ناگفتههای رئیس وقت دانشگاه علامه طباطبایی از حمله گروه های فشار به خوابگاه طرشت
ئیس پیشین دانشگاه علامه طباطبایی در مورد حمله به خوابگاه طرشت میگوید: وقتی به اتاقی که دو دانشجوی نابینا در آن بودند رفتم دیدم دستگاهی که من با همه بیپولی و بدبختی پول خرید آن را به استادی داده بودم تا از انگلیس بخرد و بیاورد تا نابینایان بتوانند از آن برای درس خواندن استفاده کنند، خرد شده بود. این دانشجویان نابینا گفتند که عدهای به اتاقمان آمدند و ما را کتک زدند و کمدها را روی زمین انداختند و با لگد این دستگاه را له و خراب کردند.
نجفقلی حبیبی در بخش دوم و پایانی گفتوگو با تاریخ شفاهی ایرنا به مواردی همچون تاسیس دانشکده علوم قضایی، وضعیت رفاهی نمایندگان مجلس سوم، عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی و حمله گروههای فشار به خوابگاه طرشت دانشگاه علامه طباطبایی میپردازد.
ایرنا: دانشکده علوم قضایی را چطور تأسیس کردید؟
حبیبی: این دانشکده اولین اتفاق در این زمینه بود. نمیدانم چه کسی مرا به آیت الله موسوی اردبیلی معرفی کرده بود که ایشان مرا خواست. آقای موسوی اردبیلی بعد از شهادت شهید بهشتی، رئیس شورایعالی قضایی شده بود. ایشان به من گفتند قبل از انقلاب، قانونی برای تربیت قضات نوشته شده بود تا دانشکده علوم قضایی و خدمات اداری قوه قضاییه تاسیس شود. این قانون اما اجرایی نشده است. شهید بهشتی هم زمانی که رئیس قوه بودند خیلی تلاش کردند تا این دانشکده را راه اندازی کنند اما آن قدر گرفتاریهای انقلاب و کارهای مهمتر دیگری وجود داشت که ایشان هم موفق به این کار نشدند. اکنون که اوضاع کمی آرامتر شده است ما قصد داریم این دانشکده را ایجاد و قاضی تربیت کنیم.
من هر چه به آقای موسوی اردبیلی گفتم که من مدرک کارشناسی و دکتری حقوق ندارم و الهیات خواندهام قبول نکردند و گفتند باید بروید و دانشکده علوم قضایی و خدمات اداری دادگستری را ایجاد کنید. ایشان تاکید کردند که قبل از انقلاب نتوانستند این دانشکده را راه اندازی کنند، بعد از انقلاب هم تا الان اوضاع مملکت اجازه تاسیس آن را نداد ولی اکنون قصد داریم این کار نیمه کاره را تکمیل کنیم.
در نهایت ایشان مسئولیت این کار را برعهده من گذاشتند. گفتم به من مکان بدهید. گفتند خودت برو پیدا کن.
خیلی دردسر کشیدم تا مکانی را که الان دانشکده علوم قضایی است و در خیابان خارک واقع شده است گرفتم. اینجا قبلا دفتر تحکیم وحدت دانشجویان بود و آقای صفاری و دیگران در آن بودند. رفتم و گفتم این ساختمان پنج طبقه است و شما به همه آن نیاز ندارید. بخشی از آن را بدهید تا ما در آن دانشکده علوم قضایی را احداث کنیم. گفتند به یک شرط این کار را انجام می دهیم و آن اینکه طبقه پنجم دست ما باشد و قول هم بدهید تا زمانی که شما مسئول این دانشکده هستید ما را از این ساختمان بیرون نکنید.
من به آنها قول دادم و گفتم تا زمانی که من هستم شما هم در این ساختمان هستید. همین طور هم شد. طبقه پنجم دست آنها بود و ما چهار طبقه دیگر را تبدیل به دانشکده علوم قضایی کردیم. به تدریج رشتههای مختلف اینجا راه افتاد و استاد جذب کردیم. چون ایام تعطیلی دانشگاهها بر اثر انقلاب فرهنگی هم بود این اولین موسسه آموزش عالی بود که دانشجو پذیرش کرد و راه افتاد.
چون جا نداشتیم دانشکده حقوق دانشگاه تهران را هم گرفتیم و گفتیم کلاسها را آنجا تشکیل دهند. دانشگاه تهران هم گفت حالا که این طور است خودت ریاست دانشکده حقوق دانشگاه تهران را هم بر عهده بگیر. من هر چه گفتم حقوق نخواندهام و صلاحیت این کار را ندارم قبول نکردند. در نهایت مسئولیت این دانشکده را هم پذیرفتم. آن زمان دانشگاهها هنوز به خاطر انقلاب فرهنگی تعطیل بود. آقای موسوی اردبیلی نزد امام خمینی(ره) رفتند و از ایشان مجوز فعالیت دانشکده علوم قضایی را گرفتند. از همانجا دانشکده حقوق دانشگاه تهران و دیگر دانشگاهها هم شروع به بازگشایی کردند. یعنی این امر سبب خیر شد و از بابت تاسیس دانشکده علوم قضایی، تعطیلی دانشگاهها ناشی از انقلاب فرهنگی هم از بین رفت. بعدها این ساختمان فعلی دانشکده علوم قضایی در خیابان خارک، یعنی در همان محلی که من تاسیس کردم؛ چند ساختمان اطراف خود را خرید و گسترش پیدا کرد.
در مورد پژوهشکده امام خمینی(ره) هم بفرمایید.
قبل و بعد از ارتحال حاج احمدآقای خمینی با من صحبتهایی شد تا موسسه تنظیم و نشر آثار امام دانشکدهای را ایجاد کند که اندیشههای امام را از طریق آموزشهای آکادمیک توسعه دهند. تاسیس این دانشکده تصویب و اولین مسئولیت آن نیز به من سپرده شد و من رئیس پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی شدم. دو سال مسئولیت این مرکز با من بود. آنجا شکل گرفت و دانشجو پذیرفت و دروسش شروع شد.
خاتمی کاشت، احمدی نژاد کَند!
چه شد که رئیس دانشگاه علامه طباطبایی(ره) شدید؟
وقتی آقای مصطفی معین وزیر فرهنگ و آموزش عالی شدند در چند جا نیاز به رئیس دانشگاه داشتند. مراکز مختلفی در شهرستانها را پیشنهاد کردند که من گفتم نمیتوانم به شهرستان بروم. در نهایت حکم ریاست دانشگاه علامه طباطبایی را به من دادند.
از فعالیتتان در این دانشگاه بفرمایید.
دانشگاه علامه طباطبایی دانشگاه پراکندهای بود که دانشکدهها و ساختمانهایش در سراسر تهران پخش و بی سر و سامان بود. با همکاری استادان و کارمندانی که آنجا بودند تلاش کردیم تا مقداری جمع و جور شود که شد ولی من به این قانع نشدم. همچنان ساختمانهای این دانشگاه در نقاط مختلف پراکنده بود و شکل دانشگاه را نداشت.
من گشتم و زمینی را در دهکده المپیک که الان دانشگاه علامه طباطبایی است را پیدا کردم. زمینی به وسعت ۵۰ هکتار و متعلق به دولت بود. این زمین قبل از انقلاب مصوبه مجالس سنا و شورا را داشت و آن را به سازمان ورزش و تربیت بدنی داده بودند. اما بعد از انقلاب راکد و بیکار افتاده بود و آن را مجددا به سازمان ورزش واگذار کرده بودند ولی آنها نیز نتوانسته بودند روی آن کاری انجام دهند. سپس آن زمین را به دانشگاه تربیت معلم داده بودند ولی آنها هم موفق نشده بود کاری در آنجا انجام دهند.
من پیاده به آن منطقه رفتم تا زمینی برای تاسیس دانشگاه علامه پیدا کنم. دیدم دانشگاه تربیت معلم چند خودرو را آنجا پارک و زمین را اشغال کرده است. با وزارت علوم و دانشگاه تربیت معلم صحبتهایی کردم و قرار شد دولت پولی را به دانشگاه تربیت معلم بدهد و آن زمین را به طور کل در اختیار دانشگاه علامه طباطبایی قرار دهد. این کار انجام شد. از سه ساختمانی که قبلا آنجا بود یکی را به عنوان ساختمان اداری انتخاب کردیم. از دو ساختمان دیگر هم به عنوان دانشکده استفاده کردیم. ساختمان اداریمان قبلا در خیابان کریمخان زند بود.
قرار شد بقیه ۵۰ هکتار را که تا بالای کوه بود سازمان جنگلها و مراتع به دانشگاه علامه واگذار کند. حتی صحبت کردیم تا زمین بیشتری را به دانشگاه بدهند. قرار شد ما مقداری پول به آنها بدهیم تا قسمتهای سنگی را به ما بدهند تا بتوانیم در آنجا یک استخر بزرگ تاسیس کنیم به نوعی که حتی اهالی محل هم بتوانند از آن استفاده کنند. آنها پذیرفتند و به پول آن زمان نه میلیون تومان از ما گرفتند تا زمین بالا را هم به ما واگذار کنند.
ما زمین را گرفتیم و آنجا مستقر شدیم. آقای خاتمی رئیس جمهور وقت هم آمد و آنجا را افتتاح کرد و یک درخت هم کاشت. اما آقای احمدی نژاد رئیس جمهور شد و یک روز هم مهلت نداد و مرا از ریاست دانشگاه علامه برداشت. برداشتن من اشکالی نداشت ولی نصف آن زمین را از دانشگاه علامه گرفتند و آن طرف جاده انداختند. الان هم اگر بروید و ببینید مشاهده می کنید که این زمین بیکار و بی خاصیت افتاده است. آقای احمدی نژاد درختی که آقای خاتمی کاشته بود را کند.
من شنیدم زمین را به دانشگاه صنعتی شریف واگذار کردهاند در حالی که هیچ ربطی به این دانشگاه ندارد. این زمین سالهاست معطل مانده است. از طرفی دانشگاه علامه کوچک و ساختمانهای آن فشرده ساخته شده و از سویی این زمین بلامصرف افتاده است. قرار بود آنجا ساختمانهای دانشکدهها، کتابخانه و مسجد ساخته شود که هیچ کدام نشد.
رفتار زاهدانه نمایندگان مجلس سوم
فعلا از فعالیت های علمی و اجرایی تان بگذریم. چطور شد که برای نمایندگی مجلس سوم شورای اسلامی نامزد شدید؟ شما در فهرستهای مختلف انتخاباتی مجلس سوم قرار گرفتید. مثلا مجمع روحانیون مبارز، ائتلاف محرومین و مستضعفین حزب الله تهران، اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان و دفتر تحکیم وحدت.
بله. من عضو و دبیر انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها بودم. این انجمن جزو ۶ گروه سیاسی جناح چپ تلقی می شد. لذا خودبخود در فضای انتخابات قرار گرفتم. یک سهمیه از کاندیداها به انجمن اسلامی داده شد و من نامزد و وارد مجلس شدم.
آن مجلس از نظر ساده زیستی نمایندگان در چه وضعیتی قرار داشت؟
مجلس آن زمان از هر نظر ساده بود. مثلا یادم است از شمال چای آورده بودند و قرار بود به هر کدام از نمایندگان دو کیلو چای هدیه دهند ولی نمایندگان همین را هم قبول نمیکردند و میگفتند حق حساب است. رفتار نمایندگان خیلی زاهدانه بود.
خودرو چه؟
به بعضی از نمایندگان ماشین پیکان واگذار کرده بودند. البته پول ماشین را از نمایندگان میگرفتند ولی آن را خارج از نوبت میدادند. به بعضی از نمایندگان هم که مجبور بودند به شهرستانها و روستاهای حوزه نمایندگیشان سر بزنند پاترول داده بودند. البته همانطور که عرض کردم پول ماشین را باید خود نماینده میداد و مجلس فقط معرفینامه میداد تا خارج از نوبت ماشین را به نماینده تحویل دهند.
نمایندهها راننده اختصاصی داشتند؟
بعضیها داشتند و بعضی نداشتند. من نماینده تهران بودم و یک پیکان گرفته بودم و خودم هم رانندگی میکردم. نمایندگان شهرستانها عموما پاترول گرفته بودند. مجلس سوم انصافا مجلس خوبی بود.
محافظ هم داشتید؟
خیر. بسیاری دیگر از نمایندگان تهران مثل آقای مظفری نژاد، خانمها رجایی و دستغیب و دیگر نمایندگانی که میشناختم هیچ کدام محافظ نداشتند.

بسیاری از نمایندگان مجلس اول با دوچرخه به مجلس میآمدند
آیا این درست است که برخی از نمایندگان با دوچرخه به مجلس میآمدند؟
مجلس اول این طور بود. من حدود ۶ ماه رئیس کتابخانه مجلس اول بودم. شاهد بودم که نمایندهها اغلب ساعت هشت صبح با دوچرخه میآمدند. دوچرخه را همانجا کنار دیوار میگذاشتند و وارد سالن مجلس میشدند. مجلس اول واقعا چیز عجیب و غریبی بود که دیگر هم تکرار نشد. در مجلس سوم که من نماینده بودم نمایندگان خودرو داشتند، برخی هم پیکان یا پاترول گرفتند.
غذای مجلس سوم اما خیلی ساده بود. مرحوم مهندس کتیرایی که رئیس کارپردازی مجلس بود در تهیه غذا و جلوگیری از اسراف خیلی سختگیری میکرد. یادم هست مجلس چهارم که شروع شد یکی از نمایندگان به من زنگ زد و گفت حالا بیا مجلس و ناهار بخور، آن ناهارها چه بود که آقای کتیرایی به ما میداد!!
برای ناهار نمایندگان چه غذاهایی داده میشد؟
خورش قیمه، آبگوشت و غذاهای سادهای که عموم مردم میخوردند. مجلس سوم در مجموع مجلس خوبی بود. هم داخل مجلس هزینهها خیلی پایین بود و مثلا غذاها خیلی ساده بود و مراعات میشد، هم آقای کتیرایی برای سفرهای نمایندگان مخارج را به شدت کنترل میکرد.
آن موقع نمایندهها برای وارد شدن به مجلس چقدر هزینه تبلیغات میکردند؟
از این نظر با یکدیگر فرق داشتند. در تهران معمولا نهادها و سازمانها این کار را میکردند. مثلا درباره خود من، کسانی که کار تبلیغاتی میکردند به من گفتند باید فلان مبلغ را بدهی. پاسخ دادم من حقوقی مختصر میگیرم که خرج زندگیام میشود و دیگر چیزی ندارم. گفتند نماینده شدن خرج دارد. گفتم مرا از فهرست کاندیداهای خودتان حذف کنید. شما خواستید من نماینده گروهتان شوم خودتان هم خرجش را بدهید!
نمایندگان شهرستان هم هر کدام شرایط خاص خودشان را داشتند.
تا این حد خطا در کشور اتفاق نمیافتاد
آن زمان چقدر حقوق میگرفتید؟
من استاد دانشگاه بودم. دقیقا یادم نیست چقدر حقوق میگرفتم. فکر کنم بین هفت تا هشت هزار تومان بود. من و آقای دکتر تسلیمی از مجلس حقوق نمیگرفتیم. هر دو عضو کمیسیون آموزش عالی مجلس سوم بودیم. از دانشگاه حقوق میگرفتیم.
مجلس سوم از نظر اجرای وظیفه نظارتی خود چقدر موفق بود؟
به نظر من خوب بود. آن زمان هنوز در کل کشور فضای انقلاب حاکم بود و تا این حد خطا اتفاق نمیافتاد که نظارت و پیگیری لازم باشد. من با این که نماینده تهران بودم ولی به خیلی از شهرستانها میرفتم که سرکشی کنم و ببینم چه خبر است. دیگر نمایندگان هم همین کار را میکردند.
چرا مشارکت مردم در انتخابات مجلس سوم نسبت به قبل پایین بود؟ در سطح کشور شصت درصد ولی در تهران حدود بیست و سه درصد شرکت کردند؟
مجلس سوم دست جناح چپ بود. در مجلس چهارم این ترکیب کاملا عوض شد.
این جناح بندیها چرا به وجود آمد؟ زمانی حزب جمهوری اسلامی وجود داشت که ترکیبی از هر دو جناح بود. چرا در آستانه انتخابات مجلس انشقاق ایجاد شد؟
مباحث اجتماعی که پیش آمد منجر به این مسائل شد. آن زمان روی خط امام حساسیت خاصی ایجاد شد. مسائلی مثل حمایت از مستضعفین و حمایت از دولت مهندس میرحسین موسوی و مسائلی از این دست باعث شد که این مجموعه در همین جناح(چپ) قرار گیرد. البته من برای بحث دقیقتر باید مجددا به آن دوران رجوع کنم و شرایط را مطالعه کنم.

هاشمی از کروبی مقتدرتر بود
یکی از بحثهایی که در مجلس سوم اتفاق افتاد، بحث اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی بود که امام خمینی(ه) مطرح کردند. در این مورد بفرمایید.
جریانی در انقلاب وجود داشت که حمایت از مستضعفین را محور فعالیتهایش قرار داد. جریان دیگر اما معتقد بود مردم باید زندگی خودشان را بکنند و راحت باشند. یادم هست یکی از نمایندگان در مجلس گفته بود بچه من هم دوست دارد موز بخورد و رفاه داشته باشد.
این جریان معتقد بود هر چند رفاه اجتماعی مورد نیاز است ولی وقتی ظرفیت اقتصادی کشور ایجاب میکند باید مسائل اساسی کلان در اولویت قرار گیرد و بحث رفاه در مرحله بعدی باشد. دولت بیشتر دنبال این طرز فکر و برقراری عدالت اجتماعی بود و با مرفهین همراهی نمیکرد.
اینها بحثهایی کاملا جدی و سیاسی بود و جناح چپ بر همین اساس شکل گرفت. مجلس سوم هم دنبال برقراری این عدالت بود و در قوانین و مقرراتی که وضع میکرد این مسائل را دنبال میکرد. اما این که در این زمینه چقدر موفق شد را باید دیگران قضاوت کنند.
مجلس سوم دو رئیس را تجربه کرد، ابتدا مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی و سپس آقای کروبی. ریاست این دو چطور بود؟
آقای هاشمی مقتدرتر و با توجه به موقعیتها و مسئولیتهایی که در شرایط جنگی کشور داشت فعالتر بود. آقای کروبی اما افتادهتر و خودمانیتر بود. روحیه این دو با هم تفاوت داشت. البته آقای کروبی هم در اداره مجلس موفق بود و مشکل خاصی پیش نیامد.
چرا شورای رهبری از قانون اساسی حذف شد؟
یکی از اتفاقات مهم در ایام مجلس سوم بازنگری قانون اساسی بود. چطور شد که شما از ظرف مجلس عضو شورای بازنگری قانون اساسی شدید؟
من در آن ایام همزمان رئیس دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و رئیس دانشکده علوم قضایی بودم که هر دو جنبه حقوقی داشت. لذا نمایندگان مرا انتخاب کردند تا در این شورا حضور داشته باشم.
دلیل بازنگری قانون اساسی چی بود؟
انقلاب که پیش آمد اتفاقاتی در مملکت رخ داد که نوع حکومت و شیوه اداره کشور تغییر کرد. قانون اساسی پس از انقلاب نوشته شد ولی در عمل (مسئولان) متوجه یک سری نواقص و اشکالات شدند. لذا تصمیم گرفتند تا نواقص و کمبودها را برطرف کنند و برای این کار تصمیم به بازنگری قانون اساسی گرفتند. البته خیلی هم تغییرات عمدهای در این قانون صورت نگرفت. مثلا فصل سوم قانون اساسی که مربوط به انتخاب نمایندگان نمایندگان و وظایف آنها بود تغییری نکرد.
یکی از بحثهایی که در شورای بازنگری قانون اساسی اتفاق افتاد، بحث حذف شورای رهبری از قانون اساسی بود. چرا این اتفاق افتاد؟
جرئیات این اصل الان در ذهنم نیست. ولی به نظرم گفته شد حالت شورایی عامل دردسر میشود. ممکن است نظرات مختلفی در شورای رهبری ابراز شود و در آن صورت نمیشود مملکت را اداره کرد. ممکن است عدهای طرفدار شخص خاصی (در شورای رهبری) شوند و برخی طرفدار شخص دیگری. خود این انشقاق اجتماعی ایجاد میکند. از نظر دیدگاهها هم برای حل مسائل، نظرات متفاوتی در این شورا ابراز میشود. در نهایت از طریق شورا نمیتوان مملکت را اداره کرد.

روایت حبیبی از شب پرحادثه خوابگاه طرشت
از شورای بازنگری قانون اساسی بگذریم. یکی از اتفاقات تلخی که زمان ریاست شما در دانشگاه علامه طباطبایی افتاد حمله گروههای فشار به خوابگاه طرشت بود، این اتفاق چرا و چگونه رخ داد؟
حدود سحر بود که در جریان این امر قرار گرفتم و به خوابگاه طرشت رفتم. ظاهرا دانشجوها شعارهای تند و بدی داده بودند اما این که چه چیز منجر به این شده بود که آنها این شعارها را بدهند را الان خاطرم نیست. آقای قالیباف هم که آن زمان فرمانده نیروی انتظامی بود نیرو به خوابگاه فرستاده بود. ظاهرا سعید عسگر هم بین آنها بود.
به من گفتند که دانشجوها را از پشت بام به پایین پرت کردهاند. من صحت و سقم آن را نمیدانم ولی بچهها را کتک زده بودند و بعضا آنها را مصدوم و مجروح کرده بودند که من دوسه نفر آنها را دیدم.
وقتی به اتاقی که دو دانشجوی نابینا در آن بودند رفتم دیدم دستگاهی که من با همه بیپولی و بدبختی پول خرید آن را به استادی داده بودم تا از انگلیس بخرد و بیاورد تا نابینایان بتوانند از آن برای درس خواندن استفاده کنند، خرد شده بود. این دانشجویان نابینا گفتند که عدهای به اتاقمان آمدند و ما را کتک زدند و کمدها را روی زمین انداختند و با لگد این دستگاه را له و خراب کردند.
من خیلی ناراحت شدم. چون خون جگر خورده بودم تا دلار فراهم شود و بتوانیم این دستگاه را از انگلیس تهیه کنیم و به اینجا بیاوریم. چند دانشجوی نابینا در کل دانشگاه داشتیم که به این دستگاه نیاز داشتند. دو دانشجو گوشه اتاق کز کرده بودند و کمدهایشان وارونه داخل اتاق افتاده بود.
من تا ساعت چهار صبح در خوابگاه بودم. این که چه اتفاقی افتاده بود که دانشجویان شعار بدهند را در جریان نبودم. زمانی که من به خوابگاه رفتم دانشجویان ساکت شده بودند. من ابتدا به خوابگاه و سپس به بیمارستان شریعتی رفتم که مصدومین را به آنجا برده بودند.
خیلی دانشجوها را کتک زده بودند. برخوردهای وحشتناکی انجام داده و بچه ها را بدجوری کتک زده بودند.
ما باید ببینیم چکار کردهایم که باعث شده است دانشجویان این شعارها را بدهند. علاوه بر این فقط چند نفر دانشجو شعار دادهاند و نباید این گونه برخورد میشد. خسارت زیادی هم به خوابگاه وارد شده بود. آوردن این همه خودرو و ادوات نظامی و زرهی در اطراف خوابگاه جو بدی ایجاد کرده بود. من همان زمان به خاطر حفظ آبروی نظام و انقلاب موضوع را باز نکردم و سعی کردم هر چه سریعتر به قضیه فیصله بدهم.
