تلاش ناکام مدیران پهلوی برای رفع گسل محجّبه و غیرمحجّبه 

سیاوش خوشدل، عضو بخش تحلیلی انصاف نیوز:

در خاطرات برخی از مدیران میانی یا ارشد دوران پهلوی، اشاراتی هست که نشان می‌دهد این مدیران گسل میان حکومت و طیف مذهبی جامعه و تأثیر آن در مناسبات اجتماعی را تشخیص می‌دادند و در محدودۀ وظایف و اختیارات خودشان تلاش‌هایی موردی برای رفع این گسلها صورت می‌دادند و این تلاشها در نهایت به رفع این گسل نینجامید. نظرات چند تن از مقامات دوران پهلوی که در این زمینه دغدغه‌مند و یا دارای مشاهداتی بودند، می‌تواند نموداری از این فرآیند باشد. 

۱- محمّد باهری: رضاشاه موفّق نشد، چون با عادات مردم درافتاد

دکتر محمّد باهری، وزیر دادگستری و معاون اسدالله علم در دوران نخستوزیری و وزارت دربار ریشۀ این گسل و نفرت را در تحمیل سبک زندگی به مردم از زمان رضاشاه می‌داند. او می‌گوید: 

«زمامداران مملکت که نخواهند به کولتور و مسئلۀ عادت و مسئلۀ خوی مداوم مردم توجّه کنند، هرچند که نیّتشان نیّت خوب باشد، موفّق نمی‌شوند. کولتور را بایستی در نظر گرفت. نمی‌شد کولتور یک مملکت را یک‌مرتبه به هم زد. بنده از دورۀ رضاشاه تعریف کردم و گفتم یکی از برکت‌های آن دوره امنیت بود. حالا به شما عرض بکنم که رضاشاه یک‏مرتبه می‌خواست مردم را عوض بکند، یک‌مرتبه لباسشان را عوض کند، یک‌مرتبه عادات‌شان را عوض کند، یک‏مرتبه از ایرانی در آن معنای خاصی که داشت بیرونش بکند فرنگی‌شان بکند. نمی‌شد این‌طور. این بود که مردم بدشان می‌آمد. این دروغ که نیست. مردم خیلی خوششان نمی‌آمد از رضاشاه برای خاطر این‏که به عادا‌تشان، با کولتورشان درافتاده‌بود.»
(پروژۀ تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد: [لینک])

این شکاف و نفرت، هرچند پس از تبعید رضاشاه رو به کاستی گرایید، امّا در خاطرۀ جمعی ایرانیان باقی ماند. داستان کوتاه «جشن فرخنده» از جلال آل احمد بخشی از تنش اجتماعی این دوران و سرانجام مبهم آن روایت شده‌است.   

۲- مهرانگیز دولتشاهی: می‌خواستیم به روحانیون بگوییم مخالف دین نیستیم

در اواخر دهۀ سی و گذر از تنش‌های سیاسی و ثبات نسبی، فرصتی بود که برخی فعّالان اجتماعی و سیاسی برای کاستن از این تقابل تلاش کنند.  

دکتر مهرانگیز دولتشاهی، از نخستین زنان نمایندۀ مجلس و نخستین سفیر زن ایران، که در دهۀ سی در جمعیت «راه نو» برای حقوق زنان فعّالیت میکرد در راستای کاستن نگاه منفی طیف مذهبی به فعّالیتها و مطالباتشان، با برخی از حوزویون ارتباط می‌گیرد و از جمله در گفت‌وگویی با سیّد موسی صدر به شرح مواضع و مطالباتشان میپردازد: 

«آن‌موقع که در جمعیت «راه نو» ما فعّالیت می‌کردیم برای حقوق زن، همۀ جانب کار را نگاه می‌کردیم. از جمله می‌خواستیم واقعاً دسترسی پیدا کنیم که با روحانیون تماس داشتهباشیم و به آنها بگوییم که ما مخالف دین نیستیم، چون واقعاً این‌جور منعکس می‌شد. می‌گفتند این جمعیت‌های زنان می‌خواهند بی‌بندوباری به بار بیاورند. چنانچه حتّی شنیدهبودیم پایین شهر یک ‌خانمی است که راجع به اسلام و اینها درس می‌دهد و زنان دورش جمع می‌شوند و به جمعیت ما بد گفته. ما چند نفر بلند شدیم رفتیم آن خانم را هم دیدیم که برایش بگوییم که جمعیت ما چه کار می‌کند و کارهایش از چه نوع است. یکی هم اینکه در ردۀ بالاتر به اینها بفهمانیم که ما یک چیزهای منطقی می‌خواهیم که قابل تطبیق با مذهب باشد. 

یکی از مدیرکل‌های وزارت آموزش و پرورش بود، آقای [شمس‌الدّین] جزایری به نظرم، نمی‌دانم در چه فرصتی بود که صحبت شد با او. گفتیم که ما دلمان می‌خواهد که با روحانیون تماسی داشتهباشیم. گفت «من ترتیبی می‌دهم که شما با کسانی [صحبت کنید.] به خصوص نماینده‌ای از قم بیاید.» ترتیب این کار داده‌شد و جمعیت «راه نو» هم آن‌موقع توی منزل من جلساتش بود، اصلاً همیشه این‌طور بود. قرار گذاشتیم که بیاییم. منتها نرفتیم توی اتاق جمعیت. آمدیم توی اتاق پذیرایی من. دو نفر آمده‌بودند. یکی‌اش یک آقایی بود اگر اشتباه نکنم اسمش غفّاری بود او معلّم قرآن و شرعیات مدارس بود. او در واقع کارمند خود وزارت آموزش بود، منتها خوب با قم هم ارتباط داشت. یکی‌اش آقای موسی ‌صدر بود. آن‌موقع هم خوب نسبتاً جوان بود. و به نسبت اینکه جوان بود، من دیدم چه‌قدر اطّلاعات عمومی دارد وقتی که صحبت می‌شود. آخر آخوندها غالباً فقط یک اطّلاعات منحصری دارند، ولی این واقعاً اطلاعات عمومی داشت. گمان می‌کنم زبان می‌دانست. و یک جلسۀ خیلی جالبی داشتیم.

چند نفر از خانم‌های جمعیت بودند و ما راجع به مسائل مختلف با این آقا صحبت کردیم و گفتند که این آقا نمایندۀ ثقه‌الاسلامی است که ‌آمده. آن‌موقع ثقه‌الاسلامی یکی از کسانی بود که تقریباً معاون بروجردی بود و بروجردی در آن‌موقع زنده بود. خیلی صحبت و بحث کردیم. ما گفتیم که ما با خیلی از بی‌بندوباری‌ها موافق نیستیم. حتّی با آن جور چیزها که به ضرر زن تمام می‌شود مخالفیم. فرض کن آن چیزهایی که خیلی‌ها خیال می‌کنند؛ شب‌زنده‌داری و نمی‌دانم آن‌جور مجالس و خیلی بی‌بندوباری‌ها به نظر ما اینها به ضرر زن است.

ببینید این [موسی صدر] چه‌قدر آدم منطقی بود که گفت «خوب این هم رآکسیون آن محدودیت‌های قدیم است … این نتیجۀ محدودیت‌های قدیم است که به زن‌ها دادند که وقتی که حالا آزادی پیدا کردند، یک عدّه‌ای هم پیدا می‌شوند که زیاده‌روی می‌کنند.» به‌هرحال خیلی با همدیگر به توافق رسیدیم نسبتاً و قرار شد که برود قم و منعکس بکند که خواسته‌های ما چیست و ما خودمان هم با خیلی از بی‌رویگی‌ها مبارزه می‌کنیم، با مطبوعاتی که این‌قدر زن را کوچک می‌کنند و با اعلان‌های زشت و زننده در واقع به زن‌ها توهین می‌کنند ما مخالف هستیم و از جمله وعده‌هایی که آقای موسی صدر به ما داد و تا مدّتی هم ادامه پیدا کرد فرستادن مجلۀ «مکتب اسلام» بود. چون مجلّه را خودش اداره می‌کرد. من هم تک‌وتوکی این مجله را دیده‌بودم. بعد مرتّب برای ما می‌فرستاد.» 
(پروژۀ تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد: [لینک])

این گفت‌وگوها اگر تداوم میداشت و گسترش می‌یافت، شاید می‌توانست راهگشا باشد. امّا چنین گفت‌وگوهایی نه تنها گسترش نمی‌یافت، بلکه حتّی افراد حاضر در همین گفت‌وگو نیز بعدها به گونه‌ای درگیر سیاست شدند که این دغدغه‌ها در زمینۀ مسائل و گسل‌های اجتماعی ایران را – دستکم به صورت عملی- پی نگرفتند.

