افشین علا برای قالیباف نوشت | سیاوش‌وار از این آتش عبور کن

افشین علا در نامه‌ای خطاب به محمدباقر قالیباف، از بی‌پیشوندیِ او در برابر عنوان‌های رسمی می‌گوید، او را “زنده‌شهیدِ لحظه‌های سخت” می‌خواند و از سنگینیِ بار امانتی می‌نویسد که در نبردی نابرابر با استکبار جهانی بر دوش دارد؛ نامه‌ای که در آن، قالیباف را نه دکتر، نه سردار و نه کاپیتان، که “سربازِ ادامه‌دهندهٔ راه شهیدان” خطاب کرده است.

متن کامل این نامه با عنوان «نامه‌ای به محمدباقر قالیباف» که برای انتشار در اختیار انصاف نیوز قرار گرفته در پی می‌آید:

می‌خواستم “دکتر” خطابت کنم تا شأن علمی‌ات را مراعات کرده باشم. دیدم درس‌آموختگان مکتب عشق در پیشوند نام خود به درج مدرک تحصیلی نیاز ندارند.

گفتم “سردار” خطابت کنم تا یک عمر مجاهدتت را در عرصه‌های نظامی و دفاعی پاس داشته باشم. دیدم که یار دیرینه‌ات حاج قاسم سلیمانی با آن‌همه اسطورگی و جاودانگی، علاوه بر جان شیرین خود، از این عنوان هم گذشت و ترجیح داد “سرباز” نامیده شود.

یاد سفر رویایی بیروت افتادم که برای تشییع پیکر نازنین سید مقاومت رفته بودیم و تو که صاحب‌عزا و قافله‌سالار بودی، خودت سکان هواپیما را به دست گرفتی. از این رو خواستم “کاپیتان” خطابت کنم. اما دیدم محدود کردن پرواز عاشقان به ارتفاعی که پرنده‌های دست‌ساز آهنین نیز قادرند به آن برسند، ظلم است در حق طائر آسمان شهادت.

گفتم “رئیس مجلس شورای اسلامی” ات بخوانم، یادم آمد که مجلس عشاق را صدر و ذیلی نیست و هر که در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند. پس بی هیچ پیشوند و عنوانی می‌گویم: محمدباقر قالیباف! خسته نباشی…

فقط خواستم که بدانی از دشواری هدایت کشتی طوفان‌زده‌ای که سکان آن را در بی‌کرانگی امواج سهمگین دسایس و خبائث دشمن به کف گرفته‌ای، باخبرم. می‌دانم چه بار سنگینی بر دوش داری. بار امانتی همسنگ با آنچه خداوند در روز الست بر خلایق عرضه کرد و کوه‌ها از پذیرش آن سر باز زدند.

تو امروز ترجمان مجسم “انسان” شدی که با پذیرش بلا به ندای “الست بربکم” لبیک گفت. و به‌راستی پس از شهادت ولی امر و امام امت، و در غیاب یلانی چون سلیمانی، باقری، لاریجانی، خرازی و… جز تو که را داشتیم که مجتبای زمان، او را به آوردگاه امویان دوران بفرستد؟

خواستم بدانی از تپش‌های بی‌امان دلت باخبرم. از آن غم و شادی توأمان در این مسیر صعب. غم فراق امام و همرزمان شهیدش، و شادمانی پیشگامی در عرصه‌ی جهاد. جهادی بزرگ که این بار در شمایل آخرالزمانی‌اش ظاهر شده و بوی ظهور می‌دهد.

در این آوردگاه عظیم، از دلشوره‌ی شیرینت باخبرم. همان خوف و رجایی که در دل مالک اشتر بود، هنگام سنجش احتمال پیروزی یا شکست ناشی از خطا و سستی یاران ناهموار جبهه‌ی مولای متقیان. خوف از سستی، جهالت و کج‌اندیشی برخی خودی‌ها، و امید همزمان به نصرت الهی. امید به آن‌که خداوند دلها را به ساحل امن اعتماد هدایت کند.

اعتماد به تو که یادگار دفاع مقدس و بازمانده‌ی یاران به خون خفته‌ای. سرباز جانفدای نظام در ۴۷ سالی که گذشت، و سرداری که امروز در خط مقدم جبهه‌ای به پیچیدگی بدر، احد، احزاب، جمل، صفین و… ایستاده است و چشم عالمی به میدان‌داری اوست.

در جبهه‌ای که چه بسا پیچیده‌تر از همه‌ی جنگ‌های صدر اسلام است. مگر نه آن‌که نهضت اسلامی ایران بعد از چهارده قرن غربت و محرومیت انسان از طعم شیرین حکومت رسول خدا و امیر مؤمنان، اسلام و مکتب اهل‌بیت را به حاکمیت رساند؟ مگر نه آن‌که استکبار جهانی بعد از تجربه‌ی نیم قرن شکست در برابر اراده‌ی الهی ملت ایران، این بار با تمام هیمنه‌اش و با برداشتن تمام نقاب‌های دروغین از آن چهره‌ی کریه، آشکارا به نابودی ایران کهن و اسلام محمدی و علوی کمر بسته است؟

دشمنی تشنه به خون آئین، تمدن و فرهنگ هزاران ساله‌ی ملت ایران که این بار خباثت و وحشیگری را به اوج رساند. هم در دی‌ماه که با شرارت و فریب، هزاران سرو برومند این آب و خاک را در آتش مطالبه‌ای موهوم، به خاکستر نشاند و کمر ملتی را خم کرد. هم در اسفندماه و رمضان خونین آن، آنگاه که از سودای شوم خود در بازار مکاره‌ی کشته‌سازی دی‌ماه بهره‌ای نبرد، از سر جنون و استیصال به قصد جان عمود خیمه‌ی راست‌قامتان تاریخ برخاست و داغ شهادت مقتدای نهضت اسلامی ایران را به دل این نسل و نسل‌های آینده گذاشت.

دشمنی که همزمان با به شهادت رساندن پیر و مراد این قوم سرافراز، صدها طفل بی‌گناه و زن و مرد بی‌دفاع وطن را نیز قتل عام کرد. اما شگفتا که باز هم شکست خورد! شکستی آن‌چنان مفتضحانه، که این بار ناقوس افول تمدن دروغین غرب را در سراسر جهان به صدا درآورد و عالمی را مدهوش عظمت و روئین‌تنی ملت ایران کرد.

به‌راستی در کجای تاریخ، شاهد این حجم از رویارویی عظیم و سرنوشت‌ساز بین حق و باطل بوده‌ایم؟ این جنگ، نه شبیه به نبرد نابرابر با صدام است، نه با مولود حرام‌زاده‌ی داعش که نطفه‌اش از پشت سران کاخ سفید بود و بالیدنش بر دامن حکام و دایه‌های عبری و عربی. نبرد امروز، نبردی تمام‌عیار و عریان است بین ایران تنها و مقتدر با ابرقدرتان تا بن دندان مسلح غربی و صهیونی.

نبردی نابرابر که در آن، جبهه‌ی حق توانست قواعد پوشالی حاکم بر مناسبات و محاسبات جهان را به سخره بگیرد و پوزه‌ی جبهه‌ی کفر و استکبار جهانی را به خاک بمالد. اما کیست که نداند اکنون که این گرگ زخم‌خورده از ضرب شست سپاهیان اسلام و ایستادگی آحاد ملت مبعوث شده‌ی ایران، درافتادن به ورطه‌ی هلاک را نزدیک می‌بیند، برای انتقامی کور و از سر عجز و استیصال، چه افکار پلیدی که در سر ندارد! چه در میدان غبارآلود مذاکره، چه در برافروختن مجدد آتش جنگ.

هرچند که بنا به نص صریح قرآن، بشارت امام شهید، و رشادت و یقین سردارانی چون تو، همه‌ی ما ایرانیان به پیروزی نهایی در هر دو میدان اطمینان داریم. اما مگر می‌توان مسئولیت هدایت این دو نبرد را عهده‌دار بود و دلشوره نداشت؟

خواستم بدانی از تاب و تب چند ماهه‌ای که بر تو گذشت، باخبریم. تویی که در شرایط پیش از جنگ نیز خواب را بر خود حرام می‌دانستی و بیست ساعت از شبانه‌روز را صرف جهاد و خدمت بی‌وقفه کرده بودی. پس چگونه بی‌خبر باشم از دشواری و طاقت‌فرسایی ساعات و دقایق و لحظات این روزهایت؟ روزهایی که تاریخ گواه خواهد بود هر یک از آنها به اندازه‌ی یک قرن، حادثه و ماجرا در خود داشت.

همه‌ی ما در احساس سختی و سنگینی این ساعات و ایام با تو شریکیم. اما ما کجا و تو کجا؟ تو که در خط مقدم این رویارویی تاریخ‌ساز خیر و شر، باید به اتخاذ تصمیمات خطیر و انتخاب‌های مردافکن بیندیشی. آن هم در دوراهی انتخاب نبرد سهمگین نظامی برای حفظ عظمت اسلام و ایران، یا هنر گفتگوی عزتمندانه با قاتلان شریر امام، یاران شهیدش و مردم بی‌گناهی که در آتش کین عقرب جرار قرن سوختند.

میدان جنگ نفس‌گیری که به‌ظاهر نام مذاکره بر آن گذاشته‌ایم، اما می‌دانم که تحمل هر ثانیه‌اش برای جان داغدیده‌ی تو، به معنی سوختن و دم نزدن در حال عبور از آتش زغال تفتیده با پای برهنه است.

من می‌دانم که در مواجهه‌ی ناگزیر با جانیان اپستینی در اسلام‌آباد، زمانی که برای حفظ جان و مال و حیثیت ملت بردبار و نجیب ایران، ناچار بودی چشم در چشم وحوش کودک‌خوار، قاتلان امام و قصابان غزه، لبنان، عراق، یمن و ایران بدوزی، چه بر تو گذشت.

اما بدان که سختی زنده‌شهید شدنت را در تمام این مقاطع با پوست و گوشت و استخوان، لمس می‌کنم. من یقین دارم که در این بزنگاه تاریخی، هر روز و هر لحظه شهید می‌شوی و باز برمی‌خیزی. من می‌دانم که ادامه‌ی راه ناتمام همگنان شهیدت را یک‌تنه بر دوش می‌کشی و دم نمی‌زنی. آن هم نه در امنیت روزهای پیش از جنگ، که در سایه‌ی احتمال ثانیه به ثانیه‌ی ترور و شبیخون و تهدید اهریمن هار و زخمی و تشنه به خونت.

پس گوارایت باد شهد شیرین زنده ماندن در عین تجربه‌ی شهادت دنباله‌دار و بی‌امان. نه یک بار و دو بار، که هر لحظه و هر آن.

خواستم بدانی نه‌تنها من، از حال تو و بار امانتی که بر شانه‌ی خسته اما استوار خود داری باخبرم، بلکه تمام مجاهدان و صدیقان و شهیدان تاریخ، به عظمت حماسه‌ای که امروز تو آن را رقم می‌زنی رشک می‌برند. و همراه با رسول خاتم و اهل‌بیت مطهرش، و همنوا با امامین انقلاب در عرش و سید مجتبی خامنه‌ای که نه بر فرش، که بر دیده و دل امتی نشسته و سکان هدایت نهضت جهانی اسلام را به نیابت از امام عصر (عج) در دست پرتوان خود گرفته است، دعاگوی تواند.

به صدق، وفا، تدبیر و مجاهدت سلیمانی‌وارت یقین دارم و برای سربلندی‌ات در آزمون این ایام و دقایق خطیر دعا می‌کنم. باشد که با پیروزی نهایی جبهه‌ی حق چه در میدان نبرد و چه در عرصه‌ی دیپلماسی، از آتش خدعه و کینه‌ای که فراعنه‌ی معاصر و ساحران مدرن مغرب‌زمین، پیش گام‌های مطمئن و استوار تو افروخته‌اند، سیاوش‌وار، روسفید و سربلند بیرون بیایی. و تا ظهور منجی، یار و پشتیبان رهبر حکیم و ملت شریف ایران باشی.

خسته نباشی آقای قالیباف…

افشین علا
تیر ۱۴۰۵

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *