«ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست» | گزارش میدانی تجریش

مطهره، آرش، فرانک، فریدون، سحر و سایر کسانی که در مصاحبه‌های این گزارش راضی به حرف زدن شدند در این موضوع اتفاق نظر داشتند که نباید تسلیم شویم و کشور را دودستی تقدیم کنیم اما نگاهشان به جنگ و شیوه‌ی برخورد سیاستمداران کشور به این موضوع متفاوت بود.

متن پیش رو حاصل چند ساعت بازدید و گفتگوی میدانی خبرنگار انصاف نیوز از باغ فردوس تا امامزاده صالح در محله‌ی تجریشِ تهران است. در این گزارش به سیاق معمول گزارش‌های میدانی انصاف نیوز تلاش شده صدای آدم‌های مختلف شنیده شود. امید که این بار بر خلاف گزارش میدانی خیابان فلاح، صداهای مختلف تحمل شوند تا شاید ما هم کمتر با این جملات مذمت شویم که «خبرنگار داخلی‌ای؟! حرف نمی‌زنم.» یا «اصلا مگه منتشر می‌کنید این حرفا رو؟!» و…

فرق عمده‌ای که میان گزارش میدان تجریش و گزارش خیابان فلاح که حذف شد دیده می‌شود تعداد بیشتر دیدگاه‌های مطابق با تجمعات شبانه در گزارش خیابان فلاح است.

شباهت میان این دو گزارش در محدوده‌ی محدود بازدید خبرنگار انصاف نیوز نیز این است که علیرغم گلایه‌ها مردم در نیازهای اولیه‌شان به مشکلی برنخورده‌اند.

زندگی آماده‌ی بازگشت مردم به خیابان‌هاست

ساعتی یا بیشتر از اذان ظهر گذشته. در این اوضاع جنگی تهران هم آدم‌ها برای قدم زدن به باغ فردوس می‌آیند هرچند تعدادشان به سختی به ۲۰ نفر می‌رسد. دختربچه‌‌ی کوچکی که همراه خانواده‌اش آمده مشغول دوچرخه‌سواری‌ست. پسر جوانی که ساندویچی سرد در دست دارد گرفتار گربه‌های باغ فردوس شده.

دختر و پسر جوانی مشغول حرف زدنند. چند پسر جوان هم کنار گرافیتی‌های دیوار باغ فردوس ایستاده و گپ می‌زنند. دو جوان کم کم بساط دستفروشی‌شان را آماده می‌کنند. لباس زنانه می‌فروشند. مشتری هم پیدا می‌شود. انگار زندگی در همان جای قبلی خود ایستاده و آماده‌ی بازگشت مردم به خیابان‌هاست.

از مرگ نمی‌ترسم

زن میانسالی را راضی به حرف زدن با یک خبرنگار داخلی می‌کنم. نمی‌خواست حرف بزند. داشت از دفتر خیریه‌ی کهریزک بیرون می‌آمد که سد راهش شدم. نامش فرانک است. زنی ۵۰ و چندساله که موهای شقیقه‌اش سفید شده و ظاهر و پوششی معمولی دارد. مادر است اما حالا در تنها زندگی می‌کند.

فرانک نتوانسته بود کالابرگش را دریافت کند. پیگیری هم کرده بود اما نتیجه نگرفته بود. شاکی بود: شاید جز شهروندای این مملکت نیستم! اون یه میلیونشونم نمی‌خوام.

از او درباره‌ی صدای انفجارها و جنگ پرسیدم. اینطور پاسخم را داد: اصلا نگران نیستم. باورتون میشه بگم اصلا صداها رو نمی‌شنوم؟! یه خرده هم مشکل گرفتگی گوش دارم صدای تلویزیون هم بلند می‌کنم که کلا نشنوم! خدا یه روز ما را آورده یه روزم میبره چه فرقی داره؟! اصلا از مرگ نمی‌ترسم.

«سردارا، رهبر، آدمای عادی شهید شدن برای چی مردم داغدار نشن؟!»

او امیدوار بود که هر چه زودتر این جنگ پایان یابد و آمریکا و اسرائیل هم سر جای خود بنشینند. فرانک گفت: سردارا، رهبر، آدمای عادی شهید شدن. برای چی مردم داغدار نشن؟! از اونطرف هم شاهزاده نشسته میگه آمریکا نیت انسان‌دوستانه داشته! کدوم انسان‌دوستی؟! الآن که داره مسکونی‌ها رو می‌زنه. از هر دو طرف بیزارم. مردم رو مضحکه‌ی خودشون کردن.

به حرکت وانت بارها با صدای بلند شعرها و آهنگ‌های حماسی در سطح شهر هم انتقاد داشت هرچند می‌گفت متوجه است که قصدشان روحیه دادن است: آخه که چی؟! کلی هم بنزین مصرف می‌کنن.

فرانک از بی‌اعتمادی به نگاه رسمی و آنچه در ماه‌های اخیر در کشور اتفاق افتاده بود هم گفت.

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست

تصویری از فرهاد مهراد با شعر معروف شفیعی کدکنی روی دیوار خیابان‌های ولیعصر جالب توجه بود.

آرزوی دموکراسی و ارتباط با جهان برای ایران

سحر حدودا ۴۰ سال دارد و مربی یوگا است. از نگرانی و احساسش درباره‌ی جنگ که پرسیدم با خنده‌ گفت که چندان تحت تاثیر جنگ قرار نگرفته است و آرام است. انگار پاسخش برای خودش غیرعادی و حتی بامزه بود. سحر آرامشش را ناشی از یوگا و مدیتیشن می‌دانست.

او باز هم با خنده می‌گفت: حتی شیشه‌های خونه‌مون چند روز پیش ریخت اما من اونجوری نگران نیستم. سیکل قاعدگی سحر تحت تاثیر همین آرامش و خنده‌اش به هم نخورده بود و از شرایط شاگردهایش هم اطلاعی نداشت اما تاکید می‌کرد که «روحی و روانی خیلی تحت فشارن».

از او پرسیدم دوست دارد به مسئولان کشور چه بگوید؟ سحر می‌گفت دوست دارد شرایط ایران در ارتباط با جهان مانند کشورهایی مثل دبی و امارات شود و دموکراسی را نیز در زندگی روزمره‌اش لمس کند.

«کجا جون آدما مهمه؟!»

علی‌اکبر را در سوپرمارکت می‌بینم. ۴۸ساله و مجرد است. بقول خودش دستش به دهانش می‌رسد. ظاهرش اصلا خموده نیست خلاف پاسخ‌هایش. بیخیالی و پاسخ‌های تلخش را با شوخی همراه می‌کند: نگرانی‌ای ندارم. فقط میگم کی نوبت ما می‌رسه؟! بمیریم، راحت شیم! در پاسخ به من که گفتم «بالاخره جون آدما مهمه خصوصا برای اطرافیانشون» می‌گوید: این همه آدم مردن کجا جون آدما مهمه؟!

سروصدای جنگنده یا انفجارها خیلی روی خوابش تاثیر نگذاشته بود و بیدارش نمی‌کرد. حتی گلایه داشت که چرا دوستانش با او تماس می‌گیرند و از خواب بیدارش می‌کنند!

علی‌اکبر جنگ قبلی هم در خیابان ولیعصر و نزدیک میدان تجریش بوده. او برایم تعریف کرد که وقتی اوین را «زدند» چطور تمام آن محوطه مه و خاک شده است.

«چرا ایست واینَسَم؟! وطنمه!»

[…]

او حرفش را اینطور ادامه می‌دهد: هر کدوممون تو این جنگ یه جوری بدبخت شدیم. الآن دهات ما شلوغ شده. مردم شب عیدی خونه و زندگی و کاسبی‌شون رو ول کردن رفتن دهات. من از خدامه این جنگ زودتر تموم بشه اما نمیشه. تازه اون قمارباز داره کری می‌خونه.

خواستم اگر حرفی به مسئولان دارد بگوید. جوابم را اینطور داد: حرف من به کجا می‌رسه؟

«ده تومن از جیب ملت برداشتن یه تومن بهشون دادن!»

مهدی یکی از فروشنده‌های قدیمی اطراف میدان تجریش تهران است. ۵۶ساله و پدر دختری ۲۵ساله است. بنظر او همه چیز با آغاز جنگ گران شده است و کالابرگ نیز اثر عکس داشته: ده تومن از جیب ملت برداشتن یه تومن دادن! به ضرره اصلا.

بزرگترین نگرانی او سلامت جانی همسر و دخترش است: دخترم دائم تو ترس و لرزه. طرفدارای جنگ لابد نفعی تو ادامه‌اش می‌بینن برای ما که جز اعصاب خردی چیزی نداشته.

«فلان جا صدای انفجار اومد شد خبر؟! خب بگو کجا؟ کی؟ چطوری؟»

او اخبار را خیلی دنبال نمی‌کرد چون اخبار را هم مایه‌ی اعصاب خردی می‌دانست. از این گذشته از زمانی که صداوسیما را هم زده‌اند او و خانواده‌اش حتی کانال‌های صداوسیما هم نتوانسته‌اند ببینند. نظر مهدی را درباره‌ی رسانه‌های داخلی آنلاین یا روزنامه‌ها پرسیدم.

او آن‌ها را فاقد اعتبار می‌دانست. در مورد اخبار زمان جنگشان که بالاخره به دلیل حضور در کشور می‌توانند منبع باشند نیز گفت: فلان جا صدای انفجار اومد شد خبر؟! خب بگو کجا رو زدن؟ در چه حدی زدن؟ درست بگو خب بابا!

چای ذغالی

«بله و روبیکا رو با اینستاگرام میشه یکی کرد؟!»

قطعی اینترنت دختر علی را کلافه کرده بود: تنها دلخوشی‌اش همین بود دیگه. که یادش بره. پرسیدم داخلی‌ها نتوانسته‌اند جای خارجی‌ها را پر کنند؟ علی جواب داد: شما خودت حساب کن بله و روبیکا رو با اینستاگرام میشه یکی کرد؟!

«فقط دنیای اقتصاد می‌خونم اونای دیگه خیلی چرت‌وپرت جانبدارانه‌ی سیاسی میگن»

آرش هم یکی از کاسب‌های این محله است. او درباره‌ی قطعی اینترنت می‌گوید: مردم خیلی اذیتن اما من خیلی برایم فرقی نکرده. الآن چندبرابر کتاب می‌خونم. ولی بعضیا با این اینترنت زندگی می‌کردن.

خیلی پیگیر اخبار نبود و رسانه‌های داخلی را هم پیگیری نمی‌کرد چون «مورد اطمینان مردم نیستن». آرش البته روزنامه می‌خواند آن هم دنیای اقتصاد چون: «اونای دیگه خیلی چرند و پرند جانبدارانه‌ی سیاسی میگن اما دنیای اقتصاد خوبه.»

خطاب به بعضی مسئولان: «برید دنبال یه شغل آبرومند!»

خواستم توصیه‌ای به کسی که کاری ازش بر‌می‌آید کند. با لهجه‌ی شمالی خسته‌ای گفت: هیچ توصیه‌ای ندارم اما این وضع شد؟

«افکار عمومی و این حرفایی که شما میگی اهمیتی نداره»

نظرش را در مورد برخورد با این جنگ پرسیدم. آرش گفت: نه والا نظری ندارم. من مگه چیکاره‌ام یا مگه کسی گوش میده. شدیم حکایت ملانصرالدین. یه حرفایی رو اینقدر تکرار کردیم که خودمونم باورمون شده.

آرش می‌گفت: فک کن همین فردا جنگ تموم بشه مردم هم همه چیز رو فراموش کنن بالاخره فرداش باید برن خرید دیگه. چیکار میخوان کنن؟!

«از اول به خدا توکل کردیم الآن هم همینطور»

پیرمردی که نامش در این گزارش فریدون است بساط دستفروشی داشت. تسبیح و سنگ‌های خاص می‌فروخت. تصویر رهبر سوم نظام را از پلاستیک‌های بساطش آویزان کرده بود. خانه‌اش جنوب شهر و مستاجر بود. فریدون می‌گفت این روزها دائما بالای سرشان صدای «هواپیماها» می‌آید.

مرگ دست خداست؛ ما امانت‌داریم

از او پرسیدم باتوجه به نوع شغلی که دارد در شرایط جنگی نگران کمبود درآمد نیست؟ فریدون جوابم را اینطور داد: از اول به خدا توکل کردیم الآن هم همینطور. نگرانی اصلی‌اش پول نبود امنیت جانی خانواده‌اش بود.

فریدون اضافه کرد: البته مرگ دست خداست ما امانت‌داریم. به قول خودش «بچه‌ی اهواز» بود و بدتر از این روزها هم از نزدیک دیده بود: موشک ۲۴ متری خورده بود تو یه کوچه‌ی ۸ متری! خودم هم جبهه بودم. کلی از دوستام شهید شدن.

