خیزشِ سوگ | محمدرضا تاجیک

محمدرضا تاجیک، نظریه‌پرداز و استاد دانشگاه، در یادداشتی که در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:

یک

جودیت باتلر، استدلال می‌کند که شکنندگی مشترک (precarity) می‌تواند مبنایی برای ائتلاف‌های فراهویتی باشد. این ائتلاف‌ها نیازی به اشتراک هویتی یا ایدئولوژیک ندارند، بلکه بر مقاومت علیه مکانیزم‌هایی که شکنندگی را تولید و توزیع می‌کنند، متمرکزند.

از نظر باتلر، خشونت دولتی، اعم از جنگ، قوانین سرکوبگر، یا مکانیسم‌های بهره‌کشی، آسیب‌پذیری را به شیوه‌ای نابرابر توزیع می‌کند: برخی گروه‌ها را عمداً در معرض خطر قرار می‌دهد، و در همان حال، امنیت را برای گروه‌های مسلط تضمین می‌کند.

چنین وضعیتی، در عین حال، شرایط را برای نوعی همبستگی یا پیشامد شکننده، فراهم می‌سازد. پیشامد شکننده، از دسته‌بندی‌های هویتی و نقشه‌های چندفرهنگی عبور می‌کند، و مبنایی برای اتحادی فراهم می‌کند که بر مخالفت با خشونت دولتی و ظرفیت آن برای تولید، بهره‌کشی، و توزیع شکنندگی به منظور سود و دفاع سرزمینی متمرکز است. چنین اتحادی، نیازی به توافق بر همه‌ی مسائل مربوط به میل، باور، یا خود ـ هویت‌یابی ندارد. این جنبشی خواهد بود که برخی از تقابل‌های مداوم میان شرکت‌کنندگانش را در خود جای می‌دهد، و چنین تفاوت‌های پایدار و زنده‌کننده را به‌عنوان نشانه و جوهره یک سیاست دموکراتیک رادیکال ارزش‌گذاری می‌کند.

پیشامد شکننده، به آن شرایط القاشده‌ی سیاسی اشاره دارد که در آن برخی جمعیت‌ها از شبکه‌های اجتماعی و اقتصادی ناکارآمد رنج می‌برند و به‌طور متفاوت در معرض آسیب، خشونت، و مرگ قرار می‌گیرند. پیشامد شکننده، هم‌چنین به آن شرایط القاشده سیاسی اشاره دارد که شکنندگی را برای جمعیت‌های در معرض خشونت خودسرانه دولتی به حداکثر می‌رساند، کسانی که اغلب چاره‌ای ندارند جز توسل به همان دولتی که می‌بایست از آسیب‌های آن حفاظت شوند. 

دو

خشونت، ناخواسته نوعی احساس شکنندگی مشترک را به پیکره‌ی متکثر جامعه تزریق می‌کند، و موجب و موجد نوعی استراکشن، یعنی هم‌زمانیِ ناهماهنگِ اشیاء یا موجودات، حادثی‌بودن تعلقِ آن‌ها به یکدیگر، پراکندگیِ کثرتِ سیماها، گونه‌ها، نیروها، اَشکال، تنش‌ها، و شورمندی‌ها (غرایز، رانه‌ها، تمایلات و تکانه‌ها) می‌شود.

در این کثرت، گویی مقدر است که همه‌ی آسیب‌پذیری‌های مشترک، غرایز، واکنش‌ها، تحریک‌پذیری‌ها، اتصالات، تعادل‌ها، کاتالیز‌ها، متابولیسم‌ها، با هم برخورد ‌کنند، و یا به‌گونه‌ای موقت در یکدیگر منحل ‌شوند و در هم ‌آمیزند. اما باید دانست استراکشن، اگرچه از آشوب می‌گریزد، نظم و ترتیب و یگانگی پایدار نیز، تن نمی‌دهد.

استراکشن، نوعی مجاورت تاکتیکی و گذرا، مشارکت بی‌قیدوبند و عاری از هرگونه قاعده و قانون‌، و قرارگرفتن همه‌چیز بر روی یک صفحه‌ی افقیِ یکسان و واحد است: یک خرس قطبی، تأسیسات برق هسته‌ای، آدم بی‌خانمان، تلفن همراه. از چنین چشم‌اندازی (چشم‌اندازی بدون نوعی چشم‌اندازباوری)، همه‌چیز صاف و مسطح می‌شود، همه‌چیز تبدیل به ابژه می‌گردد، همه‌چیز برابر و هم‌ارز می‌شود. 

سه

در پیکره‌ی این زنجیره‌ی تفاوت‌ها، هریک از حلقات (کنش‌گر)، یک «متکثر تکین» است: خودش است و بیش از خودش. این بیشی یا مازاد، حاکی از حضور یا تقرر نوعی بیرون یا غیر در قلبِ هر فرد است.

هیچ‌کس نسبت به رنج دیگری خارجی و بیگانه نیست، هرکس جهان دیگری را در خود می‌گشاید. این زنجیره‌ی کنش‌گری، فراسوی هر نوع تمایلات هویتی شکل می‌گیرد. لذا، اجتماعی بی‌شکل است، بدون اصل (آرخه‌)ای که بتواند آن‌را تعریف و تحدید کند. این زنجیره، یک «ما/نه» یا نوعی هم‌ارزیِ خاص‌بودگی‌ها و تولد یک «ما» در دل تقاوت‌ها – گویی همه‌ی آنانی که‌ درک و احساسی از ازدست‌دادن زندگی دارند، متحد شده‌اند –  است. ما/نه (no/us) را باید به دو زبان خواند: nous که به فرانسوی یعنی همان «ما»، و no us (ما نه) در انگلیسی. نه/ما هم‌زمان امکان و عدم امکانِ اجتماع است که نمی‌گذارد اجتماعْ هویتی محض یا جوهری توتالیتر باشد، هم‌چنین از پاشیدگی محض آن، یعنی غیاب اجتماع، جلوگیری می‌کند. ما/نه شاید تنها نام برای سوژه‌ی جمعی‌ای باشد که یارای کنش‌گری در دوران پساایدئولوژی، پساسیاست، پساحقیقت و پساهویت را داشته باشد. 

چهار

از این منظر، هر رخدادی که در صورت شکنندگی مشترک ظاهر شود، قادر است همه‌ی اقشار، صرف‌نظر از قومیت، طبقه، یا ایدئولوژی، را به‌طور ناخواسته در معرض آسیب‌هایی مشترک (فروپاشی اقتصاد، کمبود منابع، بمباران شهرها، و سرکوب گسترده‌تر) قرار داده، و در کوتاه‌مدت منجر به همبستگی شود. به بیان باتلری، زندگی‌ها، در این حالت، از قابلیت سوگوارشدن (grievability) یکسان برخوردار می‌شوند و این ممکن است همان نقطه‌ی گره‌ای سلبی باشد که در کثرت نوعی وحدت ایجاد می‌کند، و سوگ را تبدیل به سوگ سیاسی می‌کند. به تعبیر باتلر، سوگ سیاسی زمانی تحقق می‌یابد که نظم مسلط درباره‌ی این‌که کدام مرگ سزاوار سوگواری است، مختل شود.

نظام‌های سیاسی غالباً تعیین می‌کنند که چه کسانی شایسته‌ی سوگواری‌اند و چه کسانی نادیده گرفته می‌شوند. این «قابلیت سوگواری» نابرابر، بازتابی از ساختارهای قدرت است که برخی زندگی‌ها را ارزشمند و برخی دیگر را بی‌ارزش می‌دانند. باتلر با تمرکز بر خشونت دولتی (مانند جنگ و کشتار)، نشان می‌دهد که چگونه سیاست‌های رسمی، با محروم‌کردن گروه‌های خاص از حق سوگواری، خشونت سیستماتیک را تداوم می‌بخشند

پنج

در خیزش‌ دی ۱۴۰۴ نیز، دست نامرئی این احساس شکنندگی مشترک (یا سوگ برای زندگی)، و در نتیجه‌ی آن، شکل‌گیری زنجیره‌ی تفاوت‌ها پیرامون نوعی اراده-به-ویرانگری یا نفی و انکار، آشکار است. به بیان دیگر، این خیزش‌، خیزش آنانی بود که در سوگ زندگی نشسته‌ بودند: سوگی (آسیب‌پذیری مشترک) که به‌عنوان پایگاهی برای اخلاقیات و الهیات اعتراض و خشونت عمل کرد – که به‌نوبه‌ی خود، واکنشی طبیعی در برابر ازدست‌دادن زندگی بود.

بی‌تردید، انکار و به‌رسمیت‌نشناختن این سوگ توسط قدرت حاکم، و محروم‌کردن بسیاری از مردمان از حق سوگواری، به‌تصریح باتلر، خشونت سیستماتیک را تداوم می‌بخشد، و خصلت فراروندگی (سرایت به سایر بسترها) آن‌را تشدید می‌کند. دقیقا در این دقیقه است که سوگ خود را در شکل و قالبی دیگر بازتولید می‌کند: سوگ خشونت‌دیدگان.

اگرچه این سوگ نیز، مجالی برای بروز و ظهور جمعی نمی‌یابد، اما این امر تروماتیک سرکوب‌شده همواره در راه بازگشتی خشن باقی می‌ماند، و دقیقا در این دقیقه است که سوگواری از یک تجربه‌ی خصوصی، به کنشی سیاسی و رادیکال تبدیل می‌گردد و نظم مسلط را به چالش می‌کشد – به بیان دیگر، سوگ عمومی و بدن‌محور برای جانباختگان، مرزبندی‌های قدرت را مختل کرده و با بازنمایی خشونت، به ابزاری برای مقاومت و ثبت تاریخ تبدیل می‌شود. در این حالت، سوگ به مطالبه‌ای جمعی برای انسانیت، و بدن‌های داغدار، فراتر از یک سوگوار، به «رسانه‌ای رادیکال» و نماد مقاومت تبدیل می‌شوند، و امکان به فراموشی‌سپردن واقعه را نمی‌دهند.

انتهای پیام

بانک صادرات

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا