انواع خشونت‌های پنهانی در خانه

آرزو سلخوری در سایت ولایت نیوز (قزوین) نوشت:

(نام نوجوانان این گزارش برای حفظ حریم خصوصی و هویت آنان تغییر کرده است.)

پرهام پسر سرزنده و شوخ‌طبعی است. در نگاه اول، تتوهای فراوان روی دستش توجهم را جلب می‌کند. هفده سال دارد و کلمات را با همان ادبیاتی ادا می‌کند که میان دوستانش رایج است، تلاش می‌کند محکم به نظر برسد و انگار اصرار دارد ثابت کند خیلی چیزها دیگر برایش مهم نیست.

اما صحبت به خانه که می‌رسد، لحنش عوض می‌شود: «من همیشه توی خونه عصبانی می‌شم، ولی به نظرم باید با خانواده‌ام صحبت کنید، تقصیر اوناست که من نمی‌تونم خشمم رو کنترل کنم»

بعد از مکثی کوتاه، شروع می‌کند به تعریف کردن؛ نه از کتک خوردن و نه از زخمی روی بدن، بلکه از کلماتی که می‌گوید بارها شنیده و آزارش داده‌اند.

«از وقتی یادم میاد توی خانواده تحقیر شدم. پدرم جلوی فامیل با من بد حرف می‌زنه. مثلاً میگه گوساله، چقدر می‌خوابی؟ یا میگه این پسر عوضی و آشغاله؛ شاید فکر کنید کار بدی می‌کنم که این حرفا رو بهم می‌زنه، اما اصلاً خانواده ما جایی نیست که رشد کنیم مثلاً من بچگی چندتا مدال شنا گرفتم، اما چون باشگاه دور بود، بابا نذاشت دوباره برم. الان از نظر بابا مفت‌خورم! البته تابستونا میرم سر کار که حداقل پول لباسای خودمو دربیارم.»

چشمانش پر از اشک می‌شود و بغض می‌کند، اما بعضی جمله‌ها را با خنده تعریف می‌کند؛ خنده‌ای که معلوم نیست از سر خنده باشد یا راهی برای آسان‌تر گفتن چیزی که گفتنش راحت نیست.

از شب‌هایی می‌گوید که پدرش به او گفته: «مفت‌خور و به‌دردنخور، من کار کنم تو بخوری؟» و از روزهایی که ترجیح می‌دهد بخوابد، چون اجازه ندارد بیرون برود؛ خوابیدن‌هایی که به گفته پرهام، باعث شده پدرش او را به مصرف مواد متهم کند.

انگار می‌خواهد تصویری را که ممکن است از خانواده‌اش در ذهنم ساخته شده باشد، اصلاح کند: «بابام حدود چهل‌ودو سالشه، کارمند یه اداره‌ست. فکر نکنید از این معتادای بیکاره!»

چند دقیقه بعد، در حالی که با دوستانش می‌خندد، می‌گوید: «برای همین دوست ندارم خونه باشم. کنار دوستام آرامش دارم.»

از مصرف چیزی که خودش «اونتوس» می‌نامد هم حرف می‌زند و مصرفش را تفریحی می‌داند: «وقتی با دوستام هستم، می‌زنم و همه اینا یادم میره. البته معتاد نیستم، تفریحیه.»

نمی‌توانم از یک گفت‌وگوی کوتاه درباره وابستگی او تشخیص بدهم و نمی‌توانم مصرفش را مستقیماً نتیجه رفتار خانواده بدانم. اما وقتی نوجوانی برای توجیه مصرف چیزی می‌گوید «مصرف می‌کنم که اینا یادم بره»، یک سؤال باقی می‌ماند: چه چیزی را می‌خواهد فراموش کند و خانواده کجای این مسئله ایستاده‌اند؟!

«من بدبخت‌ترین دختر روی زمینم»

یگانه دوازده سال دارد. گاهی هنگام صحبت، ناخن‌هایش را می‌جود. موهای بلند و فر دارد، اما خودش وقتی درباره ظاهرش حرف می‌زند، تصویر دیگری از خودش دارد: «من زشتم»

انگشت پایش را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «شصت پام کجه»

من چیزی را که او توصیف می‌کند نمی‌بینم. هرچه می‌گویم این‌طور نیست، باور نمی‌کند و اشک‌هایش سرازیر می‌شود، کمی بعد، بی‌مقدمه می‌گوید: «من بدبخت‌ترین دختر روی زمینم، ستمکشم، خیلی بیچاره‌ام»

می‌پرسم: «چرا؟»

پاسخش یک اتفاق بزرگ نیست؛ مجموعه‌ای از دلخوری‌ها، دعواها و محدودیت‌هاست. از مادری می‌گوید که به گفته او، تماس فیزیکی را دوست ندارد. وقتی دلش می‌خواهد مادرش او را بغل کند، گاهی می‌شنود: «من از تماس فیزیکی خوشم نمیاد»

از پدری می‌گوید که او را با نام یکی از شخصیت‌های زن یک سریال ترکی صدا می‌زند؛ شخصیتی پرحرف و بداخلاق که یگانه از این مقایسه خوشش نمی‌آید. از خانه‌ای حرف می‌زند که خودش احساس می‌کند صدایش در آن کمتر شنیده می‌شود.

آدم‌ها شیوه‌های متفاوتی برای ابراز محبت دارند و نخواستن تماس فیزیکی، به‌تنهایی خشونت نیست، اما برای یگانه، مسئله فقط آغوش مادر نیست؛ معنایی است که خودش از مجموعه روابطش دریافت می‌کند.

از دعواهای پدر و مادر و محدودیت‌هایش هم می‌گوید: «نمی‌ذارن خیلی جاها برم، حتی بعضی وقتا خونه خاله»

صرف محدود کردن رفت‌وآمد کودک نیز خشونت نیست؛ والدین مسئول امنیت فرزندشان هستند اما نحوه رفتار و گفتگو می‌تواند جای این نگرانی را با خشونت تغییر دهد. آنچه در روایت یگانه بیشتر جلب توجه می‌کند، کلماتی است که برای خودش انتخاب می‌کند:

«من بدبختم.»

«من زشتم.»

«من بیچاره‌ام.»

این‌ها تشخیص روان‌شناختی نیستند؛ اما شنیدن مکررشان از زبان یک کودک دوازده‌ساله چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش گذشت.

«منو که نمی‌زنن»

آرتین پانزده سال دارد. وقتی می‌پرسم در خانه با خشونت مواجه شده یا نه، سریع جواب می‌دهد: «نه! منو که نمی‌زنن.»

اما کمی که گفت‌وگو ادامه پیدا می‌کند، پای درس وسط می‌آید: «مامانم همیشه میگه تو درس نمی‌خونی، فلانی رو ببین چقدر درس می‌خونه، تو اصلاً به فکر آینده‌ات نیستی.»

گاهی این حرف‌ها در جمع هم تکرار می‌شود: «مثلاً مهمونی باشیم، میگه این اصلاً درس نمی‌خونه، آینده نداره»

می‌پرسم: «چه کار می‌کنی؟»

می‌خندد و می‌گوید: «خودمم میگم آره دیگه، من خنگم!»

نگرانی والدین درباره درس فرزندشان طبیعی است اما میان «این هفته به اندازه کافی درس نخواندی» و «تو خنگی و آینده نداری» فاصله زیادی وجود دارد؛ اولی درباره رفتاری قابل تغییر حرف می‌زند و دومی درباره خود نوجوان حکم صادر می‌کند.

آزادی هست؛ صمیمیت چطور؟

رها شانزده سال دارد و روایتش متفاوت است.

«من خیلی جاها آزادم. خانواده‌ام خیلی گیر نمیدن که چرا اینجا رفتی یا چرا این کارو کردی»

اما کمی بعد می‌گوید: «بعضی حرفایی که می‌زنن خیلی بده. گاهی مادرم من و دوستام رو با کلمات بد خطاب می‌کنه، گاهی میگه از خونه برو بیرون، برای خودت یکی رو پیدا کن که برات کادو و هدیه بخره، هی از ما لباس نخواه!»

از رابطه‌اش با مادر می‌پرسم.

«من هیچ‌وقت با مامانم پشت تلفن اون‌جوری حرف نزدم که بگم دوستت دارم، دلم برات تنگ شده یا اون بهم بگه. اصلاً مدل رابطه‌مون این نیست.»

پدرش هم بیشتر اوقات مشغول کار است: «بابام همیشه سر کاره، میاد خسته‌ست و خیلی با هم حرف نمی‌زنیم»

با این حال، چند بار از والدینش دفاع می‌کند: «نه، مامان‌ و بابام بد نیستن»

همین جمله روایت رها را مهم می‌کند. قرار نیست خانواده‌ها را به دو گروه «خوب» و «بد» تقسیم کنیم. ممکن است خانواده‌ای آزادی و امکانات زیادی به فرزندش بدهد و در عین حال، در گفت‌وگوی عاطفی یا انتخاب کلمات هنگام عصبانیت مشکل داشته باشد.

وقتی صحبت به روابط عاطفی می‌رسد، رها می‌گوید مادرش گاهی به او گفته است: «اگه تو رابطه عاطفی موفق نیستی، چون بی‌عرضه‌ای، اصلا نمیگه دختر من بچه است و هنوز ۱۶ سالشه انتظار داره با دسته‌گل‌های بزرگ برگردم خونه» و بعد جمله‌ای می‌گوید که شاید همه روایتش را خلاصه کند:

«آخه من کجا محبت کردن را یاد گرفتم؟»

وقتی کلمات هم خشونت محسوب می‌شوند

سازمان جهانی بهداشت، خشونت علیه کودکان را به آسیب جسمی محدود نمی‌کند و خشونت روانی را نیز در تعریف خود جای می‌دهد؛ خشونتی که می‌تواند اشکالی مانند تحقیر، تمسخر، تهدید، ارعاب و طرد داشته باشد.

دکتر ایوب همتی، دکترای تخصصی روان‌شناسی و عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی ایلام، نیز در مطلبی درباره خشونت کلامی والدین، به پیامدهای تهدید، تحقیر و پرخاشگری کلامی برای کودکان و نوجوانان اشاره کرده و از کاهش اعتمادبه‌نفس و شکل‌گیری احساس حقارت در نتیجه سرزنش و تحقیر مکرر نوشته است.

او همچنین به استفاده از برچسب‌هایی مانند «خنگ» و «دست‌وپاچلفتی» اشاره می‌کند؛ برچسب‌هایی که با تکرار، ممکن است کودک آن‌ها را درباره خودش باور کند.

این نکته، وقتی کنار جمله آرتین قرار می‌گیرد، معنای دیگری پیدا می‌کند:

«خودمم میگم آره دیگه، من خنگم!»

البته میان یک عصبانیت موردی و تبدیل شدن تحقیر به شیوه معمول ارتباط تفاوت وجود دارد. پدر و مادر ممکن است خسته یا عصبانی شوند و اشتباه کنند؛ مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که کوچک شمردن، توهین و تحقیر به رفتاری تکرارشونده تبدیل شود.

همین تفاوت در روایت پرهام نیز دیده می‌شود. خانواده ممکن است درباره خوابیدن، درس، کار یا مسئولیت‌پذیری او نگرانی‌های واقعی داشته باشد؛ اما «مفت‌خور»، «آشغال» و «به‌دردنخور» درباره رفتار حرف نمی‌زنند؛ خود فرد را هدف می‌گیرند.

«این بچه چرا این‌طوری شده؟»

دوباره به پرهام نگاه می‌کنم. تتوها هنوز روی دستش هستند و مشکلاتش با نوشتن این گزارش حل نمی‌شود.

یگانه احتمالاً باز جلوی آینه خواهد ایستاد. آرتین شاید دوباره نمره‌ای بگیرد که مادرش را ناراضی کند و رها شاید امشب هم مکالمه‌اش با مادر بدون «دوستت دارم» تمام شود؛ بی‌آنکه این، به‌تنهایی معنای دوست نداشتن باشد.

این گزارش قرار نیست از چهار نوجوان، قربانیانی بی‌اختیار و از خانواده‌هایشان، متهمانی قطعی بسازد.

قرار است جای سوال را عوض کند.

وقتی نوجوانی پرخاشگر شده، از خانه فاصله می‌گیرد، خودش را «زشت»، «خنگ»، «بدبخت» یا «به‌دردنخور» می‌نامد، معمولاً اولین سوال این است:

«این بچه چرا این‌طوری شده؟»

شاید بد نباشد گاهی سؤال دیگری را هم کنارش بگذاریم:

در تمام این سال‌ها، این بچه درباره خودش چه چیزهایی از ما شنیده و از رابطه با ما چه چیزی دریافت کرده است؟

خشونت همیشه با دستی که بالا می‌رود آغاز نمی‌شود.

گاهی دستی هرگز بالا نمی‌رود؛ اما کلمه‌ای که در چند ثانیه گفته شده، ممکن است مدت‌ها در ذهن یک نوجوان باقی بماند.

انتهای پیام

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *