در سوگ جوانان وطن | افشین علا

افشین علا، شاعر انقلاب، در شعری با عنوان «در سوگ جوانان وطن» نوشت:

از سرو قامت پسران
از ساقه‌های نازک اندام دختران
غسال‌خانه‌ها شده مالامال،
باید پی کدام‌یک از پاره‌های تن
مبهوت و لال
با قامتی خمیده بگردم؟
با چشم کور خویش چگونه
دنبال نور دیده بگردم؟
نام یکی از این‌همه فرزندان
چون در شناسنامه‌ی من نیست،
پنداشتی که خاطرم آسوده‌ست؟
پنداشتی که یک سر سوزن توان و تاب
باقی است در تنم؟
نام مرا
در صدر کشته‌ها بگذارید
صاحب‌عزا منم!

‌از سردخانه آمده‌ام بیرون
با پای ردشده از خون
از خون پایمال
باید کسی به داد رسد، اما
جلادم آمده‌ست به استقبال!
تیغش در آستین
این درد را کجا ببرم؟
وقتی که دست یخ‌زده‌ام را
دستی نجس گرفته به دلداری
دست پلید فرقه‌ی خونخوار “ابستین”
با ادعای همدلی و یاری
این درد را کجا ببرم؟
وقتی سپاه مغول
اطراف صاحبان عزا را گرفته‌اند
با تاج‌های گل
آیا درست می‌شنوم؟
این همنوایی شوم
آیا برای غربت ایران است؟
یا این هجوم
این ناله‌های گنگ و شبیخون سایه‌ها
کابوس سهمناک شب صاحبان سوگ
هذیان تلخ شام غریبان است؟
اینها چه می‌کنند
در مجلس عزای جوانان میهنم؟
صاحب‌عزا منم!

از باختر
اکوان دیو،
نزدیک‌تر
کفتار طفل‌خوار تل‌آویو،
با پوزه‌های هرزه‌ی خون‌آشام
در سوگ پاره‌های تنم ضجه می‌زنند!
اینان که‌اند؟!
من با وجود شِکوه ز حکام
در کنج خانه، خون جگر می‌خورم ولی
دل خوش نمی‌کنم به تسلای دشمنم
صاحب‌عزا منم!

عفریت قرن، مادر داعش
تور عزا فکنده به سر
توری دگر در آب گل‌آلود
مانند آرواره‌‌ی تمساح

  • ماهی مگر بگیرد از این رود –
    با خیلی از ندیمه و نوکر
    زاری‌کنان مقابل رویم نشسته است!
    این شوخی سخیف
    جز وهن صاحبان عزا چیست؟
    شیطان‌پرست فاسد کودک‌خوار
    هرگز پی رهایی ما نیست!
    زنهار از این سراب دروغین التیام
    باید که در جواب
    آب دهان به پوزه‌ی چرکش بیفکنم
    ای جغد شوم! گم شو از این بام
    صاحب‌عزا منم!

نوکیسه‌گان تازه به دوران رسیده‌ای
صاحب‌عزا شدند که عمری
بر سفره‌ی گشاده‌ی بیت‌المال
زالوصفت ز خون وطن باد کرده‌اند
حالا ولی
در برج‌های عاج
مشغول انتشار فراخوانند
تا کشته‌های تازه بگیرند
از مردمی که زخمی تاراج
دل خوش به این جماعت شیاد کرده‌اند
بی‌اعتنا به ناله‌ و هشدار و شیونم
صاحب‌عزا منم!

صاحب‌عزا منم که جوانان سینه‌چاک
وقتی زوال میهن خود را
فریاد می‌زنند
هورا نمی‌کشم
یا کف نمی‌زنم
زیرا ز هر طرف که فتد کشته‌ای به خاک
صاحب‌عزا منم!

هرچند زین درخت
هم خارهای هرز به دستم خلیده است
هم شاخه‌های منحرف خشک
پای مرا و پیرهنم را دریده‌ است،
هرگز به دام تیشه نمی‌افتم
دارد اگرچه آفت بسیار
هرگز به جان ریشه نمی‌افتم
با زخم استخوان هرسش می‌کنم ولی
از بن نمی‌کنم
صاحب‌عزا منم!

صاحب‌عزا منم که نمی‌خواهم
پژواک ضجه‌های جگرهای ریش را
با شیونی دوباره بیامیزم
یا در پی مطالبه‌ای موهوم
فرزند خویش را
از ریسمان پاره بیاویزم
تا کورسوی شعله‌ی امّید
بار دگر زبانه کشد اما
در های و هوی وهم رود بر باد
خود، آتشم ولی
تا عرش اگر زبانه کشد فریاد
هیزم در این تنور نمی‌ریزم
چون دود آن به چشم تو خواهد رفت
ای نور دیدگان!
بگذار سر به جای خیابان به دامنم
صاحب‌عزا منم…

افشین علا
زمستان ۱۴۰۴

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا