روزنامه جهان صنعت نوشت: تجربههای گذشته مذاکرات و عدم تحقق وعدهها باعث شده امید به تغییر شرایط کاهش یابد و دغدغه اصلی مردم زندگی روزمره و تأمین نیازهای اساسی باشد.

پویا اصل باغ- در نانوایی، تاکسی و صف مترو و اتوبوس حرفها تکراری اما سنگین است؛ گرانی، بیثباتی، جنگ و بیاعتمادی بهآینده. با گذشت بیشاز دودهه مذاکره میان جمهوریاسلامی و ایالاتمتحده بار دیگر سیاستمداران پای میز گفتوگو نشستند تا شاید اختلافات ۴۷ساله را پایان دهند. درحالیکه برخی رسانهها و جریانهای نزدیک بهدولت این دور از مذاکرات را با آبوتاب دنبال میکنند برای بسیاری از مردم این خبر تازه نیست. آنها بارها زندگی و معیشت خود را درگیر واژههایی مثل «مذاکره» و «توافق» دیدند اما بهگفته خودشان درعمل چیزی تغییر نکرده است. اگر روزی خبر مذاکره میتوانست روزنهای از امید ایجاد کند امروز در گفتوگوهای روزمره بیشتر از امید، تردید و بیاعتمادی حس میشود. جنگ و پیامدهای آن گرانی، خاطره تلخ اعتراضات دیماه و نبود چشمانداز روشن بیشاز هرچیز در روایت مردم تکرار میشود. در آستانه گفتوگوهای جدید جمهوریاسلامی و آمریکا بهمیان مردم رفتیم تا ببینیم این بار نگاهشان بهمذاکرات چیست و آیا هنوز جایی برای امید در ذهنشان مانده یا خیر.
از برجام تا اسلامآباد
متروی تهران مثل همیشه روی ریل روزمره خودش حرکت میکند. بعضیها ایستاده و نشسته با اینترنت تازه وصلشده درحال دنبالکردن خبرها هستند. چندنفر هم که خبرها را میخوانند بحثشان گل میکند و شروع میکنند بهتحلیل و گفتوگو با هم.
آقای مسنی که برای کار اداری بهمرکز شهر آمده بهنفر کناریاش میگوید: «همش مذاکره، مذاکره… پس کو توافق؟ زندگیمون نابود شد، الان تازه یادشون افتاده برن مذاکره کنن. تازه معلوم نیست آخرش توافقی در کار باشه یا نه. من که دیگه اعتمادی ندارم. مثل همیشه میرن تلویزیون میگن مذاکره خوب بود و مثبته. داریم نزدیک میشیم بعدش یا اونوریا حمله میکنن یا اینجا همهچی بهم میریزه. مگه برجام نبود؟ اون همه وعده دادن که همهچی درست میشه، مملکت گل و بلبل میشه؛ خب پس چی شد؟ چرا بدتر شد؟ این سری هم بهنظر من هیچ فرقی با قبلیا نداره، همش سرکاریه.»
نفر کناریاش هم با تکاندادن سر تایید کرد و گفت: «آره بابا همش سرکاریه. از وقتی این خبرا اومده، قیمت دلار و طلا داره پایین میاد ولی چی ارزون شده؟ اگه واقعا قیمت دلار اومده پایین پس چرا هیچی ارزون نشده؟ دارویی که قبل از جنگ دو میلیون تومن میخریدم و الان شده پنج میلیون. چند روز پیش رفتم داروخونه میگم مگه دلار پایین نیومده؟ پس این قیمت چرا تغییری نکرده؟ متصدی هم با خنده گفت: نه بابا، ارزونی کجا بود؟»
اینها بلد نیستند مذاکره کنند!
فرد دیگری کمی آنطرفتر با تلفن همراه مشغول صحبت بود. از لحنش معلوم بود بحثش جدی شده و گاهی هم با صدای بلند با طرف پشت خط حرف میزد. میگفت: «داداش تو این یک سال اخیر اینا چند بار رفتن مذاکره؟ آخرش چی شد؟ دوتا جنگ دیدیم و یک اعتراض.
یا بلد نیستن مذاکره کنن یا دارن الکی میرن و میان. مگه میشه این همه رفتوآمد باشه و آخرش هیچی نشه؟ تو زندگی من و تو چی بهتر شده؟ جز اینکه همهچی گرونتر شده؟ جز اینکه وضعیت بدتر شده؟»
کمی مکث کرد و ادامه داد: «توافقی در کار نیست، اینا همش سیاهبازیه. کی میخوای بفهمی کسی بهفکر مردم نیست؟ این ۶۰روز هم میرن حرف میزنن بعدش دوباره یا آمریکا حمله میکنه یا دوباره آتشبس تمدید میکنن؛ روز از نو و روزی از نو. الکی دل خوش نکن. من که دیگه امیدی ندارم چیزی عوض بشه. آخرش هم معلومه چی میشه.»
اشتباه میکنی
خطیک بهسمت ایستگاه کهریزک غلغله و پر از مسافر بود. با هجوم شهروندان وارد واگن شدیم. داخل واگن هم مثل بقیه واگنها مردم مشغول چککردن فضای مجازی، خبرها و گفتوگوهای پراکنده بودند. دومرد میانسال که از ادامه گفتوگویشان مشخص بود یکی موافق مذاکره است و دیگری مخالف با حرارت درحال بحث و نقد یکدیگر بودند. فرد موافق مذاکره میگفت: «باید بالاخره این اختلاف ۴۷ساله رو تموم کنیم. اگه با آمریکا بهتوافق برسیم بالاخره یه تغییری تو زندگی مردم ایجاد میشه. نگاه کن بقیه کشورها رو؛ هرجا با آمریکا رابطه بهتری داره، وضعیت مردمش هم بهتر شده. این همه سال الکی با هم درگیر بودیم، آخرش چی شد؟ دیدی که زدن و رفتن. اگه هم همینطور ادامه بدیم، باز هم میان میزنن.» فرد مخالف مذاکره با تکرار جمله «داری اشتباه میکنی» جواب داد: «ما آبمون با آمریکا تو یه جوب نمیره. اینا اومدن این مملکت رو نابود کردن حالا بریم باهاشون دست دوستی بدیم؟ نه. اعتماد بهآمریکا اشتباهه. تو هم الکی دل خوش نکن بهمذاکره و توافق. اینا دشمنن تا ابد هم دشمن میمونن. فرد موافق که باید در ایستگاه خیام پیاده میشد هنگام بلندشدن گفت: «خدا ما رو از دست شما نجات بده که نمیذارید یه آب خوش از گلوی مردم پایین بره.»
خدا بهجوانها رحم کند
در همان واگن دوخانم نیز نشسته بودند. آنها هم گفتوگویشان درباره توافق احتمالی بود. یکی گفت: «ای کاش یه فرجی بشه. یه اتفاق خوب بیفته. دیگه جوونا اینطوری کشته نشن. هر بار اینستاگرام رو باز میکنم، پره از عکس و فیلم جوونایی که تو این دیماه لعنتی کشته شدن. خدا بهجوونامون رحم کنه. واقعا نمیتونن تو این شرایط زندگی کنن. دلم روشنه، شاید یه اتفاق خوب بیفته.»
خانم دیگر که کنارش نشسته بود پاسخ داد: «اگه این مذاکره هم بهنتیجه درست برسه، باز هم معلوم نیست کی اثرش رو تو زندگی مردم ببینیم. همهچی طول میکشه. خسته شدیم دیگه بخدا. یک ساله فقط سختی و غم. جنگ، دعوا. اگه پول داشتم، همین الان مهاجرت میکردم. برای یه زندگی معمولی هم باید حسرت بکشیم. برادرم و خانمش مهاجرت کردن سوئد؛ عکسهاشون رو که میبینم، همش میگم چرا ما نباید اینجوری زندگی کنیم؟»
اینها باهم پشتپرده توافق کردند!
ایستگاه شاهد که مترو توقف کرد بسیاری پیاده شدند تا با سواری و تاکسیهای بیرون بهمقصدشان برسند. داخل تاکسی بهسمت پرند نشسته بودم. مردی صندلی شاگرد کنار راننده نشسته بود. از داخل آینه نگاهی بهعقب انداخت و پرسید: داداش بهنظرت توافق میشه یا نه؟
با لبخند گفتم: معلوم نیست. امیدوارم هرچی میشه بهنفع مردم تموم شه. دیگه همه خستهشدن از این وضعیت.
نفس عمیقی کشید و گفت: اگر توافق بشه خوبه. یه تکونی بهزندگی مردم میخوره، شاید یه کم ارزونی بیاد.
راننده که بیرون ایستاده بود، حرفش را شنید و سریع واکنش نشان داد: هیچچی ارزون نمیشه. تو این مملکت چی ارزون شده که این دومی باشه؟
با سوارشدن بقیه مسافران تاکسی بهسمت پرند راه افتاد. هنوز چندثانیه نگذشته بود که راننده بحث را دوباره باز کرد: من که میگم اینا از قبل با هم بهتوافق رسیدن. یه چیزی این داده، یه چیزی اون گرفته. آخرش هم بهنفع خودشونه. حالا ببین. اگر چیزی هم بشه، باز وضع ما همونه؛ گرونی، تورم، بیکاری. برجام یادتون نیست؟ چی ارزون شد؟ هیچی. چندسال مردم رو سرکار گذاشتن، بعدش هم اومدن توافق پاره کردن گفتن خسارتبار بود، همه چی برگشت سر جای اول. میان جلوی دوربین میگن صلح کردیم، همه چی درست میشه، بعدش زندگی مردم همونه. اینم همون سناریوئه.
مرد مسنی که کنار من نشسته بود با لحنی خونسرد گفت: پسرم تو خیلی بدبین نگاه میکنی. بذار ببینیم اصلا توافقی میشه یا نه. تازه هنوز دارن میرن حرف بزنن. حق داری نگران باشی ولی اینقدر هم تند قضاوت نکن.
راننده گفت: حاجآقا معلومه دیگه. میگن پولهای بلوکه شده آزاد میشه میاد برای مردم خرج میشه ولی آخرش چی؟ همش وعده است. آقازادهها میبرن و مردم میمونن. یه ساله خونه ما رنگ گوشت و مرغ درست ندیده. این انصافه؟ بچه فلان مسوول تو اروپا برند بپوشه بعد مردم تو این وضع زندگی کنن؟
مرد مسن آهی کشید و گفت: همه حرفهات درسته پسرم شکی نیست. ولی آدم باید یذره هم امید داشته باشه. صبر کن ببینیم چی میشه. بهقول ما قدیمیا: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.
راننده زیر لب خندید و گفت: حاجآقا ما جوونی نکردیم که صبر کنیم. شما دوران خوب دیدی اما ما فقط سختی دیدیم. من که امیدی ندارم. ته این قصه رو هم میدونم یا دوباره جنگه یا باز عقب افتادن زندگی مردم.
مردم زندگی میخواهند
درهمینحین گفتوگوها آرامآرام خاتمه یافت. راننده برای عوضکردن فضا رادیو را روشن کرد. حتی رادیو هم از اخبار مذاکرات میگفت. از اینکه هیاتهای مذاکرهکننده درحال عزیمت برای آغاز گفتوگوها هستند. در فضای داخل خودرو خبر دیگر تازگی نداشت. انگار برای بسیاری این روایت تکراری شده بود. تجربهای که طی سالها بارها شنیده شده و نتیجهاش هنوز برایشان ملموس نیست. بحث اصلی اما تحلیل سیاست و موافقت یا مخالفت با مذاکره نیست مساله اصلی برای همه چیز دیگری است. زندگی روزمرهای که زیر فشار گرانی، تورم و بیثباتی برای شهروندان سختتر شده است. دیگر نه خبر مذاکره مردم را امیدوار میکند و نه انعقاد تفاهم میتواند باری را از دوششان بردارد. آنچه بیشتر از هر چیز در حرفهایشان تکرار میشود نه سیاست خارجی بلکه آرزوی یک زندگی معمولی است؛ زندگی بدون دغدغههای تکراری معیشت و چیزی که این روزها برایشان بیشتر شبیه یک حسرت است تا یک واقعیت در دسترس. در چنین فضایی مذاکره برای بسیاری نه یک خبر تازه بلکه خاطرهای تکرارشونده است. خاطرهای که از نگاه بخشی از جامعه فقط با وعده همراه بوده و زندگی ایرانیان را بهتعویق انداخته است.


