در ستایش انتظار

مصطفی سلیمانی، دانش‌آموخته دکترای فلسفه، در کانال تلگرامی خود نوشت:

پروست جایی از زمان حرف می‌زند که دیگر شبیه یک خط مستقیم نیست؛ زمانی که در حافظه، حس و تجربه‌ی انسان شکل دیگری پیدا می‌کند. انتظار هم چنین کیفیتی دارد. یک اتفاق هنوز نیفتاده، اما فضای زندگی را پر کرده است. صدای پیام نیامده، پشت درِ خانه‌ای که هنوز باز نشده، نتیجه‌ای که هنوز اعلام نشده؛ گاهی یک «هنوز» کوچک می‌تواند تمام روزهای آدم را تحت تأثیر قرار دهد. انتظار، زندگی کردن با چیزی است که حضورش از آینده می‌آید.

کودکی را تصور کنید که شب قبل از سفر، لباس‌هایش را آماده کرده و چند بار به ساعت نگاه می‌کند. مقصد هنوز دور است، اما سفر از همان شب آغاز شده. آدم بزرگ‌ها هم تفاوت چندانی ندارند؛ فقط شکل انتظارهایشان تغییر کرده است. یکی منتظر یک تماس است، یکی منتظر شروع دوباره، یکی منتظر روزی که بالاخره جرئت کند تصمیمی قدیمی را عملی کند. ما بخش زیادی از عمرمان را در فاصله‌ی میان «الان» و «آن روز» زندگی می‌کنیم.

ویکتور فرانکل در «انسان در جست‌وجوی معنا» از نیروی معنا برای ادامه دادن سخن می‌گوید. شاید راز تحمل بعضی انتظارها همین باشد: اینکه بدانیم برای چه چیزی ایستاده‌ایم. وقتی انسان دلیلِ ماندنش را می‌فهمد، زمان شکل دیگری پیدا می‌کند. همان روزهایی که از بیرون شبیه تکرار هستند، در درون می‌توانند دوره‌ی ساخته شدن باشند؛ دوره‌ای که شخصیت، صبر و نگاه انسان آرام‌آرام تغییر می‌کند.

انتظار یک پرسش پنهان با خودش دارد: «آیا هنوز همان چیزی را می‌خواهم که روز اول می‌خواستم؟» گذر زمان فقط فاصله ایجاد نمی‌کند؛ خواسته‌های ما را هم آزمایش می‌کند. بعضی آرزوها در مسیر انتظار ریشه‌دارتر می‌شوند و بعضی آرام‌آرام رنگ می‌بازند. شاید یکی از کارهای مهم زمان همین باشد که میان خواسته‌های لحظه‌ای و نیازهای عمیق ما تفاوت بگذارد.

ما معمولاً ارزش زمان را با اتفاق‌هایی که در آن رخ می‌دهد اندازه می‌گیریم؛ با موفقیت‌ها، تغییرها و خبرهای مهم. برای همین روزهای انتظار گاهی در ذهن ما بی‌اهمیت ثبت می‌شوند. در حالی که بسیاری از تصمیم‌های بزرگ، در همین روزهای آرام شکل می‌گیرند؛ زمانی که آدم راه می‌رود، فکر می‌کند، تردید می‌کند و کم‌کم به فهم تازه‌ای از خودش می‌رسد. سکوتِ بیرونی همیشه نشانه‌ی سکون درونی نیست.

انتظار آدم را با یکی از سخت‌ترین واقعیت‌های زندگی روبه‌رو می‌کند: اینکه همه‌چیز با خواستن ما هماهنگ نمی‌شود. بعضی اتفاق‌ها زمان خودشان را دارند؛ مثل میوه‌ای که با نگاه کردن زودتر نمی‌رسد. انسان در این فاصله، مهارتی یاد می‌گیرد که در هیچ کلاس و کتابی آموزش داده نمی‌شود؛ مهارت همراه شدن با روند زندگی.

شاید دلیل بی‌قراری ما در انتظار، فقط دیر رسیدن یک اتفاق نباشد؛ گاهی ما از آدمی که در مسیر انتظار می‌شویم فرار می‌کنیم. چون در این فاصله، نقش‌ها و سرگرمی‌ها کمتر می‌شوند و آدم بیشتر با خودش روبه‌رو می‌شود. انتظار یک اتاق خلوت است؛ اتاقی که در آن صداهای بیرونی کمتر می‌شوند و صداهای درونی واضح‌تر شنیده می‌شوند.

هر چیزی که ارزش ماندگاری دارد، دوره‌ای از نادیده ماندن را تجربه می‌کند. ریشه‌ها پیش از درخت شدن در تاریکی رشد می‌کنند. یک فکر پیش از تبدیل شدن به تصمیم، مدت‌ها در ذهن می‌چرخد. یک آدم پیش از تغییر کردن، روزهای زیادی را با خودش کلنجار می‌رود. انتظار، بخش پنهان رشد است؛ بخشی که دیده نمی‌شود، اما اثرش بعداً در زندگی ظاهر می‌شود.

شاید انتظار را باید دوباره شناخت. آن را فقط فاصله‌ای میان ما و خواسته‌هایمان ندید؛ گاهی خودش بخشی از رسیدن است. چون در این فاصله، ما فقط منتظر یک اتفاق نیستیم؛ داریم ظرفیت مواجهه با آن را پیدا می‌کنیم. بعضی چیزها وقتی وارد زندگی ما می‌شوند که ما هم به اندازه‌ی آن‌ها تغییر کرده باشیم. انتظار، آرام‌ترین شکلِ آماده شدن است.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *