آغاز جنگ در مدرسه؛ «کباب غاز» ناتمام با سوت موشک تاماهاوک و لاتَخَف

سیاوش خوشدل

سیاوش خوشدل، عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز

ساعت ۹ صبح، به سنّت جاری دفتر معلّمان، بحث‌های سیاسی روز را مروری کردیم و رفتیم سر کلاس.

با بچّه‌ها داشتیم «کباب غاز» جمال‌زاده را می‌خواندیم؛ درست کیفور شده‌بودیم که صدای سوت ممتدّی آمد. گوش بچّه‌ها تیز شد. گفتند «زدن»، «اومدن».

من خوش‌خیالانه گفتم که «نه بابا! صدای زبونۀ آتیشه که زیر بشکۀ قیر روشن می‌کنن.» چنددقیقه‌ای ادامه دادیم.
مشاور وارد کلاس شد و از بچّه‌ها خواست با آرامش به سالن اصلی و کتابخانۀ مدرسه بروند. همهمه شد. غوغا مدرسه را برداشت. آن سوت‌ها، زوزۀ موشک‌های تاماهاوک بود.
از آن روز به بعد بارها همان صدا در کانال کولر پیچیده و حفظش شده‌ام.

مدرسه را می‌گفتم؛ شلوغ بود. من و معلّمی دیگر با بهت به بچه‌ها نگاه می‌کردیم. ماندنمان سودی داشت؟ به گمانم نه. ولی قفل بودیم و شاید حس می‌کردیم باید بمانیم آن لحظات را.
مشاورها و معاون‌ها و ناظم و مدیر و مسئول کتابخانه و کادر اجرایی، با اضطراب و حسّاسیت بچه‌ها را راهنمایی می‌کردند و همزمان پاسخگوی والدینی بودند که می‌خواستند بیایند و فرزندانشان را ببرند. تلفن‌ها مختل شده‌بود و خیلی‌ها نمی‌توانستند ارتباط برقرار کنند.
همّت و دغدغه‌مندی این همکارانم در آن لحظات، جلوۀ راستینی از تعهّد و مسئولیت بود؛ دائم در رفت‌وآمد بودند و بچّه‌ها را یکی‌یکی صدا می‌کردند. در عین حال که به اقتضای موقعیت و به گواه نگاهشان نگران و مضطرب بودند و حتماً در فکر خانوادهٔ خودشان بودند، رفتار و صدایشان جوری نبود که بچّه‌ها را بترساند و ایجاد تنش کند.

در همین بحبوحه صدای زنگ تلفن روی میز کنار من بلند شد. کسی نبود تلفن را پاسخ بدهد.
من بودم و یکی از بچّه‌ها؛ نگاهش کردم و گفتم «چه کار کنم؟ جواب بدم؟». گفت «آره دیگه.» گفتم «راست می‌گی؛ شرایط جنگیه.» تلفن را برداشتم و اتّفاقاً مادر یکی از دانش‌آموزان خودم بود. صدایش کردم و آمد و مادر را از نگرانی درآورد و هماهنگ کردند که چگونه به خانه برود.

بچّه‌هایی را که ساعت بعد باید می‌رفتم به کلاسشان، می‌دیدم؛ چشمشان برقی می‌زد که تکلیف سنگین آن روز را پیچانده‌اند. به سرم زد و برای شوخی رفتم سمتشان و گفتم «تکالیفتون؟». حالا یا جدّی می‌گرفتند و می‌گذاشتند به حساب اینکه این معلّم بیکار ما وسط این اوضاع هم بی‌خیال نمی‌شود یا شوخی می‌گرفتند و ثبت می‌کردند در سیاهۀ بیمزهگی‌هایی که اسمش را گذاشته‌اند «شوخی‌های شوهرعمّه‌ای».

یکی دیگر از بچّه‌ها هر کار می‌کرد نمی‌توانست با والدینش تماس بگیرد. معلّم او نبودم. گفتم شاید با گوشی من بشود. نشد. منتظر و مضطرب روی یک صندلی نشسته‌بود.
چند لحظه بعد دیدم قرآنی از کتابخانه برداشته و به آن پناه برده. با اشارۀ دست در آن بلبشو که صدا به صدا نمی‌رسید گفتم قرآن را نزدیک آورد. لای قرآن را باز کردم. سورۀ نمل بود.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
طس تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ …
به زبان نگاه صفحه را سریع خواندم و آن وسط چشمم خورد به «لاتَخَف»؛ نترس.
این بار به اشارۀ انگشت، «لاتخف» را نشانش دادم.
و من خودم هم کمتر ترسیدم این بار. در جنگ قبلی، مادرم بیمار بود و در بستر؛ یک پایمان خانه بود و یک پایمان بیمارستان و تمام ترس و دغدغه‌ام از این استیصال بود که اگر دارو و دکتر نباشد یا اگر اتّفاقات دیگر بیفتد چه خاکی به سرم بریزم.
انگیزهٔ بقای خودم هم با این دغدغه گره خورده‌بود.

نه که حالا وجود این دغدغه و مشابه این را برای دیگران ندانم و نفهمم. ولی خب در آن روزها بار مسئولیتی داشتم که شرایطم را پیچیده و احساسم را زنده می‌کرد.

از جنگ هشت‌ساله جز خاطرۀ محو و مه‌آلود فرار به زیرزمین خانه چیزی یادم نمانده. پیمان معادی در «بمب، یک عاشقانه» خوب مصوّرش ساخته تا بلکه گذشته‌ها را از یاد نبریم.

راستی چه نسلی بودیم ما دهه‌شصتی‌ها؛ در میانۀ جنگ متولّد شدیم و در میانۀ عمر خوردیم به جنگ. خدا عاقبتمان را به خیر کند.
بعد مدرسه کمی خلوت‌تر شد و با بچّه‌های باقیمانده و کادر اجرایی دلسوز مدرسه که هنوز در گیروگرفت کارهای بچّه‌ها بودند خداحافظی کردم و زدم به خیابان‌های شلوغ شهر …

انتهای پیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *