیشه لنگر انداخته است، گفتن از واقعیت بیرونی از [از بین رفتن] جوانها، از امید و آیندهای که بهتدریج فرسوده میشود، از دستاوردهای پودرشدهی سالیان رنج و پشتکارحاصلی ندارد جز نگاههایی آمیخته به بیاعتمادی، انزجار و گاه نفرت. زیرا دههها [تبعیض] چنان در تار و پود زندگی رسوب کرده که دیگر نیازی به اعمال عریان ابزار [قهری] آنی ندارد.
[نابرابری]، به شکلی پیشرو و نوین، در روان افراد خانه کرده است؛ در سازوکارهای درونی ذهن، آنجا که هر صراحتی را، چه در بیان و چه در عمل، پیشاپیش محکوم میکند. این تاریکیِ منسجم و سایهوار، ذهن را چنان سامان داده که هر سخن روشن و ناهمخوان با نظم موجود، نه بهمثابهی حقیقت، بلکه بهعنوان تلهای از پیشچیدهشده فهم میشود؛ دام گستردهای برای بهچنگآوردن آن معدود سوژههای فعالی که سازوکار [تبعیض] هنوز نتوانسته آنها را به خاموشی کامل وادارد. از همین رو، هر بیان ناهمنوا با منطق سکوت، نشانهی غیریت تلقی میشود؛ دلالتی بر اینکه گوینده «یکی از خودیها» نیست و باید طرد شود.با این همه، گاه شفافیت و حقگویی چون وسوسهای سنگین در درون رخ مینماید؛ میلی به گسستن از چنبرهی ریا و چندرنگی و پیوستن به امکانی که نامش بیداری، ایستادگی و مطالبهگری است.
اما این میل، هزینهبردار است؛ هزینهای که در ساختارهای بسته، گاه به بهای [سنگین غیرقابل جبران] یا نان تمام میشود.شاید از همین روست که در محیطهای محصور…، ذهنها به انجماد خو میگیرند؛ حقیقت را در مقام امکانی جذاب نظاره میکنند، بیآنکه از سکوت، رخوت و درماندگیِ تحمیلشده گامی فراتر بگذارند.
