کجایی ماکان نصیری؟ بیا نامه‌ات را بخوان…


رحمان بیات در یادداشت ارسالی به انصاف نیوز با عنوان «کجایی ماکان نصیری؟ بیا نامه‌ات را بخوان…» نوشت:

امروز در ویدیویی دیدم که آقای پرویز پرستویی، به جای خانم معلم مهربان مدرسه “شجره طیبه میناب”، بچه‌ها را حضور و غیاب می‌کرد. قلبم فشرده شد بی اختیار قلم بدست گرفتم و این قصه را نوشتم؛ وقتی نام هر دانش‌آموزی را صدا می‌زد و پاسخی می‌شنید: «حاضر». اما… وقتی به نام «ماکان نصیری خوزانی» رسید، بغض در گلوی خانم معلم ترکید. اشک در چشمانش حلقه زد و صدایش لرزید.

نمی‌دانم چرا، ولی رفتم جلو پرسیدم: «خانم معلم، چرا گریه می‌کنید؟ مگر ماکان کجا رفته است؟» آهی کشید و گفت: «نمی‌دانم… شاید رفته کمی آب بنوشد، شاید هم رفته جایی قایم شده…» دوباره صدایش کرد، این بار با صدای بلندتر، انگار که باورش نشده بود که: «ماکان نصیری دیگر نیست…!» گفتم: «خانم معلم، اگر رفته آب بخورد که الان برمی‌گردد. آره، ولی می‌خواهم بیاید نامه‌اش را بخواند.» بغض گلویم را می‌فشرد، ولی هر طور بود پرسیدم: «خانم معلم، مگر ماکان کلاس چندم بود که می‌توانست نامه بنویسد؟»

خانم معلم در جوابم گفت: «کلاس اول بود. اما ذهنی داشت که آدم را شگفت‌زده می‌کرد. دیروز با چشمانی پر از شوق آمد پیش من، گفت: خانم معلم، فردا تولدم است. می‌خواهم یک شعر بخوانم.» گفتم: «به جای شعر، چرا نامه‌ای به خدا نمی‌نویسی؟» لحظه‌ای فکر کرد… و بعد با لبخندی گفت: «آره، می‌توانم. گفتم پس از آرزوهایت به خدا بنویس و از خدا سلامتی پدر و مادرت را بخواه… اما الان نمی‌دانم کجا رفته…»

خانم معلم سرش را به این طرف و آن طرف چرخاند و با عجله رفت دنبالش… چند دقیقه بعد، با دفتری خون‌آلودی که در دست داشت برگشت… انگار اتفاقی افتاده بود… چهره‌اش در هم کشیده شده بود. و چشمانش اشکبار بود. فقط گفت: «پیدایش نکردم… اما این دفتر، مال ماکان است.»

دفتر را به بچه‌ها نشان داد و گفت: «بچه‌ها، این نامه ماکان است. در آن نوشته نامه‌ای از بهشت، به پدر و مادرم…»
«خانم معلم عزیزم، سلام. این نامه را از بهشت برای پدر و مادرم می‌نویسم. آن را برایشان بخوان…» اشک از چشمان معلم سرازیر شد. با صدایی که از بغض داشت می‌ترکید، بریده‌بریده می‌خواند:« پدر و مادر عزیزم، سلام. نگران من نباشید. من گم نشده‌ام. یک سید بزرگواری، با سیمایی مهربان، آمد و دستم را گرفت. با مهربانی صدایم کرد و پرسید: «ماکان نصیری خوزانی، تو هستی؟» گفتم: «بله.» آن سید بزرگوار به من گفت: «پدر و مادرت خیلی دنبالت می‌گردند. برایشان نامه‌ای بنویس.» گفتم: «من که خیلی بلد نیستم بنویسم.» آن سید گفت: «من کمکت می‌کنم، تو فقط بنویس.»

پس من هم نوشتم: “پدر و مادر عزیزم، نگران من نباشید. دنبال من نگردید. من اینجا خوبم. جایم عالی است. با همکلاسی‌هایم قایم‌باشک بازی می‌کنیم…” راستی پدر و مادر عزیزم، وقتی پرسیدم: «آقا، شما کی هستید؟» آن سید با لبخندی که در صورتش بود، گفت: «من را نمی‌شناسی؟» همان لحظه بود که فهمیدم… آن سید، آقای خامنه‌ای است. الان ما در بهشت، کنار هم هستیم. جایمان خیلی خوب است…» «نمی‌دانم در لحظه‌ای که این قصه را می‌نوشتم، خواب بودم یا بیدار… حس کردم صدایی به من می‌گوید: داری چه می‌نویسی؟ ناگهان از خواب پریدم. دیگر نفهمیدم سرانجام قصه چه شد، آیا ماکان نصیری پیدا شد یا نه…!؟ فقط آنچه ماند، یک حس نفرت انگیزی است ، از کسانی که تشنه خون دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه میناب بودند که هرگز از خاطرم نمی‌رود.»

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *