در روزهای اخیر بحث هایی درباره ی نخل های طلای فیلم «فروشنده»ی اصغر فرهادی در جشنواره ی «کن» مطرح شده است. به این بهانه، بخشی از کتاب «در قلمرو دیدار»، زندگی و خاطرات مجید مجیدی [نشر قصیده سرا] مرور می شود.
به گزارش انصاف نیوز، مجید مجیدی در این کتاب می نویسد:
… [محسن مخملباف] یک موتور داشت و دخترش سمیرا را با مقنعه و چادر گره زده، سوار میکرد و اعتقادات سفتی داشت. کل زندگیش یک تلویزیون، یک یخچال ۲ فوت و ۲ دست رختخواب بود.
یکبار همسر محسن یک فرش ۹ متری خریده بود و از من خواست محسن را توجیه کنم! چون محسن با مناعت طبع روی موکت زندگی میکرد. آنروز از مسیر «حوزه هنری» تا خانه با محسن حرف زدم. اما همینکه به خانه رسیدم به همسرش (خدا رحمتش کند) گفت: «تو نمیدانی اگر من روی این فرش راه بروم، دیگر نمیتوانم بنویسم؟! دیگر خودم نیستم» تا خلاصه همان شب فرش را جمع کرد و پس داد…
… با پیروزی انقلاب مجموعهای از ارزشهای مطلق وارد ساحت زیست مردم شد، مثلاً ریش گذاشتن، انگشتر عقیق به دست داشتن، لباس ساده پوشیدن، ساده زندگی کردن و دم بر نیاوردن مقابل مشکلات مادی و … از پول حرف زدن که یک جور پا گذاشتن روی آن ارزشها بود! بعضی وقتها که پرداخت حقوق ما کمی با تأخیر روبهرو میشد، باور کنید حتی نمیتوانستیم به نزدیکترین رفیقمان بگوئیم که حقوقمان دیر شده است! چرا؟ چون بلافاصله برچسب میخوردیم که شما دنبال مادیات هستید! و خب، این روشِ خوبی نبود، چون رفته رفته آدمها مجبور شدند «نقش» بازی کنند.
… در مرز ایران – پاکستان شهری است بنام تفتان که محلهای دارد بنام «شیرآباد» که خانوادهها به دلیل فقر زیاد، دخترهایشان را با قیمتهای بسیار پائین به پاکستانیها میفروختند تا به کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس فرستاده شوند. این فاجعه در قسمتهای شیعهنشین به وفور دیده میشد. به آقای یوسفی، که آن زمان، نمایندهی «سازمان تبلیغات اسلامی» در استان بود، گفتم چرا شما این بدبختیها را به گوش مسؤولان نمیرسانید؟ گفت چند بار این کار را کردهایم، اما این موضوع به حدی خطرناک و گسترده است، که شاید نمیتوان بیش از این مطرحش کرد!
… نسخهی اول فیلمنامه [بدوک. ۱۳۷۰] را که دادم آقای [محمدعلی] زم گفت: «این فیلمنامه خیلی تلخ و سیاه است و امکان ساخت آن به این شکل، اصلاً ممکن نیست.» اما با سماجت و پیگیری من آقای زم هم موافقت کرد به شرطی که از تلخیهایش کم شود که با اختصاص هزینهی اولیه حدود ۶ میلیون تومان کار را شروع کردیم.
… بدوک در «جشنوارهی کن ۱۹۹۲» مورد توجه قرار گرفت و این باعث شد، «مهدی کلهر» مقالهای در روزنامهی جمهوری اسلامی بنویسد و فیلم را به سفارشی بودن از سوی جشنوارههای خارجی محکوم کند. موج مخالفتها بهجایی رسید که آقای [علی] لاریجانی – وزیر ارشاد آن زمان – نامهای نوشت و دستور توقف حضور بدوک در جشنوارههای خارجی را داد. بدوک هم اکران خوبی پیدا نکرد و خیلی زود از پرده پائین آمد. بعد آقای زم فیلم را به دفتر رهبری ارائه داد…
بعد از آنکه فیلم تمام شد، آقای خامنهای فرمودند: «اگر این فیلم مبتنی بر یک درام شکل گرفته که هیچ، اما اگر بر اساس واقعیات باشد، من حرف دارم». سید مهدی شجاعی گفت متأسفانه بدوک مبتنی بر واقعیات است. آقا برافروخته شده و از حاضران پرسیدند «اگر این امر واقعی است، چرا ما را مطلع نمیکنید؟!»…
انتهای پیام


دیدگاهتان را بنویسید