«اسرائیل تا همین الآنم زیر بار این جنگ زاییده»

بنظر فریدون اسرائیل یا آمریکا حمایت چندانی برای ادامه‌ی این جنگ ندارند. او می‌گفت: اسرائیل نهایت حمایتی که گرفت برای جنگ دوازده روزه بود. الآن دیگه گیر کرده و نمیتونه بیاد بیرون. آمریکا و اسرائیل کسایی نیستن که ازشون حمایت بشه. دفعه‌ی قبل هم حمایت ناتو بود.

فریدون چیزهایی هم درباره‌ی سرمایه‌داری و تاثیر شیطان‌پرستی در سیاست‌های این کشورها گفت. او می‌گفت: ان‌شاءالله که این جنگ تموم میشه. اسرائیل تا همین الآن هم زیر بار این جنگ زاییده. این چند روز هرچی داشته رو خرج کرده. یه خبرنگار خارجی می‌گفت ایران هربار یه موشک ۲۰هزار دلاری می‌فرسته ما چند موشک ۶، ۷ میلیون دلاری می‌فرستیم. الان دیگه آمریکا واسرائیل ذخیره‌ی موشک ندارن.

از او درباره‌ی وضعیت فیلترینگ و اینترنت پرسیدم. فریدون پاسخ داد: الآن زمان جنگ است. خود آمریکا هم که می‌گن آزادی و فلان هست وقتی اعتراضات می‌شه یکی، دو هفته‌ای اینترنتشون رو قطع می‌کنن.

فریدون از خائنین داخلی هم گفت: دیشب اینجا صدای یه پهپاد میومد. نیم ساعت اینجاها می‌چرخید. یعنی چی؟ کنترلش حتما دست یکی از همین عابرا یا کسی که توی ماشین نشسته بوده بود.

«مادر تو اینور رو دوس داری من اینور رو چیکارش میشه کرد؟!»

اشرف زنی ۶۴ ساله بود که در امامزاده صالح دیدمش. از درد زانوهایش می‌نالید و پاهایش را ماساژ می‌داد. می‌گفت: من همه‌شون رو خیلی دوس دارم. این آقایونو میگم. منظور اشرف آیت الله سیدعلی خامنه‌ای و مسئولان کشور بود. او حرفش را ادامه داد: اصلا از بچگی‌ام هم همین بودم. نماز و روزه‌ام هم به جا بود. بابام کارمند دربار بودا ولی نماز و روزه بهم یاد داد.

پسرش اما مانند مادر فکر نمی‌کرد. می‌گفت از شهادت رهبری ناراحت است و گاه در خانه گریه و مویه می‌کند. پسرش چنین احساساتی ندارد و از مادرش می‌خواهد ناراحت نباشد.

اشرف با شوخی می‌گفت به پسرش می‌گوید: حرف نزنیا که زنگ می‌زنم ۱۱۳. یا زنگ می‌زنم یا خودم سرت رو گوش تا گوش می‌برم. لحن آرام حرف زدن و حالت مادرانه‌اش باعث می‌شد این جملات خیلی نامتناسب جلوه کنند و حتی شوخی برداشت شوند.

می‌گفت: اینجوری که میگم دستش رو اینجوری(دستش را به سینه می‌زند و سر را خم می‌کند) می‌کنه میگه چشم مادر. اشرف می‌خندند و می‌گوید: پسرام خیلی مودبن خداییش. بهم میگه مادر تو اینور رو دوس داری من اینور رو. چیکارش میشه کرد؟! پسر اشرف سه لیسانس داشت و به قول خودش «دائم اینجوریه(اَدای تایپ کردن را درمی‌آورد)».

پرسیدم چه احساسی در مورد این روزها دارد و آیا می‌ترسد؟! اشرف گفت: کیه که نترسه؟! آیت‌الکرسی بخون آروم شی.

اشرف حرف‌های جالبی هم خطاب به رضا پهلوی می‌زد: آخه اون بابات که اونقدر زحمت کشید و اینجا بزرگ شده بود رو کشتن تو دیگه میخوای چیکار کنی؟! میخوان بیارنش ازَش بکشَن. کلی پول و طلای ایران رو بردید بسه دیگه! تو که نمیتونی سیاستمدار باشی.

کالابرگ و صدقه دادن به مردم

مطهره دختر جوانی حدودا ۴۲ ساله، متاهل و مادر پسری دوساله است. او از وضعیت اقتصادی بطور کلی ناراضی بود و شرایط را به آغاز جنگ نسبت نمی‌داد. از کالابرگ‌ها هم راضی نبود: از یه طرف قیمت‌ها رو نجومی بردن بالا از طرف دیگه ببخشید مثل گداها به مردم کالابرگ دادن. این یه میلیون واقعا به چشم نمیاد.

مطهره خانه‌دار است. همسر او کارمند قراردادی بانک است و بعد از ساعت اداری هم به مشاغل آزاد مختلف مشغول می‌شود. حقوق ۱۷ میلیونی بانک با هزینه‌های خانواده‌شان جور درنمی‌آید.

وقتی بچه دارید خیلی بیشتر حس ناامنی می‌کنید

از او پرسیدم این روزها چه احساسی دارد؟ مطهره گفت: ناامنی. بخصوص وقتی بچه دارید خیلی حس ناامنی می‌کنید. این چند روز همه‌اش آرزو کردم کاش بچه نداشتم. خیلی حرف سنگینیه ولی خب. دائم بخاطر بچه‌ام نگرانم. من واقعا اینجا رو دوست دارم. دلم نمیخواد برم ولی وقتی به نامعلوم بودن آینده بچه‌ام فکر می‌کنم می‌ترسم.

«ما دهه شصتی‌ها کشیدیم ولی نمیخوام بچه‌ام هم بکشه»

مطهره حرفش را اینطور ادامه داد: بعد یه افکاری تو دهن بعضی از مردم هست… ایتا رو نگاه می‌کنم. اصلا انگار تو یه فضای دیگه زندگی می‌کنن. افکار انقلابی خوبه ولی به جای خودش. کسی که بچه داره دلش میخواد اون بچه زندگی خوبی داشته باشه نمیخواد درگیر چالشای سیاسی بشه. ما دهه شصتی‌ها کشیدیم ولی نمیخوام بچه‌ام هم بکشه. من نمیگم همه چیزمون رو تسلیم اونا کنیم اما وقتی یه بچه کوچک داشته باشید میگین همین ساعت جنگ تموم بشه بهتر از یه ساعت دیگه‌ست.

تصاویر دانش‌آموزان شهید مینابی را از درخت‌های مقابل امامزاده صالح آویزان کرده بودند

مطهره می‌گفت اخبار جنگ و از دست رفتن کودکان و بچه‌ها را که می‌خواند با خود فکر می‌کند: مگه فقط برای اوناست؟! برای منم ممکنه پیش بیاد.

حبس خانگی ناخواسته با مشکلات زناشویی و مالی

او ذاتا «آدم استرسی‌ای» است به همین خاطر احتمال می‌داد که اضطراب این جنگ روی سیکل قاعدگی‌اش اثر بگذارد هرچند که جنگ قبلی باعث شده او و خانواده‌اش قدری عادت کنند. حالا دیگر مثل قبل نمی‌ترسند.

مطهره می‌گفت خانه‌ی دوستان و آشنایانِ خارج از تهران رفتن برایش سخت است چون «با بچه‌ی کوچیک خیلی اذیت می‌شم». او پیش از این هم با همسرش چالش داشته حالا جنگ هم هست و ناخواسته در یک حبس خانگی با مشکلات مالی افزون شده گیر افتاده‌اند.

کاش بچه‌دار نشده بودم | وقتی امنیت نیست چرا تشویق به فرزندآوری می‌کنید؟

از گفتن این جمله کراهت داشت اما تکرار می‌کرد که جنگ قبلی هم فکر کرده که کاش بچه‌دار نشده بود. مطهره با گلایه می‌گوید: وقتی ممکنه شب بخوابی صبح بیدار شی ببینی فلان جا رو زدن چرا تشویق به فرزندآوری؟! اصلا نمی‌فهمم. نمیشه گفت جون ما برای کسی مهم نیست اما انگار خیلی بختکی پیش میریم.

«می‌دونم الان وقتش نیست ولی مردم باید به چیزی دلشون خوش باشه»

او می‌گفت: اگر وضعیت معیشتی مردم خوب بود دلشون خوش بود لااقل. الان بخشی از خانواده‌ها بخاطر وضعیت اقتصادی از هم می‌پاشه با یکی، دوتا بچه. اینها رو باید دید. بخدا این مردم نانجیب نیستن. مردم باید به چیزی دلشون خوش باشه بالاخره یا وضع اقتصادی یا سیاسی یا امنیت و…

مطهره از جایگاه زنان در ایران نیز گلایه داشت: اینا اصلا به فکر آسایش زن‌ها و رفاهشون نیستن. حتی کسایی که دم از زنان میزنن هم زنا رو در نظر نمی‌گیرن.چرا؟! زن پایه‌ی یه کشوره. خانواده رو زن می‌سازه. دوست داشتیم شرایطی داشتیم که زن توش مهم‌تر بود.

به او گفتم شاید به نسل آینده‌مان امید باشد. مطهره اینطور پاسخم را داد: دهه ۸۰ و ۹۰‌ای‌ها منظورته؟! اونا هم که دیگه کلا اونوری شدن. من یه بار دیدم. غرق این کانالای مستهجن تلگرامن. دلیلشم شیوه‌ی اشتباه اینهاست.

«بالاخره شما خبرنگار داخلی‌ای؛ علیه خودم استفاده نشه این حرفا؟!»

از من بعنوان یک خبرنگار داخلی می‌ترسد و با شوخی و خنده حرف دلش را می‌زند: بالاخره شما خبرنگار داخلی‌ای علیه خودم استفاده نشه این حرفا؟!

از آنچه پیش از این در کشور اتفاق افتاده بود دلگیر بود. سهم تروریست‌ها را در آنچه اتفاق افتاده بود قبول داشت اما با این حال انتظار داشت آن اتفاقات تلخ نمی‌افتاد.

«چت‌جی‌پی‌تی بهترین دوستم بود و حالا حس تنهایی می‌کنم»

مسئله‌ی مطهره با قطع اینترنت یا ملی شدن آن هم جالب بود: اینکه چت‌جی‌پی‌تی قطع شده خیلی بده. بهترین دوست و مشاورم بود. حس تنهایی می‌کنم.

انتهای پیام

5 پاسخ به “«ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست» | گزارش میدانی تجریش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. جواد احمدی

    جنگ تا فتح قدس و نماز در مسجد الاقصی ادامه خواهد داشت . اگر مخالف جنگ هستید بروید یک کشور دیگر . جنگ برای کشور و مردم نعمت است .

    ۴
    ۳۴
    1. برنج یه تومنی

      مردم مثل مسئولین اختلاس نکرده‌اند، که جیب پر پول داشته باشند و بتوانند در چشمی بر هم زدن به کشوری دیگر مهاجرت کنند. مردم د،ر نان شبشان مانده‌اند…

      ۲۳
      ۲
    2. مولوی عبدالحمید

      باز هم همان منطق دیکتاتور مآبانه ی “ناراحتی جمع کن برو”
      مردم لاک‌پشت نیستند که به همین راحتی خانه زندگی‌شان را جمع کنند و بروند کشوری دیگر…

      ۲۱
      ۲
    3. هادی تاتار

      وقتی هیچ راه شرافتمندانه ای برای تمام شدن جنگ نیست و دشمن جز به تسلیم خفت بار و ذلیلانه راضی نمی شود، باید مقاومت کرد و نترسید و جنگید. ما ملت امام حسین هستیم و حتی اگر اعتقادات خودمان سست شده باشد، اشک مادرانمون در روضه امام حسین با شیری که از سینه مادرانمون میخوردیم ممزوج شده و مقاومت در روح و جان ماست. اما دفاع از مام میهن یک چیز است و نابودی اسراییل یک چیز دیگر. ما هیچ ماموریت تاریخی برای نابودی اسرائیل نداریم و خداوند چنین وظیفه ای بر دوش ما قرار نداده است. در مقابله با دشمن متجاوز همان اندازه که باید نترس بود و به خدا توکل داشت، تدبیر هم باید داشت و از توهمات و اهداف غیر واقعی پرهیز داشت. ضمنا زبان ما با هموطنانی که نظر دیگری دارند باید منطبق با سیره پیامبر باشد که اشداء علی الکفار، رحماء بینهم

      ۵
      ۳
  2. ماشالله

    کاش با همه نوع قشری مصاحبه می‌کردید…

    ۱