محمدهادی جعفرپور، حقوقدان و وکیل دادگستری در یادداشتی با عنوان «خاطرات وکیل / یک شلیک اشتباهی» که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، نوشت:
وقتی وارد دفتر شدم، حضور چند کودک نوپا در کنار پیرمردی که بار سنگینی زندگی قامتش را خم کرده بود، توجهم را جلب کرد. سلامی کردم و خداقوتی گفتم و همزمان با نشستن پشت میزم، زنگ اخبار دفتر را به صدا درآوردم. به محض ورود مدیر دفتر پرسیدم: گفته بودم امروز با کسی قرار ملاقات نگذاری؟
منشی، بیآنکه چیزی بگوید، پاکت دربستهای را روی میز گذاشت و گفت: این آقا بدون وقت قبلی آمده. حرفی هم نزد؛ فقط این پاکت را داد و گفت با شما کار دارد. پاکت را باز کردم. توصیهنامهای بود از یکی از همکاران دانشگاهی؛ درخواست کرده بود در پرونده فرزند این پیرمرد که به اتهام قتل در بازداشت بود، کمکی بکنم. اما چیزی که بیشتر از توصیهنامه ذهنم را مشغول کرد، بچههایی بودند که دور پیرمرد جمع شده بودند.
قد و نیمقد، ساکت و خسته، با لباسهایی که بیشتر از سن و سالشان، غم یک خانه را به دوش میکشیدند. از پسربچهای که از بقیه بزرگتر بود پرسیدم: با بابابزرگ تنها آمدید؟ پس مامان کجاست؟ پیرمرد چنان آه وفغان سنگینی در پاسخ به پرسشم کشید که دریافتم ، سؤال بیجایی پرسیدهام. بعدها فهمیدم مادر بچهها همزمان با تشکیل پرونده، آنها را رها کرده و دیگر کسی از او خبری نداشت.
پیرمرد شروع کرد به نقل ماوقع: در منطقهای که آنها زندگی میکنند، داشتن اسلحه شکاری چیز عجیبی نیست. بیشتر اهالی روستا سلاح مجوزدار دارند و مردها هنگام رفتن به چرا، برای حفاظت از خود و گله در برابر گرگ و سارقان، اسلحه را هم با خود میبرند. پسرش، اصغر، هم همین کار را میکرد. چند ماه قبل، نزدیک غروب، وقتی گوسفندان را به سمت روستا هدایت میکرده، در میانه جنگل صداهایی میشنود که برایش آشنا نبوده است. ترسیده بود.
اسلحه را مسلح میکند و یک تیر هوایی شلیک میکند؛ به امید اینکه اگر گرگ یا حیوان درندهای در آن حوالی است، با شنیدن صدای شلیک فرار کند. به گفته اصغر، چند دقیقه بعد، میان درختان، دو سه سایه میبیند. با فریاد و هیاهو سعی میکند آنها را دور کند، اما هیچ واکنشی نمیبیند. راهش را ادامه میدهد. چند دقیقه بعد همراه با شنیدن صدای زوزه گرگها ، سایهای را در چند متری گله میبیند. سایه به سمت گوسفندان حرکت میکند. اصغر اسلحه را بالا میآورد و شلیک میکند. گلوله به هدف میخورد.
اصغر خودش را به محل اصابت گلوله میرساند و تازه آنجاست که میفهمد چیزی که در تاریکی دیده، گرگ نبوده است. مردی رهگذر، از اهالی روستای بالاده، هدف گلوله قرار گرفته بود. کشته شدن یک نفر از اهالی روستایی که سالها با هم اختلاف دارند یعنی مصیبت عظما. سالها بود اهالی روستای اصغر و بالاده بر سر چراگاههای گوسفندان با یکدیگر اختلاف داشتند. همین سابقه، بعدتر تبدیل به یکی از مهمترین ادعاهای خانواده مقتول شد.
آنها معتقد بودند اصغر با انگیزه قبلی و به قصد کشتن، شلیک کرده است. اصغر اما روایت دیگری داشت. میگفت هوا تاریک بوده، بیناییاش ضعیف است و لباس مقتول نیز پالتویی به رنگ پوست گرگ بوده؛ مجموعهای از همین عوامل باعث شده آنچه دیده، با آنچه واقعاً روبهرویش بوده، تفاوت داشته باشد. مسئله برای من روشن بود؛ اگر میخواستم راهی برای دفاع از اصغر پیدا کنم، باید سراغ همان مرزی میرفتم که قانون میان قتل عمد و شبهعمد کشیده است.
بند «ب» ماده ۲۹۱ قانون مجازات اسلامی میتوانست نقطه اتکای دفاع باشد. (مبحث مهم و پرچالش اشتباه در هوبت و اشتباه در نشانهگیری و…) پس از هماهنگی با وکیل تسخیری اصغر، اعلام وکالت کردم و در لایحهای از دادگاه خواستم بازسازی صحنه جرم، این بار با حضور کارشناس اسلحه، انجام شود.
وکیل تسخیری در چنین پروندهای، صرفاً یک عنوان تشریفاتی نیست. در جرایمی که مجازات آنها میتواند سلب حیات، حبس ابد، قطع عضو یا حبس بیش از پنج سال باشد، قانون حضور وکیل را در جلسه رسیدگی الزامی دانسته و اگر متهم شخصاً وکیل انتخاب نکرده باشد، دادگاه از کانون وکلا میخواهد برای او وکیل تسخیری معرفی کند. اما در این پرونده، دفاع حقوقی تنها بخشی از ماجرا بود.
بخش دیگری از پرونده، بیرون از دادگاه و میان آدمهایی جریان داشت که سالها با یکدیگر اختلاف داشتند. تا زمانی که دستور دادگاه صادر شود، به اتفاق پدر اصغر و یکی دو نفر از اعضای دفتر منادیان صلح( نهادی که پیگیر صلح و سازش اصحاب دعوی در چنین پرونده هایی هستتد) نزد کدخدا و بزرگ ده رفتیم.
از او خواستیم همراه ما نزد خانواده مقتول بیاید و برای گرفتن رضایت وساطت کند. اتفاقات و حوادث جلسات صلح و سازش همیشه قابل پیشبینی نیستند. گاهی یک جمله کافی است تا سالها اختلاف دوباره زنده شود و گاهی، همان جلسهای که تصور میکنی به جایی نمیرسد، راهی برای پایان یک خصومت باز میکند.
این بار، خوشبختانه، اتفاق دوم افتاد. کارشناس اسلحه نیز در گزارش خود وقوع اشتباه در نشانهگیری را تأیید کرد. دادگاه با توجه به اوضاع و احوال پرونده و احراز قتل شبهعمد، اصغر را به پرداخت دیه محکوم کرد. اما قصه برای خانواده مقتول همانجا تمام نشد. آنها رضایت دادند.
پدر اصغر متعهد شد به جای آنکه فقط دیه را بپردازد، با کمک اهالی روستا و همکاری جهاد کشاورزی، در مدت یک سال آینده در زمینهایی واقع در محدوده چراگاههای مشترک دو روستا، چراگاهی ایجاد کند؛ کاری که قرار بود بخشی از خسارت و رنجی را که این حادثه بر هر دو خانواده تحمیل کرده بود، به شکلی دیگر جبران کند.
آن روز وقتی دوباره به دفتر برگشتم، چشمم به همان چند کودک افتاد. بچههایی که شاید چیزی از بندهای قانون، عنوان اتهام، قتل عمد و شبهعمد نمیفهمیدند؛ اما خوب میفهمیدند که پدرشان دیگر کنارشان نیست و مادرشان هم رفته است.
گاهی یک پرونده کیفری فقط درباره متهم و شاکی نیست. پشت هر برگ پرونده، آدمهایی ایستادهاند که با رأی دادگاه، زندگیشان تغییر میکند. و شاید یکی از دشوارترین بخشهای وکالت همین باشد؛ اینکه میان کلمات خشک قانون و واقعیتِ زندگی آدمها، راهی پیدا کنی که هم عدالت گم نشود و هم انسانها فراموش نشوند.
انتهای پیام





