جوجه اردک‌های زشت و معنای زندگی

محمود مقدسی، مدرس فلسفه، در کانال تلگرامی خود نوشت:

آخرش که مشخص شد جوجه‌ اردک زشت اصلاً اردک نبوده و جای اشتباه بودن، این همه رنج و احساس حقارت برایش آورده. آخرش که مشخص شد جوجه اردک زشت، جوجه قوی خاکستریِ در حال رشدی بوده و به خاطر تحقیر و طرد دیگران احساس زشتی و عجیب بودن می‌کرده. آخرش که اندرسن در یک چرخش داستانی زیبا به ما نشان داد جوجه اردک زشت وقتی قوی زیبایی می‌شود و خودش را در آب می‌بیند، ورق بر می‌گردد و دردهایش شروع می‌کنند به ترمیم شدن. آخرش که بعد از همه آن اتفاقات با کشف این حقیقت تازه، دل همه ما گرم شد و الهام گرفتیم از این قصّه.

امّا اگر نمی‌شد چه؟ اگر جوجه اردک زشت واقعاً یک جوجه اردک خاکستری زشت بود و بعد هم می‌شد یک اردکِ متفاوت و درک‌نشده چطور؟ آن‌وقت او با فهمیده نشدن و طرد شدن چه می‌کرد؟ اگر نمی‌توانست در پسِ آن همه رنج با کشف ارزش و زیبایی‌اش از آن دردها عبور کند، زندگی‌اش چطور پیش می‌رفت؟

بارها خواسته‌ام خودم قصّه را دوباره از اینجا بنویسم. بله، من هم مثل هانس کریستین اندرسن فکر می‌کنم خیلی از ما قوهایِ سفید در جای نامناسبیم و زمان می‌برد تا خودمان را پیدا کنیم و از بودنمان لذّت ببریم. امّا همانقدر هم فکر می‌کنم آدم می‌تواند جوجه اردک زشت و متفاوتی باشد و متفاوت باقی بماند. اگر اینطور باشد هم قصّه تمام نمی‌شود.

آن‌وقت لابد جوجه اردک زشت اول فکر می‌کند فقط خودش این سرنوشت شوم را دارد و مدام سردرگم و کلافه می‌شود و در این جهان بزرگ احساش غربت می‌کند. امّا بعد احتمالاً می‌فهمد این جهش ژنتیکی فقط محدود به او نیست. می‌فهمد میلیون‌ها جوجه اردک خاکستری دیگر هم در این دنیا هستند که آن‌ها هم همین فکر را می‌‌کنند (چه آگاهی رهایی‌بخشی). بعد ممکن است بخواهد آن‌ها را پیدا کند، با هم دوست بشوند، قبیله خودشان را بسازند، خودشان از خودشان مراقبت کنند و با هم از زندگی لذت ببرند. این هم یک پایان دیگر است برای آن داستان.

حتی می‌شود این هم نباشد. می‌شود واقعاً این جهش ژنتیکی فقط مخصوص خود او باشد. باز هم ممکن است راهی پیدا کند. شاید یک روز که همه از اردک‌ سفید بودن خسته شدند، به سراغ فلسفه زندگی اردک خاکستری (که برآمده از تجربه رنج بود) بروند و رهایی را در پذیرش نقص بدانند. یا حتی اصلاً ممکن است هیچ چیزی هیچ معنایی پیدا نکند و جوجه اردک زشت، اردکِ متفاوتی باشد، هیچ‌وقت هم قصه زندگی‌اش نفروشد، امّا بتواند راه خودش را پیدا کند و بعد هم با یک اردک سفیدِ متفاوت دوست بشود و با هم زندگی کنند.

خلاصه اینکه قویِ سفیدِ جای درست بودن تنها راه نجات از رنج و تنهایی نیست‌. هزار راه دیگر هم هست. واقعاً هست. بله، هیچ کسی تضمین نداده که ما شبیه قصه‌های الهام‌بخش زندگی‌کنیم. ‌هر کدام بالاخره یک جوری و یک جایی پرت شده‌ایم روی زمین. زندگی‌های گاه عجیبی هم داریم. باید بگردیم و راهی پیدا کنیم. نشد هم نشده دیگر (اصلاً من را چه به داستان الهام بخش نوشتن). ولی خیلی‌وقت‌ها می‌شود. دیده‌ام که می‌گویم. اوضاع واقعاً می‌تواند “بهتر” بشود.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *