خیزش دی ۱۴۰۴ در پرانتز | محمدرضا تاجیک

محمدرضا تاجیک، نظریهپرداز و استاد دانشگاه، در یادداشتی با عنوان «خیزش دی ۱۴۰۴ در پرانتز» که برای انتشار در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، دربارهی ناآرامیها و اعتراضات دی ۱۴۰۴ نوشت:
یک
آیا میتوانیم خیزش دی ۱۴۰۴ را آنگونه که فینفسه بود را تجربه و تحلیل کرد؟ آیا اساسا میتوان حقیقت و واقعیت این خیزش را به میانجی تجربه فهم نمود؟ آیا به روشی پدیدارشناختی (در مقام معرفتشناسی) میتوان از ماهیت و خاستگاه این تحلیل، و اعتبار مدعای آن فهمی حاصل نموده و به پنجگانهی خواجه نصیر طوسی، یعنی چیستی، آیا، چرایی، چگونگی و کیستی (ما، هل، لم، کیف، من… یا مائیه، هلیه، لمیه، کیفیه، منیه) پاسخی یافت؟
آیا میتوان همچون یک پدیدارشناس ذهن (Consciousness) را به خالصترین شکل خود، درک کرد و تجربهی ذهنی Subjectiveرا بهعنوان نقطهی شروع خود برگزید، نه جهان عینی (Objective) طبیعت را؟
در یک کلام، آیا آن تصویر و تجربهی ذهنی که مردمان، از یکسو، و حاکمان، از سوی دیگر، از این خیزش دریافت کردهاند، با نومن (شیء فینفسه) آن انطباق دارد؟ و نهایتا، زمانی که مصنوعات و مصقولات ذهنی (بازنماییها) جای حقیقت و واقعیت یک خیزش مینشینند، چگونه میتوان در تدبیر آن شد و از تکرار آن ممانعت کرد؟
دو
بیتردید، مفاهیمی همچون انقلاب و جنبش و خیزش و شورش مفاهیمی ذهنی و نسبی و گفتمانپرورده هستند، از اینرو، هرکس بر اساس آن معنا که از این پدیدارها در ذهن برساخت میکند، با آنان رابطهی شناختی، تجربی، احساسی، عاطفی، عقلی، رفتاری برقرار میکند. اگر بخواهیم از منظری عقلگرایانه فنومن (پدیدار) این خیزش را تحلیل کنیم، ممکن است در نظرمان پدیده و رفتاری بس دهشتناک و خشونتآمیز و توام با ویرانی و کشتار جلوهگر شود، اما اگر تلاش کنیم همین پدیدار را در تجربهی اولشخص ذهنی افراد، مورد تدقیق و مداقه قرار دهیم، شاید (حداقل در برداشت برخی) به درکی شبیه این درک اینیشتین از زمان برسیم که اگر دستمان را بهمدت یکدقیقه روی اجاق گاز داغ بگذاریم، انگار یک ساعت گذشته است.
اگر یک ساعت پیش یک دختر زیبا بنشینیم، انگار یک دقیقه گذشته است. از منظر عقلگرایی، این خیزش دارای خوشهی توصیفات ثابته است، لذا همواره یک چیز است، لکن در رویکردی پدیدارگرا، این خیزش میتواند به شکلهای مختلف ظاهر و فهم شود: درست بسان فهم و ادراک «ترس» که در نظر فرد عقلگرا، ناشی از بروز یک سری تغییرات در بدن، مثل فعالشدن سیستم عصبی همذاتپنداری یا بالارفتن ضربان قلب – ویژگیهای قابلمشاهدهی فردی که ترسیده – است. ولی پدیدارشناس، با خود تجربهی ترسیدن سروکار دارد، مثل حرکات و دینامیکهای ذهنی و شیوهی اثرگذاری آنها روی تجربه.
سه
این گفتم تا بگویم تحلیل خیزش ۱۴۰۴ از منظری پدیدارشناختی، تجربهی ذهنی (البته در تعامل با تجربهی عینی) این پدیده را مبنا و عصارهای میداند که در پرتو آن نوع رابطه (مواجهه، مقابله) آدمیان (تجربهکنندگان) با آن پدیده انشاء میشود. با بهره از ترمینولوژی پدیدارشناسی، بر اساس منطق «رویآورندگی» (Intentionality)، که عموماً در ارتباط با واژهی «دربارگی (Aboutness) تعریف میشود، ذهن آدمی چیزی نیست که هویتی جدا داشته باشد.
ذهن، همیشه دربارهی چیز دیگری است؛ همیشه نوعی رابطه یا تعامل با محتویات تجربیاتش دارد. پس، از این منظر، برای فهم یک پدیدار، باید بر تعامل میان پدیده و ذهن تمرکز کرد، زیرا هدف نه پرداختن به وجود خارجی پدیده، بلکه مطالعهی ذهن بههنگام برخورد و تعامل با پدیده است. این پدیده میتواند به هر جهانی تعلق داشته باشد: دنیای واقعی، خاطرات ذهنی یا حتی رویا.
رویارویی بین پدیده و ذهن، همان «رویآورندگی» است. به بیان دیگر، رویآورندگی، بگیر و بستان بین محتویات ذهن و ساختارهای ذهن است. این ساختارها، رویآورندگیها (Intentionalities) نام دارند؛ این رویآورندگیها، تمام روشهایی هستند که ذهن از طریق آنها با تجربیاتاش تعامل برقرار میکند. رویآورندگیها، روابط مختلفی هستند که ذهن میتواند با شیئی که «دربارهی» آن است، داشته باشد. ساختارهای ذهن، بسیارند و شامل قوهی ادراک، حافظه، پیشنگری (Protention)، یادسپاری (Retention) و پیوندخوانی (Signification) میشود.
چهار
در این ساحتِ نظری، برای تحلیل و فهم خیزش ۱۴۰۴، نخست باید آنرا در پرانتز یا اپوخه قرار داد، یعنی تمام فیلترها و قضاوتهایی که در ذهن دربارهی این خیزش رسوب کردهاند را پاک کرد، و پدیده را به خالصترین تجربهای که میتوان از آن داشت، تقلیل داد. خیزشی که تجربه شد، ممکن است با آرایههای تخیلی و ایدئولوژیک و سیاسی و شخصیتی و گفتمانی آدمیان، آلوده شده باشد، یا ممکن است در چرخهی بازنماییها و در مصاف و مغاک روایتها، از واقعیت تهی شده باشد.
پس، اگرچه فهم این خیزش در صورت و هیبت آغازین خود ممکن نباشد، و در واپسین تحلیل، همهچیز به رویآورندگی و دربارگی ذهن – رابطهای که ذهن با پدیدهی «خیزش ۱۴۰۴» دارد – برمیگردد، اما شاید بتوان با در اپوخه قراردادن بازنماییهای بعد از آغاز، قدمی به عقب و رو به سوی لحظهی پیدایش گذاشت. در مسیر بازگشت، شاید باید همچون یک پدیدارشناس به نوعی «تقلیل آیدتیک» (Eidetic Reduction) دست یازید. واژهی «آیدتیک»، همخانوادهی واژهی یونانی آیدوس (Eidos) است که در واقع، همان واژهای است که افلاطون برای تشریح فرمها یا ایدههای متافیزیکیاش استفاده کرد.
هدف تقلیل آیدتیک، پیداکردن عصاره یا اسانس هر پدیده است. اینکار از راه تکنیکی بهنام دگرگونسازی خیالی (Imaginary Variation) انجام میشود که بهموجب آن، پدیدارشناس تمام دگرگونیهای ممکن پدیده و ویژگیهای مشترک بینشان را در نظر میگیرد تا پی ببرد عصارهی پایهی آن چیست. از رهگذر دگرگونسازی خیالی، ویژگیهای خیزش به اساسیترین بنیان و جوهر آن تقلیل مییابد. پس از این وارسی، به یکسری شناسههای گوهری میرسیم: شناسههایی چون: حس ترس و ناامنی، حس قحطی و گرسنگی، حس ویرانی و عقبماندگی، حس آشوب و شورش، حس بیقدرتی و بیتاثیری، حس بیعدالتی و محرومیت و حقارت، حس بیاعتمادی و نارضامندی، حس مهجوری و بیگانگی. این عصاره، تقریبا قابل تعمیم است، لذا بر اساس آن میتوان ادراک و واکنش آدمیان نسبت به آن را مورد تحلیل و تخمین قرار داد.
پنج
شاید بگویید، دقیقا در همین دقیقهی نظری، هیدگر صریحا بهما میگوید، تجربههای ذهنی را نمیتوان از بطنی که در آن اتفاق میافتند، جدا کرد. بهعبارت دیگر، نمیتوان ذهن را بهصورت عینی شناخت، چون ذهن با جهان بیرون و هستی درهمتنیده شده است؛ شرایط این درهمتنیدگی بین افراد مختلف، دورههای تاریخی مختلف و گونههای زیستی مختلف متفاوت است.
براساس این تصریح هیدگر، درک آدمیان از پدیدهی خیزش ۱۴۰۴، با یکدیگر متفاوت میشود. بنابراین، هیچ عصارهی خالص و اصیلی وجود ندارد که بتوان بهشکل جادویی شکار کرد و در یک بطری گنجاند. از این منظر، شاید عصارهی یک پدیده، همین تمایز در ادراک و فهم آن پدیده باشد. بیتردید، هیچیک از این تجربههای ذهنی-ادراکی نمیتواند عاری از نوعی عصبیت و قضاوت و پیشافهم و پیشاذهن و پیشاتجربه باشد. پس، درک این خیزش نیز، در همان لحظهای که در حال تجربهکردنش هستیم، رها از ارزشداوری و پیشداوری نمیتواند باشد.
شش
درست است که به تاثیر از هیدگر، و در گامی فراتر از او، از دلوز، نمیتوان این پدیده را از رهگذر طرد و انکار و سرکوب ساحت کثرت ادراکی-شناختی-تحلیلی و بازنمایی، فهم کرد و هستی و واقعیتِ آنرا که سراسر صیرورت و شدن (بروز و ظهور در بینهایت حالات و صفات) و آغشته به امیال و ارادههای معطوف به قدرت است، را تابع امر «یکسان» و «همیشگی» کرد، و درست است که از این منظر، بهتصریح دلوز، میتوان هر تحلیلی را یک دروغ (دروغ، نهبهمثابه امر اخلاقی، بلکه کنشی خلاقانه)، تعریف نمود، و سیالیت و تکرار را در کالبد یک تحلیل محدود و منحصر و تثبیت نکرد، اما اگر بپذیریم که هیچ راه و روشی نیست ما را به واقعیت این پدیده نزدیکتر نماید، آنگاه در شرایط فقدان تحلیل و تدبیر قرار میگیریم. بنابراین، شاید باید این رویکرد را هم در اپوخه قرار دهیم و به راه میانه شویم.
هفت
راه میانه، از انبوه بازنماییهای آغشته به اغراض و امراض سیاسی و ایدئولوژیک و امنیتی میگذرد. در مسیر این راه، هر قدم که به عقب برمیداریم، بر ما آشکار میشود که این خیزش اگرچه در آغاز صورت و سیرتی اعتراضی داشت و نه اغتشاشی، و اگرچه با انگیزه و انگیختهای اقتصادی حادث شد، اما چهرهی ملتهب و بیقراری در زیر داشت که امکان اعتراضی-اقتصادیماندن را از آن میربود.
با بیانی فرانسیس بیکنی، در زیر این جرقهی اقتصادی، سوخت تلنبارشدهای از نارضامندیها وجود داشت که بیقرار شعلهورشدن بود. … بر ما آشکار میشود که به علت همین سوخت تلنبارشده، برخلاف آنچه یورگن هابرماس از آن با تعبیر «تاریخ نومیدیها» یاد میکند، و گسترش روزافزون «نگرانیهای ضدآرمانی» که فردریک جیمسون آن را حاصل هراس از پیامدهای پیشبینیناپذیر و گاه فاجعهبار انقلابها میداند، خیزشهای ایران، با ماهیتی مسالمتآمیز، تدریجی و دموکراتیک، حادث نمیشوند. به بیان دیگر، اضطرابهای ناشی از شکستهای تاریخی و ترس از تکرار آنها، و اضطرابهایی که در ناخودآگاه جمعی ریشه دوانده و میل به تغییر کمهزینه را بهعنوان بدیلی مطلوب در برابر تجربههای پرهزینه و خونین انقلابهای کلاسیک برجسته میسازد، هنوز نتوانسته ترجمانی عملی در میان ایرانیان بیابد…. برما آشکار میشود که این خیزشها، در متن عریانترین نوع گیرکردگی سیاست رخ میدهند، و در این حالت، تنها نحوهی مواجهه و مقابله خشونت (ناسیاست) است.
در این مسیر، همچنین این گفتهی لنین برما آشکار میگردد که زمانی که «پایینیها دیگر نخواهند و بالاییها دیگر نتوانند بهرسم گذشته به زندگی ادامه دهند، بحران حکومتی» میتواند به بحران انقلابی تبدیل شود. در هنگام و هنگامهی این بحران، اصحاب قدرت برای تداوم بقای خویش به اقداماتی متوسل میشوند که نه تنها در نقش علاج و دوا ظاهر نمیشوند، بلکه رنج مردم افزون میکنند و حاجت آنان را ناروا، و بدینترتیب، خود رهزن راه خویش میشوند.
انتهای پیام




