صداوسیما و بحران در روایتِ بحران

هادی آخوندی نعمتآباد در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده، به الزامات موفقیت رسانه در جهان امروز پرداخته و از این منظر، عملکرد رسانه ملی را مورد نقد قرار داده و نوشته است:
در دنیای امروز، قدرت دیگر فقط در میدانهای نظامی یا شاخصهای اقتصادی تعریف نمیشود. آنچه در بزنگاههای حساس، سرنوشت کشورها را رقم میزند، توانایی تولید و تثبیت «روایت» است؛ روایت از واقعیت، روایت از بحران، روایت از دوست و دشمن، و مهمتر از همه، روایتِ نسبت حکومت با مردم.
رسانهها، اصلیترین ابزار این میداناند و هر جا رسانه رسمی نتواند نقش خود را ایفا کند، این خلأ بلافاصله توسط دیگران پر میشود؛ خواه رسانههای رقیب، خواه دشمنان آشکار.
مسأله امروز رسانههای ما، پیش از آنکه امنیتی یا سیاسی باشد، یک مسأله عمیق ارتباطی است. بحران اصلی، بحران اعتماد و مرجعیت رسانهای است؛ بحرانی که سالهاست نسبت به آن هشدار داده شده، اما یا جدی گرفته نشده یا به اشتباه، صرفاً یک مسأله مقطعی تلقی شده است. در این میان، صداوسیما بهعنوان مهمترین نهاد رسانهای رسمی و ملی، در کانون این بحران قرار دارد.
صداوسیما قرار بود رسانه «ملی» باشد؛ رسانهای برای بازتاب تنوع اجتماعی، فرهنگی و فکری جامعه ایران. قرار بود صدای اکثریت خاموش، اقلیتهای نادیدهگرفتهشده و حتی منتقدان دلسوز باشد. اما در عمل، این نهاد بهتدریج در چارچوب یک نگاه سیاسی محدود و رادیکال محصور شد؛ نگاهی که رسانه را نه ابزار گفتوگو، بلکه ابزار صفبندی سیاسی میبیند. نتیجه این تغییر نگاه، فاصله گرفتن تدریجی رسانه از جامعه و تعریف خود در برابر مردم بوده است.
در نظریههای کلاسیک ارتباطات، از جمله نظریه «کارکردگرایی رسانه»، رسانهها باید نقشهای اطلاعرسانی، تفسیر، پیوند اجتماعی و انتقال فرهنگ را ایفا کنند؛ اما وقتی رسانهای خود را در جایگاه «صاحب حقیقت مطلق» مینشاند و هر صدای متفاوتی را یا نادیده میگیرد یا تهدید تلقی میکند، طبیعی است که مخاطب احساس بیگانگی کند.
رسانهای که قرار است پل باشد، به دیوار تبدیل میشود. در چنین شرایطی، حتی پیامهای درست هم شنیده نمیشوند، چون حامل پیام، اعتبار خود را از دست داده است.
یکی از پیامدهای مستقیم این رویکرد، از دست رفتن همان مخاطبان سنتی و بهاصطلاح «خودی» است. صداوسیما نهتنها نتوانسته مخاطبان منتقد یا خاکستری را با خود همراه کند، بلکه بهتدریج بخشی از مخاطبان همسو و وفادار گذشته را نیز فراری داده است.
زبانی که دائماً در حال هشدار و خطکشی است، حتی برای همراهان قدیمی هم خستهکننده میشود. رسانهای که دائماً در موضع تقابل قرار دارد، دیر یا زود تنها میماند.
ریشه این وضعیت را باید در اسارت صداوسیما در یک نگاه سیاسی رادیکال جستوجو کرد؛ نگاهی که جهان را سیاه و سفید میبیند، جامعه را یکدست فرض میکند و پیچیدگیهای اجتماعی را برنمیتابد.
این نگاه، بهطور طبیعی، رسانهای تولید میکند که زبانش زبان حذف است، نه اقناع. تغییر این وضعیت، صرفاً با اصلاح چند برنامه یا جابهجایی چند مجری ممکن نیست. مسأله، مسأله مدیریت و ساختار تصمیمگیری است. تا زمانی که این نگاه بر رأس و بدنه صداوسیما حاکم باشد، خروجی متفاوتی هم نمیتوان انتظار داشت.
از سوی دیگر، صداوسیما سالهاست که عملاً نیازی به مخاطب احساس نمیکند. بودجهای تضمینشده، مستقل از میزان بیننده و اعتماد عمومی، این نهاد را از منطق رقابت رسانهای دور کرده است.
درحالیکه در اغلب رسانههای حرفهای جهان، مخاطب تعیینکننده بقا و کیفیت است، در اینجا مخاطب به عنصری حاشیهای تبدیل شده که نتیجهاش روشن است: رسانهای که برای جذب مخاطب تلاش نمیکند، بهتدریج مخاطب را پس میزند.
دفع مخاطب، الزاماً حاصل نیت بد نیست؛ اغلب نتیجه بینیازی ساختاری است. زبانی که بهروز نمیشود، روایتهایی که تکراری و کلیشهایاند، نادیده گرفتن سبک زندگی نسلهای جدید و سادهسازی مسائل پیچیده اجتماعی، همگی محصول همین بینیازیاند. صداوسیما، بجای آنکه خود را با جامعه تطبیق دهد، انتظار دارد جامعه خود را با او تطبیق دهد؛ انتظاری که در عصر رسانههای متنوع و شبکههای اجتماعی، اساساً غیرواقعبینانه است.
فضای حاکم بر صداوسیما نیز بهتدریج از یک فضای فرهنگی و فرهنگسازانه، به فضایی امنیتزده و یقهگیرانه تغییر کرده است. رسانهای که باید محل گفتوگو، پرسش و تبیین باشد، به رسانهای تبدیل شده که بیشتر از آنکه بشنود، هشدار میدهد و بیشتر از آنکه توضیح دهد، خط و نشان میکشد. این تغییر فضا، تأثیر مستقیمی بر کیفیت محتوا و رابطه رسانه با مخاطب گذاشته است.
در علم ارتباطات، اقناع زمانی شکل میگیرد که مخاطب احساس احترام، صداقت و همدلی کند. اقناع با فشار، حذف یا تحقیر به دست نمیآید.
رسانهای که بهجای گفتوگو، از موضع بالا با جامعه سخن میگوید، عملاً امکان اقناع را از خود سلب میکند. در چنین فضایی، حتی روایتهای درست هم با تردید مواجه میشوند، چون مخاطب نسبت به نیت و صداقت رسانه دچار تردید است.
این ضعفها، در زمان بحرانها خود را عریانتر نشان میدهند. بحران، لحظه آزمون رسانه است. در ادبیات مدیریت بحران، تأکید میشود که سرعت، شفافیت و صداقت، سه اصل کلیدی ارتباطات بحراناند.
با این حال، تجربه نشان داد که حتی در این روزها که بهدلیل آشوبهای خیابانی و تهدیدات تروریستی، اینترنت بهطور موقت قطع شده و شبکههای اجتماعی در دسترس نیستند، صداوسیما هیچ تلاشی بر بازسازی مرجعیت خود نداشته و ندارد.
در چنین شرایطی که عملاً رقیب اصلی رسانه ملی به طور گسترده از دسترس آحاد جامعه خارج شده است، انتظار میرفت صداوسیما با روایت دقیق، حرفهای و اقناعکننده بدرخشد و به منبع اصلی خبر و تحلیل تبدیل شود. اما باز هم همان الگوی تکراری، همان زبان کلیشهای و همان نگاه از بالا به پایین تکرار شد؛ گویی این رسانه حتی در غیاب رقبا هم توان یا اراده تغییر ندارد و همچنان «در بر همان پاشنه میچرخد.»
در نتیجه این ناتوانی، خلأ مرجعیت رسانهای نهتنها پر نشد، بلکه عمیقتر شد. مخاطبی که در بحران به رسانه رسمی پناه میآورد و پاسخ قانعکننده نمیگیرد، پس از بازگشت شبکههای اجتماعی با بیاعتمادی بیشتری به سراغ منابع جایگزین خواهد رفت.
در نظریه «اعتبار منبع»، اعتماد مخاطب به رسانه، وابسته به سه عنصر است: صداقت، تخصص و خیرخواهی ادراکشده. صداوسیما در هر سه حوزه دچار چالش است. مخاطب، وقتی احساس میکند بخشی از واقعیت پنهان میشود یا روایتها گزینشی است، بهتدریج رسانه را کنار میگذارد.
اعتماد، مهمترین سرمایه رسانه است؛ سرمایهای که بهسختی به دست میآید و بهراحتی از دست میرود.
اعتماد با دستور، بخشنامه یا شعار بازسازی نمیشود. بازسازی اعتماد، نیازمند تغییر واقعی در رفتار رسانهای است؛ نیازمند پذیرش خطا، شفافیت در روایت و به رسمیت شناختن شعور و حق انتخاب مخاطب است.
رسانهای که خود را بینیاز از پاسخگویی بداند، قطعاً از دایره اعتماد عمومی خارج میشود.
نقش رسانه در سیاستورزی و امنیت ملی نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود. در جهان امروز، رسانه یکی از اصلیترین ابزارهای قدرت نرم است.
کشورهایی که رسانههای معتبر، حرفهای و مورد اعتماد دارند، در مدیریت افکار عمومی داخلی و خارجی موفقترند. امنیت ملی، صرفاً محصول ابزار سخت نیست؛ امنیت نرم، محصول اعتماد اجتماعی، انسجام ملی و روایت قابل باور است.
رسانهای که نتواند جامعه را با خود همراه کند، ناخواسته به تضعیف قدرت ملی کمک میکند.
صداوسیما، اگر میخواهد در حفظ منافع ملی و ارتقای قدرت کشور نقش ایفا کند، باید از تقابل با جامعه فاصله بگیرد و به رسانهای برای همراهی، توضیح و اقناع تبدیل شود. این تغییر، بدون بازنگری شجاعانه در نگاه مسلط بر این نهاد ممکن نیست.
مسأله صداوسیما، مسأله یک برنامه یا یک چهره خاص نیست؛ مسأله یک رویکرد است. رویکردی که رسانه را ابزار کنترل میبیند، نه بستر ارتباط. تا زمانی که این رویکرد اصلاح نشود، هر تغییری سطحی و موقت خواهد بود.
امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند بازتعریف نقش رسانه ملی هستیم؛ بازتعریفی مبتنی بر علم ارتباطات، تجربه جهانی و شناخت واقعی جامعه ایران.
در دنیایی که روایتها با سرعتی بیسابقه منتشر میشوند، واگذاری روایت، به معنای واگذاری قدرت است. اگر رسانه ملی نتواند این روایت را بازپس بگیرد، دیگران آن را با اهداف و منافع خود خواهند نوشت و هزینه این واگذاری، دیر یا زود، از جیب اعتماد عمومی و امنیت ملی پرداخت خواهد شد.
انتهای پیام





لازم است رسانه مستقل و رقیب صدا و سیما هموجود داشته باشد تا رقابت سازنده میانشان وجود داشته باشد
چقدر این تصویر آتش گرفتن صدا و سیمای میلی …