چله داغ و سوگواری یک ملت
غلامرضا بنی اسدی، روزنامهنگار، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
در غم شما شریکیم؛ این گزاره، اگر از سطح تعارفهای آیینی عبور کند، به یک «دالّ مرکزی» در فرهنگ ایرانی بدل میشود. ما با سوگ، فقط اندوه را تقسیم نمیکنیم؛ هویت جمعیمان را بازتولید میکنیم. جامعه ایرانی، جامعه «مواسات» است؛ شبکهای از پیوندهای خویشاوندی، همسایگی، هممحلی و هموطنی که در بزنگاههای شادی و عزا، خود را به صحنه میآورد و سرمایه اجتماعی را از نو معنا میکند.
در سنت ما، سوگ یک کنش صرفاً عاطفی نیست؛ «کنش فرهنگی» است. وقتی به خانه داغدیده میرویم و میگوییم «ما را در غم خود شریک بدانید»، در واقع به عضویت در یک پیکره واحد شهادت میدهیم؛ همان پیکرهای که سعدی شیرازی آن را صورتبندی شاعرانه کرد: «بنیآدم اعضای یک پیکرند». این بیت، صرفاً یک تمثیل اخلاقی نیست؛ بیانیهای فرهنگی درباره «بدن اجتماعی» ماست. بدنی که اگر عضویاش به درد آید، اختلال، همه را دربرمیگیرد. از همینجاست که «همسوگی» متولد میشود؛ همسوگی بهمثابه سازوکار ترمیم انسجام.
از منظر مطالعات فرهنگی، سوگ در ایران، عرصه تمایز و در عین حال، عرصه اشتراک است. ما حتی برای «فرزند خطاکار» خانواده نیز سیاه میپوشیم؛ نه به معنای تأیید رفتار، که به رسمِ حرمتِ جان و نسبت. فرهنگ ما میان «نقد کنش» و «حرمتِ کنشگر» تفکیک میکند. این تفکیک، یکی از ظرایف اخلاق ایرانی است؛ میتوان راه و رسم را نپذیرفت اما در سوگ، کنار ایستاد. سوگ، لحظه تعلیق داوریهاست برای پاسداشت پیوند انسانی.
به همین قاعده، درباره جانباختگان حوادث تلخِ دی ماه، نیز جامعه ایرانی، نخست به زبان همدردی سخن میگوید. سیاه پوشیدن در چهلم، یک آیین است؛ آیینی که زمان را به حافظه گره میزند و رنج را به روایت تبدیل میکند. وقتی مسئولان کشور نیز بر «داغدار همه جانباختگان بودن» تأکید میکنند، در واقع به این منطق فرهنگی تن میدهند که حکمرانی، بدون به رسمیت شناختن سوگ عمومی، فاقد سرمایه نمادین است.
اما فرهنگ، فقط عرصه اشتراک نیست؛ میدان تمایز نیز هست. جامعه، میان «مرگِ در حادثه» و «مرگِ در دفاع» تفاوت معنایی میگذارد. آنان که جان را آگاهانه برای دفاع از ایران به میدان آوردند، در شکوهِ «شهادت» در حافظه جمعی ما به مقام دیگری ارتقا مییابند. این تمایز، نه از سر حذف دیگران، که از سر درک کارکرد اجتماعی «ایثار» است. ایثار، ارزشِ برسازنده امنیت و هویت ملی است و طبیعی است که جامعه، برای آن منزلتی ویژه قائل شود.
در این میان، چهرههای فرهنگی و هنری نیز بخشی از نظام معنایی جامعهاند. سوگ آنان، صرفاً یک واکنش شخصی نیست؛ «کنش نمادین» است که پیام میفرستد و معنا تولید میکند. اگر پرچم عزا برای گروهی برافراشته میشود، انتظار افکار عمومی آن است که برای شهدای جنایت صهیونیستها نیز واژهای از تکریم دریغ نشود. عدالت نمادین، لازمه عدالت اجتماعی است. نمیتوان در میدان معنا، گزینشی عمل کرد و انتظار داشت انسجام فرهنگی آسیب نبیند.
ایرانی بودن، در بزنگاههای رنج، خود را نشان میدهد. ما به حکم ایمان و به اقتضای تاریخ، «همدردی» را تمرین کردهایم. سوگ در این سرزمین، فقط اشک نیست؛ آیینِ بازسازی «ما»ست. ما در غم یکدیگری شریکیم، چون بیدیگری، «ما»یی در کار نخواهد بود. این، نه شعار که تجربه زیسته قرنها فرهنگ ایرانی است؛ فرهنگی که هنوز هم، در لحظههای سخت، به ما یادآوری میکند: انسان بودن، یعنی شریک بودن در رنجِ دیگری.
انتهای پیام




