رضا همایی در یادداشتی با عنوان «معرکه شاندل / از اتوریتهای که وجود نداشت تا ایمانی که به محک گذاشته شد» نوشت:
شاندل ایدهای غنی نبود؛ اما در شعلههای معرکهاش، فقر جامعه روشنفکری ایران آشکار شد.
در گفتوگوی موسی غنینژاد و میلاد دخانچی، بحث از چپ، مارکسیسم و میراث علی شریعتی آغاز شد، اما در پایان به نقطهای رسید که دیگر صرفاً یک اختلاف نظری نبود. غنینژاد شریعتی را «شیاد» خواند، مدعی شد او هرگاه میخواست سخنی را معتبر جلوه دهد، آن را به «پروفسور شاندل» نسبت میداد، دانش او درباره اسلام را نفی کرد و سرانجام گفت که حتی در مسلمانبودن واقعی شریعتی تردید دارد. این عبارت آخر در نسخه تصویری گفتوگو روشن است و اعتراض عبدالکریم سروش نیز دقیقاً ناظر به همین عبور از نقد اندیشه به داوری درباره ایمان شخص بود.
در این چند جمله، سه پرونده متفاوت در هم آمیخته شد: پرونده یک ارجاع ساختگی، پرونده اعتبار کلی یک متفکر و پرونده ایمان شخصی او. اولی را میتوان با سند بررسی کرد؛ دومی نیازمند سنجش مجموعه آثار و روش فکری یک عمر است؛ و سومی اساساً از جنس دیگری است. معرکه از جایی آغاز میشود که این سه سطح، بیهیچ مکثی، به یکدیگر تحویل داده میشوند.
حقیقت ناخوشایند شاندل
نخست باید چیزی را صریح و بدون تعارف پذیرفت: «ماجرای شاندل» ساخته مخالفان شریعتی نیست.
شاندل شخصیتی واقعی در دانشگاههای فرانسه یا محافل روشنفکری اروپا نبود. او یکی از چهرههای ساختهشده در جهان نوشتاری شریعتی بود؛ چهرهای که گاه برایش زندگینامه، اثر، سابقه و سخنانی مستقل ساخته میشد. سوسن شریعتی نیز در نوشتهای درباره این شخصیت، ساختگیبودن او و نسبت پیچیدهاش با خود شریعتی را توضیح داده است. پژوهشی دانشگاهی در حوزه مطالعات ترجمه نیز با مقایسه سبکی شماری از متون نتیجه گرفته است که نوشتههای معرفیشده بهعنوان ترجمه آثار شاندل، در واقع نوشتههای خود شریعتی بودهاند؛ رفتاری که در اصطلاح تخصصی «ترجمهنما» یا pseudotranslation نامیده میشود. (CGIE)
بنابراین پاسخ «شاندل فقط نام مستعار شریعتی بود» بهتنهایی کفایت نمیکند. نام مستعار هنگامی مسئلهای اخلاقی ایجاد نمیکند که نویسنده با نامی دیگر سخن بگوید. مسئله زمانی پدید میآید که آن نام به یک صاحبنظر خارجی، دارای آثار و سابقهای مستقل، تبدیل شود و سخن نویسنده بهعنوان ترجمه یا نقلقول از آن مرجع عرضه گردد.
اینجا باید میان دو کارکرد متفاوت شاندل تفکیک کرد.
در نوشتههای ادبی و شخصی، شاندل میتواند یک «خود دیگر»، یک شخصیت روایی یا امکانی برای گفتوگوی نویسنده با بخش پنهان وجود خویش باشد. ادبیات سرشار از راویان، شخصیتها و مؤلفان فرضی است. اما هنگامی که همین شخصیت بهعنوان مرجعی بیرونی برای تأیید یک مدعا ظاهر میشود، دیگر صرفاً با یک بازی ادبی روبهرو نیستیم. در آنجا نوعی اعتبار عاریتی ساخته میشود: سخن من، بهجای آنکه با نیروی استدلال خود بایستد، لباس سخن یک «پروفسور فرانسوی» را میپوشد.
از این رو، طرفداران شریعتی با پرسشی واقعی روبهرو هستند:
آیا شریعتی در مواردی از شاندل برای ایجاد اعتبار کاذب نزد مخاطب استفاده کرده است؟
این پرسش را نمیتوان با ستایش نبوغ ادبی او کنار زد. اگر شاندل بهعنوان یک متفکر واقعی و منبع خارجی به مخاطب معرفی شده باشد، باید پذیرفت که با رفتاری مسئلهدار در قلمرو صداقت معرفتی روبهرو هستیم. دفاع از شریعتی نباید به انکار واقعیتی تبدیل شود که خودِ آثار و پژوهشهای بعدی پیش روی ما گذاشتهاند.
از یک رفتار تا یک هویت
اما درست در همین نقطه، پرسش دوم آغاز میشود: از اثبات یک رفتار نادرست، چه حکمی درباره تمام شخصیت فکری یک انسان میتوان استخراج کرد؟
میتوان گفت شریعتی در موضوع شاندل مرتکب انتساب ساختگی شده است. میتوان گفت برخی ارجاعات او اعتبار علمی ندارند. حتی میتوان نتیجه گرفت که سایر نقلقولها و منابع او نیز باید با حساسیت بیشتری بازبینی شوند. اینها همه نتایجی مشروع و قابل دفاعاند.
اما تعبیر «شیاد فکری» حکمی از جنسی دیگر است.
میان «رفتاری فریبآمیز» و «انسانی که ماهیت او شیادی است» فاصلهای وجود دارد که فقط با بررسی گسترده آثار، روشها، انگیزهها و تکرار منظم آن رفتار میتوان آن را پیمود. یک دروغ، حتی یک دروغ مهم، لزوماً تمام حقیقت یک زندگی را تعریف نمیکند؛ همانگونه که یک استناد درست نیز کسی را به متفکری معتبر تبدیل نمیکند.
حکم «شیاد» بهجای آنکه یک کنش معین را نقد کند، تمام صاحب آن کنش را به همان خطا فرو میکاهد. دیگر لازم نیست آثار، تأثیر اجتماعی، تجربه زیسته، تحول فکری یا تناقضهای او بررسی شود؛ برچسب، جای تحقیق را میگیرد.
در اینجا تناقضی نیز در شیوه غنینژاد پدیدار میشود. او در نقد سنتهای ایدئولوژیک، بارها از ضرورت استدلال، عقلانیت، مسئولیت فردی و پرهیز از داوریهای جمعی سخن گفته است. اما در مواجهه با شریعتی، یک خطای مشخص به ماهیت کلی شخص تبدیل میشود. کسی که از تقدم دلیل بر هیجان دفاع میکند، باید بیش از دیگران مراقب باشد که کیفرخواستش از ادلهاش بزرگتر نشود.
شاندل میتواند سند یک تخلف معرفتی باشد؛ اما بهتنهایی سند یک عمر شیادی نیست.
از اسلامشناسی تا مسلمانی
غنینژاد میتواند معتقد باشد که شریعتی اسلامشناس برجستهای نبوده، برداشتهایش از تاریخ اسلام نادرست بوده یا دستگاه فکری او تلفیقی ناسازگار از تشیع، اگزیستانسیالیسم، رمانتیسم انقلابی و مفاهیم مارکسیستی بوده است. چنین ادعاهایی، هرچند بسیار کلی، در قلمرو نقد اندیشه قرار دارند و میتوان درباره آنها مناظره کرد.
میتوان پرسید شریعتی چه اندازه با منابع کلاسیک اسلامی آشنا بوده است. میتوان تفسیر او از تشیع علوی، امامت، شهادت، عدالت، ابوذر یا نسبت دین و انقلاب را با معیارهای تاریخی و کلامی سنجید. میتوان نشان داد که او در کجا تاریخ را به سود روایت ایدئولوژیک خود بازسازی کرده است. سروش نیز سالها پیش، در بحث «فربهتر از ایدئولوژی»، دقیقاً با پروژه ایدئولوژیککردن دین در اندیشه شریعتی درافتاد؛ بنابراین مخالفت با حمله اخیر غنینژاد را نمیتوان به ارادت بیچونوچرا یا مصونکردن شریعتی از نقد فروکاست. (سایت خبری تحلیلی زیتون)
اما جمله «در مسلمانبودن واقعی او تردید دارم» دیگر نقد اسلامشناسی شریعتی نیست. این جمله درباره درستی یا نادرستی یک نظریه سخن نمیگوید؛ درباره هویت ایمانی صاحب نظریه حکم میدهد.
ممکن است گفته شود که غنینژاد فتوای فقهی صادر نکرده و بنابراین تعبیر «تکفیر» درباره سخن او دقیق نیست. از نظر اصطلاحی، میتوان آن را «تکفیر رسمی» ننامید. اما این سخن، بیتردید تکفیرگونه است: گوینده خود را در جایگاهی قرار میدهد که درباره تعلق یا عدم تعلق دیگری به جامعه مؤمنان داوری میکند.
پرسش در اینجا ساده و اساسی است:
غنینژاد با کدام صلاحیت، بر پایه کدام روش و با دسترسی به کدام ساحت درونی، درباره ایمان شریعتی حکم میدهد؟
ایمان، مدرک دانشگاهی نیست که با بررسی رزومه تأیید یا رد شود. از خطای تاریخی، ضعف استدلال، جعل منبع یا حتی استفاده ابزاری از زبان دین نمیتوان بهصورت ضروری نتیجه گرفت که شخص در باطن مؤمن نبوده است. میان نقد الهیات یک فرد و ادعای آگاهی از ایمان او، مرزی است که عبور از آن به دلیل نیاز ندارد؛ به ادعای دسترسی به وجدان دیگری نیاز دارد.
و این همان جایی است که نقد فکری به تفتیش هویتی نزدیک میشود.
این دو برابر نیستند
پاسخ عبدالکریم سروش به غنینژاد نیز از عیب مبرا نبود. تعابیری چون «گستاخ»، «ناشستهروی ناسزاگو»، «نادان» و «بیدرد» زبان یک گفتوگوی فکری آرام و منضبط نیست. میتوان و باید از سروش پرسید چرا بهجای تفکیک دقیق ادعاهای غنینژاد، خود نیز بخشی از پاسخ را به تحقیر شخصی آلود. (entekhab.ir)
اما محکومکردن زبان سروش نباید به تقارنسازی کاذب بینجامد.
توهین به غنینژاد و تشکیک در ایمان شریعتی هر دو نادرستاند، اما از یک جنس نیستند. اولی حملهای شخصی و اخلاقاً نکوهیده به یک فرد زنده است. دومی افزون بر حمله شخصی، نوعی مرزبانی اعتقادی است: تلاشی برای قرار دادن انسانی دیگر در بیرون یا حاشیه یک هویت دینی.
در تاریخ ایران، داوری درباره ایمان افراد صرفاً یک ناسزای معمولی نبوده است. تکفیر و اتهام بیایمانی اغلب کارکرد اجتماعی، سیاسی و حتی امنیتی داشتهاند. از همین رو، حساسیت به چنین سخنی نه دفاع از شریعتی، بلکه دفاع از اصلی عمومی است: هیچ متفکری، اعم از دیندار، بیدین، لیبرال، چپ یا مسلمان نواندیش، نباید برای نقد اندیشه رقیب خود به داوری درباره باطن او نیازمند شود.
میتوان هر دو خطا را محکوم کرد و در همان حال گفت که دو خطا وزن و کارکرد یکسان ندارند.
دشنام، دشنام است؛ اما دشنام با اخراج یک انسان از قلمرو ایمان یکی نیست.
اتاقی با چهل تهسیگار
در واکنش سروش نکته دیگری نیز هست که نباید از نظر دور بماند. سروش از کسانی نیست که هرگز شریعتی را از آسمان اسطوره به زمین تاریخ نیاورده باشند.
او در روایت خود از مرگ شریعتی گفته است که گزارش پزشکی بیمارستان ساوتهمپتون نشانهای از قتل یا حادثه مشکوک نیافته بود. همچنین از سطلی در اتاق محل اقامت شریعتی سخن گفته که در آن نزدیک به چهل تهسیگار دیده میشد؛ نشانهای از اضطراب شدید، فشار روانی و مصرف سنگین سیگار در ساعات پیش از مرگ. این روایت، بهجای تأیید افسانه شهادت، مرگی طبیعی و انسانی را محتملتر میداند. (Balatarin)
این تصویر برای فهم نزاع امروز اهمیت دارد.
شریعتی در این روایت نه شهیدی رازآلود است، نه قدیسی بیجسم و نه مجسمهای ساختهشده از کلمات بزرگ. انسانی است مضطرب، خسته، دورافتاده و گرفتار در اتاقی پر از دود. قهرمانان نیز بدن دارند؛ بدنشان درد میگیرد، بو میدهد، فرسوده میشود، به نیکوتین پناه میبرد و سرانجام از کار میافتد.
اسطورهزدایی دقیقاً همین است: بازگرداندن قهرمان به حدود انسانی او.
اما میان اسطورهزدایی و حیثیتزدایی تفاوتی بنیادین وجود دارد. اسطورهزدایی میگوید شریعتی خطا میکرد، رنج میکشید، تناقض داشت و میتوانست در ارجاعدادن نیز ناراست باشد. حیثیتزدایی میکوشد تمامی او را در یک واژه خلاصه کند: شیاد، جاهل، نامسلمان.
سروش میتواند از نظریه ایدئولوژیک دین در آثار شریعتی انتقاد کند، روایت شهادت او را نپذیرد و در عین حال در برابر تحقیر شخصیت و تشکیک در ایمان او بایستد. این دو موضع متناقض نیستند. میتوان معماری یک خانه را بهشدت نقد کرد و در عین حال با آتشزدن آن مخالف بود.
آزمون طبیبیان
محمد طبیبیان در واکنش به این مناقشه نوشته است که شاید واژه «شیادی» تند باشد، اما نمیتوان اصل رفتار شریعتی در ساختن شاندل را توجیه کرد. او از طرفداران شریعتی خواسته است بهجای واکنش عاطفی، بخش ناخوشایند حقیقت را بپذیرند. این مطالبه، در اصل خود، درست است. (شهر خبر)
اما مطالبه صداقت هنگامی معتبر است که یکسویه نباشد.
اگر طبیبیان فقط بریده مربوط به شاندل را دیده است، باید تصریح کند که داوریاش محدود به همان ادعاست و دفاعی از تمام سخنان غنینژاد محسوب نمیشود. اگر تمام گفتوگو را دیده و جمله پایانی درباره تردید در مسلمانی شریعتی را نیز شنیده است، باید توضیح دهد چرا آن بخش را از صورت مسئله حذف کرده است.
مسئله این نیست که هرکس درباره یک سخن اظهارنظر میکند، الزاماً باید درباره تمام سخنان گوینده نیز موضع بگیرد. مسئله آنجاست که واکنش او در مقام دفاع از انصاف، عقلانیت و صداقت عرضه میشود، اما فقط نیمی از بیانصافی را میبیند.
طبیبیان از دوستداران شریعتی میپرسد: آیا حاضرید واقعیت شاندل را بپذیرید؟
پرسش متقابل این است:
آیا دوستداران غنینژاد نیز حاضرند بپذیرند که او از نقد یک انتساب ساختگی، به حکم کلی درباره شخصیت و سپس به داوری درباره ایمان شریعتی رسیده است؟
اگر پاسخ نخست مثبت و پاسخ دوم مسکوت بماند، با عقلانیت بیطرف روبهرو نیستیم؛ با عقلانیتی اردوگاهی روبهروییم که چراغ خود را فقط بر خطای قبیله مقابل میاندازد.
اگر طبیبیان آن جمله را نشنیده باشد، داوریاش بر پروندهای ناقص است؛ و اگر شنیده و نادیده گرفته باشد، انصافش ناقص مانده است. در هر دو حالت، دفاع او هنوز به تمام موضوع پاسخ نمیدهد.
روشنفکری و وسوسه اردوگاه
در این مناقشه، نام شریعتی و غنینژاد شاید کمتر از واکنش پیرامونی آنان اهمیت داشته باشد. بسیاری پیش از آنکه بپرسند «چه گفته شده است؟»، میپرسند «گوینده از کدام دسته است؟»
دوستداران شریعتی، شاندل را صرفاً یک بازی ادبی معرفی میکنند. طرفداران غنینژاد، عبارت «شیاد» را به یک نقد بیطرفانه علمی فرو میکاهند. گروهی ناسزاهای سروش را برجسته میکنند و از سخن غنینژاد درباره مسلمانی شریعتی میگذرند؛ گروهی دیگر تکفیرگونهبودن سخن غنینژاد را میبینند، اما حاضر نیستند درباره اعتبارسازی ساختگی شاندل سخنی بگویند.
هر اردوگاه بخشی از حقیقت را که به کارش میآید، برمیدارد و نیمه دیگر را به دشمن واگذار میکند.
حتی پرسش از مناسبات رسانهای، شبکههای فکری، منابع مالی و همپیمانیهای سیاسی، تنها هنگامی ارزش تحلیلی دارد که مستند و مستقیماً مرتبط با موضوع باشد. در غیر این صورت، تحقیق درباره یک ادعا به سوءظن درباره انگیزه اشخاص تبدیل میشود. منشأ مالی یا تعلق جناحی یک سخن، بهخودیخود درباره صدق و کذب آن چیزی نمیگوید.
اکوسیستم فکری سالم، بازار معاملات اعتباری نیست که در آن افراد بهسبب همموضعی در یک بحران سیاسی، حمایت از یک جنگ، دفاع از مالکیت خصوصی یا مخالفت با یک جریان، برای یکدیگر چک سفیدامضا صادر کنند. همپیمانی سیاسی نمیتواند جانشین داوری معرفتی شود.
ابراهیموارگی و شکستن دو بت
شاید این نزاع به نوعی ابراهیموارگی نیاز دارد: جرئت شکستن بتها.
اما بتشکنی آن نیست که تندیس شریعتی را فروبریزیم و از قطعات آن برای غنینژاد مجسمهای تازه بسازیم. ابراهیموارگی واقعی، شکستن بت خویش است؛ بتی که به آن عاطفه، هویت، موقعیت اجتماعی و احساس تعلق مدیونیم.
بت شریعتی باید شکسته شود. باید درباره شاندل، استنادهای نادرست، رمانتیسم انقلابی، ایدئولوژیککردن دین و پیامدهای سیاسی دستگاه فکری او بیملاحظه تحقیق کرد. هیچ رنج، محبوبیت یا تأثیر تاریخی، او را از پاسخگویی معرفتی معاف نمیکند.
بت غنینژاد نیز باید شکسته شود. لیبرالبودن، اقتصاددانبودن و مخالفت با چپ، برای کسی مصونیت اخلاقی نمیآورد. دفاع از عقلانیت، بدون رعایت تناسب میان دلیل و حکم، به شعاری علیه رقبا تبدیل میشود. کسی که آزادی وجدان را جدی میگیرد، نمیتواند با آسودگی درباره ایمان دیگری حکم دهد.
و بت سروش نیز باید شکسته شود. دفاع از حرمت شریعتی، مجوز ناسزاگویی و تحقیر منتقد او نیست. زبان دفاع از کرامت، خود نیز باید کرامتآمیز باشد.
معرکه شاندل آزمونی است که در آن هیچیک از این نامها نباید جای اصول را بگیرند.
تحمل تمام حقیقت
مسئله روشنفکری ایرانی کمبود حقیقت نیست؛ ناتوانی در تحمل تمام حقیقت است.
طرفداران شریعتی باید بپذیرند که شاندل، دستکم در برخی موارد، چیزی بیش از یک نام ادبی بوده است: اتوریتهای ساختگی که میتوانسته به سخن نویسنده اعتبار خارجی ببخشد.
طرفداران غنینژاد باید بپذیرند که کشف این رفتار، جواز مصادره تمام یک زندگی فکری نیست؛ چه رسد به آنکه مجوز داوری درباره ایمان صاحب آن شود.
منتقدان سروش باید زبان گزنده و تحقیرآمیز او را نقد کنند، اما نباید با تمرکز بر لحن او، اصل اعتراضش به تشکیک در ایمان دیگری را ناپدید سازند.
و سروش و دوستدارانش نیز باید بپذیرند که دفاع از شخصیت انسانی شریعتی، بدون پاسخ روشن به مسئله صداقت معرفتی در ماجرای شاندل، دفاعی ناقص خواهد بود.
دو پرسش در برابر ماست:
از طرفداران شریعتی باید پرسید: آیا او برای جلب اعتماد مخاطب، سخنان خود را به یک مرجع خارجی خیالی نسبت میداد؟
از طرفداران غنینژاد باید پرسید: او با چه صلاحیتی، از نقد آثار شریعتی به تشکیک در مسلمانی او رسید؟
این دو پرسش هر دو ضروریاند؛ اما برابر نیستند. اولی درباره روش تولید و عرضه معرفت است. دومی درباره حق یک انسان برای داوری بر وجدان و ایمان انسانی دیگر.
روشنفکری از جایی آغاز میشود که حاضر باشیم هر دو پرسش را بشنویم، بیآنکه تفاوتشان را فراموش کنیم.
شاندل وجود نداشت؛ اما معرکه او نشان داد که در فرهنگ فکری ما، شخصیتهای خیالی گاه از اصول واقعی مهمتر میشوند. شاید زمان آن رسیده باشد که بهجای دفاع از نامها، از مرزها دفاع کنیم: مرز میان ادبیات و جعل، میان نقد رفتار و ترور شخصیت، میان ارزیابی اندیشه و تفتیش ایمان.
در آن سوی این مرزها، نه شریعتی مقدس است، نه غنینژاد مصون، نه سروش بیخطا.
آنچه باید باقی بماند، حق پرسشکردن است؛ و مسئولیت پاسخدادن، بدون دروغ، بدون بت و بدون تکفیر.
انتهای پیام





