«از نسبتت با رنج برایم بگو تا بگویم کیستی»

صدیق قطبی، نویسنده، در کانال تلگرامی خود نوشت:

ارنست یونگر در صفحات نخستین مقاله‌اش درباب رنج می‌نویسد: «از نسبتت با رنج برایم بگو تا بگویم که تو کیستی!»… سیمون وِی در این مورد کاملاً با ارنست یونگر هم‌عقیده است که رنج از آن «کلیدهایی» است که «نه‌تنها ژرفای جان، بلکه هم‌زمان جهان را می‌گشاید».

رنجْ واقعیت را بر ما مکشوف می‌سازد، زیرا رنجْ پیوندی درونی و تنگانگ میان واقعیت و بدن برقرار می‌کند. بدون رنج، نه از واقعیت خبری است و نه از حضور: «رنجْ گواهی است بر حضورِ جهان». ما واقعیت را عمدتاً در آنجا که در برابرمان می‌ایستد و رنج می‌آفریند ادراک می‌کنیم. بدین ترتیب، واقعیت از راه رنج به درون بدن وارد می‌شود.

آنجا که همه‌چیز، چنان که در روزگار ما مرسوم است، در دلپذیری و آسایش منحل می‌شود، هیچ چیزی واقعی نیست. رنجْ نافی شادی نیست، بلکه شادیْ رویِ دیگر آن است: «یکی از ویژگی‌های واقعیت آن است که سخت و ناهموار است. در آن شادی می‌توان یافت، اما رفاه و آسایش خیر. هرآنچه دلپذیر است رؤیاپردازی است»…

تنها از خلال رنج است که به جهان، به زیبایی و حتی به عشق دسترسی پیدا می‌کنیم. از راهِ رنج است که زیباییِ جهان به درون بدنمان نفوذ می‌کند. بدون رنجْ ما بی‌جهان‌ایم و غافل از هستی…

شادی و رنج لازم و ملزوم یکدیگر است. هم رنج شدید و هم شادی شدید به محو شدنِ “من” می‌انجامد: «شادیِ کامل، در حقیقتْ احساس شخصیِ شادی را کنار می‌زند، زیرا در نفسی که کاملاً از موضوع خود سرشار شده است، حتی کوچک‌ترین مجالی برای “من” گفتن باقی نمی‌ماند». در «لبریزی شادی» «هیچ من»ی وجود ندارد.

شادی عبارت است از «آگاهی از آنچه من نیست». شادیْ دیگریِ من را برملا می‌سازد. من مانع همهٔ تجربه‌های شدید و سرشار است. آنجا که من دچار فربهی مفرط باشد، دیگر تنها تجربهٔ گذرا به مثابهٔ مصرف ممکن است. رنج همان سلب و نفی‌ای است که تجربهٔ ژرف را ممکن می‌سازد…

بدون رنج به دیگری اعتنا نمی‌کنیم. ناتوانی در تجربهٔ رنج، درنهایت به فقدان همدلی می‌انجامد.

اندیشه‌های سیمون وِی دربارهٔ رنج برای ما غریب و بیگانه است. امروزه ما حقیقتاً با رنج مواجهه‌ای خصمانه داریم یا نسبت به آن کور شده‌ایم. ما هر نوع رنج را پس می‌زنیم. آلگوفوبیا (ترس از رنج) جامعه را در چنگال خود گرفته است.

حتی عشق هم نباید دردناک باشد. هنر و موسیقی نیز اسیر جنون خوشایندی و مخاطب‌پسندی شده است. همه‌چیز به قالبی صاف و هموار برای مصرف و تجربهٔ گذرا بدل شده است. هرگونه شدّت و حدّت تنها به این سبب که ممکن است دردناک باشد، کنار گذاشته می‌شود… هیچ چیز نباید دردناک باشد. بدین‌ترتیب، زندگی خود به امری مصرفی و سطحی تبدیل شده و هرگونه ژرفا و شدّت را از دست داده است. مصرف با دین مغایرت دارد. ترس از رنجْ راه رسیدن به خدا را مسدود می‌کند.

شعار امروز ما زندگی خوش و راحت است. جهان باید بر پهنه‌هایی از آسایش و راحتی بنا شود. ما در برابر سازوکارِ خوشبختی سر تعظیم فرود می‌آوریم. رنجْ محنتی است که باید به هر قیمتی طردش کرد. این جامعهٔ مسکّن‌زده و ضد رنجْ به دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی می‌ماند؛ در رمان هاکسلی رنج در هر صورتی امری نکوهیده است و هر نیازی را باید فوراً برآورد؛ هیچ انتظارکشیدنی نباید مایهٔ رنج بشود؛ انسان‌ها با مصرف و لذتْ بی‌حس و کرخت شده‌اند. اجبار به خوشبختی را به زندگی تحمیل می‌کنند. دولت دارویی به نام سوما را میان شهروندان توزیع می‌کند تا احساس خوشیِ آنها را بیشتر کند…

رنج «حقیقتی است که به کالبد درآمده» است. وداعِ دردناکْ حاکی از پیوند واقعی است. بی‌اعتنا و بی‌تعهد بودن دردناک نیستند… رنج «ابزاری برای تمیز سره از ناسره در تجلی‌گاه زیست انسانی» است. تنها از خلال رنج می‌توانیم حقیقت را از ناحقیقت تشخیص دهیم. بدون رنج در ورطهٔ بی‌تفاوتیِ مطلق فرومی‌افتیم و توان درک نیروی جان‌بخش و پروازدهندهٔ رنج را از دست می‌دهیم.

امروزه رنجْ نیروی گشایشگر خود را از دست داده است. رنج به چنبرهٔ پزشکی‌سازی فروغلطیده و به نشانگان بالینی و درمانی تقلیل یافته و افسون‌زدایی شده است. آنچه اکنون بر جای مانده دردهای مزمن و گنگ‌اند، محروم از هر زبان و الهام، که با آنها فقط باید مبارزه کرد. دیگر نشانی از رنج‌های روشنگر و الهام‌بخش نیست که به گفتهٔ والتر بنیامین «چون رودی قابلِ کشتیرانی با آب‌هایی تمام‌نشدنی» انسان را «به سوی دریاها» می‌بُرد.

سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *