دزدیدنِ خلق و خوی

صدیق قطبی، نویسنده، در کانال تلگرامی‌اش (عقل آبی) نوشت:

«با هر که بنشینی صفت وی با تو[=به تو] سرایت کند‌ چنانکه تو را خبر نبُوَد، و طبع تو از طبع وی بدزدد چنانکه تو ندانی… هرکه اهل دنیا را بیند و حرص ایشان بر دنیا، مِثل آن در وی پدید آید؛ و هرکه اهل فسق را بیند، اگرچه منکر بوَد آن را، چون بسیار بیند آن فسق را، در چشم وی سبکتر شود؛ و هر معصیتی که بسیار پدید آید انکار آن از دل بیفتد… بلکه شنیدن حال اهل غفلت زیان دارد، چنانکه شنیدن احوال صحابه و بزرگان سود دارد، و به وقت ذکر ایشان رحمت بارد، چنانکه در خبر است که عِندَ ذِکرِ الصالحینَ تَنَزَّلُ الرحمهُ. یعنی که سبب رحمت آن است که رغبت خیر بخیزد و رغبت دنیا کمتر شود چون کسی احوال ایشان بشنود.

همچنین به وقتِ ذکرِ اهل غفلت لعنت بارد، که سبب لعنتْ غفلت و رغبتِ در دنیاست. و ذکر ایشان نقصان دین بوَد، پس دیدار ایشان عظیم‌تر بوَد. و برای این گفت رسول (ص) که «مَثَل همنشین بد چون آهنگر است، که اگر جامه نسوزد دود در تو گیرد؛ و مَثَل همنشین نیک چون عطّار است که اگر مُشک به تو ندهد، بوی آن در تو گیرد.» پس بدان که تنهایی‌بهتر از همنشین بد، و همنشنین نیک بهتر از تنهایی.»
(کیمیای سعادت، ابوحامد محمد غزالی، تصحیح حسین خدیوجم، جلد اول، ص۴۴۰-۴۴۱)

می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها
از رهِ پنهان صلاح ‌و کینه‌ها
بلکه خود از آدمی، در گاو و خر
می‌رود دانایی و علم و هنر
در سگِ اصحاب خویی زآن وفود
رفت، تا جویای اللَّه گشته بود
دزدیی کن از درون مرجانِ جان
ای کم از سگ! از درونِ عارفان
چون که دزدی، باری آن دُرِّ لطیف
چون که حامل می‌شوی، باری شریف
(مثنوی، ۲: ۱۴۲۵-۱۴۲۶، ۱۴۲۹، ۱۴۳۲ـ۱۴۳۳)

مکن همنشینی به هر بدسرشت
که دزدد ازو طبعِ تو خویِ زشت
شوی از بدی پر ز نیکی تهی
وز آن نبوَدَت ذره‌ای آگهی
(عبدالرحمن جامی، هفت‌ اورنگ: خردنامه اسکندری)

غزالی، مولانا و جامی نکتهٔ مهمی را یادآور می‌شوند: ما بی‌آنکه بدانیم از معاشران خود اثر می‌پذیریم. طبع و سرشت ما بی‌خبر‌ از ما‌ از حال و جانِ هم‌نشینان‌مان دزدی می‌کند. به تعبیر مولانا خوبی و بدی، از راهی ناپیدا سرایت می‌کند و از سینه‌ای به سینه‌ای می‌لغزد. حال که چنین است، می‌گوید: تو نیز مانند سگ اصحاب کهف، به درونِ عارفان دستبرد بزن. دزدی کن از آنان. از حال نکوی آنان. و این دزدی، چندان آگاهانه نیست. خوی ما ناخواسته از خوی همنشین می‌دزدد. سرشت جان‌ها چنین است. و کیمیای مجاورت از همین‌روست:

همنشینی با شهان چون کیمیاست
چون نظرْشان کیمیایی خود کجاست؟
(مثنوی، ۱: ۲۶۹۶)

هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر
زانکه مُقبل در دو عالم همنشینِ مُقبل است

پنبه‌ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته‌ای
زانکه روح ساده‌ٔ تو، زنگ‌ها را قابل است

وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصل‌اند
وصل از آن کس خواه باری کو به معنی واصل است

گِرد مستان گرد، اگر مِی کم رسد بویی رسد
خود مذاقِ می چه داند آن که مرد عاقل است
(دیوان شمس، غزل ۴۰۲)

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *