محمدرضا شعبانعلی، نویسندهی توسعه فردی در کانال تلگرامی خود نوشت:
اصطلاح یادگیری مادامالعمر یا یادگیری همیشگی (Lifelong Learning) از اصطلاحات پرتکرار دوران ماست و آن را آنقدر گفته و شنیدهایم که کمتر پیش میآید به معناهای متفاوت این اصطلاح فکر کنیم. معانی اصطلاح یادگیری مادامالعمر آنقدر متفاوتند که کاملاً محتمل است وقتی در حرفهایتان از آن استفاده میکنید، طرف مقابل به چیزی بهکلی متفاوت از آنچه در ذهن شماست فکر کند.
تا جایی که من دیدهام، این اصطلاح حداقل به سه معنا بهکار میرود. من هر یک از این سه معنا را کمی شرح میدهم و سپس خواهم گفت که مفهوم یادگیری مادامالعمر در ذهن من به کدامیک از اینها نزدیکتر است. در پایان هم توضیح خواهم داد که کدام گروه از افراد یادگیرنده (از نگاه من) به جامعهٔ هدف متمم نزدیکترند.
گاهی اوقات، وقتی ما از یادگیری مادامالعمر حرف میزنیم، منظورمان این است که انسان در طول زندگیاش، در هر سن و سالی که هست، همیشه برای یادگیری مهارتهای جدید وقت صرف کند و در پی رشد و دنبال رشد شخصی خود باشد تا بتواند جایگاه، موقعیت رقابتی و اصطلاحاً «استخدامپذیری / employability» خود را حفظ کند.
همانطور که در درس رشد شخصی متمم بهتفصیل و با جزئیات توضیح داده شده، این نوع نگاه به یادگیری مادامالعمر، نسبتاً جدید است و به چند دههٔ اخیر برمیگردد.
در دهههای اخیر، همزمان با سرعت گرفتن تحولات صنعت و تکنولوژی، چند روند شکل گرفتند:
آموزش رسمی نمیتوانست خود را با سرعت تغییرات محیط و نیازهای بازار همراه کند.
سازمانها و کسبوکارها هم دیدند که بودجه، زمان و امکان کافی برای بهروز کردن دائمی کارکنان ندارند.
گسترش کسبوکارهای خصوصی و کمرنگ شدن جایگاه دولت و شغل دولتی، باعث شد که «شغل دائمی» معنای خود را از دست بدهد. بهتدریج، همه یاد گرفتند که اگر خود را بهسرعت با تحولات روز همراه نکنند، ممکن است نتوانند شغل و موقعیت شغلی خود را حفظ کنند.
با توجه به این روندها، بسیاری به نتیجه رسیدند که مطمئنترین راه برای حفظ جایگاه شغلی و تضمین اینکه در آینده همچنان مثل گذشته درآمد داشته باشند، توجه به برنامه ریزی برای توسعه فردی و پیگیری دائمی دورههای توسعه فردی است.
پس: کسانی که یادگیری مادامالعمر را به این معنا بهکار میبرند، در ذهنشان این است که تا روزی که فرد کار میکند و به درآمد نیاز دارد، لازم است برای یادگیری مهارتهای جدید وقت صرف کرده و به دانستهها و مهارتهای فعلی خود اکتفا نکند.
یادگیری مادامالعمر | به معنای بهروزشدن حرفهای
بخشی از فعالیتهای شغلی در در دوران معاصر، شکل حرفه به خود گرفتهاند. همانطور که در درس تعریف حرفه گفتهایم، فعالان مشاغلی مثل پزشکی، مهندسی و وکالت به نتیجه رسیدهاند که با توجه به پیچیدگیها و ظرافتهای کار خود بهتر است در جمعهایی تخصصی دربارهٔ وضعیت حرفهٔ خود، نیازهای آموزشی جدید، و همینطور تعریف مرزها و چارچوبهای اخلاقی در حرفهشان صحبت کنند. همچنین، بسیاری از حرفهها به نتیجه رسیدهاند که بهتر است نظامهایی برای ارزیابی، صدور گواهینامه و حفظ اعتبار مدرک خود ایجاد کنند. نظام پزشکی، نظام روانشناسی و کانون وکلا نمونههایی از این نوع نگاه حرفهای به مشاغل هستند.
در نگاه حرفهای، معمولاً یادگیری مادامالعمر را ترکیبی از «بازآموزی» و «بازاندیشی» در نظر میگیرند: بازآموزی به معنای دورهای رسمی آموزشی با هدف بهروزرسانی دانش تخصصی و بازاندیشی به معنای تأمل بر اقدامها، تصمیمها و نتیجهها (که ما در درس فکر کردن با نوشتن دربارهاش صحبت کردهایم).
ویژگی مشترک بازآموزی و بازاندیشی در این است که بیشتر به قلمرو حرفهای و حوزهٔ تخصصی محدود میشود.
یادگیری مادامالعمر | به معنای خودپروری و تلاش برای درک بهتر محیط اطراف و جهان
یادگیری مادامالعمر میتواند معنا و مصداق سومی هم داشته باشد؛ معنایی فراتر از مهارتآموزی و بهبود حرفهای. یادگیری – همانطور که بارها به زبانهای مختلف و پراکنده اینجا و آنجا گفتهام – میتواند بر پایهٔ چنین هدفها و خواستههایی پیش برود:
میخواهم شناخت بهتری از مدل ذهنی خودم داشته باشم و ببینم ساختمان ذهن من بر اساس چه فرضها، پیشفرضها، باورها، ارزشها، معیارها، دانستهها، ترسها، انگیزهها و امیدهایی ساخته شده. میخواهم به تدریج متوجه شوم که چه سهمی از این مدل ذهنی را خودم ساختهام و چه بخشی را محیط (تاریخ، جغرافیا، خانواده و جامعه) در من تزریق یا در درون ذهن من جاسازی کرده است.
میخواهم بهتر حرف بزنم. نه به این معنا که فن بیان بهتری داشته باشم. بلکه به این معنا که خودم بفهمم چه میگویم. ضمن اینکه میدانم هرچه ذهنم و زبانم برای خودم شفافتر باشد، ایدهها و عقیدهها و نظراتم را برای دیگران هم شفافتر بیان خواهم کرد.
میخواهم درک بهتری از فضایی که در آن تنفس و زندگی میکنم داشته باشم: فضای فرهنگی، فضای مدیریتی، فضای اقتصادی، هنجارهای فردی و سازمانی و همهٔ آن چیزی که دامنهٔ اختیار و دیوارهای دیدنی و نادیدنی محدودکنندهام را میسازند.
میخواهم در این جهان، چیزهایی به چشمم بیاید که شاید دیگران کمتر میبینند و فکرهایی در ذهنم بگذرد که شاید در ذهن دیگران کمتر میگذرد.
میخواهم برای پرسشهایی که پاسخ واحد ندارند و حتی نمیشود هرگز برایشان پاسخ نهایی و قطعی مشخص کرد، پاسخ شخصی خودم را داشته باشم (یا اینکه پاسخ شخصی خودم را که پیش از این داشتهام، ارزیابی و در صورت نیاز اصلاح کنم).
میخواهم سوالهایی را پیدا کنم که پیش از این نمیپرسیدهام.
میخواهم آگاهانهتر تصمیم بگیرم. بتوانم تصمیمهای گذشتهام را در کار و زندگی بهتر ارزیابی کنم و سهم واقعیام را در آنچه در زندگی و جهان اطرافم میگذرد، کشف کنم.
میخواهم وقتی دربارهٔ گذشته، امروز یا آینده فکر میکنم، نگاه پختهتری داشته باشم (حتی میخواهم به این فکر کنم که پختهتر بودن را با چه معیار یا معیارهایی بسنجم؟).
میخواهم زبانم، فقط درگیر تحسین و گلایه نباشد. مغزم فقط درگیر بیم و امید نباشد. رفتارم، صرفاً پاسخی ناآگاهانه به محرکهای محیطی نباشد. میخواهم از «ظرفیت فکر کردن مغزم» – که بخش بسیاری از آن صرفاً یه توانایی بالقوه است و بسیاری هرگز تا دم مرگ هم آن را بهکار نمیگیرند، بیشتر استفاده کنم.
همهٔ اینها را میشود در یک کلام اینطور خلاصه کرد که میخواهم چشمم به درون و بیرون خودم بازتر باشد.
نگاه من به متمم و یادگیری مادامالعمر
آموزش همیشه برای من با یادگیری مادامالعمر گره خورده بوده است. بههمینعلت، همیشه گفتهام که لغت فارغالتحصیل را نمیپسندم و دائمالتحصیل را ترجیح میدهم.
از تجربههای قدیمیتر که بگذریم، تجربهٔ معلمی من پس از دوران دانشگاه، با کسانی گره خورد که یادگیری مادامالعمر را با نگاه دوم پیگیری میکردند. بسیاری از شاگردان و دانشجویانم، مدیران صنایع، شرکتها و کسبوکارها بودند. کسانی که با وجود مجهز بودن به دانش و تجربه، دلشان میخواست در زمینهٔ مدیریت، سازمان و کسبوکار، دانش و نگاه خود را بهروز کنند.
بعد از مدتی، نگاهم به یادگیری مادامالعمر تغییر کرد. حس کردم که دانش و مهارتی که نسل امروز به آن نیاز دارد، در چارچوب نسبتاً صلب «دورههای مدیریت کسبوکار» و سرفصلهای نسبتاً جاافتادهٔ آنها نمیگنجد. برداشتم این بود که یادگیری مادامالعمر باید به سمت توسعهٔ فردی (به معنای عامتر) برود. متمم در سال ۱۳۹۲ در این دوران و با این نگاه (تعریف اول یادگیری مادامالعمر) شکل گرفت.
اما از آنجا که هنوز توسعه فردی چندان جا نیفتاده بود (من چند سال دورههایی به اسم توسعه فردی برگزار میکردم و مجبور بودم خود عنوان دوره را هم توضیح بدهم)، بهترین شکل جذب مخاطب، درسها و سرفصلهایی مشابه سرفصلهای دورههای مدیریتی بود. علاقهمندان، با عناوینی مثل استراتژی، رفتار سازمانی و مذاکره میآمدند و بهتدریج با دنیای بزرگتری مثل مدل ذهنی، ارزشآفرینی، تفکر سیستمی، مدیریت منابع، اندیشمندان مطرح مدیریت، داستانهای کسبوکار، کتابهای روز و …) آشنا میشدند. این جریان، یعنی جذب اولیه با چند عنوان رایج، و پیشنهاد طیف گستردهتری از موضوعات پس از ورود به متمم، هنوز هم کموبیش ادامه دارد.
البته، خوشبختانه بسیاری از کلمات، اصطلاحات و مفاهیمی که متمم با این روش مطرح میکرد، امروز وارد جریان اصلی گفتگوهای مدیریتی و مهارتی در کشورمان شدهاند (و حتی شاید کمتر کسی یادش باشد یا پیگیری کرده باشد که این اصطلاحات، کجا و چگونه معرفی یا ترویج شدهاند).
بازخوردهایی هم که در جمع متمم و در قالب رفتار اعضای متمم میبنییم، نشان میدهد که این رویکرد ما موثر بوده (بهعنوان یک مثال پیشپاافتاده، یکی از پراستقبالترین دورههای صوتی متمم، دورهٔ حرفهای پیتر دراکر برای مدیران بوده. خارج از جمع متمم، تصور اینکه از چنین موضوعی در حد موضوعات عام و پرمخاطب (مثلاً هدفگذاری) استقبال شود، قابلتصور نیست.
در این سالها، بهتدریج نگاه خود من به دانش، مدیریت و مهارت عوض شده بود. سالها آموزش، گفتگو، مشاوره، و ارتباط با کسبوکارهای مختلف در ایران و بیرون ایران، من را به این باور رسانده بود که اینکه:
یک یا چند مهارت را یاد بگیریم.
تعدادی کتاب پرفروش و شناختهشده را هم بخوانیم
و یک رابطهٔ دست سوم یا چهارم هم با بعضی اندیشمندان و متفکران دنیا برقرار کنیم (مطالعهٔ کتاب یا مقاله یا گوش دادن پادکست کسی که از کتاب یا مقاله یا پادکستی دیگر دربارهٔ کتابی شنیده که در آن کتاب دربارهٔ بعضی از ایدهها و نگاههای یک دانشمند یا صاحبنظر صحبت شده است)
را نمیشود یادگیری دانست. یا اگر هست، متعالیترین و برترین شکل یادگیری نیست. کمکم یادگیری مادامالعمر در ذهن من به آن رویکرد سوم نزدیک شد. شاید اگر متمم نبود، فکر میکردم من جزو معدود افرادی هستم که در کشور چنین نگاهی به یادگیری دارم. چون این جنس نگاه، چیزی نبود که در شبکههای اجتماعی، وبسایتها، پادکستها و دورههای آموزشی رایج باشد.
اما متمم فرصتی ایجاد کرد که ببینم افراد بسیاری هستند که در گوشهوکنار، رویکرد سوم به یادگیری مادامالعمر را میپسندند و انتخاب کردهاند. این افراد یادگیری را اینطور نمیبینند که «امروز یک چیزی یاد بگیرم و فردا صبح منتظر پول آن باشم.» حتی فراتر از این، یادگیری را لزوماً با خروجی مالی نمیسنجند. بلکه آن را در قالب «فهم بهتر جهان» میبینند. این افراد با قلابهای رایج اینستاگرامی و یوتیوبی (میدونی فلان چیز چیه؟ بیا تا بهت بگم…) شکار نمیشوند. کسانی که مثل خودم سوالهای جدیتری دارند. و نهتنها دنبال پاسخ آن سوالها میگردند، حتی دنبال سوالهای بهتر هم میگردند و میخواهند بدانند آیا سوال جالبتر، عمیقتر و آموزندهتری نیست که به جای سوالهای فعلی یا در کنار سوالهای فعلیام به آنها فکر کنم؟
امروز که در مورد متمم حرف میزنیم، من در ته دل خودم، مخاطب واقعی متمم را کسانی میبینم که دنبال یادگیری مادامالعمر به معنای سوم هستند. این به آن معنا نیست که دیگران با هدفهای متفاوت به سراغ متمم نمیآیند یا نباید در متمم باشند. اما متمم خودش را با گروههای دیگر تنظیم و همسو نمیکند.
آیا مسیر یادگیری مادامالعمر و ثروتمند شدن جداست؟
اول تردید داشتم که چنین عنوانی را هم در نوشتهام بگنجانم. اما چون همزمان با نوشتن این مطلب، گفتگوهایی با دوستانم داشتم و دیدم چنین دوگانهای در ذهنشان شکل گرفته، دیدم بهتر است چند خط هم دربارهٔ این موضوع بنویسم.
گاهی اوقات در ذهن مردم، دوگانههای اشتباهی شکل میگیرد که اصلاً در جهان واقعی وجود ندارد. یکی از این دوگانهها، دوگانهٔ «یادگیری و درآمد» است. وقتی از یادگیری حرف میزنم، ممکن است عدهای بهاشتباه فکر کنند من یادگیری و فهم جهان را مسیری جدا از رشد اقتصادی و مادی میبینم.
کسانی که این دوگانهها را در ذهن ما شکل دادهاند، شناخت جهان را به معنای عربی آن (= عرفان) میدیدهاند و ثروت را هم در ذات خود شرّ میدیدهاند. همان واپسگراهای عقبماندهای که تجمل را هم با بار معنایی منفی بهکار میبرند و رفاه و زندگی مرفه را هم بد میدانند. من یادگیری و درک جهان را به معنای کاملاً مدرن آن (و بیگانه با آن اندیشههای کهنه و مندرس) میبینم و میفهمم. من در اینجا با کسانی که میگویند اگر وادار به انتخاب شوند، فقر را میپذیرند، همراه نیستم. من ثروت و ثروتمندی را انتخاب مناسب و مطلوب میبینم. من جامعهای را که بتواند با هواپیماهای نو و مدرن به آسمان یا مریخ برود، «متعالیتر» میبینم تا دستبهآسمانهایی گرسنه و پا-در-گل-گیر-کرده، که حسرت یک پرواز را در دل داشته باشند و با تصور یا خاطرهٔ پرواز دیگران خوشحال شوند. گرفتاران چنین وضعیتی را نگونبخت و مبلغان و مدافعان چنین وضعیتی را راهگمکرده و یا حتی شیاد میدانم.
من خودم هم همیشه سعی کردهام در حد توانم خوب زندگی کنم. دوست دارم سفرهای خوب بروم، ماشینهای خوب سوار شوم، هتلهای گرانقیمت بروم و در حدی هم که بتوانم این کار را انجام میدهم (اگرچه سبک زندگی بلاگری و بیرون ریختن همهٔ جزئیات زندگی را نمیپسندم و لذت را در خلوت خودم میخواهم).
من معتقدم که یادگیری، قدرت تطبیقپذیری ما را با جهان افزایش میدهد. آن تعبیر زیبای داروین را شنیدهایم که «تطبیقپذیری» را راز بقا میداند و از «survival of the fittest» صحبت میکند. تطبیقپذیری در گاو و موش و ویروس، با تکثیر و جهش و در طی چند نسل اتفاق میافتد. اما ما انسانها که مغز توانمندی داریم، میتوانیم در طول زندگی، خود را با محیط تطبیق دهیم و برای آینده آماده کنیم.
همین الان هم که موج جدید AI آمده و تب هوش مصنوعی بخش بزرگی از دنیا را گرفته، باز هم وقتی از مهارتهای ضروری حرف میزنند، یادگیری و کنار گذاشتن آموختههای قبلی (learning / unlearning) را مهمترین مهارت میدانند. فقط یک احمق ممکن است فکر کند منظور از یادگیری در اینجا، یادگیری زبان یا یادگیری پرامپتنویسی یا یادگیری استفاده از نرمافزارها و مهارتهایی از این دست است. یادگیری که راز بقا در زندگی امروزی است، در معنای شناختی / cognitive تعریف و تفسیر میشود: درک بهتر جهان.
حالا این یادگیری، سطوح خود را پیدا میکند. یک نفر به یادگیری و فهم فضای کسبوکار یا سیستمهای اقتصادی و اجتماعی محدود میشود. فرد دیگری یادگیری را در عمق بیشتری دنبال میکند.
من اتفاقاً عمیقاً معتقدم که اگر یادگیری به این معنای عمیق آن نباشد، در بلندمدت، شغل و درآمد و موقعیت کاری هم نیست.
تفاوتی که در ثروتپسندی خودم و ثروتپرستی (که ناپسند میدانم) میبینم در دو چیز است:
به نظرم ثروتپسندی به مرزهای اخلاق در کسبوکار و حرفه احترام میگذارد. اما ثروتپرستی به چنین مرزی توجه ندارد.
معتقدم کسی که در مسیر یادگیری مادامالعمر است، لذت را عمیقتر و گاه انتزاعیتر از دیگران درک میکند. بنابراین، ممکن است مثلاً بین درآمد X و 3X و 5X، راحت نپذیرد که درآمد 5X بهتر است. و حتی گاهی شاید مواردی باشد که X را در عین کمتر بودن و حتی پرزحمتتر بودن، به 5X ترجیح دهد. اما همین X اصلاً نباید کوچک باشد و باید کاملاً رفاه بالاتر از سطح متوسط جامعه را برای فرد تأمین کند.
کمی خودافشایی و حرفهای شخصیتر
کسانی که تاریخ را دوست دارند و گاهی از دریچهٔ تاریخ به موضوعات و پدیدهها نگاه میکنند، معمولاً یک یا چند دورهٔ محبوب تاریخی دارند که آنها را بیشتر از دورههای دیگر میپسندند یا مد نظر دارند. و اگر پای نگاه تاریخی در تصمیمگیری، قضاوت و ارزیابی باشد، به اتفاقها، رفتارها و روندهای آن دورهها بیشتر از دورههای دیگر نگاه میکنند. بعضی به عراق یا عربستان، برخی به چین یا یونان، برخی به دوران غارنشینی انسان، بعضی قرن بیستم، رونق جنگ و مهندسی و فیزیک و کمونیسم و …
من سالهاست دو دورهٔ محبوب در ذهنم داشته و دارم. دورهٔ اول، عصر روشنگری با بزرگانی مانند ولتر، روسو، هیوم و دیدرو است (که موضوع این بحث نیست). دورهٔ دوم، عصری است که به عصر ویکتوریا معروف است (تقریباً نیمهٔ دوم قرن نوزدهم و کمی قبل و بعد آن). درست است که این عصر را بهخاطر همزمانی با ویکتوریا، عصر ویکتوریا نامیدند. اما هم گسترهٔ جغرافیایی و هم گسترهٔ زمانی آن بیشتر از قلمرو ویکتوریا بوده است. اقتصاد، تکنولوژی و فرهنگ، سهم چشمگیری در شکل گرفتن «انسان ویکتوریایی» داشتهاند.
قرن نوزدهم، دوران شکوفایی انقلاب صنعتی بود. صنعتی شدن، ساختار اجتماعی و فرهنگی را با سرعت و شدت دگرگون میکرد. از یک سو، ثروتمندان و قدرتمندان جدیدی شکل گرفتند که ریشه در قدرتهای سنتی (سلطنتی، نجیبزادگی، دارایی موروثی و …) نداشتند. میشود گفت عصر ویکتوریا، دوران شکلگیری تدریجی طبقهٔ متوسط در بریتانیا هم بود.
در کنار این تحولات، گسترش سواد، ارزانتر شدن چاپ و توزیع وسیعتر کتاب و مطبوعات، باعث شده بود جمع بزرگتری از مردم وارد حلقهٔ خوانندگان شوند.
مردم آن دوران، غالباً دفترچههایی داشتند که در آن بریدهٔ کتابها یا نوشتههای جالب را میچسباندند. وقتی دور هم جمع میشدند، از دفترچههایشان برای هم میخواندند یا برای یکدیگر در این دفترچهها یادگاری و نقلقول مینوشتند. خواندن به سبک ویکتوریایی، کتاب جمع کردن به سبک ویکتوریایی، جمعهای ویکتوریایی، مدیریت دانش به سبک ویکتوریایی و دهها اصطلاح و ترکیب دیگر، برای علاقهمندان به تاریخ نشر و فرهنگ کاملاً آشناست.
کمکم حتی در طبقهٔ کارگر آن دوران هم شوق رشد و یادگیری به وجود آمده بود. بخشی که سواد نداشتند، سعی میکردند خواندن و نوشتن یاد بگیرند. آن بخش هم که سواد داشتند، دنبال این بودند که با فراگیر شدن دسترسی به علم و کتاب، بیشتر و بهتر از دنیای اطراف خود سر در بیاورند.
جمعهایی به اسم «انجمنهای بهبود متقابل / mutual improvement societies» شکل گرفته بود. کارگرها یک روز در هفته یا گاهی بیشتر، دور هم جمع میشدند و سعی میکردند با هم برای بهتر شدن تلاش کنند. کتابهایی را در جمع میآوردند و میخواندند. موضوعاتی را وسط میگذاشتند و (به سبک دعوت به گفتگو که خودمان در متمم داریم) دربارهاش حرف میزدند. گاهی یک نقلقول را وسط میگذاشتند. گاهی یک موضوع اجتماعی. موضوعاتی که لزوماً از جنس مهارتی نبود. بیشتر از جنس نگرش بود. آنها بهدرستی فهمیده بودند که اگر میخواهند سهم شهروندی بیشتری داشته باشند، اگر قرار است بهتر بفهمند دور و برشان چه میگذرد، اگر قرار است چیزی بیشتر از بیلزنهای موتورهای بخار کارخانهها و نخریسهای نساجیها باشند، باید با همهٔ خستگی، همان زمان کم آخر روز یا آخر هفته را برای «بیشتر فهمیدن» صرف کنند. جالب است که حتی بعضی کارگران که سواد نداشتند، باز هم گوشهای برای خودشان در آن جمعها پیدا میکردند و مینشستند و به بحثها گوش میدادند.
«بهبود فردی» و «توسعه فردی» که این روزها گاهی در چند اسم و دورهٔ تجاری خلاصه میشود، در چنین فضایی ریشه داشته و چنان عمقی داشته است. شوق یادگیری مادامالعمر، اینگونه خود را نشان میداده است.
تاریخ آن دوران بسیار پیچیده و چندلایه است. چیزی که من در حد یک یا دو پاراگراف گفتم، واقعاً بیشازحد ساده شده است. اما حرفم این است که من کمکم در سالهای اخیر در متمم، آن حالوهوای انسان ویکتوریایی را بیشتر از پیش میبینم و حس میکنم. اینکه «حضور در جمع» در ذات خود مهم شده. حرف زدن و حرف شنیدن و حرف خواندن در ذات خود ارزشمند شده. حضور در جمع متممیها انگیزهای شده که بیشتر فکر کنیم، دقیقتر باشیم، بیشتر بخوانیم. حتی وقتی بیرون از فضای متمم و در دنیای شخصی و شغلی خودمان هستیم.
من این شکل یادگیری را بسیار جذاب و ارزشمند و عمیق میدانم و بهنظرم همین است که در آمریکای قرن بیستویک هم با همهٔ آن ادعا، وقتی میخواهند از عمق فکر کردن و نوشتن و نگاه کردن به فرهنگ بگویند، یکی از بهترین اصطلاحاتشان، «انسان ویکتوریایی» است.
خودم هم وقتی از اصطلاح یادگیری مادامالعمر استفاده میکنم، بیشتر به چنین حالوهوایی نزدیک است.
انسان ویکتوریایی تکنولوژی را دیده بود، تحول سریع دنیا را میدید، میفهمید که فردا مثل امروز نیست و در عین حال، نمیدانست که فردا چگونه است. قلم، کلمه، نوشتن، حرف زدن و بحث کردن، در ذات خود برایش ارزش داشت. و مهمتر از همهٔ اینها، حاضر نبود فهمیدن، نظر دادن و قضاوت کردن را حق انحصاری یک گروه یا طبقهٔ خاص بداند.
چند کلمه هم برای هدی و فاطمه و بقیهٔ بچهها
کاملاً طبیعی است که گاهی نتوانیم راحت برای دیگران توضیح دهیم که وسط این اوضاع ایران و دنیا، در میانهٔ این همه ابهام، لابهلای همهٔ فشارها و تنشهایی که ما را به کوتهبینی و تمرکز روی امروز و امشب و فردا صبح ترغیب میکنند، چه میشود که ما با هم مینشینیم و دربارهٔ کتابها، دانشمندها، روندهای کلان، تحولات بزرگ علم و تکنولوژی، دانشمندان کلاسیک، تحلیل سیستمها و دهها موضوع دیگر حرف میزنیم.
اسمش را نمیشود توسعهٔ فردی (به معنای رایج) گذاشت. ولی دورههای توسعه فردی به مهارتهای بسیار ساده و کوتاه محدود شدهاند. اسمش را نمیشود یادگیری کسبوکار گذاشت. اسمش حتی کتابخوانی به معنای رایج هم نیست.
بهنظر من، چیزی که در این جمع هست، و آن را حفظ کرده، شوق فکر کردن، فهمیدن و بیشتر فهمیدن است. هر چیز دیگری که این وسط آمده، بهانه و ابزار است.
ما حتی شاید در خلوت برای خودمان هم نتوانیم با دقت و جزئیات، توضیح دهیم که چه چیزی به ما انگیزه و انرژی حضور و ماندن در چنین جمعی میدهد. و کاملاً طبیعی است برای دیگران هم نشود راحت توضیح داد.
اما میتوانیم خوشحال باشیم که تکنولوژی، اینترنت و ابزارهای ارتباطی مدرن، امکانی فراهم کرده که ما هر یک صدها و هزارها کیلومتر دور افتاده از دیگری، توانستهایم یکدیگر را پیدا کنیم و با هم، در کنار هم، از چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم.
پینوشتها
پینوشت ۱: این نوشته را ابتدا میخواستم در پاسخ به حرفهای هدی زیر نوشتهٔ هدف متمم چیست؟ بنویسم. بعد دیدم که میتواند پاسخی به حرفها و کامنتهای چند دوست دیگر هم – که در زیر همان نوشته مطرح شده – باشد. علاوه بر این، حس کردم احتمالاً بارها لازم میشود به مفهوم یادگیری مادامالعمر (حداقل به آن شکلی که در ذهن من هست) ارجاع دهم. به همین علت، انتشار آن در قالب یک مطلب مستقل منطقیتر است.
پینوشت ۲: من دربارهٔ عصر ویکتوریا و انسانهای ویکتوریایی مطالعهٔ مستقل و عمیق نداشتهام. پراکنده، بسیار پیش آمده که اینجا و آنجا چیزهایی دربارهٔ فرهنگ و الگوی زندگی آن دوران خوانده باشم (و تصویر ذهنیام از انسان فرهنگی عصر ویکتوریا هم بر همین اساس شکل گرفته). اما تنها کتابهایی که مشخصاً دربارهٔ عصر ویکتوریا خواندهام، سه کتاب زیر هستند:

کتاب گودمن، نسبتاً عمومی است و حالوهوای آن دوران را میگوید. کتاب جاناتان رُز، برای کسانی جالبتر خواهد بود که بخواهند با روند شکلگیری طبقهٔ متوسط در آن دوران آشنا شوند.
کتاب لیا پرایس برایم جذابتر بوده. پرایس را واقعاً از ته دل دوست دارم. هر جا حرف بزند، گوش میدهم و تا به حال سه کتاب از کتابهایش را خواندهام. همین کتاب که اسم بردم و دو کتاب What We Talk About When We Talk About Books و Unpacking My Library (این آخری، مجموعهای از گفتگوهای پرایس با چند نفر دربارهٔ کتابخانههایشان است).
در سالهای اخیر، حرفها و نوشتههای پرایس من را ترغیب کرد تا یک بار دیگر به دوران ویکتوریا فکر کنم، دربارهاش بخوانم و به چیزهای پراکندهای که جاهای مختلف دربارهٔ آن دوران خوانده بودم و در گوشههای ذهنم گم شده بود، نظم بدهم.




