سارا افتخاری، دانشآموخته مدیریت رسانه، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
در بسیاری از روایتهایی که از جنگ یا مداخله خارجی دفاع میکنند، یک صورتبندی تکراری دیده میشود: «وقتی در داخل در اعتراضات هزاران نفر را کشتهاند، چرا باید جنگ را بدتر بدانیم؟» یا در نسخه نرمترش گفته میشود: «اگر حملات نقطهزن باشد و فقط مراکز نظامی را هدف بگیرد، شاید حتی تلفات آن از سرکوب داخلی هم کمتر باشد.» در روایتهای دیگری نیز استدلال میشود که جنگ اگر چه پرهزینه است اما میتواند تغییرات سیاسی را سریعتر و قطعیتر رقم بزند و وضعیتی که در داخل سالها طول میکشد یا شاید هرگز رخ ندهد، در مدت کوتاهی دگرگون کند. این یادداشت قصد تایید یا رد این ادعاها را ندارد؛ مساله صرفاً بررسی خود چارچوب مقایسهای است که در این استدلالها به کار میرود: اینکه آیا اساساً میتوان جنگ و سرکوب داخلی را با چنین معیارهایی کنار هم گذاشت و درباره «کمهزینهتر بودن» یکی نسبت به دیگری داوری کرد یا نه.
در نگاه اول این مقایسه شاید منطقی بهنظر برسد، زیرا مساله را به یک معیار ساده و قابل اندازهگیری تقلیل میدهد: تعداد کشتهها. اما دقیقاً همینجا خطای اصلی رخ میدهد. این استدلال جنگ را به مجموعهای از مرگهای مستقیم تقلیل میدهد، در حالی که جنگ در واقع یک وضعیت اجتماعی است، نه صرفا مجموعهای از حملات نظامی. در جنگ، آنچه آسیب میبیند فقط افرادی نیستند که در لحظه حمله کشته یا زخمی میشوند؛ بلکه شبکهای از زندگی اجتماعی، از اقتصاد و آموزش گرفته تا خدمات عمومی و امکان برنامهریزی برای آینده، بهطور همزمان دچار اختلال میشود. به همین دلیل بسیاری از مطالعات مربوط به منازعات مسلحانه نشان میدهند که بخش بزرگی از هزینه انسانی جنگ نه در تلفات مستقیم، بلکه در پیامدهای غیرمستقیم و بلندمدت آن ظاهر میشود؛ پیامدهایی که در آمار ساده «کشتهها» دیده نمیشوند اما زندگی یک جامعه را برای سالها تحت تاثیر قرار میدهند.
در کنار این تقلیل جنگ به «تلفات مستقیم»، فرض دیگری نیز مطرح میشود که جنگ تغییرات سیاسی را سریع و قطعی رقم میزند. تجربههای معاصر اما تصویر پیچیدهتری نشان میدهد. در عراق، حمله سال ۲۰۰۳ در مدت کوتاهی به سقوط حکومت صدام حسین انجامید، اما سالهای بعد با خشونتهای گسترده، جنگهای فرقهای و بیثباتی سیاسی همراه شد؛ برآوردهای پروژه Iraq Body Count نشان میدهد در دو دهه پس از آن صدها هزار غیرنظامی جان خود را از دست داده و میلیونها نفر آواره شدهاند. در لیبی نیز مداخله نظامی سال ۲۰۱۱ به سقوط سریع حکومت قذافی انجامید، اما کشور در سالهای بعد به چندپارگی سیاسی و درگیریهای داخلی دچار شد. افغانستان نیز نمونه دیگری است؛ سقوط سریع طالبان در سال ۲۰۰۱ به معنای تثبیت یک نظم سیاسی پایدار نبود و در نهایت پس از دو دهه حضور نظامی خارجی، همان نیروها دوباره به قدرت بازگشتند. این تجربهها نشان میدهد حتی وقتی جنگ واقعا به تغییر حکومت منجر میشود، مرحله دشوارتر معمولا پس از پایان عملیات نظامی آغاز میشود: بازسازی نهادها، بازگرداندن اعتماد اجتماعی و شکلگیری نظم سیاسی پایدار، فرایندی که گاه سالها یا حتی دههها طول میکشد.
اما حتی فراتر از مساله ثبات سیاسی، عنصر مهم دیگری در این مقایسه نادیده گرفته میشود: زندگی روزمره. جامعه فقط مجموعهای از بدنهای متحرک نیست؛ از شبکهای از روابط انسانی ساخته شده است، دوستیها، خانوادهها، همکاران، همکلاسیها، همسایهها، محلهها، کافهها، دانشگاهها و محلهای کار. همین شبکههای ظاهرا ساده، در واقع زیرساخت نامرئی زندگی اجتماعیاند؛ جایی که افراد در آنها معنا، حمایت عاطفی و امکان بازسازی خود را پیدا میکنند. در بسیاری از جوامع، از جمله در کشوری مانند ایران که بخش بزرگی از تابآوری اجتماعی در همین پیوندهای غیررسمی شکل گرفته، این روابط روزمره نقش مهمی در حفظ تعادل روانی و اجتماعی افراد دارند. مردم در همین فضاهای کوچک روزمره، با گفتوگو، همدلی، شوخی، کار و مشارکت، فشارهای اقتصادی و سیاسی را قابلتحملتر میکنند و برای ادامه زندگی نیرو میگیرند.
اینجا دقیقاً باید تفاوت سرکوب و جنگ را فهمید. هیچ انسان منصفی سرکوب را کوچک نمیکند. سرکوب میتواند خونین، غیرانسانی و ویرانگر باشد. اما حتی در دل سرکوب، جامعه لزوما بهکلی از حرکت نمیایستد. مردم هنوز در محلهها با هم در تماساند، هنوز روابط دوستی و خانوادگی و حرفهای برقرار است، هنوز دانشگاه و بازار و کافه و خانه و خیابان، هرچند زیر فشار، بهعنوان صحنههای زندگی وجود دارند. حتی خود اعتراض، هرچقدر پرهزینه، از دل همین حیات اجتماعی بیرون میآید و بر همان شبکههای زنده اتکا دارد. به بیان دیگر، سرکوب درون زندگی رخ میدهد؛ اما جنگ خودِ بستر زندگی را میزند.
وقتی ناامنی فراگیر میشود، رفتوآمدها محدود میشود، اقتصاد مختل میشود و آینده نامطمئن میشود، همان شبکههای روزمرهای که به افراد امکان ترمیم و ادامه میدادند نیز آسیب میبینند. قرارهای ساده دوستانه، برنامههای تحصیلی، مسیرهای شغلی، حتی خیالپردازی درباره آینده، همه اینها تحت فشار جنگ فرو میریزند.
نمونههای معاصر این مساله را بهروشنی نشان میدهند. در اوکراین، ارزیابی مشترک بانک جهانی و سازمان ملل نشان میدهد که تنها تا سال ۲۰۲۴ بیش از ۱۳ درصد از کل موجودی مسکن کشور آسیب دیده یا ویران شده است و میلیونها خانواده خانههای خود را از دست دادهاند. این فقط تخریب ساختمانها نیست؛ یعنی میلیونها زندگی از نقطه ثبات خود خارج شدهاند. در سوریه نیز سالها جنگ نهتنها زیرساختها بلکه مسیر توسعه کشور را دههها به عقب برده است و بخش بزرگی از جمعیت این کشور در فقر زندگی میکنند. در چنین شرایطی حتی پس از کاهش درگیریها نیز بازسازی جامعه به زمان بسیار طولانی نیاز دارد.
به همین دلیل مقایسه ساده میان «سرکوب داخلی» و «جنگ» بر اساس تعداد کشتهها، مقایسهای گمراهکننده است. این مقایسه زندگی اجتماعی را به یک عدد تقلیل میدهد، در حالی که زندگی چیزی بسیار پیچیدهتر از شمارش تلفات است.
پس مساله این نیست که آیا وضعیت داخلی قابل دفاع است یا نه. پاسخ روشن است این وضعیت به هیچ وجه قابل دفاع نیست و مخالفت با جنگ هم به هیچوجه بهمعنای سفیدشویی سرکوب، فساد، انسداد سیاسی یا بیعدالتی نیست. اتفاقا مساله این است که این دو را نباید در یک دوگانه دروغین قرار داد: یا وضع موجود، یا جنگ. این همان صفر و یکی دیدنی است که فهم مساله را خراب میکند. میشود همزمان منتقد ریشهای وضع موجود بود و در عین حال گفت جنگ راهحل نیست. چرا؟ چون جنگ چیزی را نابود میکند که هنوز در دل بدترین وضعیتهای داخلی هم تا حدی زنده است: بافت اجتماعی، رابطههای انسانی، ریتم عادیِ زندگی، و امکان اینکه جامعه از درون خود چیزی را ترمیم یا تغییر دهد. تجربههای اوکراین، سوریه و عراق نشان میدهند که جنگ نه محدود میماند، نه صرفا نظامی میماند، نه کوتاهمدت میماند. اثرش از جبهه به خانه میرسد، از هدف به مدرسه میرسد، از انفجار به آینده میرسد.
برای همین، طلب جنگ حتی اگر با زبان «نجات» یا «گذار» بیان شود، در عمل طلب نوعی نابودی همهجانبه است. مدافعانش میگویند این نابودی مقطعی است و ارزش دارد؛ اما تجربه جهانی چیز دیگری میگوید: جنگ معمولاً خیلی بیشتر از آنچه آغازکنندگانش تصور میکنند دوام میآورد، خیلی عمیقتر از آنچه وعده داده میشود نفوذ میکند، و خیلی دیرتر از آنچه تبلیغ میشود تمام میشود. باور کنید جنگ شبیه هیچ اتفاق دیگری نیست. جنگ منتهی الیه تمام تاریکیهاست.
انتهای پیام


دیدگاهتان را بنویسید