البته به من گفتند تعدادی از دانشجویان را از پشت بام و طبقات بالای خوابگاه به پایین پرت کردهاند. من وقتی به بیمارستان شریعتی رفتم کسی را ندیدم که از پشت بام به پایین پرت کرده باشند. چون طبیعتا اگر کسی از آن ارتفاع به پایین پرت شود فوت میشود و کسی در این ماجرا فوت نکرده بود.
یک شبانه روز حبس توسط برخی دانشجویان
ظاهرا یک بار هم برخی دانشجویان اصولگرا به دفتر ریاست شما در دانشگاه علامه طباطبایی حمله و شما را داخل اتاق حبس کردند؟
بله. من کتاب شرح توحید قاضی سعید قمی را که تازه چاپ شده در دفتر داشتم. یک سری از دانشجویان آمدند و به داخل دفتر من رسیدند. دختر و پسر بودند. شب که شد گفتم و دخترها را مرخص کردند تا به خوابگاه یا منزلشان بروند. اما پسرها همانجا ماندند و به من گفتند اجازه نمیدهیم بیرون بروید. گفتم من وقت دکتر دارم و باید همسرم را به پزشک ببرم. اما اجازه ندادند از دفتر خارج شوم. شب را داخل اتاق خودم زندانی کرده بودند و اجازه ندادند از آنجا بیرون بیایم. دانشجویان هم آنجا ماندند و شروع به صحبت با آنها کردیم. یکی از آنها گفت کتاب شرح توحید قاضی سعید قمی را به من بدهید. گفتم اگر بدانم آن را مطالعه میکنی یک نسخه به شما میدهم. همین کار را کردم. تا صبح آنجا بودم. گردانندگان اصلی این ماجرا آقایان … و …. بودند.
علت این قضیه چه بود؟
عمده آن به خاطر تحریک این دو نفر بود. میخواستند اقتداری از خود نشان دهند. خیلی کار بد و زشتی کردند و هیچ دستاوردی هم برای آنها نداشت.
من مکرر خدمت رهبر انقلاب میرسیدم. هم خودشان میخواستند و هم لازم میشد خدمت ایشان بروم و مسائل را بیان کنم. یک بار که نماز ظهر را پشت سر ایشان خواندم و داشتم میرفتم، ایشان لب پلهها دست مرا در دست خود گرفتند. آقای حسن روحانی داخل حیاط ایستاده بودند و البته هنوز رئیس جمهور نشده بودند. آقای روحانی به حضرت آقا گفت من با شما کار دارم. آقا با خنده گفتند من فعلا با آقای دکتر حبیبی کار دارم، شما فعلا از آفتاب استفاده کنید. با آقا همانطور که دست مرا گرفته بودند به داخل حیاط رفتیم و حدود یک ساعت قدم زدیم.
صحبتهای مفصلی بین ما شد. این که ایشان دست من را در دست خودشان گرفتهاند و در کل مدت تقریبا یک ساعت با هم داخل حیاط قدم زدیم و صحبت کردیم. برایم خیلی جالب بود. ما چیز پنهانی نداشتیم و کارهای من کاملا مشخص بود.
افسوس که ژاپنیها رفتند
اگر صحبت دیگری دارید بفرمایید.
دانشگاه علامه تنها دانشگاه تخصصی علوم انسانی کشور و پراکندگی آن وحشتناک بود. اساتید خوبی هم داشت ولی چون پراکنده بود همدیگر را پیدا نمیکردند. من برای تجمیع دانشگاه تلاش کردم هر چند بعدا افرادی آمدند و آن را ضایع کردند ولی باز هم خوب است.
ما نقشه اولیه دانشگاه را از آقای مهندس میرحسین موسوی گرفتیم. ایشان یک روز کامل وقت گذاشت و محیط را بازدید کرد. یک محوطه با هشت دانشکده طراحی کرد با یک آب نمای بزرگ، یک زمین چمن، یک مسجد و یک کتابخانه بزرگ. اما طرحی که ایشان داد اصلا اجرایی نشد.
دو سه ماه قبل که آنجا رفتم متاثر شدم که زمینی که جزو مالکیت دانشگاه علامه است آنجا افتاده است و هیچ استفاده ای از آن نمیشود. زمانی که آقای قالیباف مسئول نیروی انتظامی بود یک ساختمان در زمین متعلق به دانشگاه در آنجا ساخته بود که حدود ۲۰ هزار متر و انبار نیروی انتظامی بود. من به شخص رهبر انقلاب نامه نوشتم و گفنم این زمین متعلق به دانشگاه علامه است و نیروی انتظامی آن را تصاحب کرده است، دستور بفرمایید زمین را تخلیه کنند.
آقا دستور دادند و دو سه ماه طول کشید که آقای قالیباف دستور داد ساختمان را خراب کردند و زمین را به دانشگاه تحویل دادند.

اما این زمین همچنین بلااستفاده افتاده است و معلوم نیست آن را به چه سازمان یا ارگانی واگذار کردهاند. گفته میشود آن را به دانشگاه شریف دادهاند. بعد از این که من از ریاست دانشگاه علامه کنار رفتم مسئولین بعدی حتی تعدادی از زمینهای اطراف را خریدند و به دانشگاه اضافه کردند در حالی که دانشگاه خودش زمین بیکار داشت و نیاز به صرف این هزینهها نبود. احساس میکنم به دانشگاه علامه ستم کردند. جالب است که الان فخر میفروشند که این بزرگترین و تنها دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه است. حداقل شان این دانشگاه را رعایت کنید و زمین را به دانشگاه بدهید تا بسازند.
خاطرم است زمانی که رئیس دانشگاه علامه بودم تعدادی از ژاپنیها آمدند. آنها میخواستند یک مرکز تحقیقاتی در اینجا بسازند. من دریافتم که اینها به جای ایران، کل منطقه را در نظر دارند. به آنها گفتم بهترین جا برای شما ایران است چون بسیاری از این منطقه تحت پوشش فرهنگ ایران است از تاجیکستان و افغانستان گرفته تا خلیج فارس. بنابراین شما مرکزیت تحقیقات خود را در ایران مستقر کنید. آنها حدود ۲۰۰، ۳۰۰ جلد کتاب هم با خود آورده بودند. من چهار اتاق در ساختمان خیابان کریمخان دانشگاه علامه را در اختیار آنها گذاشتم. اما بعد از این که از ریاست دانشگاه کنار رفتم همه اینها برچیده شد که من هنوز غصه آن را میخورم. اگر چهار ماه دیگر مانده بودم ژاپن مرکز تحقیقاتی خود در خاورمیانه را در ایران تاسیس کرده بود. من خیلی غصه میخورم چون زحمت کشیده بودم تا ژاپنیها را راضی کنم که مرکز تحقیقاتی خود را اینجا بسازند.

تاریخ شفاهی ایرنا!!!؟؟ جان خودتان اینقدر ما رو نخنودنید! میخواهید ادای تاریخ شفاهی دهباشی رو در بیاورید!؟ بلاتردید اقبال مردم و حتی کارشناسان به تاریخ دهباشی، با هیچ تاریخی در …قابل قیاس نیست! من به شما قول میدهم حتی کارشناسان حکومتی رژیم ، به تاریخ دهباشی مراجعه کنند تا تاریخ ایرنا!!
آدم این چیزا رو میخونه میفهمه چرا مملکت به این روز افتاده! از اول همه چی الابختکی و هردمبیل بوده!
قالیباف تفکر گازانبری رو از همون اول داشته …
پایه گذار مافیا در کشور، شخص هاشمی بود. جالبه کینه ای از احمدی نژاد دارن و خیلی دارن میسوزن. مهم نیست، چون مردم خیلی احمدی نژاد رو دوست دارن