۳- دکتر علینقی عالیخانی: بدبینی و ترس مذهبی‌ها نسبت طبقۀ مدرن، با همکاری فرومی‌ریخت

در خطرات دکتر علینقی عالیخانی، وزیر اقتصاد (۱۳۴۸-۱۳۴۱) نیز، جلوه‌ای از تقابل میان طیف مذهبی و طیف متجدّد جامعه و تلاش برای کاستن از آن نقل شده‌است. پس از حوادث خرداد ۴۲، هیأت دولت کمیسیونی برای رسیدگی به حوادث و آسیب‌دیدگان آن تشکیل می‌دهد. عالیخانی می‌گوید: 

«[در کمیتهٔ بررسی خسارات خرداد ۴۲] من به‌عنوان نمایندهٔ خودم یک نفر بازاری را انتخاب کردم، شخصی به نام حاج آقا رضا مجد که از یک طرف یک مرد مذهبی بود و بسیار مورد احترام بازاری‌ها و در ضمن شخص کارکشته‌ای بود. یعنی اگر مسئله تعیین خسارت پیش می‌آمد او به صورت اداری و تشریفاتی به مسئله نگاه نمی‌کرد، درست می‌توانست حدس بزند که تا چه اندازه حرف یک نفر راست یا دروغ است.

دلیل دیگری هم که داشتم مایل بودم به درون بازار رخنه بکنم و از میان خود آنها یک کسی را انتخاب بکنم که می‌دانستم مورد احترام همهٔ بازاری‌هاست و رابطهٔ بسیار نزدیکی هم با روحانیون دارد.

این حاج آقا رضا مجد آن‌چنان بازاری بود که مثلاً کراوات نمی‌زد و ریشش را با ماشین می‌تراشید.

به توصیهٔ من، وزیر کشور، مهدی پیراسته خانم ستاره فرمانفرمائیان را به‌عنوان نمایندهٔ خودش انتخاب کرد. دلیل من هم این بود که او از راه مددکارهای اجتماعی که در اختیار داشت و تربیت‌ شده‌بودند برای این‌که به خانهٔ مردم بروند و با مردم مصاحبه بکنند، می‌توانست با خانوادهٔ کسانی که در آن جریان کشته شده‌بودند تماس بگیرد. بنابراین از نقطه‌نظر اجتماعی او کمک بزرگی به ما می‌توانست بکند …

به‌هرحال، روز اوّلی که ما جلسه داشتیم حاج آقا رضا مجد دستش را به صورتش گرفته‌بود به طرفی که ستاره فرمانفرمائیان بود که این زن بی‌حجاب را نگاه نکند.

و پس از تصوّر می‌کنم چیزی شبیه یک ماه اینها به ما اعلام کردند که آمادگی دارند برای دادن گزارش.
جلسهٔ بسیار مفصّلی در وزارت دادگستری داشتیم برای شنیدن این گزارش و تأیید پیشنهادات و دادن گزارش خودمان به هیئت وزیران. این جلسه با جلسه بار اوّل ما به‌کلّی تفاوت داشت.

حاج آقا رضا مجد با ستّاره فرمانفرمائیان مشغول گفت‌وگو و خنده بود و وقتی هم که خواستند بنشینند، گفت که «من باید پهلوی ستاره خانم بنشینم برای اینکه ایشان را زن مقدّسی می‌دانم.»

این نکته را می‌گویم که روشن بشود حتّی رفتار یک بازاری مذهبی یک رفتار خشک و کورکورانه و متعصّب نبود. یک مقدار در واقع در اینها حسّ بدبینی نسبت به طبقه‌ای که خودشان را مدرن می‌دانستند وجود داشت. ولی وقتی در عمل می‌دید که این زن دستش را بالا زده و کمک می‌کند، تمام این پرده‌هایی که میان خودشان ایجاد کرده‌بودند، فرو‌می‌ریخت. و خوب ما هم خیلی خوش‌وقت بودیم که حاج آقا رضا و ستّاره خانم کنار هم می‌نشینند.»
(پروژۀ تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد: [لینک]

چنانکه ملاحظه می‌شود، حضور یک فرد مذهبی در یک کمیسیون موقّت که از سوی نهاد حکومتی تشکیل شده‌است، منجر به کاستن از فاصله و درک متقابل و همکاری می‌شده‌است. از اینجا می‌توان این احتمال را مطرح کرد که اگر افرادی که نمود مذهبی بیشتری داشتند و نمایندۀ طیف سنّتی جامعه محسوب می‌شدند، در مشاغل نسبتاً سطح بالا دیده‌می‌شدند، در کاستن از بدبینی‌ها و ترس‌ها و اختلاف‌ها می‌توانستند مؤثّر باشند. 
امّا این مسیر نه تنها مسدود بود، بلکه نسبت به آن مقاومت و حسّاسیت وجود داشت. 

۴- دکتر علی امینی: شاه گفت جزایری همۀ زن‌ها را می‌کند توی چادر

دکتر علی امینی، نخستوزیر (۱۳۴۰-۱۳۳۹)، در موضوع انتصاب مسئول کاروان حج و استاندار خراسان با شاه اختلاف نظر داشته‌است. او می‌گوید: 

«آقای ملک‌پور رفته‌بود [پیش شاه] که من بشوم امیرالحاج. شاه به من گفت. گفتم آقا ملک‌پور شایسته نیست امیرالحاج بشود. این حرف‌ها به مکّه می‌رود. خب کارهای دیگر هم می‌کند غیر از کار مکّه. خراسان هم [بخواهد] برود [همین طور]. امیرالحاج باید یک کسی باشد که واقعاً مسلمان باشد، نمازخوان و این حرف‌ها. مثلاً [شمس الدّین] جزایری را من وقتی استاندار خراسان کردم. شاه گفت آقا این می‌رود همۀ زن‌ها را می‌کند توی چادر. گفتم آقا زن خودش بی‌چادر است. زن خودش معلّم مدرسه است. حالا دکتر جزایری خواهرش زن میلانی بود که یکی از مجتهدین مشهد بود. گفتم آقا اولاً در یک‌جایی مثل مشهد باید یک آدمی باشد مسلمان، نمازخوان. همه هم بدانند. به‌علاوه قوم‌وخویش میلانی هم هست. این برای من، خودش آن‌جا یک وزنی است.» 
(پروژۀ تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد: [لینک])


آنچه امینی بازگو می‌کند در کنار آنچه دولتشاهی گفته‌بود برجستگی بیشتری می‌یابد. کسی که می‌کوشید میان فعّالان حقوق زنان و حوزوی‌ها ارتباط برقرار کند تا گسل و فاصله را کم کند، از سوی شاه متّهم می‌شد به تلاش برای اینکه چادر سر زن‌ها بکند. 

در امتداد استدلال امینی برای انتخاب او به‌عنوان استاندار خراسان، توجّه به آنچه دکتر هوشنگ نهاوندی دربارۀ رفتارهای زنندۀ استاندار خراسان، یعنی عبدالعظیم ولیان بازگو می‌کند، اهمّیت بیشتری می‌یابد. 

تلاش ناکام مدیران پهلوی برای رفع گسل محجّبه و غیرمحجّبه 

۵- دکتر هوشنگ نهاوندی: نایب التّولیۀ آستان قدس رضوی (استاندار خراسان) مست بکند و کتک‌کاری بکند، اثر بد داشت

در شهریور ۵۷، با بالا گرفتن آتش اعتراضات، شاه درصدد تغییر نخست‌وزیر برمی‌آید. هوشنگ نهاوندی یکی از گزینه‌هایی است که شاه برای این کار در نظر دارد. در جلسه‌ای که شاه برای بررسی دیدگاه‌ها و برنامه‌های او ترتیب می‌دهد، یکی از مسائلی که نهاوندی روی آن دست میگذارد، رفتارهای زننده‌ای است که از سوی برخی مقامات صورت می‌گیرد. او می‌گوید: 

«این ملاقات یک ساعت و اندی طول کشید. گفتم «قربان، به نظر من کسانی که می‌آیند سر کار در ایران، باید یک مقدار خودشان هم از نظر افکار عمومی بهانه به دست مردم ندهند. بنده هیچ تأیید نمی‌کنم که فرضاً وزیر دربار یا نخست‌وزیر[رعایت نکنند.]» 
چون چند روز پیش این اتّفاق افتاده‌بود و گزارشش هم به تمام شهر رفته‌بود. مِنجمله سازمان امنیت گزارش داده‌بود که مرحوم هویدا در رستوران یونانی رفته‌بود رقص یونانی کرده‌بود و عکس گرفته‌بودند از او. بعد مجبور شده‌بودند عکس‌ها را بروند جمع بکنند. و خوب یک سروصدایی بلند شده بود توی محیط آخوندها و غیره. با یک شخصی بود به نام اسلامی‌نیا، وکیل شهرری که او یک اسکاندالی در یک مهمانی کرده‌بود راجع به هویدا که آن هم گزارشش در شهر پخش شده‌بود. اینها برای ایشان(=شاه) و برای بنده که این داستان‌ها را می‌دانستی، مسبوق به یک اشاراتی بود. 

گفتم «باید بعضی از کارها را رؤسای درجه اوّل دستگاه دولت نکنند. نخست‌وزیر این حرکات را نباید بکند. وزراء باید زندگی ساده‌تر داشته‌باشند. یکی هم مرحوم [عبدالعظیم] ولیان کتک‌کاری کرده‌بود که آن هم سروصدایش پیچیده‌بود. نایب‌التولیۀ آستان قدس رضوی، مست بکند و کتک‌کاری بکند. اینها حرکاتی بود که روی هم رفته در قم به‌خصوص در محیط آخوندی اثر بد داشت و توی مردم، نه تنها در قم.»

دو روز بعد از این گفت‌وگو، فرح پهلوی با نهاوندی تماس می‌گیرد و او را مطّلع می‌کند که نخست‌وزیر نخواهدشد: 

«پس فردا شبش پنج‌شنبه شب، دیروقت، شهبانو به من تلفن کرد، گفت که «راستی من شنیده‌ام که شما می‌خواهید کاباره‌های تهران را ببندید. با آن شخصی که سه‌شنبه ملاقات داشتید گفتید می‌خواهم کاباره‌های تهران را ببندم.» معلوم شد که حالا نشسته‌اند و بحث کرده‌اند که فلانی می‌خواهد کاباره‌های تهران را ببندد. بنده اصلاً صحبت کاباره نکردم. گفتم نخست‌وزیر در توی کاباره مست نکند و نبایستی هم می‌کرد. اینجا [در فرانسه] هم نباید بکند.»
(پروژۀ تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد: [لینک])

چنانکه از ذکر این موارد روشن است، آن انگیزۀ کاستن از شکاف و گسلها به جایی نرسید و استخوان لای زخم نه تنها باقی ماند، بلکه چنان تعمیق شد که در آستانۀ انقلاب به موضوع بحث و تصمیم‌گیری تبدیل شده‌بود. در پیغام‌هایی که آیت‌الله شریعتمداری از طریق نهاوندی برای شاه می‌برد، این گلایه‌ها نمود دارد. شاید نمادین‌ترین جلوه از این شکاف را که در تحوّلات سیاسی نقش‌آفرین و مؤثّر واقع افتاد در بخشی از خاطرات دکتر احمد قریشی بیابیم. 

۶- دکتر احمد قریشی: به دختر ارمنی گفتم مگر مسلمان شده‌ای؟ گفت نه. این دچار سمبل اعتراض به حکومت است

قریشی که مدّتها رئیس دانشکده و رئیس دانشگاه ملّی (شهید بهشتی) بود، مشاهداتی از کنشها و واکنشهای استادان و دانشجویان دارد. از جمله می‌گوید:

«آن موقع خب البته همه مخالف شاه بودند، مخالف رژیم بودند؛ ولی اینها تویشان هم از این مجاهدین داشتیم، هم توده‌ای داشتیم، هم مسلمان داشتیم، همه‌جور داشتیم. و این را شما بیشتر خیلی آسان می‌دیدید توی قیافۀ دختران دانشکده. اینهایی که با چادر می‌آمدند. قبلاً مثلاً چادربه‌سر نداشتیم. حتّی من یادم هست یک خانمی داشتیم در دانشکدۀ اقتصاد. ارمنی بود، ولی چادر سرش می‌کرد. یک روز نشستم باهاش و گفتم دختر مگر تو مسلمان شده‌ای؟ گفت نخیر. گفتم چادر چرا سر می‌کنی؟ گفت این به‌عنوان اعتراض است. چادر از لحاظ مذهبی نیست. گفت هیچ‌کدام از این دخترهایی که چادر سرشان است، اعتقاد ندارند. این به‌عنوان اعتراض است. یک سمبل اعتراض به حکومت است این چادر.»
(پروژۀ تاریخ شفاهی ایران، دانشگاه هاروارد: [لینک])

اگر انگیزه‌های دولتشاهی و عالیخانی و جزایری و امثال ایشان در دهۀ ۳۰ و ۴۰ درک می‌شد و در سطوح عالی، مطابق این انگیزه‌ها تصمیم‌گیری و عمل می‌شد، چه بسا آن گسل عمیق اجتماعی رفع می‌شد.
تاریخ را البته نمی‌توان عوض کرد. صدالبته و فقط می‌توان از آن آموخت.

انتهای پیام

اشتراک گذاری

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *